1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها
لطفا همین الان بلند شین برین یه جعبه دستمال کاغذی یا یه تیکه پارچه ضخیم که از طول و عرض کافی و وافی برخورد دار باشه بزارید کنار دستتون چون میخوام یه خاطره ایی تعریف کنم که تمساح هم قابلیت هضمش رو نداره...اشکتون در میاد صد در صد...بله،متاسفانه بعضی از دوستان فکر میکنن ورود به دانشگاه کشکه.میخوام زحماتی رو که کشیدم (تک وتنها ،به صورت اول شخص مفرد)بهتون بگم بفهمین چقدر من مظلومانه درس خوندم.یه روزی روزگاری بود ما ازمون داشتیم،روم به دیفال،امادگی نداشتیم!میخواستم جیم بزنم ولی همین طوری که در جریان هستین امکانش اصلا و ابدا وجود نداشت...قبلا واستون تعریف کردم که رفته بودم توی زیرزمین خونموم ...اقا ما این بار هم تصمیم گرفتیم همین کلک رو سوار کنیم....خیلی شیک و مجلسی بلند شدم صبحانه خوردم،تازه چون دفعه قبل تجربه داشتم این دفعه نه دیگه استرس داشتم نه هیچی...کامل تو دستم اومد بود باید چی کار کنم...از پله ها رفتم پایین و بعد در رو زدم بهم یعنی من رفتم بیرون ،از اون ور چپیدم تو زیر زمین....تو زیر زمین داشتم به این فکر میکردم که یادم باشه وقتی بچه دار شدم نزارم بچم منو بپیچونه ،حواسم جمع باشه و اینا ...اغا دیدم یهو یکی از بالا اومد پایین در خروجی منزل رو وا کرد یه نگاه به بیرون کرد بعد دوباره رفت بالا..گفتم خدایا این دیگه یعنی چی؟!!!!
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
مهسا .م
سلام به همه کسایی که روزنوشتهای یک مهندس رو میخونن.تصمیم گرفتم سه بخش رو به مطالب وبلاگ اضافه کنم.اولین بخش مربوط به چیزاهایی هست که خودم میرم دنبالش یاد میگیرم میتونه از هر جایی باشه...مطالبی که فکر میکنم میتونه برای افرادی صد در صد مفید واقع شه مثلا اطلاعاتی در مورد سیستم عاملهای مختلف،تفاوت و مزیت های اونا نسبت به هم دیگه،از نرم افزارهای مختلف گرفته تا حتی بعضی قطعات سخت افزاری...الان پیش بینی میکنم که اکثر پستهای این بخش مربوط به مک و مکینتاش باشه چون خودم MacBook  Air دارم.اگر سوالی دارین مربوط به هر بخشی هست بپرسین.تا جایی که وقت و اطلاعاتم اجازه بده جواب میدم. بخش دوم مربوط به مطالب ادبی یا در واقع مینیمال نوشتهای خودم هست...گرچه اصلا تعدادشون زیاد نیست ولی اقاااا چهار دیواری اختیاری میزارم تو وب...شاید مثل یه مینیمالیست حرفه ایی نباشم ولی خوب همین که گاهی اوقات یه چیزایی از این ذهن تراوش میکنه خودش بد نیست....فقط یه توضیح بدم اونم اینکه من نقش اول مینیمالها و داستانهایی که مینویسم نیستم به قول دکتر احمدی اینها صرفا تراوشات ذهنیست.بخش بعد اینکه از اونجایی که صاحب این وبلاگ به اشعار شعرای معاصر علاقه مند میباشد بعضی از شعرهاشون رو توی وب میزارم چون واقعا ذوق یه ادمایی مثل امید صباغ نو و حامد عسکری و جواد منفرد قابل تحسین.به شخصه واقعا لذت میبرم از اشعارشون.راستی بعضی از دوستان لینکشون از توی لینکدونی وبلاگ حذف شده...لطفا بیان اعلام وجود کنن و اینکه دوستانی که علاقه به تبادل لینک دارن بیان بگن یه کاریش میکنیم حالا.سری به ادامه مطلب بزنید.
