1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها
تو زندگی ،چون ادما متفاوتن،واژه هام متفاوت براشون تعبیر میشه.میخوام اینجا معنای دیگه ایی از"حسرت"رو که تو زندگی خیلیهامون جاری هست بگم.همیشه دلمون میخواسته  صبح زود از خواب بیدار شیم....همه دوست داریم سحرخیز باشیم...حتی واسش برنامه ریزی میکنیم...حتی روی کاغذ برناممون رو مکتوب میکنیم...صبح گوشی مبایل رو واسه 6:30تنظیم میکنیم...ولی بلند نمیشیم!!!این میشه که یه "سحر خیز بودن"تبدیل به یه حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته صبحا ورزش کنیم ....حداقل نیم ساعت...دوست داریم صبحا بریم پارک یا مثلا تو فضای سبز خوابگاه کلی بدویم....ولی ورزش نمیکنیمو"ورزش صبحگاهی"تبدیل به حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته در طول ۲۴ ساعت شبانه روزی دقیقا ۷ ساعت بخوابیم...دوست داریم ظهرها نخوابیم....ولی میخوابیم و حسرت داشتن"خواب مفید و به اندازه"به دل خیلیامون میمونه.همیشه دلمون میخواسته فقط یک روز بدون هیچ پرش ذهنی و با تمرکز کامل درس بخونیم ولی هیچ وقت نشده که بشه....شاید خودمون حواسمون نباشه ولی در کل طول تحصیلمون با حسرت"با تمرکز درس خوندن"همرا هستیم.میدونم که خیلیا مثل خودم همیشه دلشون میخواسته مطالعه ازد داشته باشن...زیاد کتاب بخونن...برن سایتای مختلف و مفید چیز میز یاد بگیرن...سرچای مفید بزنن...اتفاقا اغلب بچه های مهندسی یا رشته های غیرتجربی به اطلاعاتی که مربوط به فیزیک بدن میشه علاقه مندن...به شخصه همیشه دوست داشتم از مسایل این مدلی اطلاعات پایه رو بدونم....چندتامون فوتوشاپ بلدیم؟!!!چندتامون تا حالا به ورزش مورد علاقمون پرداختیم...بلند شدیم همت کردیم هفته ایی یه بار رفتیم استخر؟ هان؟؟به اینا میگن "حسرتهای کوچیک "شایدم خیلی خیلی کوچیک.حسرتای کوچیک اما سمی...همیشه داشتن خونه ی میلیاردی،داشتن تحصیلات عالی،داشتم ننه بابای دکتر،رفتن به دیدنی ترین کشورهای دنیا،داشتن چشمای عسلی و خمار ،حسرت نیست....گاهی اوقات اصلا حواسمون نیست یه گونی به چه سنگینی رو داریم هر روز رو دوشمون حمل میکنیم...گونی که پر شده از حسرتای کوچیک....حسرتایی که واقعا میشه که نباشن...کارای کوچولویی که به هر دلیلی انجام ندادیم تو زندگی هممون هست....اونایی که تو زندگی شما هست چیه؟
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۳۴
مهسا .م
پنج شنبه هفته گذشته میانترم مبانی علوم ریاضی داشتم...باید اسممون رو روی یه کاغذ مینوشتیم و امضا میکردیم...این نشون میداد که ما توی امتحان میانترم شرکت داشتیم.من اسمم رو نوشتم ولی یادم رفت امضا کنم.استادم اومد بالای سرم و گفت:اگه بلد نیستی امضا کنی انگشت بزن!!!...اگر جایی تحت عنوان "شعور فروشی"وجود داشت...اگر دو زار پول داشتم...اگر امروز دانشگاه تعطیل نبود...اگر امروز باهاش کلاس داشتم....میدونستم چی کار کنم...اخه امروز روز معلمه!!!!
