1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

جنگ

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۶ ب.ظ
پدر از جا برخواست .در واقع از جا برنخواست. بلکه جهشی کرد. دست راستش را به نشانه ی اعتراض بالا اورد و با حرص و غضب گفت:"حالا که اینطور میگویی نمیروم". مادر ظرف میشست و غر و لند کنان بد و بیراه نثار میکرد. نثار ان مرد عمده فروش که برنج درجه سه را به جای فرد اعلاء داده بود. رو به پدر کرد و گفت:"میروی ,خوب هم میروی". مراعات مرد پا به سن گذاشته را نمیکرد. پیر بود اما هرچه که بود مرد بود. مرد قدیمی. از انها که براشان ذلت بود بروند بگویند حاجی این گونی هاشمی را پس بگیر به جاش طارم اصل بده که عیال پختش را پسند نکرده. مادر جنگ قدرت را از "ملکه" خدا بیامرز به ارث برده بود.
          ملکه پیرزنی با عینک ته استکانی. اخرین بار که امد زاهدان تابستان بود . همان تابستانی که خورشید پوست سر را مثل پارچه ی اهاردار جر میداد. همان تابستانی که "زوزو" از مادر یک کشیده ی اب نکشیده خورد که چرا شیشه ی عینک ملکه را با خودش برده مدرسه! ملکه مادر ِمادر بود. در واقع مادربزرگ بود.به خاطر اینکه اسم پدربزرگ "مَلِک" بود به او میگفتند ملکه! ملک و ملکه!
همیشه ان کیف کوچک قهوه ای را با سوزن قفلی به بالای تنبانش وصل میکرد. داخلش شناسنامه و کمی پول و دفترچه های بانکی اش بود. خدابیامرز انگار یک گوله سیاهی بود.مینشست پُق میکرد و در کمین عیب و نقص این و ان بود. وقتی جلوش راه میرفتی احساس راه رفتن جلوی عده ای مرد هیز را داشتی.نامحرم بود نامحرم! بعد از شصت و پنج سال زندگی با ملک, او را تحدید میکرد. میگفت" اخر طلاقم را از این بی شرف میگیرم. دیگر سوختن و ساختن بس ِ بس." 
دلم برای پدر میسوخت. برای زوزو هم. شاید هم برای خود مادر. یکبار که زمستان سختی بود, من و سهیلا کنار بخاری برقی پس زانوها چنپاتمه زده بودیم.از پشت پنجره به زنی چادر سیاه نگاه میکردیم که زیر ان برف مثل کوه با قله ای برفی شده بود.بیرون فقط برف بود و برف. برف نو روی برف کهنه مینشست. صدای کلاغ ها از بین درختان کاج میامد.دوتا لیوان و فلاسکی پر از چای دارچین داشتیم .حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. گفت: "ببین من تمام رختها رو از روی بند رختی جمع میکنم. قبل از اینکه بیاد خونه غذا درست میکنم و نمیزارم هیچ ظرف کثیفی باقی بمونه.نه به خاطر اون تحدیدایی که قبل از اینکه از خونه بره بیرون میکنه. وقتی میشینه جلوم میگه: "من نمیخوام بری حالا تو برو تا من ببینم چطور میری. یه چیزی هم میفهمیم خوبه" جواب نمیدم. میدونی...چطور بگم؟ این جنگ قدرت پیروز نداره. بزار فکر کنه همه تو مشتش هستن. بزار فکر کنه همه بله قربان گو هستن.دیگه تو سنی که اینا هستن که نمیشه مرافه راه انداخت که چی درسته چی غلط. فقط باید احترام نگه داشت. فقط."
#داستان
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۲۱
مهسا .م

نظرات  (۲)

چقدر قشنگ بود 
:))
پاسخ:
نمیدونم واقعا خوبه یا نه :)
جان کلام خط آخر
گل گل
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">