1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها
فکر میکنم پارسال 27 دی ماه بود که این اتفاقات افتاد ....هیچی دیگه ....ازمون داشتم ولی امادگی کافی نداشتم....کلی هم به همه از قبلش گفته بودم :اره این ازمون بعدی خیلی مهمه جمع بندی هست باید خیلی بخونم و..... کلی هم قول به مشاور و مامان و خاله شمسی و اشرف خانم و....هیچی دیگه دور از جون شما مثل گل تو گلدون مونده بودم باید الان دقیقا چی کار کنم. اصلاراه نداشت بپیچونم اگه راه داشت یه دلدردی چیزی میگرفتم و خلاص ....میدونستم من اگرم بمیرم باید این ازمونم رو اول بدم بعد فوت کنم....اصلا همه میدونستن من این جمعه ازمون جامع  دارم ....کلا نرفتنش رسوایییییییییییییییی محض به معنای حقیقی واژه بودتمام...فکر کن مثلا من میرفتم به مامانم میگفتم امادگی ندارم ...خخخخخخخخخ...مامانم این شکلی میشد: خلاصه گفتم چی کار کنم چی کار نکنم این خلاقیتم گل کرد یهویییییییی....نقشه کشیدم که چه جوری برم ازمون بدم ولی نرم یعنی ازمون بدم ولی ،الکی مثلا، باشه.....  خوب خونه ما جوری هست که شما وقتی از پذیرایی میای بیرون باید از یه سری پله بیای پایین تا به درب خروجی برسی از اون ور به زیرزمین هم راه داری....هر کی یه خورده باهوش باشه باید الان یه حدسایی زده باشه که چی کار کردم و چه طوری پیچوندم......اقا ما صبح مثل صبح همه ازمونها بلند شدیم و مثل کسی که ازمون داره واقعا کمی اظهار استرس نموده صبحانه خوردیم بلند شدیم رفتیم....کجا رفتیم؟......شما چی فکر میکنی؟!!!........لباس پوشیدم از در پذیرایی رفتم بیرون ولی..........ولی......ولی........تا پایین پله ها هم رفتم ولی فقط درب خروجی رو بهم زدم که صداش برسه بالا .... یعنی مهسا خانم رفت ازمون بده. از اون ور خودمو کفشمو تمام دار و بساتم پیچیدیم تو زیرزمین........  اینطوری هم ازمون نرفتم هم رسوا نشدم مشاور رو هم یه کاری میکردم بعدا.... ما خوش حال از این که پیچوندیم .از اون ور واسه ازمون بعدی غیرتی شده بودم .داشتم تو اون تاریکی زیرزمین هندسه میخوندم .چشام واقعا داشت میزد بیرون ،و نمیشد لامپ و مهتابی روشن کرد ،چون لو میرفتم .از بالا معلوم میشد کسی داخل هست .اقا ما مشغول بودیم یهو دیدم داره از بالا صدا میاد.....صدای باز شدن در از بالای پله ها میومد...اخ خ خ خ خ...نمیدونین اون لحظه چه حس وحشدناکی بود...یادم افتاد مامانم دیشب داشت میگفت از همین حالا میخواد خونه تکونی کنه ....یا خدا...حالا باید از زیرزمین شروع مکردی مادر من...یعنی اسب شانس که میگن به من میگناااا....فکر کن هر لحظه ممکن بد ابروی من بره فضا... بله مامان داشت از بالای پله ها میومد پایین...این حقیقتی بیش نبود و من باید در عرض چند ثانیه تصمیم میگرفتم چی کار کنم...تسلیم شم .برم بگم غلط کردم  ببخشید ازمون بعدی جبران میکنم.....یهو یه فکری زد به سرم........بلند شدم خودمو کل وسایلم چپیدیم زیر تختی که توی زیر زمین بود و مادر جان هم چند ثانیه بعدش اومد داخل......و مستقیم رفت توی زیرزمین اخری(زیرزمین ما یه در داشت که از اون در میشد به یه زیر زمین دیگه وارد شد ظاهرا میخواست از همون اخر تمییز کنه ذره ذره بیاد جلو...) هیچی دیگه ممان اون ته مشغول تمییز کردن بود منم زیر تخت مثل بید میلزیدم .میلرزیدم ولی نه از ترس لو رفتم از اینکه زیرزمین ما هزارپا داشت وهیچ دلیل موجهی مبنی براین که الان زیر این تخت ما من چندتا هزار پا نخوابیده باشه نبود....از اون ور من وسایلمو اوردم زیر تخت الا کفشام....کفشام یادم رفت...از قضا کفشا جایی بود که هر لحظه امکان داشت مامان به هنگام خروج از زیرزمین اخری ببینتش......فکر کن اون لحضه چه حسی بود... فکر کن تا تو پست بعدی بگم چی شد...حدسای اخر این ماجرا رو هم بگید ...ببینیم حس ششم کدوم یک از دوستان قوی تر هست....