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۲
مهسا .م
خدا نصیب هیچ کس نکنه ،اسم دقیق و علمیش رو نمیدونم  but my diagnose اینه که التهااااااب عصب هست شایدم گرفتگی ماهیچه...خلاصه اینکه ما به یه همچین چیزی دچار هستیم علت اصلیش اینه که سر جابه جایی وسایل موقع اخر ترم بی احتیاطی نمودیم. شمایی که این پست رو میخونی پلیز ننما از این بی احتیاطی ها....وسایل سنگین بلند نکن، نمیدونم برای شمام پیش اومده یا نه، مریض میشید واکنش اطرافیان خیلی جالب هست.مثلا یه بنده خدایی به من میگفت کمرت خوب نمیشه چون زیاد راه میری بعد دیروز عصر که از خواب عصرگاهی همایونیمان برخیزیدیم کمی اظهار درد کردیم برگشته به من میگه مال خواب اضافیه!!!!نیست که قراره ما در ماه ضیافت الهی طرح" والصابرون اولئک المقربون"رو اجرا کنیم  هیچی دیگه تنها حرکتی که تونستم بزنم این بود که همونایی که بلد بودم تو دلم به ترتیب حروف الفبا ردیف کردم. بگذریم...یه چیزی الانا که باید استراحت داشته باشم،همش دراز بکشمو زیادی راه نرمو به قولی دولاراست نشم به ذهنم رسید...بیمارایی که واسه همیشه قطع نخاع میشن چطور تحمل میکنن این وضع رو؟!!!اونی که مثلا تصادف کرده خودش مقصر بوده بابت سرعتی که داشته بابت عجله ی بی خود و غیرضروری که کرده شاید اصلا به خاطر یه لحضه خوشی تجربه سرعت بالا واینا ،،،چطور میتونه تا اخر عمر خودشو ببخشه؟!!!من یه کمر درد یا به اصطلاح گرفتگی عضله دارم یه تیکه به خودم بد و بیراه میگم ،میگم چرا بی احتیاطی کردم.میگم چرا مواظب نبودم.طاقت درد ندارم .یه چیز دیگه هم به ذهنم رسید.جانبازای قطع نخاع!اونا نه به خاطر خوشی بوده نه به خاطر بی احتاطی...که اگه میخواست احتیاط کنه و به فکر جونش باشه الان نباید....
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۷:۰۵
مهسا .م
و از فانتزی های من اینه که مثلا ازدواج کردم...بعد اون بشششششعور (my hasband) مثلا روی خانوادش خیلی حساس باشه....بعد مثلا من شب عروسیمون بهش بگم:عزیزماون:جانممن:از نظرم من کل فک و فامیلت مثل خودت بیشششششعورن.بعد در همین لحظه اون بلند شه کمر بندشو در بیاره منو سیییاااااااهووو کبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سرهم بگم:بیشششششعور.بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند شه اون اینه شمعدونی رو که واسم خرید خورد کنه بعد یه تیکه شیشه برداره باهاش یزنه کلیه ی منو نا کار کنه....ولی من بازم کم نیارم بهش بگم:بیشششششششعور(ولی با شدت بیشتری)بعد دیگه اون کم بیاره از این مقاومت من...خودشو مثل جنازه ولو کنه روی کاناپه(کاناپه ایی که مامانم جهیزیه بهم داده هااااااا)بعد خیلی خستس...داغونه...له...داره از سر و صورتش عرق میریزه...کم کم لرزش دستاش کم میشه...داره بیهوش میشه...دیگه چیزی نمیشنوه...پلک چشمش هی میپره....بعد یهو منی که داغونم و کیلو کیلو داره ازم خون میره از تو اتاق خودمو بکشونم توی حال ...غرق عرق و خون شدم....نفسای اخرمه....ضربانم افت کرده...چشام سیاهی میره...هازبندم رو ببینم که مثل جنازه افتاده...تمام انرژی و توانم جمع میکنم...خودمو بهش نزدیک میکنم...ولی دیگه نمیتونم ...دارم میمیرم...قلپ قلپ خون داره ازم میره...یه اه بلند میکشم...right now اون متوجه من میشه...سعی میکنه بلند شه ...ولی نمیتونه ...از روی کاناپه میفته رو زمین...خودشو بهم کشون کشون نزدیک میکنه....نفسش میخوره به صورتم...بوی ادکلنشو میشنوم...چشامو باز میکنم...نگامون بهم گره خورده...همون یه ذره توانی که دارم رو جمع میکنم فقط برای اینکه یه بار دیگه بهش بگم:عزیزماون:جانممن:از نظر من کل فک و فامیلات مثل خودت بیششششعورن.بعد در همین لحظه اون بلند شه کمربندشو ور داره منو سسسیییاااااااهوووکبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سر هم بگم :بیشششششعور...بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند اون اینه شمعدونی رو که......