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۲۶
مهسا .م
با مریم و مرضیه نشسته بودیم که یهو اومد توی اتاق.مثل همیشه با لبخند وارد شد و به همه سلام کرد.مثل همیشه همه از از دیدنش خوش حال شدیم.برای کل اتاق  با بقیه هم خوابگاهی ها فرق داره.دوست و هم رشته ایی مرضیه هست که هر از یه مدت میادطبقه سه پیش ما .دختر صمیمی ،ساده،خوش صحبت یا بهتر بگم خوش تعریفی هست.بارز ترین ویژگیش، که ،هم خودش معترف هست و هم به همه، از جمله اتاق ما ثابت شده اینه که اسسسستاد سر کار گذاشتن ملت هست.جوری دروغ میگه ،یا به اصطلاح خودش ،میتونه بقیه رو سر کار بزاره که واقعا هیچ ادمی نمیتونه دستشو رو کنه.جوری خالی میبنده که وقتی میخواد راستشو بگه کلی طفلی کالری میسوزونه که بخواد به بقیه بگه: بابا من فقط سر کارتون گذاشتم،دروغ گفتم،الکی بود.یه سری اتاق ما رو سر کار گذاشته بود.میگفت من سنی ام.یه جوری از ابتدا مشکوک رفتار کرد که کلا حس کنجکاوی همه تحریک شده بود.هنوزم که هنوزه یکی از بچه ها باور نکرده که سر کاری بوده و هر موقع سر بحث  میشه میگه :بابااین سنی هست،مگ خودش نگفت!این ملیحه خانم ما علاقه وافری به مزدوج شدن دارن. با اینکه سنش زیاد نیست ولی اینجور که خودش میگه توی شهر کهنوج دخترهارو ۱۴،۱۵شوهر میدن.یعنی این که الان ۲۰ سالش هست خیلی بزرگ محسوب میشه.نشده این بیاد اتاق ما و حرف از ازدواج و شوهر نشه.هر چی هم بهش میگیم بابا ول کن،تو شوهر هیچی نیست به خوردش نمیره که نمیره.میگه شوهر یعنی همه چیز.توی جامعه ی امروزی یه دختر برای زندگی امن به یه مرد احتیاج داره و ...این ملیحه خانم، امشب اومده بود اتاق ما با همون لبخند همیشگی و صد البته با همون بحث های همیشگی .ولی ایندفعه یه ماجرایی رو تعریف کرد که فک کل اتاق افتاد!!!اقا این بعد از عید میاد خوابگاه،بعد هم اتاقیاش که همشون عقد کرده بودن ،ازش میپرسن: ملیحه این عیدی خبری نشد؟مزذوج نشدی؟خواستگاری چیزی نیومد؟...اقا این جو گیر میشه و میاد مثلا به قول خودش کم نیاره در میاد میگه:چطور خبری نشده...خیلی هم خبر شده...کل هم اتاقیاش دورشو میگیرن و...(فکر کن الان اون ویژگی خالی بندی ملیحه گل کرده اونم کجا....وسط بحث ازدواج !!!)به هم اتاقیاش میگه عید نامزد کرده!!!!برید ادامه مطلب.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۱۴
مهسا .م
چهار شنبه هفته قبل بود...حداکثر تا پایان روز باید عذا رزو میکردم که شنبه غذا داشته باشم...هیچی دیگه بلند شدیم مثل یک فروند دانشجوی  موادب و منضبط رفتیم سیستم جامع سماء که غذا رزرو کنیم....اقا شام سه شنبه زده بود مرغ سوخاری!!!!گفتم یا للعجایب....این دیگه چیه؟!!!...سابقه نداشته به ما با کلاس تر از کوکو سیب زمینی بدن!!! یا پیغمبر.....یعنی چه طور شده؟ سلف متحول شده....نکنه برمیگرده به مذاکرات تیم هسته ایی و۱+۵!!!!!دیدن واژه ی"مرغ سوخاری" همانا....سیر کردن من توی رستوران هفت خان شیراز همانا...قشنگ خاطره ی موقعی که رفتم اونجا بعد اون مرغ سوخاری شده لذیذ و ترد رو گاز میزدم...بعد اون مزه ایی که داشت....بعد اون بویی که داشت....بعد اون قارچ سوخاریه...وای قبلشم سیب زمینی سرخ کرده از همونا که پفکی شده بود...(شما تصور کن یک دانشجو تا چه حد میتونه قانع باشه که حتی با دیدن فقط یک  واژه ،طوری خاطراتش زنده شه که از لحاظ غذایی کلا تو اون لحظه ارضا شه....شما فکر کن!!!!)هیچی دیگه... ما برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره ان مرحوم (مرغ سوخاریه که تو رستوران خوردم) و جهت بزرگ داشتن وی ، اون تیک مرغ سوخاری رو جهت رزروش واسه وعده شام سه شنبه زدیم....شد سه شنبه....حوالی ساعت ۱۹:۳۰بود....گرسنه ام شد...بلند شدم رفتم چند تا دونه شیرینی خوردم...