1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

بایگانی

خدای من دلگرمی این روزهای من

جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۱۲ ب.ظ

میگن خدا خیلی وقتها ما رو تو یه سری شرایط قرار میده صرفا برای اینکه واکنش ما رو ببینه. ببینه که بعد از قرار گرفتن تو اون شرایط حالمون چطور میشه. حالمون خراب میشه یا بی تفاوت از کنارش میگذریم. چقدر باید جون سخت بود که تو اوج جوونی نسب به بعضی چیزها که مهم ترین چیزهاست ریلکس باشی... چقدر باید توکلت زیاد باشه تا به خودت توی آینه بگی من به خدا اعتماد کردم پس اکی هست. و بعد لبخند بزنی دوباره بلند شی و سعی کنی با نشاط ادامه بدی. 

گاهی اوقات زندگی خیلی سخت میشه. مخصوصا وقتهایی که احساس میکنی حقت داره خورده میشه. سهم تو داره نادیده گرفته میشه. با نامردی تمام هم... هیچ کاری هم از دستت برنمیاد. هیچ کاری. انگار عالم و ادم توی اون شرایط فقط و فقط برای تو دارن رول بازی میکنن و یه صحنه ی تمام و کمال از حق خوری رو به نمایش میگذارن که برای تو ماحصلی به جز سکوت و بعض نداره. 

راستش حقایق رو باید پذیرفت. خیلی وقتها به جز توکل کردن گزینه‌ی دیگه‌ایی روی میز نیست. و گرنه شاید انتخاب میشد او گزینه دیگه.

توی این شرایط به جز اینکه تمام این زخم ها رو مرحم بگذاریم خودمون پادزهر و انیس و مونس خودمون بشیم یه نفس عمیق بکشیم لبخند بزنیم دوباره بلند شیم تلاش کنیم زندگی کنیم مگه گزینه ی دیگه ای هم روی میز هست؟

این روزها من به شدت ,لبخند و تلاش و نظم و خدا رو مجبورم!!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۸/۰۳/۰۳
مهسا .م