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۷
مهسا .م
بعد از کلی وقت فکر میکنم قریب به بیش از یک ماه بلند شدم رفتم انجمن...بعد از این همه مدت بیای انجمن بعد کلی باهات شوخی بامزه بکنن ...مثلا بگن:خانم فلانی(یعنی من)مسئول فضای مجازی هستن خودشونم مجازی تو انجمن حضور دارن....خودمم خندم گرفته بود...ادم خوش شانسی هستم ...فکر کن بعد یه ماه بلند شدم رفتم انجمن عد تولد یکی از بچه ها بود...گفتن شمام دعوتی...ساعت 6عصر دم خوابگاه باش...همون ظهری رفتم کتابی که قبولش دارم رو با کاغذ کادو و مخلفات لازم گرفتم...ساعت 5:10دقیقه بود خانم س.ک تماس گرفت و گفت میتونی یه ربع دیگه اماده باشی...دقیقا عرض یه ربع اماده شدمو با چهار تا از بچه های خوابگاه عازم کافی شاپ مورد نظر شدیم...وقتی رسیدیم اونجا یه سری از بچه ها بودن داشتن باد کنک باد میکردن و...مام یه چندتایی باد کردیم....هی تعداد بچه ها زیاد میشد..حالا همه تو فاز تولد هستن عد این کافی شاپ اهنگ غمگینای حمید عسکری رو داره پخش میکنه....از اول هم قرار بود اقای س.ت رو سورپرایز کنیم...در واقع این تولد رو نامزدش براش تدارک دیده بود...پسرای جمع مسخره بازی در میاوردن میگفتن:مام زن میخوایم.اقای م.ح الکی با اقای س.ت تو خیابونها چرخ میزدن ...مثلا قرار بود حواسشو کامل پرت کنیم...که هیچ بویی نبره...همه ی بچه ها اومده بودن...کادو ها رو روی میز گذاشته بودیم...کیک رو که یه "بره کوچولوی ناز"  روش داشت از طبقه ی پایین اوردن لژ...منو خانم ش.ر و اقای م.ر شمعارو چیدیم روش...حالا دیگه وقت اومدن اصل کاریا بود....{ادامه مطلب}
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۱
مهسا .م
ایا دانشجو هستید؟ایا امروز برای نهار غذا رزرو نکرده اید؟ایا ایده ایی برای نهار به ذهنتان نمیرسد؟ایا درمانده و ملول شده اید که برای نهار چه کنید؟ایا از فرط گرسنگی در استانه غش و ضعف قرار دارید؟...۱۲۱۲ رو به ۹۹۹۹پیامک  نکنیا....بیا الان خودم بهت میگم ...اقا املت...خانوم املت....غذای شاهی هست...متوجهی، شاهی...امروز بنده در یک اقدام شایسته و کاملا پسندیده اقدام به درست کردن نهار شهن شاهی کردم طوری که "فتبارک الله احسن الخالقین"بود که از جانب معده و روده و کبد وقلب و  ....اصلا کل ارگانهای بدن ما بلند میشد...یعنی خود" اشپزی بانو" که جنب خونه ی ما روبه روی کوچه ی شماره 8 هست والا اگه اینطور درست کنه....یعنی با لب و دهن و دندون و لثه و مینا و سارا ....بازی میکرد این املت.الان هم فکر کنم با اسید معدم در حال معاشقه هست.(بی تربیت.املت بد)باور نمیکنین....سند دارم خانوم...بیا اقا ...اینم عکسش....بله اینجوریاست...دانشجو باید با دلیل برهان و سند صحبت کنه....چرا اینجوری نگاه میکنی دوست عزیز؟...بله...بله...همین خود شما...با همین خود شما هستم...نکنه توقع داشتی ظرف کریستال و سرویس ارکوپال مامانمو بار کنم بیارم خوابگاه؟؟؟همین جوری خیلی هم خوبه...خانوم ما راحتیم...اقا ما راحتیم ...رو سفره هم غذا نمیخوریم...اینجا خبری از این سوسول بازیا نیست ...بله ....بله....ما خیارشورم با ظرفش میاریم پای بساط نهار....نونمونم تو پلاستیک نگه میداریم....ما ساده زیستیم.....اصلا چه معنی میده شما به این چیزا دقت میکنی ...یعنی چی اقا...دانشجو باید یه لقمه نون بخوره بعدشم بگیره دور درساش(استعاره از ب د ب خ ت ی ا ش)....از همه ی کسانی که غذای شهن شاهی ما رو دیدن و بنا به هر دلیلی براشون مقدر نیست تهیه کنن صمیمانه عذرخواهی میکنم......
