1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

مممم...دیگه چی بگم

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

++۲۱ سال داره...یک سال و نیم هست که عقد کرده...اعتراف میکنم وقتی گفت ۲۱ سال دارم جا خوردم چون به جُسه ش نمیخورد.بحث ازدواج شد...گفت: "ازدواج کردن دختر زیر ۲۶-۲۷ حماقت محض هست.من خودم وقتی مجرد بودم شب و روز برام معنا نداشت.اما الان از ازادیم خیلی کم شده" .

شنبه ساعت ۱۷:۰۰ رفت مهمونی امروز یعنی دوشنبه ساعت ۱۰:۰۰ برگشت .عصری هم با دوستش رفتن ارایشگاه.مسواکشم با خودش برد این دفعه!!!

++یک فروشنده همیشه یک فروشنده باقی میماند... الان سه روزه داره پام تو این کفش جدید تاول میزنه و تو این گرمای طاقت فرسا عین یه کوره پای منو میپزونه ... تو غلط کردی که این جنسش تترانه و خنک هست! به کوره اجر پزی میگه تتران!!!

++پیرو پستی که موشک گذاشته باید بگم:شاید اگر قرار بود خودم انتخاب کنم که در زندگی بعدی چه حیوانی باشم بعد از گرگ ٬ یوزپلنگ٬ ماده شیر٬وال و اسب ٬گوسفند رو انتخاب میکردم...اون موقع دیگه هیچ وقت بعد از اینکه اون گدا از من ۹۰۰۰ تومن پول خواست به این فکر نمیکردم که :"ساعت مطالعه پایین من در جهان سومی کردن کشورم نفش بیشتری داره یا دستان دراز شده ی این گدا؟" 

++اخرین روزی که میخواستم ار خوابگاه بیام بیرون به مقصد ولایت٬مثل همیشه کلی خوراکی و وسایل باقی مونده بود..شامپو و نرم کننده مو و چند کیلو عدس نصیب ملحیه شد. اون عرقهای چهل گیاه که واسه نفخ معده خوب بود رو همه رو دادم صدیقه...کرم نرم کننده هم دادم الی...ابلیمو و برنج هم نصیب بچه های اتاق مرضی اینا..مونده بود یه پلاستیک که توش تقریبا یه ۲۰ تا دونه کشک خشک بود...گذاشتم تو یه ظرف سر دار تو اشپزخونه...رو سر ظرفه نوشتم :"کشک صلواتی"...بعد از دو سه ساعت دیگه هیچ اثری ازش نبود.

++یادش بخیر...یه زمانی هم بود ما المپیادی بودیم.تنها کاری که میکردیم این بود که میرفتیم به ابهتهای کسب شده توسط سال بالایی ها گند میزدیم و اسم مدرسه رو به خاک و خون میکشیدیم و برمیگشتیم :))

++تایم گروه ما تموم شده و مثل هیشه ارایشم رو پاک میکنم و لباسم رو عوض میکنم. موهای یه بر بافته رو باز میکنم و ساده با یه کش مو میبندم بالا...لباس بیرونی میپوشم.چادر رو سرم میکنم که از باشگاه بزنم بیرون که یهو مثل اینکه روح دیده باشه چشاش میشه چهارتا و میگه:"بابوووووو٬تو چقدر باحجابی...اصلا بهت نمیومد اینجوری باشی٬ایول از دختر اینجوری خوشم میاد"...میخواستم بهش بگم:"ولی من از ادمای سطحی نگر هیچ خوشم نمیاد"

++به خودم تو اینه نگاه میکنم...یه لبخند پر رنگ میاد رو صورتم...من هنوزم ادمی هستم که با یه بیت شعر کلی حالم خوب میشه :)

++حواسم به بلاگ همتون هست ..میخونمتون :)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۲۱
مهسا .م

نظرات  (۳)

فک می کنم مطالعه تون خیلی زیاد شده تابستونی...
قلمش نسبت به پستای قبلی قوی تر و پر حس تر بود به نظرم :)
پاسخ:
خوش حالم دوست داشتین :)
۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۰ نفس نقره ای
من خب نمدونم واسه کدوم قسمت نظر بذارم مثلا :)) ولی اینو نگم تو دلم میمونه :دی منم کشک میخوام :))
پاسخ:
خوب میامدی خوابگاه :))))
شاید منظور خاصی نداشته از اون جمله :ایول از دختر اینجوری خوشم میاد"
شاید این خالص ترین ابراز محبت بهت بوده...شاید منظورشو بد رسونده...
چون منم همین حسو دارم! ولی من جملمو اینجوری میگم:
من از ادمای محکم خوشم میاد!

پاسخ:
دید مثبت  خوبی  بود.... فقط  اینکه در شرایطی  میشه این دید رو داشت که یه حدسهایی راجع به تیپیک شخصیتی طرف نزده باشی ؛)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">