دیدم نه عامو ...فایده نداره.....این دل من کلا شام میخواد....بلند شدم با اشتیاق وافی و کافی رفتم سلف جهت تناول کردن مرغ سوووووووخااااااااریییییی....چشمتون روز بد نبینه....اقا نصیب گرگ بیابون نشه ....اقا این مرغه شیرین یه ۴۰ تایی میزد...در سن ۴۰ سالگی  جان به جان افرین تسلیم نموده بود.....حالا ما هی میخوایم یک فروند دانشجوی موادب و منضبط باقی بمونیم مگه این مرغه میزاشت...مگه میشد...البته طرز پخت سلف و اون روغنی که ۵۰۰ تا رون و سینه توش سرخ میکنن بعد تازه واسه  سرخ کردن سیب زمینی های فردا هم نگه میدارن بی تقصیر نبودااا...اقا ما هر چی با قاشق و چنگال وتمام امکانتمون میریم تو مرغه فایده نداره...یه تیکش هم کنده نمیشه...گفتم الانه که این قاشق های پیزوری سلف از وسط نصف شه...حق الناس بیفته گردنمون...بیخیال هر چی امکانات بود شدیم...هست میگن نبود امکانات انسانهارو خلاق میکنه هااااااا...قصه ی ما بود....تصمیم گرفتم با دستام خدمتش برسم...ما که شانس نداریم، گفتم الان یکی میبینه بعد میگه:اااااااااا فلانی رو تو سلف دیدم نمیدونی چطور با اون دستاش افتاده بود رو غذا ....نزدیک بود  دو تا گاز هم به میز و صندلیای سلف بزنه....جهت ارزیابی موقعیت...یه نگاه به چپ....یه نگاه جلو ...یه نگاه به راست....دیدم ای دل غافل ما از قافله عقبیم....اصل ملت دارن با دست میخورن.....مام دل رو زدیم به دریا...شروع کردیم...یعنی من در تمام طول مدت خوردن داشتم به این فکر میکردم که اینا بین غذای اصلی و اون مخلفاتش(مثلا خیار شور ،گوجه،سالاد و....)چه نسبتی برقرار میکنن که تو هر طورم این خیار شور و گوجه رو تقسیم کنی اخر نصف غذاتو باید با نون خالی بخوریی!!!!!!بعد خوردن غذا خیلی شیک و مجلسی خداوند رو به خاطر داشتن یک همچین سلفی که حتی به تقویت عضله های فک و صورت ما هم توجه وافی و کافی رو داره سپاس گفتم...مرغ که نبود لا مصب تایر ماشین بود....فقط فکم تقویت شد.....همین!!!نتیجه فلش یا ایهاالذین که از دانشگاه برمیگردی بعد روی تشک نرمت در سکوت کامل با هر زاویه ایی که دلت بخواد میگیر ی دو ساعت شیرین میخوابی....بعدش مامانت میگه :الان نهار بیارم....داد میزنی:نه ه ه ه ه ه ه ه ،یه ساعت دیگه ه ه ه ه....بعضی جاها بعضی افراد هستن که .....(بقیه شو خودتون میدونین...)یه سر به ادامه مطلب بزنید
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۴۸
مهسا .م
خیلی از ادما توهم خوشبخت بودن رو دارن....توهم موفق بودن...زیبا بودن...رتبه اول بودن...خوش اخلاق بودن...ممکنه طرف از لحاظ زیبایی هیچ چیز خاصی در ظاهرش نباشه اما در فکر و ذهن خودش ،خودش رو یک جنتلمن یا یک پرنسس تصور میکنه که همه دارن از تیپ و قیافش تعریف میکنن....در واقعیت یک دانش اموز یا یک دانشجوی ضعیف هست ولی توی فکرش خودش رو کسی تصور میکنه که رتبه اول یا معدل الف شده و بقیه در حال تحسین اون هستن...وقتی ازش بپرسی چرا داری یه همچین فکری میکنی؟چرا رویاپردازی میکنی؟اغلب جوابی ندارن ....یا سکوت میکنن....یا چون در مورد واقعیت رفتارشون ازشون سوال شده عصبانی میشن....یادر جواب میگه:من دارم انرژی مثبت میفرستم...همه میدونن به هر چیزی که فکر کنی بهش میرسی...گاهی اوقات ما ادما خودمون رو گول میزنیم...بالغ هستیم ...میدونیم این کاری که داریم انجام میدیم درست نیست،صحیح نیست...ولی بازم انجام میدیم...به نظرتون دلیلش چی میتونه باشه؟!! اگر یک فرد برای زندگی ایده ال خودش  تمام تلاش و انرژی شو رو میگذاشت....یه تلاش منظم و برنامه ریزی شده...به حاشیه نمیرفت...هدف داشت نه یه مشت خیال و ارزو....قطعا به اون زندگی میرسید....موانع زیادی برای رسیدن به یک زندگی مطبوع و ایده ال وجو داره ولی مهم ترین اونها موانع ذهنی هستن...