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۰
مهسا .م
تو زندگی ،چون ادما متفاوتن،واژه هام متفاوت براشون تعبیر میشه.میخوام اینجا معنای دیگه ایی از"حسرت"رو که تو زندگی خیلیهامون جاری هست بگم.همیشه دلمون میخواسته  صبح زود از خواب بیدار شیم....همه دوست داریم سحرخیز باشیم...حتی واسش برنامه ریزی میکنیم...حتی روی کاغذ برناممون رو مکتوب میکنیم...صبح گوشی مبایل رو واسه 6:30تنظیم میکنیم...ولی بلند نمیشیم!!!این میشه که یه "سحر خیز بودن"تبدیل به یه حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته صبحا ورزش کنیم ....حداقل نیم ساعت...دوست داریم صبحا بریم پارک یا مثلا تو فضای سبز خوابگاه کلی بدویم....ولی ورزش نمیکنیمو"ورزش صبحگاهی"تبدیل به حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته در طول ۲۴ ساعت شبانه روزی دقیقا ۷ ساعت بخوابیم...دوست داریم ظهرها نخوابیم....ولی میخوابیم و حسرت داشتن"خواب مفید و به اندازه"به دل خیلیامون میمونه.همیشه دلمون میخواسته فقط یک روز بدون هیچ پرش ذهنی و با تمرکز کامل درس بخونیم ولی هیچ وقت نشده که بشه....شاید خودمون حواسمون نباشه ولی در کل طول تحصیلمون با حسرت"با تمرکز درس خوندن"همرا هستیم.میدونم که خیلیا مثل خودم همیشه دلشون میخواسته مطالعه ازد داشته باشن...زیاد کتاب بخونن...برن سایتای مختلف و مفید چیز میز یاد بگیرن...سرچای مفید بزنن...اتفاقا اغلب بچه های مهندسی یا رشته های غیرتجربی به اطلاعاتی که مربوط به فیزیک بدن میشه علاقه مندن...به شخصه همیشه دوست داشتم از مسایل این مدلی اطلاعات پایه رو بدونم....چندتامون فوتوشاپ بلدیم؟!!!چندتامون تا حالا به ورزش مورد علاقمون پرداختیم...بلند شدیم همت کردیم هفته ایی یه بار رفتیم استخر؟ هان؟؟به اینا میگن "حسرتهای کوچیک "شایدم خیلی خیلی کوچیک.حسرتای کوچیک اما سمی...همیشه داشتن خونه ی میلیاردی،داشتن تحصیلات عالی،داشتم ننه بابای دکتر،رفتن به دیدنی ترین کشورهای دنیا،داشتن چشمای عسلی و خمار ،حسرت نیست....گاهی اوقات اصلا حواسمون نیست یه گونی به چه سنگینی رو داریم هر روز رو دوشمون حمل میکنیم...گونی که پر شده از حسرتای کوچیک....حسرتایی که واقعا میشه که نباشن...کارای کوچولویی که به هر دلیلی انجام ندادیم تو زندگی هممون هست....اونایی که تو زندگی شما هست چیه؟
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۳۴
مهسا .م
پنج شنبه هفته گذشته میانترم مبانی علوم ریاضی داشتم...باید اسممون رو روی یه کاغذ مینوشتیم و امضا میکردیم...این نشون میداد که ما توی امتحان میانترم شرکت داشتیم.من اسمم رو نوشتم ولی یادم رفت امضا کنم.استادم اومد بالای سرم و گفت:اگه بلد نیستی امضا کنی انگشت بزن!!!...اگر جایی تحت عنوان "شعور فروشی"وجود داشت...اگر دو زار پول داشتم...اگر امروز دانشگاه تعطیل نبود...اگر امروز باهاش کلاس داشتم....میدونستم چی کار کنم...اخه امروز روز معلمه!!!!
