1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها

داشتم براتون میگفتم....

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۶:۰۴ ب.ظ
خلاصه ه ه ه ه ه ....هیچی دیگه...زیر تخت فقط تنها دغدغم این بود که فکر کن مثلا مامانم کفش منو میدید،قطعا بعدش میگشت دنبال صاحب کفش که من باشم دیگه...خوب منم بودم پیش خودم میگفتم از این زیرزمین که در نرفته...همین وراست...لامصب تمییز کردنش هم که تمومی نداشت ....قاب عکس قدیمی بود که از توی زیر زمین اخری اورده میشد، وسط این زیرزمینی که من بودم روی یه پلاستیک بزرگ و ضخیم شکسته میشد.....من اصلا مونده بودم واقعا قبلا این قاب عکسا کجا بود که من ندیده بودمش ......اخه من هر موقع حوصلم سر میرفت بلند میشدم میرفتم سر وسایل قدیمی که  توی زیرزمین اخری بود فضولی میکردم....همیشه مامانم میگفت :تو زندگی منو زیر رو کردی......بگذریم....اقا همین طور که داشتم به عسها و قابهای شکسنه نگاه میکردم یهو یه عکس اشنا دیدم ....میخواستم خوب نگاه کنم ولی واقعا نمیشد خیلی بیام جلو...اخه زیاد میرفتم جلو پیدا میشدم ،از اون ور زیاد میرفتم عقب خطر نوازش شدن توسط هزارپا وجود داشت......خوب که نگاه کردم دیدم ای داد بی داد ...عکس پدر بزرگ مرحوم بنده بود ،که مادر جان در خونه تکونیشون به این قاب هم لطف و عنایت کافی و وافی رو رسونده بودن......علامت سوال برام به وجود اومد ایا اگر عکس بابای خود مامان جان هم بود در امر محترم خانه تکانی یه همچین بلایی سرش در میومد یا چون عکس پدر شوهر بود مامان لطف زیادی مرحمت نمودند؟؟؟؟؟؟!!!اقا ما توی همین فکرا بودیم یهو یادم اومد بابا ازمون تا ساعت چند هست مگه؟بلاخره تموم میشه....بلاخره من باید ،الکی مثلا،برسم خونه .....کم استرس داشتم این یکی هم اضاف شد.....به این خونه تکونی نمیخورد حالا حالا قصد تموم شدن داشته باشه...مادر جان منم که کلا عاشق دور ریختن و....بوده و هستن....هیچی دیگه دوباره مثل گل در گلدون فرو رفتم تا ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم....واقعا یه خورده خودتون رو توی یه همچین شرایطی قرار بدین ...خداوکیلی واقعا چی کار میکردین؟.....یه لحظه تصور کن من چه حسی داشتم....یهو دیدم از بالا داره گوشی تلفن زنگ میخوره ....مامان از توی زیرزمین اخری دراومد با عجله رفت بالا ......یعنی اون لحظه من چنان دچار حالت خوش حالی شده بودم که در عمر تجربه نکردم....اصلا میگن ادم باید از زندگیش رضایت داشته باشه و رضایت درونی از همه چیز مهم تر هست و ....یعنی من اون لحظه دچار حالت رضا شده بودم نه من ولش میکردم نه اون منو.....تندی از زیر تخت اومدم بیرون ...وسایلو چپوندم تو کیف...کفشمو زدم زیر بغلم ...چادر رو کشیدم سرم ...همین که اومدم از پله های زیر زمین برم بیرون......یه لحظه فکر کردم نکنه در پذیرایی بالا ،باز باشه؟؟؟؟؟؟خوب اگر باز باشه من بخوام برم بیرون که مامان منو از بالا رویت میکنه که.....دلو زدم به دریا .....گفتم میرم جلو یا باز هست یا باز نست...بلاخره یه چیزی میشه....اقا رفتم جلو.....در بالا بسته بود ...همون طوری که نه من رضا رو ول میکردم نه اون منو(از خوش حالی)......جوری از در منزل خارج شدم خدا گواه هست تو کل عمرم نه اینقدر اروم وارد شدم به جایی نه خارج....یعنی من جوری از در خونمون رفتم بیرون که مطمئنم هر کی بیرون بود و اون صحنه رو میدید به خودش گفت این دختره دزد هست.....از بس یواشکی اومدم بیرون .....فکر کن ....تا اینجای کار اکی بود دیگه.....بیرون فقط دلم نفس عمیق میخواست ....از بس زیر اون تخت لعنتی پودر هزارپاکش تنفس کردم.....زنگ زدم .....مامان:کیه؟من:منم.وارد شدم....رفتم بالا....عینهو کسی که ازمون داشته کیف انداختم اینور ...چادر رو اون ور.....مامان:ازمون چطور بود؟من:بد نبود.با خودم فکر کردم این همه من بهم خوش گذشت به خاطر این ازمون خوب یه کاری کنم به اطرافیان هم خوش بگذره.....من:مامان؟مامان:بله؟من:مامان یه خوابی دیدم ...نمیدونم واست تعریف کنم یا نه؟مامان:بگو.من:دیشب همش خواب میدیدم داری یه چیزایی رو میشکنی...یه چیزایی شبیه قاب عکس بود....خواب دیدم اون عکس قدیمی  پدربزرگ  شکسته افتاده بود...مامان:دیگه چی دیدی؟من :دیگه هیچی..توجه کردین وقتی ادم یه کار یواشکی انجام میده همش فکر میکنه طرف فهمیده یا میدونه .....با اینکه اگر مثل من سر این قضیه پدر هفت نسل قبل و بعدش رسما نقطه چین شده باشه...واقعا یه جوری مامانم بهم گفت :دیگه چی دیدی که واقع شک کردم که نمیدونه.....تصمیم گرفتم دیگه سعی نکنم به اطرافیانم خوش بگذره...بگذریم که مشاور رو چی کار کردم....شما فکر کن پشتیبان قلم چی زنگ بزنه خونه بعد مامان من گوشی رو برداره ،بعد سلام  و احوال پرسی....هم زمانی که مامانم داره میپرسه:خوب مهسا این ازمونش رو چی کار کرد؟....پشتیبانم همون لحظه در حال گفتن این جمله باشه:مهسا جون چرا نیومد واسه ازمون؟.....حالا اینا رو ول کن....شما اینو تصور کن....چون ازمون ،یه ازمون جامع و واقعا مهم بود اگر بخوای غیبت کنی حتما به خوانوادت زنگ میزنن و میگن که چرا دختر گلتون(خلتون)نیومده؟........شما فکر کن اون زنگی که خورد و مامان من بلند شد رفت بالا شاید همون پشتیبانم بوده.....بعد من یهو زنگ زدم اومدم خونه بعدشم دارم میگم ازمون بد نبود و مامان من دیشب خواب دیدمو.......اصلا یه وضعی....همه ی اینا موقعی به مغزت برسه که مامانت داره بهت میگه:مامان:دیگه چی دیدی؟و تو میگی هیچی......
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۲۶
مهسا .م

