1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۰
مهسا .م
پدر از جا برخواست .در واقع از جا برنخواست. بلکه جهشی کرد. دست راستش را به نشانه ی اعتراض بالا اورد و با حرص و غضب گفت:"حالا که اینطور میگویی نمیروم". مادر ظرف میشست و غر و لند کنان بد و بیراه نثار میکرد. نثار ان مرد عمده فروش که برنج درجه سه را به جای فرد اعلاء داده بود. رو به پدر کرد و گفت:"میروی ,خوب هم میروی". مراعات مرد پا به سن گذاشته را نمیکرد. پیر بود اما هرچه که بود مرد بود. مرد قدیمی. از انها که براشان ذلت بود بروند بگویند حاجی این گونی هاشمی را پس بگیر به جاش طارم اصل بده که عیال پختش را پسند نکرده. مادر جنگ قدرت را از "ملکه" خدا بیامرز به ارث برده بود.
          ملکه پیرزنی با عینک ته استکانی. اخرین بار که امد زاهدان تابستان بود . همان تابستانی که خورشید پوست سر را مثل پارچه ی اهاردار جر میداد. همان تابستانی که "زوزو" از مادر یک کشیده ی اب نکشیده خورد که چرا شیشه ی عینک ملکه را با خودش برده مدرسه! ملکه مادر ِمادر بود. در واقع مادربزرگ بود.به خاطر اینکه اسم پدربزرگ "مَلِک" بود به او میگفتند ملکه! ملک و ملکه!
همیشه ان کیف کوچک قهوه ای را با سوزن قفلی به بالای تنبانش وصل میکرد. داخلش شناسنامه و کمی پول و دفترچه های بانکی اش بود. خدابیامرز انگار یک گوله سیاهی بود.مینشست پُق میکرد و در کمین عیب و نقص این و ان بود. وقتی جلوش راه میرفتی احساس راه رفتن جلوی عده ای مرد هیز را داشتی.نامحرم بود نامحرم! بعد از شصت و پنج سال زندگی با ملک, او را تحدید میکرد. میگفت" اخر طلاقم را از این بی شرف میگیرم. دیگر سوختن و ساختن بس ِ بس." 
دلم برای پدر میسوخت. برای زوزو هم. شاید هم برای خود مادر. یکبار که زمستان سختی بود, من و سهیلا کنار بخاری برقی پس زانوها چنپاتمه زده بودیم.از پشت پنجره به زنی چادر سیاه نگاه میکردیم که زیر ان برف مثل کوه با قله ای برفی شده بود.بیرون فقط برف بود و برف. برف نو روی برف کهنه مینشست. صدای کلاغ ها از بین درختان کاج میامد.دوتا لیوان و فلاسکی پر از چای دارچین داشتیم .حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. گفت: "ببین من تمام رختها رو از روی بند رختی جمع میکنم. قبل از اینکه بیاد خونه غذا درست میکنم و نمیزارم هیچ ظرف کثیفی باقی بمونه.نه به خاطر اون تحدیدایی که قبل از اینکه از خونه بره بیرون میکنه. وقتی میشینه جلوم میگه: "من نمیخوام بری حالا تو برو تا من ببینم چطور میری. یه چیزی هم میفهمیم خوبه" جواب نمیدم. میدونی...چطور بگم؟ این جنگ قدرت پیروز نداره. بزار فکر کنه همه تو مشتش هستن. بزار فکر کنه همه بله قربان گو هستن.دیگه تو سنی که اینا هستن که نمیشه مرافه راه انداخت که چی درسته چی غلط. فقط باید احترام نگه داشت. فقط."
#داستان
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۶
مهسا .م