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۲۶
مهسا .م
با مریم و مرضیه نشسته بودیم که یهو اومد توی اتاق.مثل همیشه با لبخند وارد شد و به همه سلام کرد.مثل همیشه همه از از دیدنش خوش حال شدیم.برای کل اتاق  با بقیه هم خوابگاهی ها فرق داره.دوست و هم رشته ایی مرضیه هست که هر از یه مدت میادطبقه سه پیش ما .دختر صمیمی ،ساده،خوش صحبت یا بهتر بگم خوش تعریفی هست.بارز ترین ویژگیش، که ،هم خودش معترف هست و هم به همه، از جمله اتاق ما ثابت شده اینه که اسسسستاد سر کار گذاشتن ملت هست.جوری دروغ میگه ،یا به اصطلاح خودش ،میتونه بقیه رو سر کار بزاره که واقعا هیچ ادمی نمیتونه دستشو رو کنه.جوری خالی میبنده که وقتی میخواد راستشو بگه کلی طفلی کالری میسوزونه که بخواد به بقیه بگه: بابا من فقط سر کارتون گذاشتم،دروغ گفتم،الکی بود.یه سری اتاق ما رو سر کار گذاشته بود.میگفت من سنی ام.یه جوری از ابتدا مشکوک رفتار کرد که کلا حس کنجکاوی همه تحریک شده بود.هنوزم که هنوزه یکی از بچه ها باور نکرده که سر کاری بوده و هر موقع سر بحث  میشه میگه :بابااین سنی هست،مگ خودش نگفت!این ملیحه خانم ما علاقه وافری به مزدوج شدن دارن. با اینکه سنش زیاد نیست ولی اینجور که خودش میگه توی شهر کهنوج دخترهارو ۱۴،۱۵شوهر میدن.یعنی این که الان ۲۰ سالش هست خیلی بزرگ محسوب میشه.نشده این بیاد اتاق ما و حرف از ازدواج و شوهر نشه.هر چی هم بهش میگیم بابا ول کن،تو شوهر هیچی نیست به خوردش نمیره که نمیره.میگه شوهر یعنی همه چیز.توی جامعه ی امروزی یه دختر برای زندگی امن به یه مرد احتیاج داره و ...این ملیحه خانم، امشب اومده بود اتاق ما با همون لبخند همیشگی و صد البته با همون بحث های همیشگی .ولی ایندفعه یه ماجرایی رو تعریف کرد که فک کل اتاق افتاد!!!اقا این بعد از عید میاد خوابگاه،بعد هم اتاقیاش که همشون عقد کرده بودن ،ازش میپرسن: ملیحه این عیدی خبری نشد؟مزذوج نشدی؟خواستگاری چیزی نیومد؟...اقا این جو گیر میشه و میاد مثلا به قول خودش کم نیاره در میاد میگه:چطور خبری نشده...خیلی هم خبر شده...کل هم اتاقیاش دورشو میگیرن و...(فکر کن الان اون ویژگی خالی بندی ملیحه گل کرده اونم کجا....وسط بحث ازدواج !!!)به هم اتاقیاش میگه عید نامزد کرده!!!!برید ادامه مطلب.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۱۴
مهسا .م
چهار شنبه هفته قبل بود...حداکثر تا پایان روز باید عذا رزو میکردم که شنبه غذا داشته باشم...هیچی دیگه بلند شدیم مثل یک فروند دانشجوی  موادب و منضبط رفتیم سیستم جامع سماء که غذا رزرو کنیم....اقا شام سه شنبه زده بود مرغ سوخاری!!!!گفتم یا للعجایب....این دیگه چیه؟!!!...سابقه نداشته به ما با کلاس تر از کوکو سیب زمینی بدن!!! یا پیغمبر.....یعنی چه طور شده؟ سلف متحول شده....نکنه برمیگرده به مذاکرات تیم هسته ایی و۱+۵!!!!!دیدن واژه ی"مرغ سوخاری" همانا....سیر کردن من توی رستوران هفت خان شیراز همانا...قشنگ خاطره ی موقعی که رفتم اونجا بعد اون مرغ سوخاری شده لذیذ و ترد رو گاز میزدم...بعد اون مزه ایی که داشت....