1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

بایگانی

مثل انواع جبرهایی که بهشون دچار هستیم

پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۸، ۰۹:۵۸ ب.ظ

چیزی که الان دلم میخواد, قدم زدن توی خیابون هست. هوا همین اندازه ای که الان سرد هست سرد باشه. باد نیاد ولی. اسمون ابر داشته باشه ولی ستاره هاش پیدا باشن... من هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم.. به همین صدای مردم کوچه و بازار... همین صداهای واقعی... هی ببینم هی ببینم چشام رو پر کنم از ادما.. از ساختنمونا... از درختا... خیابونش خیلی شلوغ نباشه. از این خیابونا باشه که دو بَرش ساختمون و دکه و اینا هست... از این دکه ها که باقالی دارن هم باشه... من نمیتونم بخورم چون به باقالی حساسیت دارم... ولی خوب حداقل میتونم نگاش کنم.

هررررر چقدر دلم بخواد قدم بزنم... خیلی قدم بزنم... خیلی زیاد... خیلی زیاد....

ولی میدونید الان واقعیت چیه؟

من الان توی اتاقم نشستم. و توی چند روز اخیر اخر شب ها فقط و فقط امار سیل و بارون به گوشم خورده. با صدای گزارشگر ها و اخبارگوهایی که واقعا دیگه داره از صداشون حالم بهم میخوره.

توی اتاقم نشستم و دارم به خواستگاری فکر میکنم که مادرش زنگ زده و میگه پسرم گفته دختر چادری میخوام دختری که هی نخوام بهش بگم و یادش بدم... و اتفاقا منم چادری ام ولی حالت تهوع میگیرم کسی بخواد برای پوششم تصمیم بگیره... و صرف چادری بودنم بیاد صرف چادری نبودن خیلی های دیگه , خونشون نرن و برچسب بزنن روی اینو اون....

توی اتاقم نشستم صدای مزخرف اخبار میاد و به جبر فکر میکنم...و به خیلی چیزهای دیگه...

مثلا به اینکه واقعا بعضی چیزها تقصیر ما ادمها نیست. 

و واقعا اوج جبر هست که من الان توی اتاقم نشستم و صدای مزخرف اخبار میشنوم... در صورتی که تمام سلولهام توی این هوا بیرون رفتن و تا یک و دوی شب قدم زدن میخواد...خیابونش خلوت نباشه خیلی هم شلوغ نباشه...

جبر... من به معنای حقیقی واژه گاهی اوقات به تازگی بار اولی که با جبر روبه رو شدم با جبر رو به رو میشم!


++کامنتها رو باز گذاشتم شمام به طور ناشناس اگر دوست داشتین بگین الان کجایین ولی دلتون چی میخواست.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۸/۰۱/۰۸
مهسا .م

نظرات  (۶)

دلم می‌خواد خانه‌به‌دوش باشم. مثل یه کولی زندگی کنم. آزاد و رها. بی‌دغدغه مادیات. بزنم توی طبیعت. 
پاسخ:
اوهوم
 (ایکون ادمی که کلا الان حرفش نمیاد و فقط دلش میخواد بشنوه)
اوهوم  :))
پاسخ:
:)
۰۹ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۳۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
سرم روی بالشه و میدونم چی می‌خوام، کجا رو میخوام! ولی نمیدونم از کدوم راه و چجوری برم؟
پاسخ:
گاهی اوقات حتی راه هم مشخص هست، ولی قدرت انجامش نیست.
عالی بود
پاسخ:
:)
در باره حجاب که منم بودم همینو عقیده رو داشتم ولی بیان کردنش و نوع مطرح کردنش بستگی به شرایط داره.درسته صرف داشتن حجاب کافی نیس و حجت نیس اما برای یه نفر میتونه یه سر نخ باشه....(البته منظور شمارو هم میفهمم و اونم درسته). اعتماد به یه فرد مذهبی به مراتب راحت تره،هرچند هستن افراد مذهبی نما.
پاسخ:
به نظرم بهتر هست قبل از هر نوع پیش داوری و پرچسب زدن اول کامل بررسی کنیم ادمها رو.
در مورد ادامه پست، قطعا دوست داشتم میشد زمان برگرده به عقب و باور اینکه "هییییچ جبری وجود نداره" خودم بودم و خودم.
شاید عجیب باشه اما با باور وجود جبر و تحمیل بیرونی، میشه این جبر و از سر راه برداشت! اگه برمی گشتم قطعا قطعا خییییلی تغییرات و تصمیمات و سکوتها و حرف زدنها تغییر میکرد.خوش به حال افرادی که صدبار هم مرده شن و زنده شن باز وحدت رویه دارن.متاسفانه من اینجور نیستم و فک میکنم کمبود "دیتا" کمبود "امکانات" و... دلیل خوبی باشه براش...نمیدونم مصادیق رو میخوای یا در همین حد
پاسخ:
ما انسان ها تا حدی قدرت انتخاب و توان تغییر دادن داریم. شرایط و محیط خیلی چیزها رو رقم میزنه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">