1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

سلام.مهسا هستم...دانشجوی اسبق دانشگاه شهید باهنر کرمان رشته ی کامپیوتر و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتر-گرایش فناوری اطلاعات یه دانشگاه دولتی دیگه .به موسیقی و شعر علاقه دارم .هر سوالی راجع به it و کامپیوتر داشته باشید بپرسید.خوش حال میشم بتونم کمکی کنم.و در نهایت برای تمام کسانی که روز نوشته های یک مهندس رو دنبال میکنن ارزوی ارامش٫ سلامتی٫ اسایش و عاقبت بخیری دارم.روز به روز داره به تعدا خواننده های مجازی و صد البته حقیقی این وبلاگ اضافه میشه.پس اگر کسی از دنیای واقعی به طور اتفاقی اینجا رو پیدا کرده خیلی احساس خفن بودن بهش دست نده لطفا:))))
اگر سوالی غیر مرتبط با پست داشتید میتونید به csmodirjavan@gmail.com ایمیل بزنید.
مهسا.م

پربیننده ترین مطالب

مار پله

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۳۵ ب.ظ
مثل همیشه دوست داره باهاش بازی کنم.اصرار پشت اصرار که بیا مار پله بازی کنیم.قبول میکنم. شروع میکنیم و تا جایی که اون از من جلوتر هست اوضاع خوبه همین که من مهرم جلوتر از اون باشه شروع میکنه به غر زدن و تقلب و ....
من: خوب الان شما روی خونه ی مار هستی.
اون: نه..ببین من گوشه ی خونه ی مار وایسادم روی نیشش که نرفتم بخواد منو نیش بزنه:)
من: ببین عزیزم شما همین که توی خونه ی مار قرار گرفتی یعنی نیش خوردی و باید بری خونه ای که دم مار توش هست یعنی چندین تا خونه پایین تر.
اون: نه..خوب خوب ماره منو نیش زد من رفتم پیش خانم دکتر دارو داد ببین دیگه دستم خوب شده جای نیشش نیست.
من: نه خاله جون.ببین این قانون بازیه. اصلا بازی به قانوناش هست دیگه. همینا با حاله .یه بار شما جلویی یه بار من...
اون: مگه شما منو دوست ندای؟ مگه نمیگی دوست دارم؟ 
.
.
مکالمه ی بالا همین طور ادامه داره و اخر سر٬ تلاش های من برای قانونمند بازی کردن با یه کوچولوی شش ساله بی فایده میمونه... یا قهر میکنه و اعصابش میریزه بهم و یا من باید چشمام رو  روی تقلبهای بامزش ببندم. موقعی که میخواد تاس رو بریزه٬ پرتش میکنه وسط سالن خودش میره میارتش و فریاد شادی سر میده که: شییییییییییشش شیییییییییییییییش...خاله شییییییییییییش اوردم:)))
بگذریم. میخواستم بگم یه جورایی زندگیمون هم مثل همین مار پله ست. خیلی هامون وقتی شکست خوردیم به جای اینکه بپذیریم و دوباره شروع کنیم به تلاش٬ عین یه دختر بچه ی کوچولو شروع کردیم به غر زدن و انکار کردن...خیلی جاها وقتایی که اصلا انتظارش رو نداشتیم خوردیم به پله هایی که یهویی مارو چندین تا پله بردن جلو....

#خواهرزاده#شش_ساله#زندگی#بالا_پایین#مار_پله#شانس_تاس
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۲
مهسا .م

نظرات  (۵)

والا این 8 ساله‌ی ما هم همینه :))
پاسخ:
امان از این شش تا هشت ساله هااا 😆😆😆😆
;-))))
پاسخ:
:))
وایییی عزیزم "رفتم پیش دکتر خوب شد " :))) 3>
واقعا که چقدر با بند اخر موافقم
پاسخ:
کلا صحبت میکنن ، نبات از دهنشون میریزه(از شیرینی)😊😍
بحث نداره که تقلب در برابر تقلب :))
پاسخ:
اره، ولی در کل این یه مثال بود، خیلی جاها میدونی بقیه دارن تقلب میکنن ولی تو قدرت تقلب نداری، چون تو پارتی نداری یا پول نداری یا خیلی چیزای دیگه.
با پاراگراف اخر موافقم ..ولی گاهی اوقات ادم خسته میشه :(
پاسخ:
خسته شدن از دست ادما و دنیا یه چیز طبیعی هست. واقعا گاهی ادم دوست داره کیلومترها از جایی که هست دور شه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی