1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب



تمام زندگی همینه!

گذشتن از علایق سطحی اما اشکار

برای رسیدن به علایق پنهان اما پایدار و اصلی!


۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۷:۰۲
مهسا .م

به قول رادیوچهرازی ها:

جمشید امسالو چطوری سر کنیم؟

مهر...

ابان...

وای از اذر...


 و واقعا هم وای از اذز...

ولی خوب عب نداره. ما به اذر و بعدش دیِ "پر حادثه" عادت داریم!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۲
مهسا .م
چند سال پیش یه فیلم توی تلوزیون گذاشت. یه دختر بود که این به یه بیماری دچار بود. بیماریش اینطوری بود که هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد مثلا ۲۶ ابان هست. دوباره در پایان روز فراموش میکرد همه ی اتفاقات رو . و روز بعد که بیدار میشد باز هم فکر میکرد ۲۶ ابان هست. توی فیلم این دختر هر روز میرفت یه مغازه ی ساعت فروشی و برای پدرش هدیه تولد, یه ساعت میخرید.هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد امروز تولد پدرش هست. خانوادش کلی مواظب بودن که این اخبار نبینه. روز نامه های روز رو قایم میکردن و چندین سال بود که روزنامه های همون سالی که دختر این حادثه براش رخ داده بود رو در دسترس دختر میزاشتن. بین این روزها , روزهایی هم بودن که دختر متوجه میشد. و وقتی متوجه میشد کلی گریه میکرد.اما فایده نداشت . چون در پایان روز همه چیز دوباره یادش میرفت.
بگذریم. میخواستم بگم فکر کنید ماهم یه همچین بیماری داشته باشیم. یکهو حادثه ای رخ بده که اینجوری بشیم. 
هر روز فکر کنی امشب تولد دعوتی.یا هر روز برات روز قبل از کنکور باشه. هر روز فکر کنی مامانت فردا عمل داره. یا هر شب شبی باشه که تو تا صبح معادلات بخونی چون فکر میکنی ۸ صبح پایان ترم داری.
فکر کنید! شب بخوابی و همه چیز از یادت بره صبح که از خواب بیدار میشی با خود ۴۵ سالت رو به رو شی!!!
بعد بگیری بخوابی و باز روز بعد اینا تکرار شه. هر روز فکر کنی دیروز با صمیمی ترین دوستت دعوات شده و امروز باهم قهرین و نخوای که ببینیش....اتفاقات خوب هم میتونه بیفته. هر شب که میخوای بخوابی فکر کنی فردا نه صبح پرواز داری به فلان مقصد که خیلی هم دوسش داری.هر روز فکر کنی اخر شب یه قرار خیلی مهم داری که واقعا حتی خیالش هم برات فرح بخشه....
به نظرتون اگه یه همچین بیماری رخ بده بدترین و بهترین حالت چیه؟ از نظر شما چیه؟

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۸
مهسا .م

برای بار چندم میشینم پای درس. اما تمرکزم پریده. و نمیتونم بخونم.انگار ذهنم و مغزم دارن کلی دیتا رو پردازش میکنن. کلی کار و  برنامه داره به طور پیش فرض توی ذهن و مغرم انجام میشه. نمیدونم واقعا چطوری غیرفعالشون کنم. تلاش و استمرارم برای اینکه دوباره تمرکز کنم و برگردم به اون مودی که باید , فایده نداره.عاجرم. عاجز از اینکه توی این لحظه دقیقا همون کاری رو که باید,انجام بدم. 

کتاب رو میبندم و میزارم یه کناری. به مرضی پیام میدم. رفیق فابریک دوران کارشناسی ــ خوابگاهیم. کلی باهم حرف میزنیم . در نهایت هر دو یادی میکنیم از مریم. یکی از بچه های خوابگاه که فقط ترم یک و دو باهامون بود. مرضی گروه میزنه و منو مریمم اد میکنه. 

با همون چندتا جمله ی اول خاطره ها شکفته میشن. اتاق ۳۲۶. خوابگاه سه. ملیحه ملقب به "خانه طلا" . الهام و هانیه و حرص خوردنا و حالگیری ها و حراست دانشگاه و لج و لجبازی. اواز خوندنای من. شعرای محلی شیرازی که میخوندم و کل اتاق دست میزدن و قر میدادن. رقصیدنای مریم روی تخت بالا و کلی خاطره ی دیگه...... اما حالا دست تقدیر جوری رقم خورده که هر کدوم پرت شدیم یه گوشه ای. فقط مریم هست که کرمون ازدواج کرد و موندگار شد. پیام میدم به اقای کامکار. کسی که نمونه ی بارز یه کرمونی با معرفت بود و هست. بهم زنگ میزنه و برای چند دقیقه حال احوال میکنیم. بگذریم. شاید تولد امسال رو هماهنگ کردم تمام دوستام که بعد من یه جوری شد که از کرمون رفتنی شدن یه قرار بزاریم کرمون و جمع شیم دور هم و به بهانه ی تولد من دوباره همدیگه رو ببینیم. هنوز هم معتقدم یکی از بهترین اتفاقات زندیگم خوابگاهی بودنم بوده با تموم سختی ها و نبود ها و کمبودهاش :) {خاطره بازی با ادمایی که توی دانشکده باهاشون بودم و برام خاطره ساز شدنو فاکتور میگیرم. اوووه ه ه ه  طولانی میشه پستم :)))) }

++بگذریم. امروز فاز درسم واقعا پریده. تلاشم برای اینکه بشینم پای درس بی فایدس. چی کار کنم من ؟