چقدر شنیدن بعضی از خبرها ناراحت کننده هست. اصلا نمیتونم مرز بین تعجب و ناراحتیم رو به طور کامل تشخیص بدم. اینطور خبرها اینقدر درداور هست که ادم دوست داره دروغ باشه..دوست داره فکر کنه واسه طرف حرف دراوردن...دوست داره هر فکری بکنه به جز اینکه فکر کنه خبر راسته.... هم سن من هست .سه سال از چهارسال دبیرستان رو باهم بودیم.اقوام درجه یک هم هست.قند گرفته!!! قند خون!!!:((((!!!:(((

یکی دیگه از اقوام درجه یک هم که بیست و هفت سال داره امروز خبر رسید بستری هست سرطلان کبد تشخیص دادن براش!!! :(((!!!:(((!!!


++بسته بودن کامنتها به این معنی نیست که من نظر شما رو نمیخوام. فقط فکر میکنم مثل خودم کسی هیچی نداره بگه!

۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۱
مهسا .م
کولر بزنی سرده. نزنی گرمه. عین دم دمای بهار میمونه. تفاوتش به اینه که الان داریم از فصل گرم میریم به سرد و من خوش حالم , اون موقع دیگه سرما داره تموم میشه و من ناراحت..
بابام از بیرون اومده یه پلاستیک دستشه .توش پره از نارنگی و پرتقال.. همشون کال و نرسیده ن. پوستشون سبزه سبزه :))) یکیشو برمیدارم. ناخنم ُ میکشم روش. بعدم میگیرمش زیر بینیم هی نفس میکشم...
دم
بازدم
دم
بازدم
دم
بازدم
.
.
.

#پاییز۹۶
۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۱
مهسا .م

++یه بحثی که توی خونه ی ما همیشه بوده و هست, مربوط به حجم اینترنت مصرفی هست. مصرف اینترنتمون یه جوری هست که خودمون هم باورمون نمیشه.اصلا هیچ کس قبول نمیکنه که این حجم مصرفی از سمت اون هست... اونا به من میگن اپدیت لپ تاپ تو هست منم میگم این شما هستین که دم به دقیقه تو اینستا هستین و انلاین فیلم و کلیپ میبینین.... از کلیپ نامزدی فلان خواننده ی افریقایی در شمال شرقی مکزیکو سیتی گرفته تا کلیپهای حاج اقا قرائتی که میگه برید واسه جووناتون زن بستونین و فلان و بهمان....

خلاصه اینکه هر کدوم از اعضای خانواده جدا گانه بسته گرفتن تا حجم مصرفی هر کدوم مون در بیاد:| چقدر ما خوبیم :)) 

منم واسه خودم نت خونه رو اجالتا ۱۰ گیگ شارژ کردم و رمزش رو هم عوض کردم کسی نتونه کانکت شه... الان من مصرف خاصی نداشتم تو سه چهار روز , ۱۰ گیگ من رسیده به ۳ گیگ :| موقع هایی که سرچ دارم روزی ۱۰ گیگ هم مصرف داشتم ولی الان واقعا هیچ مصرف خاصی نبوده...

خلاصه اینکه از اون جایی که من حتی در خلوت خودم هم نمیپذیرم که این منم که داره نت رو میخوره :))) میمونه در و همسایه:|  :))

اقای سالاری و خانواده حق بین و ... همه مضنون هستن (دلــــــــــــــــــــم نمـــــــــــــــخواااااد بدووووونـــــــــــــــــم املای صحیح کلمات چیه,برامم مهم نیست ,پس اگر مضنون به یه ز دیگه هست نمیــــــــــــــخوااااااد بهم بگیــــــــــــن. تچکر میشه! )

wps هم اف کردم. ولی اصلی ترین کار ,دادن "مک ادرس" هست دیگه. اینطوری امکان هک به صفر میرسه. مک ادرس لپ تاپ رو دادم به مودم. ببینم بازم خورده میشه این نت یا نه...هی شارژ میکنیم هی ناپدید میشه انگار ما تو محدوده ی مثلت برمودایم:| 


۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۱
مهسا .م