1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

سلام.مهسا هستم...دانشجوی اسبق دانشگاه شهید باهنر کرمان رشته ی علوم کامپیوتر و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتر-گرایش فناوری اطلاعات یه دانشگاه دولتی دیگه .به موسیقی و شعر علاقه دارم .هر سوالی راجع به it و کامپیوتر داشته باشید بپرسید.خوش حال میشم بتونم کمکی کنم.و در نهایت برای تمام کسانی که روز نوشته های یک مهندس رو دنبال میکنن ارزوی ارامش٫ سلامتی٫ اسایش و عاقبت بخیری دارم.روز به روز داره به تعدا خواننده های مجازی و صد البته حقیقی این وبلاگ اضافه میشه.پس اگر کسی از دنیای واقعی به طور اتفاقی اینجا رو پیدا کرده خیلی احساس خفن بودن بهش دست نده لطفا:))))
اگر سوالی غیر مرتبط با پست داشتید میتونید به csmodirjavan@gmail.com ایمیل بزنید.
مهسا.م

پربیننده ترین مطالب
پرتقالهای خونمون زیر بارون زیبایشون دوچندان میشه :)
 صبح که اینا رو میبینی کلی حس قشنگ بهت دست میده :)
روزتون قشنگ:)
یهvoice از صدای بارون براتون گذاشتم:) بدون چتر و حرف زدن.... تا کامل از صدای ناب بارون لذت ببرین:)
دریافت
دیروز هم جای همگی خالی رفتیم کوه و باغ اونم تو هوای ابری و زیر نم نم بارون...


مهسا چای به دست:)



 
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۱۹
مهسا .م
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۹
مهسا .م

بعضی از پستها محتوای متفاوتی با بقیه پستها ندارن ... ولی بنا به یه سری دلایل میخوام رمز دار منتشرشون کنم...لطفا کسایی که اینجا رو میخونن و میخوان اون پستها رو هم بخونن بیان و اینجا کامنت بزارن تا رمز رو براشون ارسال کنم...از این به بعد پست رمز دار داریم.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۴۱
مهسا .م

ترم سه بودیم.دقیقا هم فصل امتحانات بود.دی ماه.یکی از اقایون دانشکده تو تلگرام بهم پیام داد و سر حرف رو باز کرد.به یکی از دخترای دانشکده علاقه مند بود و منو محرم دونسته بود و امده بود که باهام مشورت کنه و نظرم رو راجع به این دختر بدونه و دیتا بگیره.این پسر از نظر من ادم درستی بود.شرایط کاملی برای ازدواج نداشت ولی در خوب و سالم بودنش شکی نبود.خودم میدونم خوب و سالم بودن شرایط کافی برای ازدواج نیست.اما این پسر تو همون سه ترم جوری رفتار کرده بود که خیلی شخصیت قابل احترامی داشت.نه تنها من, بلکه کلا همه نسبت بهش محترم رفتار میکردن.از اون پسرهای سبک و جلف دانشکده نبود.از اون پسرهایی نبود که بخواد الکی از یکی خوشش اومده باشه.اون واقعا دل داده بود.از این دختر خوشش اومده بود و جدی بود.دیتا نداشتم که بهش بدم.نظر شخصیم هم تو یه جمله خلاصه شد:"دختر مهربونی هست:)" ....

با این وجود برای این ادم وقت گذاشتم وفکر میکنم یه کار خیلی بزرگ انجام دادم.اینکه بهش فهموندم :اکی شرایط تو کامل نیست.قبول.سربازی نرفتی.قبول.اصلا کار درست و حسابی پیدا نکردی .قبول.درستم تموم نشده قبول.همه ی این شرایطی که داری قبول.من فقط میگم اونی که باید به تو جواب مثبت و یا منفی بده فقط و فقط اون دختر هست.فقط و فقط اون دختر .اونه که باید تصمیم بگیره حاضره با این شرایط باهات باشه یا نه.تو چرا این فرصت رو با سکوتت , اول از خودت و بعد از اون میگیری. چرا وقتی یکی رو میخوای و بهش حس داری میشینی پیش خودت و دو دوتا چارتا میکنی و بعد اونو محروم میکنی از اینکه بدونه اقای ایکس بهش حس داره.اصلا شرایط تو به تو چه.اونه که باید بگه این شرایط هر چند بد و ناقص,براش اکی هست یا نه...برو و بهش بگو که جدی هستی...