محدودیتی نیست مگر در ذهن ما...باید ابتدا ذهن رو درست کرد.یکی از موانع ذهنی همین توهماتی هست که گاهی اوقات میزنیم...بعضی موفقیت ها،رسیدن به بعضی از جایگاه ها ،کسب یه سری از فرصت ها و...اینقدر برای ما لذت بخش هست که ختی فکر کردن بهشون هم به ما احساس خوبی میده....گاهی اوقات ما در همین احساس خوب، محدود، دروغین و خیالی برای مدت ها باقی میمونیم....اون جایگاه اینقدر برای ما خوشایند هست(اون جایگاه میتونه همون رتبه ایی باشه که شما دوست دارید در یک ازمون ورودی کسب کنید...میتونه معدلی باشه که میخواید کسب کنید...میتونه تمام چیزهایی باشه که میخواید داشته باشید ولی در حال حاضر فقط خیالش رو دارید نه خود واقعیش رو)که در مرحله ایی که ما حتی هنوز یک گام رو هم برنداشتیم صرف فکر کردن بهش بهمون انرژی میده....احساس خوبی میده....فکر یک زندگی ایده ال برای داشتن یک زندگی ایده ال کافی نیست....این رو ما انسانها میدونیم ....ولی فقط میدونیم ....متوجه نیستیم...فقط میدونیم ولی نمیفهمیمش...برای این که بفهمید ایا شمام دچار توهم هستید یا نه،یه ازمون از خودتون بگیرید.....بیاید به خودمون نگاه کنیم....ببینیم چندتا از کارهایی که در طول همین امروز انجام میدیم  در راستای دستیابی به همون زندگی ایده ال هست؟...به خودمون نگاه کنیم ...ببینم  چند درصد از رفتار هایی که توی خونه ، توی دانشگاه و..داریم مطابقت داره با رفتارهای اون شخصی که توی ذهنمون از خودمون ساختیم...چقدر شبیه اون ادمی که دوست داریم بشیم رفتار میکنیم....این یه ازمون خوب هست....اگر شخصی واقعا هدف داشته باشه هر روزه عمده وقتش رو برای اون هدف مهم صرف میکنه در غیر این صورت اون شخص چیزی جز یک مشت توهم ،خیال و رویا نداره....خیال و رویا سرمایه های یک انسان خل اندیش هستن نه یک انسان مثبت اندیش...واسه امسال برای وبلاگ "روز نوشته های یک مهندس"من این دو جمله رو انتخاب کردم:مهم نیست از کجا اومدی مهم اینه  به کجا میخوای برسی .اگر فکر میکنی چیزی حق تو هست، حقت رو از روزگار بگیر.سال نو مبارک. 
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۲۲
مهسا .م
خلاصه ه ه ه ه ه ....هیچی دیگه...زیر تخت فقط تنها دغدغم این بود که فکر کن مثلا مامانم کفش منو میدید،قطعا بعدش میگشت دنبال صاحب کفش که من باشم دیگه...خوب منم بودم پیش خودم میگفتم از این زیرزمین که در نرفته...همین وراست...لامصب تمییز کردنش هم که تمومی نداشت ....قاب عکس قدیمی بود که از توی زیر زمین اخری اورده میشد، وسط این زیرزمینی که من بودم روی یه پلاستیک بزرگ و ضخیم شکسته میشد.....من اصلا مونده بودم واقعا قبلا این قاب عکسا کجا بود که من ندیده بودمش ......اخه من هر موقع حوصلم سر میرفت بلند میشدم میرفتم سر وسایل قدیمی که  توی زیرزمین اخری بود فضولی میکردم....همیشه مامانم میگفت :تو زندگی منو زیر رو کردی......بگذریم....اقا همین طور که داشتم به عسها و قابهای شکسنه نگاه میکردم یهو یه عکس اشنا دیدم ....میخواستم خوب نگاه کنم ولی واقعا نمیشد خیلی بیام جلو...اخه زیاد میرفتم جلو پیدا میشدم ،از اون ور زیاد میرفتم عقب خطر نوازش شدن توسط هزارپا وجود داشت......خوب که نگاه کردم دیدم ای داد بی داد ...عکس پدر بزرگ مرحوم بنده بود ،که مادر جان در خونه تکونیشون به این قاب هم لطف و عنایت کافی و وافی رو رسونده بودن......علامت سوال برام به وجود اومد ایا اگر عکس بابای خود مامان جان هم بود در امر محترم خانه تکانی یه همچین بلایی سرش در میومد یا چون عکس پدر شوهر بود مامان لطف زیادی مرحمت نمودند؟؟؟؟؟؟!!!اقا ما توی همین فکرا بودیم یهو یادم اومد بابا ازمون تا ساعت چند هست مگه؟بلاخره تموم میشه....