خاطرات

نظرات  (۶)

سلام خانم مهندس..خوبین؟
وای خداراشکر که حل شد..عجب استرسی داشتین..
این دوتا از پستاتون عالی بود..فوق العاده..
همیشه موفق باشید..
راستی سال نو را پیشاپیش بهتون تبریک عرض میکنم..انشاالله توی سال جدید بهترین ها نصیب شما و خانواده محترمتون بشه..
پاسخ:
سلام...مخسی... ان شاالله برای شما و خوانوادتون سال پر باری باشه...به اهداف قشنگتون برسید
به جای این کارا آزمون میدادی راحت تر نبود؟

آقا من آخرش نفهمیدم که مامانت فهمید یا نه ؟

تو و رضا

فکر کن اگه مامانت واقعا یک عدد رضا باهات میدید تو زیر زمین

خیلی پست قشنگی بود اصلا فکر نمیکردم به این زودی ادامه اش رو بنویسی
پاسخ:
اخرشو مثل فیلمهای امروزی تموم کردیم....پایان ماجرا رو به عهده ذهن خواننده میزاریم...همراه با حاله ایی از ابهام تموم کردیم...بههله..
عی بابا دیدی تو کامنت قبلی یادم رفت عید رو تبریک بگم به شما .
پاسخ:
اخه چرا یادت رفت .....هااااااان...
سلام....
توصیف خوبی داری....
ایول....
خدارو شکر بلاخره این ماجرا ختم به خیر شد....
پاسخ:
سلام...مخسی...
سلام مهندس .....خوبین؟.....
بالاخهره من نفمیدم این ماجرا ختم به خیر شد یا مادر جان شما متوجه شدمن؟
این قسمت دومش ترسناک تر از قسمت اول بودااااا......یه جورایییی کمدی-ترسناک بود.....
عیدتون هم پیشاپیش مبارک باد مهندس
پاسخ:
سلام.... عید شمام مبارک باشه... اخرشو مثل فیلم های امروزی تموم کردیم....پایان ماجرا رو به عهده ذهن خواننده گذاشتیم...هر جور دوست داره تموم کنه...
سلام.....خیلی پست بامزه ایی بود.....
ولی به نظرم مادرتون بویی نبرده چون اگر میفهمید دیگه هیچی.....ما الان مهندس نداشتیم.....
پاسخ:
سلام...مخسی...بهله دیگه مهندس پرپر شده بود....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">