بلاخره رفت و با اون خانم مسئله رو در میون گذاشت.درسته جواب منفی شنید(گرچه نمیدونم هنوز با هم در ارتباطن یا نه..میدونید که جدیدا جواب منفیها انواع پیدا کردن) ولی معتقدم همین که اون تو سن ۲۲ـ۲۳ سالگی مثل خیلی از ادمای عادی حسش رو نکشت و رفت جلو و گذاشت یه ادم بفهمه که یکی هست که تو رو دوست داره خودش خیلی خوبه. 

++اینجا داره بارون میزنه.صدای بارون از تو کانال کولر اتاقم داره میاد.نیستین ببینین چه صدای تو محشری هست.


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۷
مهسا .م

چند سال قبل در چنین روزی امیرعباس هویدا به نخست وزیری منصوب میشه و  ۱۳ سال هم در این سمت باقی میونه .درست در روز ششم بهمن ماه همون سال که برابر هست با ۲۶ پانویه ۱۹۶۵ حسنعلی منصور که در یکم بهمن ماه جلوی ساختمان مجلس مورد حمله ی تروریستی قرار گرفته بود,دار فانی رو وداع میگه و در بیمارستان فوت میکنه.

چند سال قبل در چنین روزی بیل کلینتون در تلوزیون امریکا پرده از رسوایی جنسی خودش برمیداره و اعتراف مکینه که با مونیا لوینسکی که انترن کاخ سفیده بوده, رابطه ی جنسی داشته.

درست چندین سال قبل ,ششم بهمن ماه انقلاب سفید رخ میده.انقلاب سفید میدونین چی هست؟ در دوره ی محمدرضاشاه پهلوی یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل یه سری اصل ,به کمک نخست وزیرای وقت مثل علی امینی و امیرهویدا و چند نفر دیگشون انجام میشه.روز ششم بهمن ماه این تغییرات رو محمدرضاشاه بعد از اینکه رفراندم رو برگزار کرده بود,به ادعای مقامات وقت میرسونه و اونها هم رای مثبت میدن.

انقلاب سفید شامل ۱۹ اصل هست که یکی از مهم ترین هاش اصلاح انتخابات ایران به منظور دادن حق رای به خانم ها بوده.

ششم بهمن سالهای زیادی ادمهای زیادی به دنیا اومدن و یا از بین رفتن .مثلا در سال ۱۹۴۵ ژاکلین دوپره، نوازنده انگلیسی ,۱۹۵۲ ماریو رونکو جونیور، فضانورد آمریکایی, ۱۹۵۳ آندرس فوگ راسموسن، سیاستمدار دانمارکی، نخست‌وزیر دانمارک، دبیرکل ناتو به دنیا اومدن . افرادی مثل   تئودور ژریکو، نقاش فرانسوی و  نیکلاوس اتو، مهندس آلمانی، مخترع موتور درون‌سوز با این دنیا و اتفاقاتش خداحافظی کردن.

ولی هیچ کدوم از اینا اون قدرا مهم نیست.مهم اینه که بیست و اندی سال قبل در چنین روزی یعنی ششم بهمن ماه هزارو سی صدو وووووووووووو همین طوری بدوووووووو .......که مصادف بوده با یکم ماه رمضان همون سال, تاج الملوک, فخرالزمان, ان ماه تابناک ان یگانه خورشید عالم هستی یعنی مامان بانو منو به دنیا اورده :)) :دی بزرگ :))

تو سالهای اخیر تعدات تجربه هام زیاد نبودن اما همون تعداد, خیلی بزرگ و تاثیرگزار و مهم و ارزشمند بودن.در واقع باارزش بودن بعضی هاشون به این دلیل بود که برای اولین بار داشتم اون حس ناب رو تجربه میکردم.

بعد از گذشت یک سال هنوز هم تمام حرفایی که تو این پست  زدم رو قبول دارم.هنوز هم باور دارم بزرگترین دارایی هر ادمی تنهایی اون ادم هست.هنوز هم به این اعتقاد دارم که یکی از اشتباه ترین توهماتی که یه ادم میتونه تو سالهای کوتاه زندگیش داشته باشه و یا بهتر بگم یکی از  غلط ترین کارهایی که یه ادم میتونه تو زندگیش انجام بده اینه که سعی بر پر کردن حس ناب تنهایی با ادمهای اطرافش داشته باشه.سالی که گذشت مخصوصا این اواخر برام خیلی چالش داشت.ماحصل یکی از این چالشها اینه که من دیگه دانشجوی شهیدباهنر کرمان نیستم(البته هنوز در حال طی کردن مراحل اداری هست).