بلاخره من باید ،الکی مثلا،برسم خونه .....کم استرس داشتم این یکی هم اضاف شد.....به این خونه تکونی نمیخورد حالا حالا قصد تموم شدن داشته باشه...مادر جان منم که کلا عاشق دور ریختن و....بوده و هستن....هیچی دیگه دوباره مثل گل در گلدون فرو رفتم تا ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم....واقعا یه خورده خودتون رو توی یه همچین شرایطی قرار بدین ...خداوکیلی واقعا چی کار میکردین؟.....یه لحظه تصور کن من چه حسی داشتم....یهو دیدم از بالا داره گوشی تلفن زنگ میخوره ....مامان از توی زیرزمین اخری دراومد با عجله رفت بالا ......یعنی اون لحظه من چنان دچار حالت خوش حالی شده بودم که در عمر تجربه نکردم....اصلا میگن ادم باید از زندگیش رضایت داشته باشه و رضایت درونی از همه چیز مهم تر هست و ....یعنی من اون لحظه دچار حالت رضا شده بودم نه من ولش میکردم نه اون منو.....تندی از زیر تخت اومدم بیرون ...وسایلو چپوندم تو کیف...کفشمو زدم زیر بغلم ...چادر رو کشیدم سرم ...همین که اومدم از پله های زیر زمین برم بیرون......یه لحظه فکر کردم نکنه در پذیرایی بالا ،باز باشه؟؟؟؟؟؟خوب اگر باز باشه من بخوام برم بیرون که مامان منو از بالا رویت میکنه که.....دلو زدم به دریا .....گفتم میرم جلو یا باز هست یا باز نست...بلاخره یه چیزی میشه....اقا رفتم جلو.....در بالا بسته بود ...همون طوری که نه من رضا رو ول میکردم نه اون منو(از خوش حالی)......جوری از در منزل خارج شدم خدا گواه هست تو کل عمرم نه اینقدر اروم وارد شدم به جایی نه خارج....یعنی من جوری از در خونمون رفتم بیرون که مطمئنم هر کی بیرون بود و اون صحنه رو میدید به خودش گفت این دختره دزد هست.....از بس یواشکی اومدم بیرون .....فکر کن ....تا اینجای کار اکی بود دیگه.....بیرون فقط دلم نفس عمیق میخواست ....از بس زیر اون تخت لعنتی پودر هزارپاکش تنفس کردم.....زنگ زدم .....مامان:کیه؟من:منم.وارد شدم....رفتم بالا....عینهو کسی که ازمون داشته کیف انداختم اینور ...چادر رو اون ور.....مامان:ازمون چطور بود؟من:بد نبود.با خودم فکر کردم این همه من بهم خوش گذشت به خاطر این ازمون خوب یه کاری کنم به اطرافیان هم خوش بگذره.....من:مامان؟مامان:بله؟من:مامان یه خوابی دیدم ...نمیدونم واست تعریف کنم یا نه؟مامان:بگو.من:دیشب همش خواب میدیدم داری یه چیزایی رو میشکنی...یه چیزایی شبیه قاب عکس بود....خواب دیدم اون عکس قدیمی  پدربزرگ  شکسته افتاده بود...مامان:دیگه چی دیدی؟من :دیگه هیچی..توجه کردین وقتی ادم یه کار یواشکی انجام میده همش فکر میکنه طرف فهمیده یا میدونه .....با اینکه اگر مثل من سر این قضیه پدر هفت نسل قبل و بعدش رسما نقطه چین شده باشه...واقعا یه جوری مامانم بهم گفت :دیگه چی دیدی که واقع شک کردم که نمیدونه.....تصمیم گرفتم دیگه سعی نکنم به اطرافیانم خوش بگذره...بگذریم که مشاور رو چی کار کردم....شما فکر کن پشتیبان قلم چی زنگ بزنه خونه بعد مامان من گوشی رو برداره ،بعد سلام  و احوال پرسی....هم زمانی که مامانم داره میپرسه:خوب مهسا این ازمونش رو چی کار کرد؟....پشتیبانم همون لحظه در حال گفتن این جمله باشه:مهسا جون چرا نیومد واسه ازمون؟.....حالا اینا رو ول کن....شما اینو تصور کن....چون ازمون ،یه ازمون جامع و واقعا مهم بود اگر بخوای غیبت کنی حتما به خوانوادت زنگ میزنن و میگن که چرا دختر گلتون(خلتون)نیومده؟........شما فکر کن اون زنگی که خورد و مامان من بلند شد رفت بالا شاید همون پشتیبانم بوده.....بعد من یهو زنگ زدم اومدم خونه بعدشم دارم میگم ازمون بد نبود و مامان من دیشب خواب دیدمو.......اصلا یه وضعی....همه ی اینا موقعی به مغزت برسه که مامانت داره بهت میگه:مامان:دیگه چی دیدی؟و تو میگی هیچی......
