1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

سلام.مهسا هستم...دانشجوی اسبق دانشگاه شهید باهنر کرمان رشته ی کامپیوتر و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتر-گرایش فناوری اطلاعات یه دانشگاه دولتی دیگه .به موسیقی و شعر علاقه دارم .هر سوالی راجع به it و کامپیوتر داشته باشید بپرسید.خوش حال میشم بتونم کمکی کنم.و در نهایت برای تمام کسانی که روز نوشته های یک مهندس رو دنبال میکنن ارزوی ارامش٫ سلامتی٫ اسایش و عاقبت بخیری دارم.روز به روز داره به تعدا خواننده های مجازی و صد البته حقیقی این وبلاگ اضافه میشه.پس اگر کسی از دنیای واقعی به طور اتفاقی اینجا رو پیدا کرده خیلی احساس خفن بودن بهش دست نده لطفا:))))
اگر سوالی غیر مرتبط با پست داشتید میتونید به csmodirjavan@gmail.com ایمیل بزنید.
مهسا.م

پربیننده ترین مطالب
از خواب بیدار میشوم/ اب را میگذارم جوش بیاید/ یک کافی برمیدارم/تصمیم برای باز کردن و یا نکردنش انگار سخت ترین کار دنیاست/بعد از پنج دقیقه مجادله, منصرف میشوم/کافی را به جایش برمیگردانم/چقدر حس بعد از خوردن کافی بد است/ 
وارد خیابان پارکینگ میشوم/تصمیم بین تاکسی گرفتن و پیاده رفتن سخت ترین کار دنیا میشود/بین ماشینهای پشت چراغ قرمز,حرکت میکنم /عرض خیابان را تا نصفه طی میکنم/جلوی ان همه چشم همان عرض نصفه را برمیگردم/ کل منوچهری را به مقصد خانه قدم میزنم/ با عجله ای وصف ناشدنی/عجله ای بدون منشاء معلوم/عجله برای هیچ/برای پوچ/
اینجا را باز میکنم/اتفاقی اولین کامنتهای وبلاگم را میبینم/حال روز گذشته ام عین یک فیلم کوتاه پخش میشود/لشکر نیمه جان خاطرات زنده میشود/سال قبل سه خرداد/ دوسال قبل سه خرداد/ سه سال قبل سه خرداد/ میترسم/سال بعد سه خرداد؟
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۷
مهسا .م
توی درخت نارنج خونمون یه کبوتر لونه کرده. 
اولین تخمی که گذاشت جوجه شده و الان رو دومی خوابیده.
همه مراعات حالش رو میکنن.
همه مواظب هستن که احساس ناامنی نکنه که بخواد لونش رو با این وضعیتی که داره ترک کنه. 
مامانم منو صدا کرد و یه پوست هندونه که توش برنج فریز شده ی چند روز قبل بود به علاوه ی یه کاسه اب بهم داد.
گفت: برو بزار زیر درخت. گناه داره. حامله هست.نمیتونه خیلی از روی تخمش بلند شه.
خوب اگر حامله باشه باید بچش توی دلش باشه که بهش بگیم حامله مگه نه؟ و اگر حامله نیست پس بچش چرا به دنیا نیومده و هنوز توی تخم هست؟

