1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۲۱:۳۱ بیست و شش ابان ۹۶

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

برای بار چندم میشینم پای درس. اما تمرکزم پریده. و نمیتونم بخونم.انگار ذهنم و مغزم دارن کلی دیتا رو پردازش میکنن. کلی کار و  برنامه داره به طور پیش فرض توی ذهن و مغرم انجام میشه. نمیدونم واقعا چطوری غیرفعالشون کنم. تلاش و استمرارم برای اینکه دوباره تمرکز کنم و برگردم به اون مودی که باید , فایده نداره.عاجرم. عاجز از اینکه توی این لحظه دقیقا همون کاری رو که باید,انجام بدم. 

کتاب رو میبندم و میزارم یه کناری. به مرضی پیام میدم. رفیق فابریک دوران کارشناسی ــ خوابگاهیم. کلی باهم حرف میزنیم . در نهایت هر دو یادی میکنیم از مریم. یکی از بچه های خوابگاه که فقط ترم یک و دو باهامون بود. مرضی گروه میزنه و منو مریمم اد میکنه. 

با همون چندتا جمله ی اول خاطره ها شکفته میشن. اتاق ۳۲۶. خوابگاه سه. ملیحه ملقب به "خانه طلا" . الهام و هانیه و حرص خوردنا و حالگیری ها و حراست دانشگاه و لج و لجبازی. اواز خوندنای من. شعرای محلی شیرازی که میخوندم و کل اتاق دست میزدن و قر میدادن. رقصیدنای مریم روی تخت بالا و کلی خاطره ی دیگه...... اما حالا دست تقدیر جوری رقم خورده که هر کدوم پرت شدیم یه گوشه ای. فقط مریم هست که کرمون ازدواج کرد و موندگار شد. پیام میدم به اقای کامکار. کسی که نمونه ی بارز یه کرمونی با معرفت بود و هست. بهم زنگ میزنه و برای چند دقیقه حال احوال میکنیم. بگذریم. شاید تولد امسال رو هماهنگ کردم تمام دوستام که بعد من یه جوری شد که از کرمون رفتنی شدن یه قرار بزاریم کرمون و جمع شیم دور هم و به بهانه ی تولد من دوباره همدیگه رو ببینیم. هنوز هم معتقدم یکی از بهترین اتفاقات زندیگم خوابگاهی بودنم بوده با تموم سختی ها و نبود ها و کمبودهاش :) {خاطره بازی با ادمایی که توی دانشکده باهاشون بودم و برام خاطره ساز شدنو فاکتور میگیرم. اوووه ه ه ه  طولانی میشه پستم :)))) }

++بگذریم. امروز فاز درسم واقعا پریده. تلاشم برای اینکه بشینم پای درس بی فایدس. چی کار کنم من ؟

نمیتونم ذهنم روخالی کنم. اصلا دیتاهایی که توش هست نامشخص هست. هک شدم فکر کنم :\

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۲۶
مهسا .م

نظرات  (۲)

:)
هم دوست داشتم پست هم تهش ادم یکم ناراحت میشه شایدم دلتنگ کلمه مناسب تری باسه
پاسخ:
قطعا دلتنگی هست :) 
خابگاه بیشتر از دانشکاه درس برا یاد دادن داشت....
پاسخ:
هم تجربه هاش بیشتر بود هم خاطره هاش :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">