1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها
حتما واسه شما هم اتفاق افتاده.مثلا یه حرفی رو به یه نفر زدید ، بعد پشیمون شدین و پیش خودتون گفتین ای کاش اون موقع این حرف رو نمیزدم.یا مثلا یه رفتاری داشتین در گذشته ،که الان که خوب فکر میکنید میبینید، اگر اون رفتار رو نمیکردید ،حالا اوضاع بهتر بود...مثلا دو نفر با همدیگه در حال دعوا هستن و تو ،طرف یکی از اونا رو میگیری و دوتایی به نفر سوم میکوبین...بعد از یه مدت که میگذره میشینی و با خودت فکر میکنی.به خودت میگی اخه ادم خوب، الان دقیقا چی به تو رسید که طرف فلانی رو گرفتی؟!!هان؟؟نه الان واقعا چی به تو رسید؟بعضی بحثا هیچی به ادم نمیرسونه ولی چون اون موقع اون بحث خیلی داغه ادم نمیتونه اظهار نظر نکنه ...ولی ماجرا به این جا ختم نمیشه...اثراتش وقتی معلوم میشه که اونی که طرفشو گرفتی الان دیگه رفته و مثلا تو موندی اون نفر سومی که بهش کوبیدی....هیچ چیز از اون دخالتی که کردی واست نمیمونه جز ناراحتی و قهر همون نفر سوم...این یعنی از دست دادن یه رابطه...اینکه این نفر سوم کی باشه ،تو دعوا چیا بهش گفته باشی و تا چه حد پرده احترام رو نگه داشته باشی،اینکه این فرد کجای زندگیت باشه،همه و همه روی زندگیتمون تاثیر بزاره.گاهی اوقات یه رابطه داشتیم ... حالا دیگه اون رابطه بهم خورده...بعضی وقتا که با خودمون خلوت میکنیم یا یهویی یاد اون دوست میفتیم ،کل رابطه رو از اول تا اخر مرور میکنیم...به اینکه چه جوری شروع شد...به اینکه ایا شروع شدنش درست بود یا نادرست...به اینکه ایا من مقصر بودم که رابطه بهم خورد یا نه؟اینجاست که {ادامه مطلب}
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۰
مهسا .م
کلا خیلی مینیمال دوست دارم .جملات کوتاهی که مفهوم خاصی دارن.گاهی همراه با یه مفهوم متضاد و یه پارادوکس خاص هستن.با مینیمال اشنا بودم ولی خوب اشنایی جدی و شروع علاقه مندیم با مجموعه کتابهای گیلاس ابی از میلاد تهرانی شروع شد...توی این پست چندتا از مینیمالهارو میزارم...نظرتون رو در مورد مینیمالها و اینکه چه برداشتی ازشون کردین بگین...مینیمال مورد علاقتون هم بگین...
هیچ وقت شعار نداده ام...                                        
که به زور لبخند بزن،                                                
بعضی وقتها باید                                                       
تا نهایت ارامش گریست!
انگاه تبسمت زیباتر از،
رنگین کمان بعد از باران خواهد شد!!!

شنبه ها میگویی دوستم داری
یکشنبه ها تهمت میزنی
دوشنبه ها،قهر میکنی
سه شنبه ها فکر میکنی
چهار شنبه ها میفهمی
پنجشنبه ها میبخشمت
جمعه ها فراموش میکنم.
این برنامه ی هر هفته ی کلاس عشق ماست!
