1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
سلام قبل از اینکه وبلاگ دار بشم تو ذهنم بود وبلاگهایی رو که کمتر از دو بار در ماه اپ میکنند رو لینک نکنم...ببین الان خودم به همون روز افتادم...متلک گفتن دارم توی این زمینه(موشک جان زحمتش رو کشیدن)این مدت که اینجا نبودم در واقع خیلی از  اولین های زندگیم در فضای حقیقی اتفاق افتاد.اولین اردوی دانشجویی،اولین برنامه نویسی،اولین امتحان در مقطع کارشناسی،اولین فعالیت غیر درسی،اولین سرماخوردگی،اولین دکتر رفتن و سوپ درست کردن...اولین..اولین...به دانشگاه مثل یه فرصت نگاه میکنم که مثل یه ساعت شنی داره تموم میشه.چقدر تو دوران دبیرستان معترض بودم...حسرت میخوردم...که چرا من نمیتونم کاری جز خوندن دین و زندگی و حل مسئله فیزیک داشته باشم...از تک بعدی بودن ،از اینکه چهار سال از پر انرژی ترین سالهای جوانیم رو فقط درس خوندم خسته بودم...خسته...حالا دانشجو شدم...حالا وقتی دارم تو باهنر قدم میزنم،اون دوران یادم میاد...دیگه نمیخوام اونجوری بگذره...خوشی های الکی...استرس های بیخود...اردوی دیروز که از جشن عروسی خواهرم بیشتر به من خوش گذشت،در واقع طرح اکرام ایتام بود.طرحی که اولین بار ورودی های سال 89 رشته من پایگذاری کردن و هنوز هرچند انسجام نیافته،ولی داره ادامه پیدا میکنه...در مورد این اردو توضیح اضافی نمیدم چون قرار نیست خاطره تعریف کنم.در همین حد بگم که یه هزینه تحت عنوان بلیط از هر کدوم از بچه های باهنر که مایل باشند گرفته میشه،از 9صبح تا 7شب  همون بچه ها یه اردو برده میشن.توی اون اردو 20-25 نفر بچه یتیم هم شرکت دارن.براشون برنامه های مختلف مثل:گروه موسیقی،نمایش،تولدو...تدارک دیده شده...(البته اهنگهایی مثل ابادان شهر فرنگه...غروباش خیلی قشنگه...هم زده میشه...خلاصه کنم باکس ما وقتی اومد خوابگاه حنجره نداشت).بعد هم بچه های باهنر به علاوه همون بچه های بی سرپرست یه مکان تاریخی ،تفریحی،...برده میشن.باقی مانده هزینه گرفته شده از بچه های باهنرصرف ایتام میشه...مثلا سال گذشته برای یه خوانواده بی سرپرست خونه رهن کردن ...علاوه بر این کار شایسته که هم به بچه های یتیم(هرچند تعدادشون کم بود وفقط به صورت یه نماد برای فراموش نشدن هدف اصلی برنامه بودن)هم به بچه های باهنر(شدید)خوش میگذره،کار عالی دیگه ایی هم انجام میشه...یک نفر از هر رشته ورودی سال خودش،انتخاب میشه و کسانی که مایل هستن،ماهانه 2000تومن به این فرد میدن.این فرد امین بچه هاهست.هر ماه پول جمع اوری شده رو به حساب بچه ها ی یتیم واریز میکنه.الان حدود 25 بچه یتیم تحت پوشش بچه ها باهنر هستن...چقدر قشنگ...چقدر زیبا...چقدر مفید...چقدر بچه های ورودی 89 زیبا فکر کردن...چقدر سادس این طرح...دبیر اجرایی این طرح باشکوه،اقای الف بودن.بهشون پیشنهاد دادم ،من میخوام مسئول ورودی خودم باشم.ایشون پذیرفتن و گفتن:"شاید دو سال دیگه خود شما،دبیر اجرایی این برنامه بودید."اره ...چیه ...چیه دوست من...چیه دختر خانم....فکر کردیم چند بعدی بودن یعنی این که  در کنار مدرسه و کنکورمون فقط کلاس گیتارمون رو حفظ کنیم...فکر کردیم چندتا نوت بلدیم حالا دیگه هنرمندیم...کدومش هنر هست؟!!یه ساز بلد بودن یا با یه طرح  ساده 25 تا بچه تحت پوشش گرفتن؟!!چیه اقاپسر...چیه...افرین .احسنت.واقعا جای تبریک داره که بعضیامون میتونیم فرانسه صحبت کنیم ولی خدا وکیلی به نظر خودت به کی این وسط باید گفت چد بعدی؟!!؟ما یا اونا؟!!ورودی سال 89 من استارت این کار رو زده،یکی مثل من میخواد ادامه بده...تو چی؟همین خود تو؟تو میخوای چیو ادامه بدی؟میخوای استارت چیو بزنی که ورودی چهار سال بعدت بگه :عجب فکر قشنگی...راستی اولش گفتم دانشگاه مثل ساعت شنی میمونه...طرز کار ساعت شنی رو که میدونی...
۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۴:۵۹
مهسا .م
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۳ ، ۰۵:۳۹
مهسا .م
سلام.اینجا مکانی تحت عنوان پاساژ س.ف است.سوالی دارم! ایا اینجا واقعا پاساژ است یا چیز دیگر؟!!!شاید مراسم عقدکنانی در میان باشد!!!شاید شب حنابندانی باشد!!!...نه نه...ارایش ها و لباسها بیش از این حرفها غلیظ است...باید عروسی باشد ...خود خود عروسی...یک سوال:اگر مجلس عروسی است پس چرا من دعوت نیستم؟!!اصلا اگر اینجا حکم تالار و سالن جشن دارد،پس چرا غرق در فرشگاه های پوشاک است؟!!اصلا اینجا مخلوط است!...هم پاساژهست هم عروسی؟قبول؟؟؟نه نمیتوانم قبول کنم...اصلا من اینجا را توصیف میکنم،شما بگویید اینجا چیست؟کجاست؟شاید عقل نصفه نیمه ما درک کرد!!!یک ساختمان چندین طبقه...یک طبقه که شهر شادی برای کودکان است را ول کنیم،میماند سه طبقه دیگر...هر لباسی بخواهی گیر میاید...اصلا کلی کلاس و پز دارد که بگویی:مریمی،این مانتو بهم میاد؟_اره،بد نیست، از کجا خریدی؟پاساژ س.ف._عالیه دختر عالی...ایول.چند؟350/000 تومن.گرچه همان واژه ی س.ف برای کف بر شدن تمایه دوستان و وابستگان کافی است،اما قیمت، تاییدیه خرید از س.ف است.زیرا شهرت این پاساژ،به مارک بودنش است...بگذریم....داشتم توصیف میکردم...این یک وجه ی کار بود...جنبه دیگر تیپ ها،نوع لباسها و ارایش های جماعتی است که به این پاساژ یا شاید هم به این تالار بدون کارت دعوت تشریف فرما میشوند...زنی را دیدم(شاید هم دختر بود،اخر میدانید،دیگر این روزها نمیشود دختر را از زن تمییز داد!)با کفشی که نمیدانم کفش بود یا قلاده ای به پا!!!پاشنه ای 10 سانتی!سه تا شبیه به کمربند روی سینه پا میخورد!با سه تا سگک بزرگ اندازه ی سگک کمربند مرد ها!!!کفش مخملی مشکی با سگک هایی به رنگ طلایی...به خود میگویم:یل للعجایب این دیگر چیست؟!!...اصلا چه طور میتوانی راه بروی؟!!...حالا اگر امده ای جشن که هیچ ولی اگر اینجا به اصطلاح پاساژ است؛خداوکیلی چه طور میخواهی خرید کنی؟!!!پسری را دیدم شلوارش را طوری پوشیده بود که جیب شلوار مذکور زیر باسن نداشته اش قرار گرفته بود!!!یا للعجایب!!!عجب توانایی دارند!!!ریشش بلند است.یک وجب... دقیقا یک وجب ریش دارد...دور تا دور سرش را با ماشین سرتراشی زده....وفقط کاکلی به اندازه دایره ایی به شعاع هفت سانتی متر،دقیقا در ناحیه مرکزی سر گذاشته...طبق معمول همه بوتیک ها،بوتیکش اهنگ توپس توپسی دارد...زوجهایی را میبینم دست در دست اما بی لبخند...لبهایش را جیگری کرده...شاید هم قرمز اتشی...شاید زرشکی...چه میدانم،اصلا از دور مشکی میزند!!!لپهایش را انگار با نعل اسب داغ زده اند!اصلا شاید شوهرش داغ زده...شاید دوست پسرش!!!کسی چه میداند...موهایش را فر کرده،از پشت ریخته بیرون...به او نزدیک میشوم...اه،خدای من!!!هر یابو علفی میفهمد این مو، مصنوعی است!!! اخر چرا؟!!نمیدانم...جالب انجاست مردی که همراه اوست تیپ چندانی ندارد(صرفه نظر از ابروهای تمییز کرده اش!!!)...گاهی اوقات فکر میکنم ای کاش،دنیای من به سادگی دنیای تانیا بود...ای کاش میتوانستم مثل تانیا بگویم:_خالهههههههه،من این کفشمو میدم به شما،شما وقتی کوچولو شدی بپوش....باشههههههههه....ای کاش مثل او از این نقاشی ها را میکشیدم وخاله ای(مثل خودم)داشتم تا کنارش برای یادگاری بعد ها توضیح دهد:اونی که بالای یه چیزی شبیه درخته،تخم مرغه!!!...
۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۳۹
مهسا .م
سلام به همه ی دوستان.نتایج کنکور سراسری رو به همگی تبریک میگم.اولین پست مصادف شد با اعلام نتایج.اینو به فال نیک میگیرم.برای تمام کسانی که امسال نتایج رضایت بخشی رو کسب کردن،بسیار خوش حالم.انشاالله عده ای دیگه از دوستان هم ما رو سال اینده خوش حال خواهند کرد.نتایج که امد.خوب یا بد، مهم عکس العمل ماست.ایا واقعا این پایان راه بود؟!!برای من این پایان راه نبوده و نیست،قطعا برای شمام همین طور خواهد بود.ورود تمام دانشجوهای عزیز رو به مرحله ی جدیدی از عمر باقی مانده تیریک میگم .  امروز یه شروع جدید برای پیمودن یه راه قدیمی برای کنکوری هاست.
۱۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۱۲
مهسا .م