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۵
مهسا .م
جاداره در این پست بگم که:1-لایک به اون کسی که اول ترم بهم گفت،ترم یک بیشتراز همه ترما درس میخونی کمترین معدل کلللل زندگانیت هم مال همون ترم یکت هست!!!2-یه چیزی میگم جایی درض نکنه فقط..........من تا حالا تو زندگیم برف ندیده بودم تا همین چند روز پیش!!!3-تشکر میکنم از استادم بابت کتاب خوبی که هدیه دادن!!(حسودی کار زشتیه!!!از ما گفتن بود....)3-امروز تولدمه.........تبریک بر هر جانداری که توی وبلاگ میاد واجبه (مگر اینکه عضو گروه تروریستی داعش باشه که من به شخصه قهرم باهاشون!!!!)4-اگر یک فرد ساعت23:55پیام بده:  سلام،ترم بعد چیا برداشتی؟  ،الان حکم جواب این پیامک با توجه به ساعت پیام و اینکه یه احتمال قریب به 100% به فضول بودن شخص مذکور وارد هست چیه؟!!!5-...6-....این پست جا داره هنوز.چیزی خواستید اضاف کنید موردی نیست...واینکه یه سری هم به ادامه مطلب  بزنید بد نیست. 

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۸
مهسا .م
خوب .....بلاخره قولی رو که از اول مهر ماه داده بودم ،عملی کردم و الان با عکسهایی از خوابگاه دخترانه باهنر کرمان در خدمتیم....این حیاط خوابگاه هست.جایی که خیلی ها میرن قدم میزنن ،اهنگ گوش میدن،ورزش میکنن و....خیلی باصفا هست.چه پاییزی چه سرسبز واقعا زیباست .خیلی دوسش میدارمالان هم ،فرجه که نداشتیم،خودم واسه خودم فرجه درست کردم ....یعنی هیچی دیگه ....بلند شدیم خیلی زیبا اومدیم ولایت ...اصلا چه معنی میده دانشجو فرجه نداشته باشه ....اصلا غیبت رو گذاشتن واسه ما راه دوریاااا....الان هم منتظریم فرجی بشه بلند شیم بریم دور درس و مشقمون ....ملتمسانه خواهان دعاهای سبزتون هستیم......و از فانتزی های من در این روزها اینه که نمره الف یعنی همون معدل الف خودمون بشم(دوستان توجه کنید گفتم: و از فانتزیهای من اینه)....ایشالا همه جوووووووووناااااا به فانتزیهاشون برسن و ما نیز همین طور.....برید ادامه مطلب و عکسهارو ببنید...فعلا 

++متاسفانه بعد از مهاجرت به بیان عکسها پریده:(
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۳ ، ۱۱:۵۳
مهسا .م
بلاخره بعد از یک ماه . اندی اومدیم بست بزاریم تازه همین هم با کلی مشقت و سختی هست ....صفحه میهن بلاگ که توی خوابگاه باز نمیشه ....عد امروز انفورماتیک هم برق  رفته بود....خلاصه الان از سایت دانشکده wدر خدمتیم....یه خورده از الان بگم...هیچی دیگه ...درگیر دانشگاه ....از 14 دی هم امتحانات بایان ترم شروع مشه....استا عزیز جناب دکتر(ش)هم اعلام کردن میانترم رو که صحیح کردن هیچ کس کامل نشده....بهله.....میانترمشون هم از 80 نمره بود...فکرکنم واسه برانتز ها هم باروم گذاشته بودن....چه میشه کرد بعد شما هی بگید چرا نمیای.......