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۷:۳۵
مهسا .م
بعضیا هستن کل دین و مذهب و ادمیت رو تو پوشوندن مو و اهنگ مونث گوش ندادن میبینن ولی از اون ور با همین گوششون چه غیبتایی از این و اون که نشنیدن....بعضیا هستن، کل اطلاعاتشون از دین و مذهب، همون دو تا صفحه دین و زندگی دبیرستان هست،ولی قضاوتی که از بهشت و جهنم خدا نکردن نیست...بعضیا هستن، به نظریه داروین و هزار تا دانشمند دیگه میگن کفر، ولی ته علم و دانش خودشون اینه که ،تو یه دانشگاه بیخود، درساشونو پاس کنن اونم با یه مشت نمره مفت....بعضیا هستن،کل تابستونشونو هیچ کاری جز چک کردن واتس و فیسبوک و اینستا و لاین ....ندارن،بعد یه جوری در مورد موضوعات هسته ایی و اقتصادی اضهار نظر میکنن و همه رو میکوبن انگار کل کادر کشور و مجلس و تیم مذاکره فقط همینارو کم داره...بعضیا هستن وقتی میرن پشت تلفن یه تیکه به دوست نه چندان صمیمیشون" عزیم جونم عجقم قربونت برم" میبندن،بعد همین که تلفن رو قطع کردن طوری تغییر رفتار میدن ادم احساس میکنه از محیط xp وارد kail linux شده...بعضیام هستن که کل سی روز ماه رمضان رو روزه میگیرن بعد انگار واسه خلق الله روزه گرفتن،از کل ملت طلبکاره،اخلاقش تند میشه،فقطم گرسنگی و تشنگی میکشه وگرنه، نه چشمش روزه هست ،نه گوشش،متراژ زبونشم که صعود نکرده باشه قطعا نزول نکرده....کل ملتی هم که روزه نمیگیرن رو جهنمی میدونه خودشم که قراره با خود خدا محشور شه....عید سعید فطر رو به همگی تبریک میگم (به جز همین بعضیا، بین خودمون باشه)
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۱۳
مهسا .م
لطفا همین الان بلند شین برین یه جعبه دستمال کاغذی یا یه تیکه پارچه ضخیم که از طول و عرض کافی و وافی برخورد دار باشه بزارید کنار دستتون چون میخوام یه خاطره ایی تعریف کنم که تمساح هم قابلیت هضمش رو نداره...اشکتون در میاد صد در صد...بله،متاسفانه بعضی از دوستان فکر میکنن ورود به دانشگاه کشکه.میخوام زحماتی رو که کشیدم (تک وتنها ،به صورت اول شخص مفرد)بهتون بگم بفهمین چقدر من مظلومانه درس خوندم.یه روزی روزگاری بود ما ازمون داشتیم،روم به دیفال،امادگی نداشتیم!میخواستم جیم بزنم ولی همین طوری که در جریان هستین امکانش اصلا و ابدا وجود نداشت...قبلا واستون تعریف کردم که رفته بودم توی زیرزمین خونموم ...اقا ما این بار هم تصمیم گرفتیم همین کلک رو سوار کنیم....خیلی شیک و مجلسی بلند شدم صبحانه خوردم،تازه چون دفعه قبل تجربه داشتم این دفعه نه دیگه استرس داشتم نه هیچی...کامل تو دستم اومد بود باید چی کار کنم...از پله ها رفتم پایین و بعد در رو زدم بهم یعنی من رفتم بیرون ،از اون ور چپیدم تو زیر زمین....تو زیر زمین داشتم به این فکر میکردم که یادم باشه وقتی بچه دار شدم نزارم بچم منو بپیچونه ،حواسم جمع باشه و اینا ...اغا دیدم یهو یکی از بالا اومد پایین در خروجی منزل رو وا کرد یه نگاه به بیرون کرد بعد دوباره رفت بالا..گفتم خدایا این دیگه یعنی چی؟!!!!
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
مهسا .م
سلام به همه کسایی که روزنوشتهای یک مهندس رو میخونن.تصمیم گرفتم سه بخش رو به مطالب وبلاگ اضافه کنم.اولین بخش مربوط به چیزاهایی هست که خودم میرم دنبالش یاد میگیرم میتونه از هر جایی باشه...مطالبی که فکر میکنم میتونه برای افرادی صد در صد مفید واقع شه مثلا اطلاعاتی در مورد سیستم عاملهای مختلف،تفاوت و مزیت های اونا نسبت به هم دیگه،از نرم افزارهای مختلف گرفته تا حتی بعضی قطعات سخت افزاری...الان پیش بینی میکنم که اکثر پستهای این بخش مربوط به مک و مکینتاش باشه چون خودم MacBook  Air دارم.اگر سوالی دارین مربوط به هر بخشی هست بپرسین.تا جایی که وقت و اطلاعاتم اجازه بده جواب میدم. بخش دوم مربوط به مطالب ادبی یا در واقع مینیمال نوشتهای خودم هست...گرچه اصلا تعدادشون زیاد نیست ولی اقاااا چهار دیواری اختیاری میزارم تو وب...شاید مثل یه مینیمالیست حرفه ایی نباشم ولی خوب همین که گاهی اوقات یه چیزایی از این ذهن تراوش میکنه خودش بد نیست....فقط یه توضیح بدم اونم اینکه من نقش اول مینیمالها و داستانهایی که مینویسم نیستم به قول دکتر احمدی اینها صرفا تراوشات ذهنیست.بخش بعد اینکه از اونجایی که صاحب این وبلاگ به اشعار شعرای معاصر علاقه مند میباشد بعضی از شعرهاشون رو توی وب میزارم چون واقعا ذوق یه ادمایی مثل امید صباغ نو و حامد عسکری و جواد منفرد قابل تحسین.به شخصه واقعا لذت میبرم از اشعارشون.راستی بعضی از دوستان لینکشون از توی لینکدونی وبلاگ حذف شده...لطفا بیان اعلام وجود کنن و اینکه دوستانی که علاقه به تبادل لینک دارن بیان بگن یه کاریش میکنیم حالا.سری به ادامه مطلب بزنید.
