1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

برایتان نمیشود مرد

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۴۴ ب.ظ

ان وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد.

روباه گفت:سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید.با وجود این با ادب تمام گفت:سلام.

صدا گفت:من اینجام٬زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت:کی هستی تو؟عجب خوشگلی!

روباه گفت:یک روباهم من.شهریار کوچولو گفت:بیا با من بازی کن.نمیدانی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت:نمیتوانم بات بازی کنم.هنوز اهلی ام نکرده اند اخر.

شهریار کوچواو اهی کشید و گفت:معذرت میخواهم.

اما فکری کرد و پرسید:اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چه میگردی؟

شهریار کوچولو گفت:پی ادمها میگردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:ادمها تفنگ دارند و شکار میکندد.اینش اسباب دلخوری است!اما مرغ و ماکیان هم پروش میدهندو خیرشان تنها همین است.تو پی مرغ میگردی؟

شهریار کوچولو گفت:نه پی دوست میگردم.اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت:معلوم است.تو الان واسه من یک پسر بچه مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر.نه من احتیاجی به تو دارم و نه تو احتیاجی به من.منم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر.اما اگر منو اهلی کردی هر دویمان بهم احتیاج پیدا میکنیم.تو برای من بین همه ی عالم موجود یگانه میشوی ٬من برای تو.

شهریار کوچولو گفت:کم کم دارد دستگیرم میشود.یک گلی هست که به گمانم مرا اهلی کرده است.

روباه گفت:بعید نیست.روی این کره ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شهریار کوچولو گفت:اوه!نه ان روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:روی یک سیاره دیر است؟

-اره.

-تو ان سیاره شکارچی هم هست؟

-نه.

-محشر است!مرغ و ماکیان چطور؟

-نه.

روباه اه کشان گفت:همیشه خدا یک پای بساط لنگ است.

اما پی حرفش را گرفت و گفت:زندگی یکنواختی دارم.من مرغها را شکار میکنم ادمها من را.همه ی مرغها عین همند و همه ی ادمها هم عین همند.این وضع کمی خلقم را تنگ میکند.اما اگر تو مرا اهلی کنی انگار زندگی ام را چراغان کرده باشی.انگاه صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق دارد.صدای پای دیگران مرا وادار میکند در هفت سوراخ قایم بشوم.اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام میکشد بیرون.تازه نگاه کن.انجا٬انگاه ان گندمزار را میبینی؟برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ایست.پس گندمزار مرا یاد چیزی نمیاندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلا است.پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود.گندم که طلایی رنگ است مرا یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که در گندم زار میپیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.انوقت گفت:اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد:دلم که خیلی میخواهد٬اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایى که اهلى کند مى‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر براى سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها مى‌خرند. اما چون دکانى نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بى‌دوست… تو اگر دوست مى‌خواهى خب منو اهلى کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلى خیلى حوصله کنى. اولش یک خرده دورتر از من مى‌گیرى این جورى میان علف‌ها مى‌نشینى. من زیر چشمى نگاهت مى‌کنم و تو لام‌تاکام هیچى نمى‌گویى، چون سرچشمه ی  همه‌ى سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش مى‌توانى هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینى.
فرداى آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودى. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایى من از ساعت سه تو دلم قند آب مى‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادى و خوشبختى مى‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مى‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختى را مى‌فهمم! اما اگر تو وقت و بى وقت بیایى من از کجا بدانم چه ساعتى باید دلم را براى دیدارت آماده کنم؟… هر چیزى براى خودش رسم و رسومی  دارد.

شهریار کوچولو گفت:رسم و رسوم یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایى است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزى است که باعث مى‌شود فلان روز با باقى روزها و فلان ساعت با باقى ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچى‌هاى ما میان خودشان رسمى دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهاى ده مى‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: براى خودم گردش‌کنان مى‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچى‌ها وقت و بى وقت مى‌رقصیدند همه‌ى روزها شبیه هم مى‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتى نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلى کرد.
لحظه‌ى جدایى که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمى‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمى‌خواستم، خودت خواستى اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر مى‌شود!
روباه گفت: همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌اى به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمى که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مى‌کنیم و من به عنوان هدیه رازى را به‌ات مى‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشاى گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنى به گل من نمى‌مانید و هنوز هیچى نیستید. نه کسى شما را اهلى کرده نه شما کسى را. درست همان جورى هستید که روباه من بود: روباهى بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ى عالم تک است.
گل‌ها حسابى از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالى هستید. براى‌تان نمى‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مى‌بیند مثل شما. اما او به تنهایى از همه‌ى شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایى که مى‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاى گِلِه‌گزارى‌ها یا خودنمایى‌ها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هیچى نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!… و اما رازى که گفتم خیلى ساده است:
جز با دل هیچى را چنان که باید نمى‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بیند.
شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بیند.
ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کرده‌اى.
شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمرى است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنى. تو تا زنده‌اى نسبت به چیزى که اهلى کرده‌اى مسئولى. تو مسئول گُلِتى…
شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۹
مهسا .م

نظرات  (۳)

۲۹ دی ۹۴ ، ۱۵:۲۷ خانومی ...
ما مسئولیم 
مفهوم و محتوی عالی و غنی ، اما تالیف و ترجمه....
همیشه برام سوال بود چرا اکثر مالفها و مترجمها،مجریان و دبیران همایشها و...به حرفها یا حداقل قالب ححرفاشون فکر نمیکنن. نمیدونم،یا کلا فکر نمیکنن،یا فکر ممیکنن اما بلد نیستن اون چیزیکه تو ذهنشونه منقل کنن...
پاسخ:
چرا؟
همین که الان شما مفهوم رو متوجه شدی و داری بهش درجه ی "عالی " رو نسبت میدی یعنی تالیف اونا به اندازه ی کافی خوب بوده....
:)
عجب نامردی هستیا!!!جواب کامنتت جای بح ث داره....
بگذزیم....
پاسخ:
عه..چرا؟ چی شد؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">