چند روز اخیر هم رفتیم از سازمان ایتام کرمان دو تا بچه یتیم گرفتیم تحت بوشش .الان هم با یکی از اقایون کلاس هزینه ایی که بچه ها میدن رو جمع اوری میکنیم اخر ماه میریزیم به حساب بچه ها....اسمشون درنا و دانیال هست...خواهر برادرن...بعدا توی یه بست این دو تارو کامل معرفی میکنم....هفته گذشته دلم خیلیی واسه خوانواده تنگ شد...روز دانشجوبود.وقتی همشون با واتس اب و وایبر و اس و زنگ و...تبریک گفتن دلم تنگ شد یه جورایی دلم گرفت ولی خوب عب نداره....هر چیزی یه بهایی داره.......میخوام یه کتاب مشهور بهتون معرفی کنم .به احتمال زیاد خیلیا خوندنش.کسایی که خوندن بگنو اعلام وجود کنن.کتاب هست:هدف   نویسنده:برایان تریسی   مترجم:مهدی قراچه داغی.این اولین کتاب روانشناسی در زمینه هدفگذاری بود که مطالعه کردم...جند سال قبل اشنا شدم ولی خوب هنوز کتابی که در این زمینه تا این حد جامع باشه ندیدم...توصیه مبکنم حتما بخونیدش..با اینکه بعضی از قسمتهاشو بیش از 10 بار خوندم ولی هر بار جدید و تاثیر گذار بود برام....شما رو به خودتون میاره....بدون اینکه از خودتون متنفر بشید که چرا تا الان هدفی نداشتید شما رو وادار به هدف گذاری میکنه...خیلی ها کتاب میخرن و نمیخونن....خیلی ها میخرن میخونن ولی عمل نمیکنن...بعضی از کتابها رو باید خورد و بعد هضم کرد..مثل کتاب هدف....یعنی چند بار خوند....و بعد عمل کرد.......وقتی دوستم تعریف کرد که چطور به خاطر یه جمله عجولانه رابطش یا استادش تلخ شده یاد این مینیمال از دکتر احمدی افتادم:وقتی یه حرفی رو بدون فکر میزنی مثل این میمونه بدون هدف شلیک کرده باشی خدا کنه به هدف بخوره وگرنه خیلی پشیمونت میکنه پس 1000بار گوش کن 100 بار فکر کن 10 بار مزه مزش کن و یک بار حرف بزن....فعلا....
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۰۶:۱۸
مهسا .م
سلام قبل از اینکه وبلاگ دار بشم تو ذهنم بود وبلاگهایی رو که کمتر از دو بار در ماه اپ میکنند رو لینک نکنم...ببین الان خودم به همون روز افتادم...متلک گفتن دارم توی این زمینه(موشک جان زحمتش رو کشیدن)این مدت که اینجا نبودم در واقع خیلی از  اولین های زندگیم در فضای حقیقی اتفاق افتاد.اولین اردوی دانشجویی،اولین برنامه نویسی،اولین امتحان در مقطع کارشناسی،اولین فعالیت غیر درسی،اولین سرماخوردگی،اولین دکتر رفتن و سوپ درست کردن...اولین..اولین...به دانشگاه مثل یه فرصت نگاه میکنم که مثل یه ساعت شنی داره تموم میشه.چقدر تو دوران دبیرستان معترض بودم...حسرت میخوردم...که چرا من نمیتونم کاری جز خوندن دین و زندگی و حل مسئله فیزیک داشته باشم...از تک بعدی بودن ،از اینکه چهار سال از پر انرژی ترین سالهای جوانیم رو فقط درس خوندم خسته بودم...خسته...حالا دانشجو شدم...