یکی از چیزهای خیلی خوبی که بهش رسیدم اینه که تنها چیزی که تو این دنیا پایدار هست تغییره.همیشه این دنیا یه چیزی تو استینش داره که تو رو به هیجان بیاره.هیجان, مثبت و یا منفیش مهم نیست مهم اینه که همیشه challenge داری.

کلا دنیا همینه...بدو بدو...خنده...ناراحتی...یاد گرفتم واقع بین باشم و مثل خیلی از ادما توهم اومدن یه روز خوب رو نداشته باشم.روزها همشون مثل همن...فقط باید سعی کرد تو این سالهای کوتاه بیشتر خوش و شیرین زندگی کرد و جوری هم زندگی کنیم که کمتر به خودمون استرس وارد کنیم...یکی از متدهایی که بارها تو سالی که گذشت زدم و نتیجه هم داد "فکر کردن به مرگ" بود.خیلی ادم رو اروم میکنه.وقتی به این فکر کنی که سالهای زندگی کوتاه تر و باارزش تر از اینه که بخوای ناراحت مسئله ی فعلی باشی خود به خود اروم میشی. 

سالی که گذشت متوجه شدم ادمها هرچقدر سطحی تر باشن ,بیشتر راجع به دیگران صحبت میکنن.اصلا خوب و بد بودن صحبت مطرح نیست. بحث سر اینه که یه ادم نرمال حواسش باید به خودش کاراش و زندگیش باشه. بعضی از نظریه هام مهر تایید خورد بهشون.

بگذریم.بخوام بنویسم یهو اینقدر طولانی میشه حوصلتون نمیشه بخونید:)))

کلا غرض از پست این که ششم بهمن ماه ۹۵ مبارک :)))




۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۴
مهسا .م

توی بورشورش خیلی چیزا نوشته.اما به طور خلاصه بخوام برای شما شرح بدم ,کرم مرطوب کننده ی ۲۴ ساعته ی PRIME شاداب کننده ی پوستهای خشک و معمولی هست. مطابق با اون چیزی که روش نوشته در رفع مشکلات پوستی مثل خشکی,اگزما, خارش و پوسته پوسته شدن پوست خیلی موثر هست.از پیری زودرس و چین و چروک هم جلوگیری میکنه.البته من هیچ کدوم از این مشکلات رو نداشتم و اصلا هم مایل نبودم در سن بیست و اندی سالگی از پیری زودرس و چروک شدن پوستم جلوگیری کنم.اصلا واسه پوستم دکتر نرفته بودم :\ دکتر که متخصص پوست مو و زیبایی هست نوشت :| چون از مجموعه حرفهای من که راجع به موهام بود و مدت زمانش اصلا دو دقیقه هم نشد متوجه شد که باید اینو تجویز کنه و به منم گفت اگه از اینا نزنی در نهایت پوستت تیره میشه :| .بیست هزار تومن.

DACRAY.شامپویی هست که دکتر نوشته.لابد به درد موهای من میخوره. ۵۴ هزار تومن.اندازه ی دو تا صفحه A4 با فونت بسیار ریز به زبانهای مختلف غیرفارسی بورشور داره. ترجمه کردنش از حوصله ی الانم خارج هست و فکر هم نمیکنم بعدا هم تمایلی به این کار داشته باشم. محصولی از فراسه.

ERIKEH ضدافتابی هست که تجویر کرده.هنوز هم که هنوزه معتقد هستم هیچ ضدافتابی مثل SVR به پوست من نمیخوره.اما یک یهو ن

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۷
مهسا .م

سلام.

مدام میام بلاگ کنم.اما مطالب یا در نهایت پاک میشن و یا خیلی بخوام بهشون تخفیف بدم پیشنویس میشن.

مثل سابق نمیتونم راحت بلاگ کنم. 

شما حرفی بزنید.هوم؟

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۶
مهسا .م

ساعات زیادی رو صرف فکر کردن به یه سری چیزها میکنم.

مثلا به این فکر میکنم که تو زندگی چی از همه مهم تره.

به این فکر میکنم که دقیقا چه کاری درسته.

