1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

بایگانی

شادی و امیدواری شاید مُسری باشه ولی تزریق کردنی نه!

به عبارتی هیچ وقت نمیشه روی یه سطح سیمانی گل نرگس کاشت!

 

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۸ ، ۱۲:۰۲
مهسا .م

سلام. 

این روزها چند درصد از خودتون راضی هستین؟

این روزها چند درصد خودتون رو دوست دارین؟

این روزها چند درصد خانوادتون رو دوست دارین؟

این روزها چند درصد ادمهای اون محیطی که بعد از خونه بیشترین تایم رو در اون میگذرونین دوست دارین؟

این روزها چند درصد امیدوار هستین؟

این روزها اگر احساس بدی دارین از خشم گرفته تا ناامیدی و ترس و ... چند درصد محیط رو در ایجاد این احساس شریک میدونین؟ چند درصد خودتون رو ؟ به نظرتون شما سیاه میبینین یا سیاه هست؟

اگر نتیجه ی کاری که مشغولش هستین اونی که باید نشه چون تمرکز کافی نداشتین چطوری تشخیص میدین که این دقیقا به خاطر مشکل نداشتن مهارتی به اسم تمرکز هست یا شرایط سخت و سنگین بوده و بهتره کمی به خودتون حق بدین که گند بزنین؟

 

++این پست لزوما ربطی به اتفاقات اخیر ایران نداره.با دید خودتون محیط خودتون و زندگی خودتون جواب بدین. اگر دوست داشتین اتفاقات اخیر رو دخالت بدین در جواب و اگر دوست نداشتین دخالت ندین.

++ میتونین واسه همه ی سوالات صرفا یه برایند بگیرین و یه عدد بگین که میانگین همگی باشه یا مثلا اگر حالتون واسه یکیش خیلی خوبه اونو جدا کنین.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۸ ، ۱۱:۴۵
مهسا .م

چطور تونستن سه روز تمام انکار کنن؟!!! چطور اون اقاهه که مسئول سازمان هواپیمایی ایران بود سه روز تموم اومد گفت نه بابا والا به پیر به پیغمبر موشک نبوده و این خودش نقص فنی داشته؟!!!! وحشتناک هست که هواپیما رو با هدف متخصاصم(!!!!!) اشتباه گرفتن! وحشتناک!!! من اصلا باوردم نمیشد! میگفتم صد در صد شایعه هست! خود ایران نزده!!! 

اینقدر نگفتن اینقدر نگفتن تا به زووووور وقتی کل دنیا بلند شدن اومدن ایران اون موقع اعتراف کردن!!!! به ضاهر ۱۸۵ نفر بودن... ۱۸۵ تا خانواده رو اینقدر ناحق به کام مرگ فرستادن!

شریفی و البرتایی هم که بینشون کم نبود!!!

تو پلن بریزی برای زندگیت با کلی بدبختی جور کنی بری تو یه دانشگاه خفن درس بخونی بعد اون وقت شرایط محیطی جوری باشه که تو بمیری!!!!!

دروغگو ها. دروغگوها...دروغگوها...دیشب هم اومدن قانون جدید مصوب کردن لعنیتا. از معدل دانشجوی مقطع کارشناسی کم شده. کسی رو دور و برم نمیبینم کاهش معدل نداشته باشه. خوب هر قبری بخوای بری شرط معدل هم جزو شروطش هست. قبلا فقط با روانمون بازی میشد الان با جان و روان توامان بازی میشه.

نسبت به مملکنم احساس بدی دارم. احساس ناامنی میکنم... و دوست دارم برم جایی که وقتی از خواب بیدار میشم سورپرایز نشم. که کمی ارامش اعصاب داشته باشم. خوششش به حال اونهایی که بلند میشن میرن تو جنگل های امازون زندگی میکنن... یا مثلا دو سال هیچ هایک میکنن از اینور به اونور. دلم میخوام به هیچ جا تعلق نداشته باشم... کاشکی یکی بیاد با من پلن فرار بریزیم! 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۸ ، ۰۹:۳۴
مهسا .م

This world is very orderly

! and this life is very real

! I need some magic and miracle

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۸ ، ۰۳:۲۵
مهسا .م

هفته ی سختی رو پشت سر گذاشتم. 

دو تا میانترم. یه دونه ارائه. چند تا تمرین تحویلی که دست و پا شکسته تحویل دادم. کمبود خواب شدید. و یه سرماخوردگی نسبتا قوی. 

کلی بار روانی تحمل کردم. از سمت دیگران رفتارهای غیرمنطقی دیدن تا دلخوری از خودم. وجود استادای عصبی و نچسب دهه ی شصتی . دکتر رفتن و گرفتن دارو ها (سه تا امپول دارم) و بعد هم نبودن اون خانومی که همیشه واسه تزریقات میرم پیشش.

نکات مثبت هم داشت این هفته. هنوز زنده ام. یکی از میانترم ها و ارائه رو فول کردم. یکی از میانترم های دیگه عالی نشد ولی قطعا خوب هست. تمرینها رو در شرایطی تحویل دادم که هم از خودم و هم گروهیم ناامید بودم و هم از استاد. ولی تحویل داده شد. کاچی به از کوری. پروژه ی هوش تقریبا میشه گفت اکی شده و قسمت زیادی از بار روانی مسئله کاهش پیدا کرده. رفتم و برای مراسمی که داشتم لباس خریدم و همین که بلاخره یه چیزی رو پسندیدم و نسبت بهش حس خوبی دارم نکته ی مثبتی هست. (بگذریم از اینکه کلی لباس پوشیدم و بیرون اوردم و دلیلم برای رد کردن همشون هم این بود که اینا دخترونه نیست و یا پارچه شو دوست ندارم و یا مدل این رو قبلا داشتم. ولی خداییش همشون عالی بودن. شیک ترینها رو پسندیدم و پوشیدم و بعد برنداشتم. حتی یکیش لباس عروس بود ولی به دلم ننشست. دست اخر احساس کردم فروشنده با حس بدی اون لباس رو بهم داد. چون یه حریر ساده ی صورتی برداشتم. نسب به اونها ساده تر هست. ولی دوسش دارم و بهم میاد. فروشنده بهم کاور هم نداد :( ) 

وسط این خستگی ها و سعی کردن برای دیدن نکات مثبت ذهنم مشغول چیزهای دیگه هم شد. مثل گرونی که هست. ماجرای اون دو تا کوله بر که توی برف فوت شدن. ارشدی که نشده تا الان براش بخونم. شرایطم که بهم اجازه نمیده که ارشد نخونم و باید حتما بخونم. ازدواجم. استادام. خانوادم و رابطه ام باهاشون.پدر و مادرم.

همه ی اینها رو باید فراموش کنم. چون باید بلند شم داروهام رو بخورم نمازم رو بخونم. اتاقم رو تمییز کنم.و بعد برای میانترم هوش اماده بشم. و تا قطره ی اخر خونم برای این درس میجنگم. چون توی ارشد هم میاد.

شما این روزها چی کار میکنین؟ بیاین یه ذره از خوشبختی ها و بدبختی های ریز و درشتتون به منم بگین. لطفا اگر خواستین کامنت بزارین همتون ناشناس کامنت بزارین. 

منم دیگه پیر شدم. یادش به خیر. یه روز امار ای پی تک تک مخاطب هام رو داشتم. مدتهاست دیگه ای پی چک نمیکنم.  

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۸ ، ۲۰:۱۷
مهسا .م