1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

سلام.مهسا هستم...دانشجوی اسبق دانشگاه شهید باهنر کرمان رشته ی کامپیوتر و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتر-گرایش فناوری اطلاعات یه دانشگاه دولتی دیگه .به موسیقی و شعر علاقه دارم .هر سوالی راجع به it و کامپیوتر داشته باشید بپرسید.خوش حال میشم بتونم کمکی کنم.و در نهایت برای تمام کسانی که روز نوشته های یک مهندس رو دنبال میکنن ارزوی ارامش٫ سلامتی٫ اسایش و عاقبت بخیری دارم.روز به روز داره به تعدا خواننده های مجازی و صد البته حقیقی این وبلاگ اضافه میشه.پس اگر کسی از دنیای واقعی به طور اتفاقی اینجا رو پیدا کرده خیلی احساس خفن بودن بهش دست نده لطفا:))))
اگر سوالی غیر مرتبط با پست داشتید میتونید به csmodirjavan@gmail.com ایمیل بزنید.
مهسا.م

پربیننده ترین مطالب

کسی رو داشتن

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ق.ظ
داره صحبت میکنه.سر حال نیست.همون حس و حالی که خیلی هامون تو اینجور فصول بهش دچار شدیم٬میشیم و هم چنان ادامه داره.معلومه فصل میانترمها رو خیلی خوب پشت سر نگذاشته و الان هم که فصل تحویل پروژه هست٬چیز زیادی توی چنته نداره واسه تحویل به استاد.
میگه:امروز سر کلاس دیدم هیچی نمیفهمم٬اعصابم خورد شد٬زدم بیرون.
من:(سکوت)
صحبت میکنه و صحبت میکنه و صحبت مکینه.
میگه:مدتهاست به این نتیجه رسیدم درس نخوندن مثل گناه کردن میمونه.
وقتی گناه میکنی ٬دفعات اول هنوز وجدانت بیداره و هی پشت سر هر الارم میده.
ولی به مرور زمان صدای الارم یواش و یواش تر میشه...جوری که دیگه اصلا صدایی نمیشنوی .
احساس میکنم  وجدان درسی من مدتهاست مرده!
بریده٬اسم از انصراف و حذف ترم و... میاره.
از این میگه که چقدر زندگی سخته...مشخصه درسا فشار اوردن . حرف از تصمیات عجولانه میزنه.من اما همچنان سکوت میکنم.
وقتی داشت حرف میزد بغض کرده بود....صورتش رو ندیدم ولی معلوم بود اشک هم میریزه.
حتی صداش هم اشنا نبود.
من اما کتاب به دست اتفاقی پایین پله ها بودم.
داره از بالای پله های طبقه سه میاد پایین...میرم کنار که وقت رد شدن معذب نشه.یه گوشه می ایستم.مشغول درس خوندنم.سنگینی نگاهش رو وقت رد شدن احساس میکنم.انگار دقیق نگاه میکنه که چهرم اشنا هست یا نه....رد میشه...میره....

من اما بعد از رفتنش فکر میکنم... یه فکر بزرگ...یه فکر خیلی بزرگ.
مهم نیست دغدغه ی این ادم چی بود...مهم نیست که چقدر تحویل پروژه براش استرس زا شده بود...مهم فقط یک چیزه اونم اینکه : اون کسی رو داشت که وقتی استرس میگرفت و بهم میریخت میتونست بهش زنگ بزنه و صحبت کنه و صحبت کنه و صحبت کنه...
بعضی چیزها ورای جنسیت و شاید حتی نسبت مطرح هستن...چیزی مثل :کسی رو داشتن...
یه لبخند عمیق میاد رو صورتم و ارزو میکنم ای کاش این دانشجو به این مهم هم بین این همه دغدغه روزانه و همگانی فکر کنه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۲۶
مهسا .م

نظرات  (۷)

آره کسی رو داشتن...خیلی مهمه
خوش  به حالش که یکی رو داشته   . من که تا حالا با هیچکی در مورد نگرانی هام نتونستم حرف بزنم حتی خانواده . کلا نگرانی هام رو کسی نمیتونه از بین ببره هر چیزی هم که استفاده کنم موقته  بعدش دوباره نگرانی هام شروع میشه


کسی رو داشتن خیلی چیز مهمیه! خیلی هم لازمه!!
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۱ نفس نقره ای
چه زاویه مثبت بینانه ای :))
: )
سلام مهندس/خداقوت!
یاد این  پست افتادم 
http://timarestan.blogsky.com/1390/06/12/post-149/
نگاه مثبت و البته واقع بینانه ایه. همیشه نیمه پر لیوان پیروزه!
سلام خانم مهندس..پیشاپیش شب یلدا مبارک :)
کسی را داشتن..نمیدونم چی بگم واقعا..فقط خوبه..خیلی هم خوبه..حداقلش اینه که حرف دلت را به یک نفر میگی..دیگه هیچی نمیتونم بگم :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">