++ساعت هفت یه قرار مهم دارم. فقط دو بار تلفنی حرف زدیم. صدای خوبی داشت. اما تجربه بهم میگه ادمهایی با تن صدای زیبا کچل از اب در میان! و همیشه چهرشون جوری هست که تصورات قبلی من رو با خاک یکسان میکنن!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱
مهسا .م
کتاب دایی جان ناپلئون از ایرج پزشک زاد رو چند روز پیش تموم کردم. کتاب بامزه و باحالی بود. دوسش داشتم. چندین بار حین خوندنش به خنده افتادم اونم خنده های بلند. توصیفاتش عالی بود.کامل میتونید خودتون رو تو محیط و شرایط مجسم کنین. وقتی اخرای کتاب بودم رفتم و از YouTube قسمت کوتاهی از فیلمی که از روی کتاب ساختن رو دیدم. با دیدن اون تیکه از فیلم انگاری داشتم اون قسمت از کتاب رو دوباره میخوندم. تصور ذهنیم از اسدالله میرزا فوق العاده شبیه به چهره ی کرکتری که توی فیلم هست بود .عزیزالسلطنه که زنی هست هار و وحشی توام با کمی فلزخرابی که حب مادری که به دخترش قمر داره چاشنی این شخصیت شده یا خود راوی داستان که قبل از دیدن فیلم معصومیتش رو تصور کرده بودم حتی دایی جان ناپلئون٬ همه و همه شبیه به ادمهای خیالی بودن که ایرج پزشک زاد با قلمش اونها رو توی ذهن من قلم زده بود. خلاصه اینکه سلیقم با اونی که بازیگرها رو انتخاب کرده خیلی خیلی یکی هست :)) یکی دیگه از چیزهایی که نظرم رو همون لحظه ی اول توی کتاب فروشی جلب کرد طرح قدیمی جلد کتاب هست.کتابی که من دارم انتشارات صفی علیشاه هست. قیمت پشت کتاب زده ۳۵۰ ریال :)) به جای انتشارات صفی علیشاه نوشته "بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه" :)). و میخواد بگه که این کتابی که تو دست تو هست چاپ ششم٬ بهمن ۱۳۵۴ هست :))) این کتاب به اندازه ی کافی رضایت من رو جلب کرده که مشتاق باشم واسه خوندن دوتا اثر دیگه ی پزشک زاد یعنی:"ادب مرد به ز دولت اوست" و"ماشاءالله خان در دربار هارون الرشید"
خوندنش مثل دیدن یه سریال کوتاه به سبک فیلمهای قدیمی ایران هست. بامزه توام با کمی خورده شیشه. گاهی جملات تعمل برانگیز هم به چشم میخوره. 
سلیقه ی کتاب خوندن مثل سلیقه ی فیلم دیدن و موسیقی گوش کردنه.هر کسی سلیقه ی خودش رو داره و در عین حال همین فرد میتونه چندین نوع سلیقه داشته باشه.به نظر من اگه کسی کتابی رو معرفی کرد و از خوندن اون کتاب لذت بردین میشه دوباره بهش اعتماد کرد و کتابی که معرفی میکنه رو بری بخونی و دوباره لذت ببری :)) اهل خوندن رمان نیستم ولی اگه قرار باشه رمان بخونم ترجیح میدم با خوندنش ریسه برم از خنده تا یک مشت نوشته ی غمگین عشقی پشقی :))) مثل سبک "دایی جان ناپلئون" :)))
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۲
مهسا .م
سرماخوردگی برای همه اتفاق میفته. یه بیماری عادی و روتین محسوب میشه.
ولی فقط ادمهایی که حواسشون نیست سرماخوردگی شون پیشرفته میشه و سینوزیت میگیرن.
میدونی کسی که سینوزیت میگیره چه جوریه؟
تا یه باد ملایم بیاد سریع اون سرماخوردگی سخت عود میکنه و خودشو نشون میده.
رابطه هم همین طوریه.
قهر و اشتی هست. واسه همه هم هست. 
ولی اگه حواست نباشه و هی پشت سر هم دلشو بشکنی..هی ناراحتی های عمیق تو دلش بکاری...رابطتون بیمار میشه.واسه همیشه.
حالا هی کادو بخر. هی حالشو بپرس. هی غرورتو بزار کنار تو پیش قدم شو. 
فایده نداره.
اون دلش برات تنگ نمیشه.با ندیدن شما خوشه. نبودت احساس نمیشه. بمیری یا طوریت بشه ناراحت میشه ها ولی از خوش حالیت خوش حال نمیشه.چون حال خوب تو رو به خودش مربوط نمیدونه. اینا یعنی: " دیگه دوست نداره"
اصلا هم مهم نیست کی باشه ها.
از این سرماخوردگی ها بین هر دونفری پیش میاد. خواهر برادر.زن وشوهر. دوستا. مادر و دختر. دوتا برادر و.....  