بعد اون بویی که داشت....بعد اون قارچ سوخاریه...وای قبلشم سیب زمینی سرخ کرده از همونا که پفکی شده بود...(شما تصور کن یک دانشجو تا چه حد میتونه قانع باشه که حتی با دیدن فقط یک  واژه ،طوری خاطراتش زنده شه که از لحاظ غذایی کلا تو اون لحظه ارضا شه....شما فکر کن!!!!)هیچی دیگه... ما برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره ان مرحوم (مرغ سوخاریه که تو رستوران خوردم) و جهت بزرگ داشتن وی ، اون تیک مرغ سوخاری رو جهت رزروش واسه وعده شام سه شنبه زدیم....شد سه شنبه....حوالی ساعت ۱۹:۳۰بود....گرسنه ام شد...بلند شدم رفتم چند تا دونه شیرینی خوردم...دیدم نه عامو ...فایده نداره.....این دل من کلا شام میخواد....بلند شدم با اشتیاق وافی و کافی رفتم سلف جهت تناول کردن مرغ سوووووووخااااااااریییییی....چشمتون روز بد نبینه....اقا نصیب گرگ بیابون نشه ....اقا این مرغه شیرین یه ۴۰ تایی میزد...در سن ۴۰ سالگی  جان به جان افرین تسلیم نموده بود.....حالا ما هی میخوایم یک فروند دانشجوی موادب و منضبط باقی بمونیم مگه این مرغه میزاشت...مگه میشد...البته طرز پخت سلف و اون روغنی که ۵۰۰ تا رون و سینه توش سرخ میکنن بعد تازه واسه  سرخ کردن سیب زمینی های فردا هم نگه میدارن بی تقصیر نبودااا...اقا ما هر چی با قاشق و چنگال وتمام امکانتمون میریم تو مرغه فایده نداره...یه تیکش هم کنده نمیشه...گفتم الانه که این قاشق های پیزوری سلف از وسط نصف شه...حق الناس بیفته گردنمون...بیخیال هر چی امکانات بود شدیم...هست میگن نبود امکانات انسانهارو خلاق میکنه هااااااا...قصه ی ما بود....تصمیم گرفتم با دستام خدمتش برسم...ما که شانس نداریم، گفتم الان یکی میبینه بعد میگه:اااااااااا فلانی رو تو سلف دیدم نمیدونی چطور با اون دستاش افتاده بود رو غذا ....نزدیک بود  دو تا گاز هم به میز و صندلیای سلف بزنه....جهت ارزیابی موقعیت...یه نگاه به چپ....یه نگاه جلو ...یه نگاه به راست....دیدم ای دل غافل ما از قافله عقبیم....اصل ملت دارن با دست میخورن.....مام دل رو زدیم به دریا...شروع کردیم...یعنی من در تمام طول مدت خوردن داشتم به این فکر میکردم که اینا بین غذای اصلی و اون مخلفاتش(مثلا خیار شور ،گوجه،سالاد و....)چه نسبتی برقرار میکنن که تو هر طورم این خیار شور و گوجه رو تقسیم کنی اخر نصف غذاتو باید با نون خالی بخوریی!!!!!!بعد خوردن غذا خیلی شیک و مجلسی خداوند رو به خاطر داشتن یک همچین سلفی که حتی به تقویت عضله های فک و صورت ما هم توجه وافی و کافی رو داره سپاس گفتم...مرغ که نبود لا مصب تایر ماشین بود....فقط فکم تقویت شد.....همین!!!نتیجه فلش یا ایهاالذین که از دانشگاه برمیگردی بعد روی تشک نرمت در سکوت کامل با هر زاویه ایی که دلت بخواد میگیر ی دو ساعت شیرین میخوابی....بعدش مامانت میگه :الان نهار بیارم....داد میزنی:نه ه ه ه ه ه ه ه ،یه ساعت دیگه ه ه ه ه....بعضی جاها بعضی افراد هستن که .....(بقیه شو خودتون میدونین...)یه سر به ادامه مطلب بزنید
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۴۸
مهسا .م