نمیتونم ذهنم روخالی کنم. اصلا دیتاهایی که توش هست نامشخص هست. هک شدم فکر کنم :\

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۰
مهسا .م
روزها پشت سر هم دارن میگذرن. و من واقعا موندم چطور یهویی شد شش ابان ماه. به همین سرعت تابستون تموم شد مهر شروع شد تموم شد. حالام که ابان پاشو گذاشته روی پدال گاز و قصد هم نداره که برداره. صبحا که از خواب بیدار میشم یه گلو درد خیلی خفیف دارم. با سویشرت میرم توی حیاط و هر روز نسبت به دیروز نون پنیر گردو با چای شیرین بیشتر میچسبه بهم. 
این روزها یه عادت خیلی خوب که پیدا کردم اینه که با چشمام فیلم و عکس میگیرم.من و ادمهایی مثل من از اون دسته ایم که نسبت به محیط اطرافمون خیلی بی توجهیم. اگه با یکی قرار بزاریم بریم کافه موقعی که برگردیم هر چی فکر کنیم یادمون نمیاد رنگ لباسش چی بود. قیمت غذایی که خوردیمو کارت کشیدیم چقدر شد. اما امان از وقتی که بخوایم دقت کنیم. تا ابد توی هارد مغزمون میمونه. این روزا چیزای کوچولو حالمو خوب میکنه.اصلا عمدا تایم میزام برای لذت بردن از این روزمره های کوچولو. روزمره هایی که وقتی فکر کنی یه روز تموم میشن ,حریص میشی واسه خیره خیره نگاه کردن بهشون. واسه ثبت و ضبطشون.مثلا چی؟
مثلا همین که به لطف نوه ی یک سال و هشت ماهه ی  خانواده, روی بند رختی ِ حیاطمون پر شده از لباسای نی نی. 
یه قاب تصور کن. بالاش اسمون ابی... ابی ِ ابی...صاف ِصاف... تو نشستی لبه ی یه گلدون عظیم الجثه که گل شب بو کاشتن توش. داری به اسمونی نگاه میکنی که از وسطش یه بند رختی رد شده که پر از لباس دختر بچس:) دیوار اجری خونمون حال خوب میده. امروز داشتم به خواهرم میگفتم چه خوبه تو خونه ویلایی زندگی میکنیم.تو خونه ویلایی بزرگ شدیم. چه خوبه ما حیاط داریم باغچه داریم گلدون داریم . درخت پرتقال و لیمو و نارنج داریم تو حیاطمون. راستی این بوته های رز دارن گل میدن. نیلوفرهام گل دادن. فصلشونه مگه؟ 
همین روزمره های ساده اگه یه لحظه به این فکر کنی که همیشگی نیستن دیگه اسمش روزمره نمیشه. بهش میگن اتفاق. 
مثلا "مادر" خودش به تنهایی یک "اتفاق" هست. "پدر" همین طور. خواهر زاده ی کوچولو که لباسای ماه قبلش این ماه اندازه ی تنش نیست یه اتفاق هست.خونه ی پدری یه اتفاق هست وقتی قراره تو دانشجو بشی و دوماه یه بار بیای خونه. اتاقت اتفاق هست وقتی مستقل میشی و خونه زندگی تشکیل میدی و بعدها مثل مهمون(حالا صمیمی تر) چند روز میای و میری. 
امروز که داشتم کِیف حیاط رو میکردم چشمم خورد به یه نوشته. یه نوشته با دستخط بچه گانه که نوشته ی خودم بود. نوشته بودم: "فصل امتحانات پایانترم. خرداد ۸۳ .مهسا" با یه امضای خیلی مسخره و بی ریخت زیرش. یه بیضی کوچولو و کاملا نامتقارن که زیرش چند تا خط گنده گنده و دراز دراز داشت :))) من واسه خودم سال ۸۳  رفتم توی حیاط رو یکی از آجرا یه جمله نوشتم:)) اصلا یادم نبود:)) اصلا اون موقع فکرشم نمیکردم که مهسای ۱۳ سال بعد, چشمش بیفته به اینو یه لبخند پت و پهن بزنه :))) قطعا اگر اون موقع یه لحظه به این فکر میکردم که یه روزی وارد دانشگاه میشم و قراره کلی درس ریاضی و مهندسی سخت و مفهومی بگذرونم شاید اون ریاضی دوران راهنمایی توی اون برهه اینقدر بهم فشار نمیاوردکه بلند شم برم توی حیاط قدم بزنم کلم هوا بخوره. حالا چی بوده مگه. یه مشت تابع مسخره:))). قطعا زمانی که کنکور داشتم اگر به این فکر میکردم که قراره بعدها ,انتگرالها و مشتقهایی رو حساب کنم که طول خود انتگرالده مذکور شش هفت برابر سوالی هست که الان روبه رومه دیگه اون حسابان دبیرستان برام خیلی مسخره میشد.
احتمالا ۱۰ سال دیگه وقتی من و شما ادامه تحصیل دادیم,به درسای دوره ی کارشناسیمون خنده نمیکنیم.ولی به واکنش هامون به اه و ناله ها و غر زدنای الکیمون, الکی استرس گرفتناو غیره میخندیم.شایدم حسرت بخوریم که ای کاش مدیریت بهتری داشتم تا هم لذت بیشتری میبردم هم اینقدر کام خودم رو تلخ نمیکردم و هم پربار تر میگذشت اون ایام :)
بعدا نوشت:تاربخ 89بود:))دبیرستانی بودم (∩_∩)

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۳
مهسا .م