ساعات زیادی رو فکر میکنم و تو همین اتاق ,که فقط کمی از یه اتاق سه در چهار بزرگتره قدم میزنم.

بچه های اتاق هم به این فکر کردن ها و قدم زدنهای ناگهانیم عادت کردن.

فکر میکنم. خیلی زیاد. سعی میکنم بفهمم.

سعی میکنم مدلهایی که اطرافم هست و هر کدومشون هم به نوعی خوب هستن رو برای خودم شخصی سازی کنم.مدلهای زندگی کردن افراد رو میگم.

نمیتونم قبول کنم دو چیز هم زمان "درست" باشه.

منطقم میگه وقتی یه لامپ روشنه بقیه باید خاموش باشن...مدار منطقی...جبر بول...صفر و یک.

غلط رو میشه راحت تشخیص داد...ولی "درست" رو نه...

چون جدیدا "درست"ها انواع پیدا کردن...ما چند دسته "درست" داریم. اینها زندگی رو سخت نه ولی یه جوری که جور "مطلقا خوب"ی نیست میکنه.

خیلی فکر میکنم .همیشه هم سعی میکنم از بالا به همه چیز نگاه کنم..تهش رو ببینم...بعد نگاه کنم این طول شیرین به ته تلخش میرزه یا نه...یا برعکس. حلاوت اخر قصه اینقدر هست که تلخی ایام رو شیرین کنه یانه...

به این فکر میکنم که هممممممه ه ه ه ه میگن هر کار کردی قبل ۳۰ سالگی کردی...دیگه بعدش جرئت و انرژی قبل از ۳۰ رو نداری که بخوای حرکت خاصی بزنی....به این فکر میکنم که من الا ن بین ۲۰ تا ۳۰ هستم و همین الان هم جرئت خیلی از کارها رو ندارم.

بارها به این فکر کردم که خوشبختی یعنی چی...خوشی یعنی چی...و هیچ وقت هم نتونستم جواب جامعی براش پیدا کنم.

ولی خوب این فکر کردن هام همچین بی نتیجه هم نبوده...من به تعاریف خوبی رسیدم که میگه خوشبختی اینها نیست....مثل تعریف نور با کمک تاریکی.

{شاید ادامه داشت و شاید هم نه}

۱۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۶
مهسا .م

++هم اتاقیم از امتحان ازمایشگاه فیزیک امده .جزوه شو گذاشته جلوش و داره بهش میگه:"بی شرفِ اشغال"!!! با خود جزوهِ هستا...نه استاد مربوطه! الان وظیفه ی من تحت عنوان یه هم اتاقی چیه؟!! تا الان,تنها اقدامی که کردم پناه گرفتن بود:|

++یکی از چیزهایی که هر ادم منطقی و نرمالی توی زندگیش باید بهش فکر کرده باشه اینه:"من با چی حالم خوب میشه ,refresh میشم؟" بعد از پشت سر گذاشتن یه برهه که درش خیلی تنش و دغدغه ی فکری بوده باید بتونی خودت رو refresh کنی.هیچ کس این کار رو برای شما انجام که نمیده هیچی,کمک هم نمیکنه که حالت بهتر شه.اهمیت این مهم وقتی مشخص میشه که تو نتیجه ی دلخواه رو هم نگیری.شما با چی حالتون خوب میشه؟ تمام مدتی که با دوستان رفته بودیم بیرون من داشتم به این فکر میکردم که خوب این الان بیرون هست دیگه.پس چرا اتفاقی نمیفته:| الان من یه بیرون رفته هستم که با قبل از بیرون رفتن هیچ فرقی ندارم.

++"برادر دوستم هفته ی قبل عقد کرده .اسفند میره سربازی :)"

چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنین؟من فقط یه گزاره ی ساده گفتم:|  

++رفتیم شریعتی...پنچ شنبه بود...انتظار میرفت شلوغ تر از روزهای قبل باشه...اما خییلی خیلی به طرز مشکوکی خلوت و ساکت بود...بعد دوستم اشاره کرد :"دیوونه هواست نیست,تو فرجه هاییم دیگه,بچه ها رفتن خونه :) " ..... من :|  {شریعتی نام یکی از خیابونای اصلی کرمان هست}

++بعد از اپدیت کردن پروفایل تلگرام:

M:نمیگی میدزدنت؟ زیر ابروهاتم کمتر بکن..باریک شده.

z:اووووووووه ه ه ه ..نه بابااااااااااا....خوشم اومد....پروفایلشوووووو.....معلومه پروژه ها خیلی بهت ساخته :))))))))

S:به به خانوم خشکل....دلم برات تنگ شده بود دیوونه :)

R:قربون ابجی خوشکل خوشتیپ ....