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۲
مهسا .م
خدا نصیب هیچ کس نکنه ،اسم دقیق و علمیش رو نمیدونم  but my diagnose اینه که التهااااااب عصب هست شایدم گرفتگی ماهیچه...خلاصه اینکه ما به یه همچین چیزی دچار هستیم علت اصلیش اینه که سر جابه جایی وسایل موقع اخر ترم بی احتیاطی نمودیم. شمایی که این پست رو میخونی پلیز ننما از این بی احتیاطی ها....وسایل سنگین بلند نکن، نمیدونم برای شمام پیش اومده یا نه، مریض میشید واکنش اطرافیان خیلی جالب هست.مثلا یه بنده خدایی به من میگفت کمرت خوب نمیشه چون زیاد راه میری بعد دیروز عصر که از خواب عصرگاهی همایونیمان برخیزیدیم کمی اظهار درد کردیم برگشته به من میگه مال خواب اضافیه!!!!نیست که قراره ما در ماه ضیافت الهی طرح" والصابرون اولئک المقربون"رو اجرا کنیم  هیچی دیگه تنها حرکتی که تونستم بزنم این بود که همونایی که بلد بودم تو دلم به ترتیب حروف الفبا ردیف کردم. بگذریم...یه چیزی الانا که باید استراحت داشته باشم،همش دراز بکشمو زیادی راه نرمو به قولی دولاراست نشم به ذهنم رسید...بیمارایی که واسه همیشه قطع نخاع میشن چطور تحمل میکنن این وضع رو؟!!!اونی که مثلا تصادف کرده خودش مقصر بوده بابت سرعتی که داشته بابت عجله ی بی خود و غیرضروری که کرده شاید اصلا به خاطر یه لحضه خوشی تجربه سرعت بالا واینا ،،،چطور میتونه تا اخر عمر خودشو ببخشه؟!!!من یه کمر درد یا به اصطلاح گرفتگی عضله دارم یه تیکه به خودم بد و بیراه میگم ،میگم چرا بی احتیاطی کردم.میگم چرا مواظب نبودم.طاقت درد ندارم .یه چیز دیگه هم به ذهنم رسید.جانبازای قطع نخاع!اونا نه به خاطر خوشی بوده نه به خاطر بی احتاطی...که اگه میخواست احتیاط کنه و به فکر جونش باشه الان نباید....
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۷:۰۵
مهسا .م
و از فانتزی های من اینه که مثلا ازدواج کردم...بعد اون بشششششعور (my hasband) مثلا روی خانوادش خیلی حساس باشه....بعد مثلا من شب عروسیمون بهش بگم:عزیزماون:جانممن:از نظرم من کل فک و فامیلت مثل خودت بیشششششعورن.بعد در همین لحظه اون بلند شه کمر بندشو در بیاره منو سیییاااااااهووو کبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سرهم بگم:بیشششششعور.بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند شه اون اینه شمعدونی رو که واسم خرید خورد کنه بعد یه تیکه شیشه برداره باهاش یزنه کلیه ی منو نا کار کنه....ولی من بازم کم نیارم بهش بگم:بیشششششششعور(ولی با شدت بیشتری)بعد دیگه اون کم بیاره از این مقاومت من...خودشو مثل جنازه ولو کنه روی کاناپه(کاناپه ایی که مامانم جهیزیه بهم داده هااااااا)بعد خیلی خستس...داغونه...له...داره از سر و صورتش عرق میریزه...کم کم لرزش دستاش کم میشه...داره بیهوش میشه...دیگه چیزی نمیشنوه...پلک چشمش هی میپره....بعد یهو منی که داغونم و کیلو کیلو داره ازم خون میره از تو اتاق خودمو بکشونم توی حال ...غرق عرق و خون شدم....نفسای اخرمه....ضربانم افت کرده...چشام سیاهی میره...هازبندم رو ببینم که مثل جنازه افتاده...تمام انرژی و توانم جمع میکنم...خودمو بهش نزدیک میکنم...ولی دیگه نمیتونم ...دارم میمیرم...قلپ قلپ خون داره ازم میره...یه اه بلند میکشم...right now اون متوجه من میشه...سعی میکنه بلند شه ...ولی نمیتونه ...از روی کاناپه میفته رو زمین...خودشو بهم کشون کشون نزدیک میکنه....نفسش میخوره به صورتم...بوی ادکلنشو میشنوم...چشامو باز میکنم...نگامون بهم گره خورده...همون یه ذره توانی که دارم رو جمع میکنم فقط برای اینکه یه بار دیگه بهش بگم:عزیزماون:جانممن:از نظر من کل فک و فامیلات مثل خودت بیششششعورن.بعد در همین لحظه اون بلند شه کمربندشو ور داره منو سسسیییاااااااهوووکبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سر هم بگم :بیشششششعور...بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند اون اینه شمعدونی رو که......