++رابطه هامونو نکُشیم...تزریق خون به یه جسد مرده بی فایدست.
++ادمها از یه جایی به بعد بدی ها یادشون میمونه. من الان دقیقا تو همون جام.تو همون سن.ادما رو میزارم کنار!
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵
مهسا .م

++هوای روزهای  اردیبهشت ماه, دقیقا مثل سکه میمونه. دو رو داره. یه رو اب و هوای بهاری و دلکش هست. یه روی دیگه اب و هوای گرم و داغ .جوری که کلافه و یا حتی عصبانیت میکنه. این روزا حجم قابل توجهی از پول تو جیبی من صرف نوشیدنی ها و خنکی جاتهای توی مسیر دانشگاه تا خونه میشه. گاهی اوقات حتی ساعت اخر دقیقا خودم رو تصور میکنم که تو کافه تجلی نشستم دارم فالوده با ابلیموی تازه و فراوان میخورم و این جیگرم خنک میشه :)) وقتی گرمتون هست از این تصورها بکنید . تاثیر مثبت داره. میدونید که .محققان نمیدونم چی چی کشف کردن که مغز فرق بین خیال و واقعیت رو متوجه نمیشه! 

++فروردین ماه بدون کتاب نگذشت.محاکمه ی کافکا رو دست گرفته بودم .قبلا داستانهای دیگشو خونده بودم و تونسته بود حداقل علاقه ی لازم برای خوندن اثرات بعدیش رو در من ایجاد کنه! با خوندن محاکمه نه تنها این علاقه فزون نشد بلکه همون حداقل رو هم از بین برد و محاکمه اخرین اثری از کافکا هست که من دست گرفتم  خوندم. شاید بعدا راجع بهش یه پست جداگانه زدم و نظرمو کمی باز تر گفتم.

الان به پیشنهاد یک دوست وبلاگی "دایی جان ناپلئون" به دست هستم. اخر شبها یه چند برگی ازش میخونم. 

گفتم اخر شبها,  بزارین واستون بگم این شبا کجا و در چه پوزیشنی میخوابم :))) 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
مهسا .م