:| منتظرم یکی دیگه پیام بده اون حرفی که به اینها نزدم  رو به اون بزنم :| 

++ چرا بعضیها نمیخوان بعضی حقایق رو بپذیرن...همیشه همه میدونن و قبول دارن که کسی که به چیزی فکر نکنه و کلا به چیزی احتیاج نداشته باشه راجع بهش هم صحبت نمیکنه...تو وقتی گرسنه بشی,میگی من گرسنه هستم..قطعا وقتی گرسنه نباشی,به همه اعلام نمیکنی "ای ملت من گرسنم نیست:| " 

++اولین امتحانم تاریخ هست.۳۰۰ صفحه.هیییییچ گونه علاقه ای به خوندنش ندارم.عمومی های قبلی بهتر بود:( لطفا راجع به این بند با من همدردی بشه...مثلا بگید:"اره ,خیلی مزخرفه...اه...خیلی بده...ولی دیگه باید بخونی و اینا"

++وارد که شدیم دقیقا هر دو نفرشون یه انگشتر مشترک رو پسندیدن...خانومه به سارا گفت:"این بهترین انتخاب برای شما هست,چون دستاتون کشیده هست خیلی بهتون میاد".قبلش به سلیمه گفته بود"چون دستاتون تپل و سفیده این انگشتر خیلی جلوه داره رو دستتون"...کلا شخصیت جالبی داشت:)))))

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۳
مهسا .م

 اول برید این پست رو بخونید ... چققققققدر شب یلدای یه سال میتونه با سال بعدش متفاوت باشه؟ چققققدر ؟‌:)))) امسال اصلا از اون رقصها و شادیها و اون جیغ و دست و کِل کشیدن ها خبری نیست, زیرا : فرشته رفته خونشون , یعنی رفسنجون .چون جمعه میانترم داره و گفت نمیتونه خوابگاه بخونه .... دو تا دیگه از بچه ها فردا باید کار عملی هاشون رو تحویل بدن ... و الان که بنده دارم اینو تایپ میکنم کل کف اتاق پر شده از کاغد و مقوا رنگی و مخلفات کار عملی اینا ... مرضی پنج شنبه میانترم داره ... مَل مَل که کلا اصلا اتاق ما نیست دیگه ...اون سلیمه هم که از دیروز رفته تا در کنار خانواده ی محترمش یلدا رو بگذرونه ... و بقیه دوست و رفقا هم به همین منوال درگیرن و نیستن...

عرضم به حضورتون که :"این منم ,مهسا تک و تنها" :)))))) بله ... خیلی هم عالی :))) 

و میتونید در این عکس موقعیت اتاق رو از جایگاه بنده یعنی تخت بالای اصلی ببینید .... مثل پارسال که عکس خوشمزه نداریم گفتم حداقل اتاق بهم ریختمون روببیند :))) {باور کنید همیشه اینطوری نیست:)) یه موقع های هم بوده که تمییز بوده :))) }

شما رو نمیدونم ولی الان اگر یه غول چراغ جادو داشتم و قرار بود یه ارزو رو براورده کنه, قطعا اون ارزو بودن در کنار مامان بابام بود ... دلم براشون تنگ شده شدید... اینکه مامانم بغلم کنه بوسم کنه قربون صدقه بره,بگه:ناز دونه...دُردونه...بابام بگه : مهسای بابا....مهسای بابا ....عزیز بابا ...قشنگ بابا...

 بیخیال...دورم دیگه...

++پرم از حرف...پر ِپر... گفتن از درگیرهای دنیای حقیقی و حس و حالم گرفته تا اتفاقات همین مجازستانمون مثل غیب شدن مترسک و نگار....

خوب..لطفا مخاطبهای خوبی باشید و همتون این شب رو که قراره واسه من عادی بگذره رو بهم تبریک بگید:)) امشب به همه ی مخاطبهای روشن این پست شاه بیتی تقدیم میکنم ....شمام به من یه بیت شعر هدیه بدین :))

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۰
مهسا .م