1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

و از این دست فکرها

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۶ ب.ظ

ساعات زیادی رو صرف فکر کردن به یه سری چیزها میکنم.

مثلا به این فکر میکنم که تو زندگی چی از همه مهم تره.

به این فکر میکنم که دقیقا چه کاری درسته.

ساعات زیادی رو فکر میکنم و تو همین اتاق ,که فقط کمی از یه اتاق سه در چهار بزرگتره قدم میزنم.

بچه های اتاق هم به این فکر کردن ها و قدم زدنهای ناگهانیم عادت کردن.

فکر میکنم. خیلی زیاد. سعی میکنم بفهمم.

سعی میکنم مدلهایی که اطرافم هست و هر کدومشون هم به نوعی خوب هستن رو برای خودم شخصی سازی کنم.مدلهای زندگی کردن افراد رو میگم.

نمیتونم قبول کنم دو چیز هم زمان "درست" باشه.

منطقم میگه وقتی یه لامپ روشنه بقیه باید خاموش باشن...مدار منطقی...جبر بول...صفر و یک.

غلط رو میشه راحت تشخیص داد...ولی "درست" رو نه...

چون جدیدا "درست"ها انواع پیدا کردن...ما چند دسته "درست" داریم. اینها زندگی رو سخت نه ولی یه جوری که جور "مطلقا خوب"ی نیست میکنه.

خیلی فکر میکنم .همیشه هم سعی میکنم از بالا به همه چیز نگاه کنم..تهش رو ببینم...بعد نگاه کنم این طول شیرین به ته تلخش میرزه یا نه...یا برعکس. حلاوت اخر قصه اینقدر هست که تلخی ایام رو شیرین کنه یانه...

به این فکر میکنم که هممممممه ه ه ه ه میگن هر کار کردی قبل ۳۰ سالگی کردی...دیگه بعدش جرئت و انرژی قبل از ۳۰ رو نداری که بخوای حرکت خاصی بزنی....به این فکر میکنم که من الا ن بین ۲۰ تا ۳۰ هستم و همین الان هم جرئت خیلی از کارها رو ندارم.

بارها به این فکر کردم که خوشبختی یعنی چی...خوشی یعنی چی...و هیچ وقت هم نتونستم جواب جامعی براش پیدا کنم.

ولی خوب این فکر کردن هام همچین بی نتیجه هم نبوده...من به تعاریف خوبی رسیدم که میگه خوشبختی اینها نیست....مثل تعریف نور با کمک تاریکی.

{شاید ادامه داشت و شاید هم نه}

۹۵/۱۰/۱۲
مهسا .م