1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

لبیک

پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۳۳ ب.ظ
تو این پست خانومی عزیز منو دعوت کردن به چالشی که مستر کالفیلد راه اندازی کردن.که خوب متاسفانه به دلایلی نشد که همون موقع به این دعوت لبیک بگم.ولی قول دادم بعد از گذشتن روزایی که درش بودم ٬اولین پستم٬پذیرفتن دعوت خانومی باشه:)  این پست مجموعه پستهای ارزشمند بچه هایی هست که به دعوت دوستاشون تو این دنیای مجازی جواب دادن تا هم خودشون و هم دوستاشون تابستون بهتری تو دنیای واقعی بسازن...محاله کسی بتونه اون حجم عظیم از فیلم ها کتابها ٬شنیدنیها٬ خوردنیها٬ مکانهای تفریحی و بازیها و غیره و ذلک رو فقط تو همین تابستون تجربه کنه. واسه خود من واقعا یه منبع ارزشمند هست. قطعا اگر بخوام کتاب و یا فیلم و مکانی رو تجربه کنم٬ تجربه و پیشنهادهای بچه های بلاگی  رو تو همین پست  مد نظر قرار میدم.بگذریم از اینکه اگر کتاب و یا فیلمی رو بخونمو ببینم و بعدش خوشم نیاد دوست دارم سر پیشنهاد دهنده رو با همین دستها و ناخنهای لاک زدم از تنش جدا کنم :)))) ولی خوب بازم ترجیح میدم اعتماد کنم؛)
جریانی که مستر کالفیلد راه انداری کرد تابستون و غیر تابستون نداره.من از اون منابع پیشنهادی٬واسه پنج شنبه ها که روز تعطیل و تفریحیم محسوب میشه و یا هر موقع دیگه که دلم چیزی غیر از فعالیت های همیشگی بخواد٬استفاده میکنم:) 
خوب..و اماااااااا...برسیم به اصل موضوع:) مهسا.م و یا همون مدیر جوان تابستونش رو با چیا سر میکنه؟:)) 
تابستون ۹۵ برای من داره نفسهای اخرشو میکشه...ترجیح میدم این روزای اخرو فیلم نبینم.هیچ کتابی هم نخونم....میخوام تو این روزا "خودمُ" بخونم و یه جورایی فیلم زندگی "خودمُ" نگاه کنم.چه جوری؟ واسه کسی که خاطره نویسی و روزانه نویسی داره کار سختی نیست....ایناهاش...با اینا...سالهاست خاطره مینویسم ...مرتب...اگر دقت کنید روشون شماره هم زدم... ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ .بعد از تموم شدن هر دفتر اونو کاغد و پلاستیک و چسب مالی میکنم و میره واسه بایگانی شدن.
دفتر اول رو تابستون امسال باز کردم برای مرور کردن بخشی از گذشتم٬خاطرات دوم دبیرستانم رو دارم میخونم.دوم دبیرستان خودم.مرور روزهای ۱۶-۱۷ سالگی . درگیریها٬دغدغه ها٬نیازهای اون روزهام.مهسای امروز٬داره به یه مهسای ۱۶-۱۷ ساله نگاه میکنه!!!
همه ی اون روزها داره یادم میاد. زندن...زنده ی زنده. اون روزی که کوییز فیریک دو داشتم. برای اولین بار یه معلم سخن گیر و پراوازه٬ قرار بود کوییز بگیره و من داشتم از ترس سکته میکردم.الان چی؟ درس میفتم ٬حذف میکنم٬امتحان گند میزنم و بعدش با بچه ها میخندیم:)))) احساساتم٬ سیاستهام٬ تعصبهام٬ همگی هر چند کم ولی تغییر کردن٬حتی تیپ و طرز لباس پوشیدنم.نوع عصبانی شدنم٬صبرم٬رویاهام...امان...امان از رویاها...تصوراتی که از ایندم داشتم...چیزهایی که ارزو میکرم...حالا این منم..یه مهسای بیست و اندی ساله.با یه دفتر رو به روش.ولی میدونید بیشتر از همه ی اینها چی نظرم رو جلب کرد؟ چی خیلی به چشمم اومد؟
تقریبا هر خاطره ای از خودم رو که میخوندم اخر خاطره ختم شده بود به کلی تصمیمات خوب.حتی اکر روزی دوبار یا بیشتر هم نوشته بودم همش راجع به تصمیمات جدید بود.از این نوشته بودم که اره من میتونم.اره من دوباره برنامه ریزی میکنم.اره من دوباره شروع میکنم.اره من دوباره تصمیم میگریم.من تنبلی کردم و گرنه میتونستم!
سنی که نداریم ولی همین من ِ بیست و اندی ساله٬یه روزی دو سه بار تصمیم به تغییر میگرفتم.روزی دو سه بار به خودم یاداوری میکردم که میتونم و هنوز برای خیلی چیزا فرصت هست.خودمو خیلی بیشتر از الان قبول داشتم !!! اینکه میگن در جوانی تصمیم بگیرید تغییر کنید٬ واقعنی راسته..خیلی هم راسته....الان اون نیروها و اون انرژی ها اون امیدواریها هستن ولی خیلی شفاف با مقایسه کردن حال و احوال دل امروزم با دیروز متوجه کم رنگ شدنشون شدم...دل من هوزم جوونه..هنوزم کلی ارزو و امید داره.هنوزم گاهی شیطنت میکنه ولی این دل دیگه دل ۱۶ سالگی نیست!
خاطره نویسی کنید.خاطره نویسی کنید.خاطره نویسی کنید!
اینطور خیلی راحت خودتون رو انالیز میکنید و حساب خیلی چیزها میاد دستتون...و حتی گاهی به ناراحتی ها و دغدغه های دیروز که حتی براشون اشک هم ریختید میخندین...اون موقع وقتی فرداها  تحت فشار بودی٬میری جلو اینه یه لبخند تحویل خودت میدی و میگی:اونا گذشت اینم میگذره.گاهی به اسمی برخورد میکرم . بعد از ۵ ثانیه مکث یادم میامد که اره این یارو دختر تجربیه تو کلاس ۲۴ب بود که باهاش دعوا کردم و کلی هم سر این جریان حرص خوردم...خیلی راحت متوجه ادمهای موقت زندگیتون میشید.خیلی راحت متوجه اتفاقات و احساسات زودگذر میشید...
حرف واسه گفتن زیاده ..به همین جا بسنده میکنم.
مهسا اخرای تابستونش رو با مرور خودش به سر کرد :)))

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۴
مهسا .م

نظرات  (۴)

دست گلتون درد نکنه ^_^
پاسخ:
:)
مراجعه به یک روانشناس سر شناس پیشنهاد میشه شدیدا‌.. :))
پاسخ:
شما کجا رفتی خوب شدی؟
به منم بگین آدرسش رو :))
کجا بودی ؟
نبودی؟
:))
پاسخ:
همین ورا ؛)
خوب کاری کردی و البته فک کنم خودت هم بدونی چه ارشیو ارزشمندی داری...
حدااقل تو شناخت خودت از خودت کمکت میکنه...
پستای وبلاگ منم خیلیش از همین دفتر ها نشئت میگیره...

پاسخ:
خاطره نویسی یکی از بهترین ویژگی های هر آدمی میتونه باشه، بعد از نوشتن حس خوبی بهت دست میده

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">