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۷
مهسا .م
بعد از کلی وقت فکر میکنم قریب به بیش از یک ماه بلند شدم رفتم انجمن...بعد از این همه مدت بیای انجمن بعد کلی باهات شوخی بامزه بکنن ...مثلا بگن:خانم فلانی(یعنی من)مسئول فضای مجازی هستن خودشونم مجازی تو انجمن حضور دارن....خودمم خندم گرفته بود...ادم خوش شانسی هستم ...فکر کن بعد یه ماه بلند شدم رفتم انجمن عد تولد یکی از بچه ها بود...گفتن شمام دعوتی...ساعت 6عصر دم خوابگاه باش...همون ظهری رفتم کتابی که قبولش دارم رو با کاغذ کادو و مخلفات لازم گرفتم...ساعت 5:10دقیقه بود خانم س.ک تماس گرفت و گفت میتونی یه ربع دیگه اماده باشی...دقیقا عرض یه ربع اماده شدمو با چهار تا از بچه های خوابگاه عازم کافی شاپ مورد نظر شدیم...وقتی رسیدیم اونجا یه سری از بچه ها بودن داشتن باد کنک باد میکردن و...مام یه چندتایی باد کردیم....هی تعداد بچه ها زیاد میشد..حالا همه تو فاز تولد هستن عد این کافی شاپ اهنگ غمگینای حمید عسکری رو داره پخش میکنه....از اول هم قرار بود اقای س.ت رو سورپرایز کنیم...در واقع این تولد رو نامزدش براش تدارک دیده بود...پسرای جمع مسخره بازی در میاوردن میگفتن:مام زن میخوایم.اقای م.ح الکی با اقای س.ت تو خیابونها چرخ میزدن ...مثلا قرار بود حواسشو کامل پرت کنیم...که هیچ بویی نبره...همه ی بچه ها اومده بودن...کادو ها رو روی میز گذاشته بودیم...کیک رو که یه "بره کوچولوی ناز"  روش داشت از طبقه ی پایین اوردن لژ...منو خانم ش.ر و اقای م.ر شمعارو چیدیم روش...حالا دیگه وقت اومدن اصل کاریا بود....{ادامه مطلب}
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۱
مهسا .م
ایا دانشجو هستید؟ایا امروز برای نهار غذا رزرو نکرده اید؟ایا ایده ایی برای نهار به ذهنتان نمیرسد؟ایا درمانده و ملول شده اید که برای نهار چه کنید؟ایا از فرط گرسنگی در استانه غش و ضعف قرار دارید؟...۱۲۱۲ رو به ۹۹۹۹پیامک  نکنیا....بیا الان خودم بهت میگم ...اقا املت...خانوم املت....غذای شاهی هست...متوجهی، شاهی...امروز بنده در یک اقدام شایسته و کاملا پسندیده اقدام به درست کردن نهار شهن شاهی کردم طوری که "فتبارک الله احسن الخالقین"بود که از جانب معده و روده و کبد وقلب و  ....اصلا کل ارگانهای بدن ما بلند میشد...یعنی خود" اشپزی بانو" که جنب خونه ی ما روبه روی کوچه ی شماره 8 هست والا اگه اینطور درست کنه....یعنی با لب و دهن و دندون و لثه و مینا و سارا ....بازی میکرد این املت.الان هم فکر کنم با اسید معدم در حال معاشقه هست.(بی تربیت.املت بد)باور نمیکنین....سند دارم خانوم...بیا اقا ...اینم عکسش....بله اینجوریاست...دانشجو باید با دلیل برهان و سند صحبت کنه....چرا اینجوری نگاه میکنی دوست عزیز؟...بله...بله...همین خود شما...با همین خود شما هستم...نکنه توقع داشتی ظرف کریستال و سرویس ارکوپال مامانمو بار کنم بیارم خوابگاه؟؟؟همین جوری خیلی هم خوبه...خانوم ما راحتیم...