این روزا , عصر که میشه میرم میشینم تو حیاط خونه مون...نگاه میکنم...بو میکنم...قدم میزنم...موهامو پریشون میکنم میریزم دورُ برم...به درخت نارنج خونمون که غرق بهار نارنج هست ,نگاه میکنم...ولی نه یه نگاه عادی...عمیق نگاش میکنم...مثل یه ادم حریص...مثل ادمی که دلش میخواد این قاب قشنگ رو با چشماش بخوره و بعد هضمش کنه...به این فکر میکنم که چقدر جالب هست که درخت نارنج از بالا شروع به شکوفه دادن میکنه....برگاش نو هست...سبز روشن ِ روشن...دست میزنم به برگاش...عین چرم نازک میمونه...برق میزنه برگاش...یه شکوفشو برمیدارم و میدونم که اگه یکی این رو با یه شکوفه ی پرتقال و لیمو بزاره جلوم هر سه رو از هم تشخیص میدم...سرمو فرو میکنم تو شکوفه های درخت پرتقال خونمون...بو میکشم...نفس میکشم...غرق حس تازگی و طراوت میشم...هر روز پرتقال تازه داریم ما...سر بر میچینیم میخوریم...بوی این پرتقال فرق داره...اونجوری که باید بو بده,بو میده....پرتقالهای این درخت مثل همونهایی که مامانم تعریف میکنه هست...مثل همون پرتقالهایی که وقتی اباجی بزرگیم مدرسه میرفته مامان میزاشه تو کیفش واسه تغذیه...اباجی بزرگیم میگه ...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۵
مهسا .م
واقعا چرا؟ با کدوم انگیزه؟
نمیدونم قبل از مراسم امشب اخرین باری که عروسی رفتم کی بوده....ولی دقیقا این یادم مونده که همون موقع هم توی این جور مجالس به من خوش نمیگذشت....مدام به چهره ی عروس نگاه میکردم. کسی که واقعا خوش حال باشه و بهش خوش بگذره دقیقا از حالات صورتش پیداست... من هیچ شادی واقعی رو توی صورت هیچ یک از افراد اون مجلس ندیدم. بعضی چیزا اصلا به دین و مذهب و اینجور مسائل هیچ ربطی نداره. به منطق ادما ربط داره ... عروسی, حنابندون ,شب سومی, شب خلعتی ,بله برون و ... اگر قرار باشه به همین منوال و سبکهایی که من تا به امروز دیدم برگزار شه , به نظر من بیخودترین کاری هست که یه ادم میتونه با پول و تایمش انجام بده. 
من پول پس انداز میکنم و برای خرج کردن پول پس انداز شده وسواس به خرج میدم .مطمئن میشم که این مورد ارزش این مقدار هزینه رو داره و بعد دست به جیب میشم. هیچ وقت  یکبار هم حس نکردم این عروسی برگزار شدنش ارزشی به مراتب بیشتر از برگزار نشدنش داره. پول به این مهمی رو خرج کنی واسه یه شادی الکی؟؟؟ واسه دست و حیغ و کل کشیدن های کاذب؟ واسه چیزایی که واقعی نیستن؟؟؟
وقتایی که واسه خوم قدم میزنم و با موهام بازی بازی میکنم و یهو میزنم زیر اواز قطعا شادی اون لحظه ی من از سیگمای ادا بازی های این n نفر بیشتر هست.
بگذریم....امروزم که نصفیش ۹۵ هست نصف دیگه ۹۶‌:))
خدا این نصفه ی این ۹۵ نحس رو به خیر کنه :))) پیشاپیش ۹۶ تون مبارک :)
++صدای بارون ار کانال کولر توی اتاقم داره غوغا میکنه :) نوش گوش هممون صدای این سامانه ی بارشی که کل کشور رو تحت پوشش گرفته :)) 
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۶
مهسا .م

ادامه ی مصرع زیر را کامل کنید.

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری      ..........................................


الف)مال دانشجو خوردن داره ؟!! :|

ب)این زباله هارم بزار دم در!!!

ج)کوچه قحطه؟!! نه قحطه؟!!

د)یه لقمه معشوقه...بفرما...دور هم خوشیم!!!

ه)چرا میگذری؟!! هان؟!!

و)بی همگان به سر شود! اینم روش!!!

ز) یه دِقه صداش کن یه تُک پا بیاد دم در!!!

س)به من چه اصن!!! 

ر)اینجا جای ترقه انداختنه؟!! ادم اینقد جلف؟ اینقد خز؟ اینقد تو جو؟


#از گزینه پیشنهادی دوستان استقبال میشود :)


۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۸
مهسا .م

انگاری همین دیروز بود که اووکادو  ازمون خواست تا براش بگیم که بهترین عیدی که گرفتیم چی بوده ...۳۵۰ روز گذشته ...من ۳۵۰ روز گذشته رو میخواستم یه پست بزنم و بگم که بهترین عیدی که سال ۹۵ گرفتم یه تابلوی شنی از طرف برادرم بوده ... ولی اینقدر پشت گوش انداختم که حالا ۳۵۰ روز از پستی که اووکادو هفت فروردین ۹۵ زده گذشته... 


واسه خیلی چیزا دیر میکنیم.واسه گفتن احساسمون به اطرافیان.واسه تلاش کردن برای موقعیتی که حقمون بود. واسه دیدن یه دوست...واسه خیلی چیزا ....

"سازت رو با بهار کوک کن" برای من یعنی کمی بیشتر از قبل بجنبم. 

#ادم ـ نرسیدن #دیر ـ میشود ـ گاهی #بیات


فراخوان رادیوبلاگی ها


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۹
مهسا .م
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۶
مهسا .م