حالا وقتی دارم تو باهنر قدم میزنم،اون دوران یادم میاد...دیگه نمیخوام اونجوری بگذره...خوشی های الکی...استرس های بیخود...اردوی دیروز که از جشن عروسی خواهرم بیشتر به من خوش گذشت،در واقع طرح اکرام ایتام بود.طرحی که اولین بار ورودی های سال 89 رشته من پایگذاری کردن و هنوز هرچند انسجام نیافته،ولی داره ادامه پیدا میکنه...در مورد این اردو توضیح اضافی نمیدم چون قرار نیست خاطره تعریف کنم.در همین حد بگم که یه هزینه تحت عنوان بلیط از هر کدوم از بچه های باهنر که مایل باشند گرفته میشه،از 9صبح تا 7شب  همون بچه ها یه اردو برده میشن.توی اون اردو 20-25 نفر بچه یتیم هم شرکت دارن.براشون برنامه های مختلف مثل:گروه موسیقی،نمایش،تولدو...تدارک دیده شده...(البته اهنگهایی مثل ابادان شهر فرنگه...غروباش خیلی قشنگه...هم زده میشه...خلاصه کنم باکس ما وقتی اومد خوابگاه حنجره نداشت).بعد هم بچه های باهنر به علاوه همون بچه های بی سرپرست یه مکان تاریخی ،تفریحی،...برده میشن.باقی مانده هزینه گرفته شده از بچه های باهنرصرف ایتام میشه...مثلا سال گذشته برای یه خوانواده بی سرپرست خونه رهن کردن ...علاوه بر این کار شایسته که هم به بچه های یتیم(هرچند تعدادشون کم بود وفقط به صورت یه نماد برای فراموش نشدن هدف اصلی برنامه بودن)هم به بچه های باهنر(شدید)خوش میگذره،کار عالی دیگه ایی هم انجام میشه...یک نفر از هر رشته ورودی سال خودش،انتخاب میشه و کسانی که مایل هستن،ماهانه 2000تومن به این فرد میدن.این فرد امین بچه هاهست.هر ماه پول جمع اوری شده رو به حساب بچه ها ی یتیم واریز میکنه.الان حدود 25 بچه یتیم تحت پوشش بچه ها باهنر هستن...چقدر قشنگ...چقدر زیبا...چقدر مفید...چقدر بچه های ورودی 89 زیبا فکر کردن...چقدر سادس این طرح...دبیر اجرایی این طرح باشکوه،اقای الف بودن.بهشون پیشنهاد دادم ،من میخوام مسئول ورودی خودم باشم.ایشون پذیرفتن و گفتن:"شاید دو سال دیگه خود شما،دبیر اجرایی این برنامه بودید."اره ...چیه ...چیه دوست من...چیه دختر خانم....فکر کردیم چند بعدی بودن یعنی این که  در کنار مدرسه و کنکورمون فقط کلاس گیتارمون رو حفظ کنیم...فکر کردیم چندتا نوت بلدیم حالا دیگه هنرمندیم...کدومش هنر هست؟!!یه ساز بلد بودن یا با یه طرح  ساده 25 تا بچه تحت پوشش گرفتن؟!!چیه اقاپسر...چیه...افرین .احسنت.واقعا جای تبریک داره که بعضیامون میتونیم فرانسه صحبت کنیم ولی خدا وکیلی به نظر خودت به کی این وسط باید گفت چد بعدی؟!!؟ما یا اونا؟!!ورودی سال 89 من استارت این کار رو زده،یکی مثل من میخواد ادامه بده...تو چی؟همین خود تو؟تو میخوای چیو ادامه بدی؟میخوای استارت چیو بزنی که ورودی چهار سال بعدت بگه :عجب فکر قشنگی...راستی اولش گفتم دانشگاه مثل ساعت شنی میمونه...طرز کار ساعت شنی رو که میدونی...
۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۴:۵۹
مهسا .م
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۳ ، ۰۵:۳۹
مهسا .م
سلام.اینجا مکانی تحت عنوان پاساژ س.ف است.سوالی دارم! ایا اینجا واقعا پاساژ است یا چیز دیگر؟!!!شاید مراسم عقدکنانی در میان باشد!!!شاید شب حنابندانی باشد!!!...نه نه...ارایش ها و لباسها بیش از این حرفها غلیظ است...باید عروسی باشد ...خود خود عروسی...یک سوال:اگر مجلس عروسی است پس چرا من دعوت نیستم؟!!اصلا اگر اینجا حکم تالار و سالن جشن دارد،پس چرا غرق در فرشگاه های پوشاک است؟!!اصلا اینجا مخلوط است!...هم پاساژهست هم عروسی؟قبول؟؟؟نه نمیتوانم قبول کنم...اصلا من اینجا را توصیف میکنم،شما بگویید اینجا چیست؟کجاست؟شاید عقل نصفه نیمه ما درک کرد!!!یک ساختمان چندین طبقه...یک طبقه که شهر شادی برای کودکان است را ول کنیم،میماند سه طبقه دیگر...هر لباسی بخواهی گیر میاید...اصلا کلی کلاس و پز دارد که بگویی:مریمی،این مانتو بهم میاد؟_اره،بد نیست، از کجا خریدی؟پاساژ س.ف._عالیه دختر عالی...ایول.چند؟350/000 تومن.گرچه همان واژه ی س.ف برای کف بر شدن تمایه دوستان و وابستگان کافی است،اما قیمت، تاییدیه خرید از س.ف است.زیرا شهرت این پاساژ،به مارک بودنش است...بگذریم....داشتم توصیف میکردم...این یک وجه ی کار بود...جنبه دیگر تیپ ها،نوع لباسها و ارایش های جماعتی است که به این پاساژ یا شاید هم به این تالار بدون کارت دعوت تشریف فرما میشوند...زنی را دیدم(شاید هم دختر بود،اخر میدانید،دیگر این روزها نمیشود دختر را از زن تمییز داد!)با کفشی که نمیدانم کفش بود یا قلاده ای به پا!!!پاشنه ای 10 سانتی!سه تا شبیه به کمربند روی سینه پا میخورد!با سه تا سگک بزرگ اندازه ی سگک کمربند مرد ها!!!کفش مخملی مشکی با سگک هایی به رنگ طلایی...به خود میگویم:یل للعجایب این دیگر چیست؟!!...اصلا چه طور میتوانی راه بروی؟!!...حالا اگر امده ای جشن که هیچ ولی اگر اینجا به اصطلاح پاساژ است؛خداوکیلی چه طور میخواهی خرید کنی؟!!!پسری را دیدم شلوارش را طوری پوشیده بود که جیب شلوار مذکور زیر باسن نداشته اش قرار گرفته بود!!!یا للعجایب!!!عجب توانایی دارند!!!ریشش بلند است.یک وجب... دقیقا یک وجب ریش دارد...دور تا دور سرش را با ماشین سرتراشی زده....وفقط کاکلی به اندازه دایره ایی به شعاع هفت سانتی متر،دقیقا در ناحیه مرکزی سر گذاشته...طبق معمول همه بوتیک ها،بوتیکش اهنگ توپس توپسی دارد...زوجهایی را میبینم دست در دست اما بی لبخند...لبهایش را جیگری کرده...شاید هم قرمز اتشی...شاید زرشکی...چه میدانم،اصلا از دور مشکی میزند!!!لپهایش را انگار با نعل اسب داغ زده اند!اصلا شاید شوهرش داغ زده...شاید دوست پسرش!!!کسی چه میداند...موهایش را فر کرده،از پشت ریخته بیرون...به او نزدیک میشوم...اه،خدای من!!!هر یابو علفی میفهمد این مو، مصنوعی است!!! اخر چرا؟!!نمیدانم...جالب انجاست مردی که همراه اوست تیپ چندانی ندارد(صرفه نظر از ابروهای تمییز کرده اش!!!)...گاهی اوقات فکر میکنم ای کاش،دنیای من به سادگی دنیای تانیا بود...ای کاش میتوانستم مثل تانیا بگویم:_خالهههههههه،من این کفشمو میدم به شما،شما وقتی کوچولو شدی بپوش....باشههههههههه....ای کاش مثل او از این نقاشی ها را میکشیدم وخاله ای(مثل خودم)داشتم تا کنارش برای یادگاری بعد ها توضیح دهد:اونی که بالای یه چیزی شبیه درخته،تخم مرغه!!!...
۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۳۹
مهسا .م
سلام به همه ی دوستان.نتایج کنکور سراسری رو به همگی تبریک میگم.اولین پست مصادف شد با اعلام نتایج.اینو به فال نیک میگیرم.برای تمام کسانی که امسال نتایج رضایت بخشی رو کسب کردن،بسیار خوش حالم.انشاالله عده ای دیگه از دوستان هم ما رو سال اینده خوش حال خواهند کرد.نتایج که امد.خوب یا بد، مهم عکس العمل ماست.ایا واقعا این پایان راه بود؟!!برای من این پایان راه نبوده و نیست،قطعا برای شمام همین طور خواهد بود.ورود تمام دانشجوهای عزیز رو به مرحله ی جدیدی از عمر باقی مانده تیریک میگم .  امروز یه شروع جدید برای پیمودن یه راه قدیمی برای کنکوری هاست.
۱۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۱۲
مهسا .م