اقا ما راحتیم ...رو سفره هم غذا نمیخوریم...اینجا خبری از این سوسول بازیا نیست ...بله ....بله....ما خیارشورم با ظرفش میاریم پای بساط نهار....نونمونم تو پلاستیک نگه میداریم....ما ساده زیستیم.....اصلا چه معنی میده شما به این چیزا دقت میکنی ...یعنی چی اقا...دانشجو باید یه لقمه نون بخوره بعدشم بگیره دور درساش(استعاره از ب د ب خ ت ی ا ش)....از همه ی کسانی که غذای شهن شاهی ما رو دیدن و بنا به هر دلیلی براشون مقدر نیست تهیه کنن صمیمانه عذرخواهی میکنم......
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۰
مهسا .م
تو زندگی ،چون ادما متفاوتن،واژه هام متفاوت براشون تعبیر میشه.میخوام اینجا معنای دیگه ایی از"حسرت"رو که تو زندگی خیلیهامون جاری هست بگم.همیشه دلمون میخواسته  صبح زود از خواب بیدار شیم....همه دوست داریم سحرخیز باشیم...حتی واسش برنامه ریزی میکنیم...حتی روی کاغذ برناممون رو مکتوب میکنیم...صبح گوشی مبایل رو واسه 6:30تنظیم میکنیم...ولی بلند نمیشیم!!!این میشه که یه "سحر خیز بودن"تبدیل به یه حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته صبحا ورزش کنیم ....حداقل نیم ساعت...دوست داریم صبحا بریم پارک یا مثلا تو فضای سبز خوابگاه کلی بدویم....ولی ورزش نمیکنیمو"ورزش صبحگاهی"تبدیل به حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته در طول ۲۴ ساعت شبانه روزی دقیقا ۷ ساعت بخوابیم...دوست داریم ظهرها نخوابیم....ولی میخوابیم و حسرت داشتن"خواب مفید و به اندازه"به دل خیلیامون میمونه.همیشه دلمون میخواسته فقط یک روز بدون هیچ پرش ذهنی و با تمرکز کامل درس بخونیم ولی هیچ وقت نشده که بشه....شاید خودمون حواسمون نباشه ولی در کل طول تحصیلمون با حسرت"با تمرکز درس خوندن"همرا هستیم.میدونم که خیلیا مثل خودم همیشه دلشون میخواسته مطالعه ازد داشته باشن...زیاد کتاب بخونن...برن سایتای مختلف و مفید چیز میز یاد بگیرن...سرچای مفید بزنن...اتفاقا اغلب بچه های مهندسی یا رشته های غیرتجربی به اطلاعاتی که مربوط به فیزیک بدن میشه علاقه مندن...به شخصه همیشه دوست داشتم از مسایل این مدلی اطلاعات پایه رو بدونم....چندتامون فوتوشاپ بلدیم؟!!!چندتامون تا حالا به ورزش مورد علاقمون پرداختیم...بلند شدیم همت کردیم هفته ایی یه بار رفتیم استخر؟ هان؟؟به اینا میگن "حسرتهای کوچیک "شایدم خیلی خیلی کوچیک.حسرتای کوچیک اما سمی...همیشه داشتن خونه ی میلیاردی،داشتن تحصیلات عالی،داشتم ننه بابای دکتر،رفتن به دیدنی ترین کشورهای دنیا،داشتن چشمای عسلی و خمار ،حسرت نیست....گاهی اوقات اصلا حواسمون نیست یه گونی به چه سنگینی رو داریم هر روز رو دوشمون حمل میکنیم...گونی که پر شده از حسرتای کوچیک....حسرتایی که واقعا میشه که نباشن...کارای کوچولویی که به هر دلیلی انجام ندادیم تو زندگی هممون هست....اونایی که تو زندگی شما هست چیه؟
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۳۴
مهسا .م