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۰۴
مهسا .م
فکر میکنم پارسال 27 دی ماه بود که این اتفاقات افتاد ....هیچی دیگه ....ازمون داشتم ولی امادگی کافی نداشتم....کلی هم به همه از قبلش گفته بودم :اره این ازمون بعدی خیلی مهمه جمع بندی هست باید خیلی بخونم و..... کلی هم قول به مشاور و مامان و خاله شمسی و اشرف خانم و....هیچی دیگه دور از جون شما مثل گل تو گلدون مونده بودم باید الان دقیقا چی کار کنم. اصلاراه نداشت بپیچونم اگه راه داشت یه دلدردی چیزی میگرفتم و خلاص ....میدونستم من اگرم بمیرم باید این ازمونم رو اول بدم بعد فوت کنم....اصلا همه میدونستن من این جمعه ازمون جامع  دارم ....کلا نرفتنش رسوایییییییییییییییی محض به معنای حقیقی واژه بودتمام...فکر کن مثلا من میرفتم به مامانم میگفتم امادگی ندارم ...خخخخخخخخخ...مامانم این شکلی میشد: خلاصه گفتم چی کار کنم چی کار نکنم این خلاقیتم گل کرد یهویییییییی....نقشه کشیدم که چه جوری برم ازمون بدم ولی نرم یعنی ازمون بدم ولی ،الکی مثلا، باشه.....  خوب خونه ما جوری هست که شما وقتی از پذیرایی میای بیرون باید از یه سری پله بیای پایین تا به درب خروجی برسی از اون ور به زیرزمین هم راه داری....هر کی یه خورده باهوش باشه باید الان یه حدسایی زده باشه که چی کار کردم و چه طوری پیچوندم......اقا ما صبح مثل صبح همه ازمونها بلند شدیم و مثل کسی که ازمون داره واقعا کمی اظهار استرس نموده صبحانه خوردیم بلند شدیم رفتیم....کجا رفتیم؟......شما چی فکر میکنی؟!!!........لباس پوشیدم از در پذیرایی رفتم بیرون ولی..........ولی......ولی........تا پایین پله ها هم رفتم ولی فقط درب خروجی رو بهم زدم که صداش برسه بالا .... یعنی مهسا خانم رفت ازمون بده. از اون ور خودمو کفشمو تمام دار و بساتم پیچیدیم تو زیرزمین........  اینطوری هم ازمون نرفتم هم رسوا نشدم مشاور رو هم یه کاری میکردم بعدا.... ما خوش حال از این که پیچوندیم .از اون ور واسه ازمون بعدی غیرتی شده بودم .داشتم تو اون تاریکی زیرزمین هندسه میخوندم .چشام واقعا داشت میزد بیرون ،و نمیشد لامپ و مهتابی روشن کرد ،چون لو میرفتم .از بالا معلوم میشد کسی داخل هست .اقا ما مشغول بودیم یهو دیدم داره از بالا صدا میاد.....صدای باز شدن در از بالای پله ها میومد...اخ خ خ خ خ...نمیدونین اون لحظه چه حس وحشدناکی بود...یادم افتاد مامانم دیشب داشت میگفت از همین حالا میخواد خونه تکونی کنه ....یا خدا...حالا باید از زیرزمین شروع مکردی مادر من...یعنی اسب شانس که میگن به من میگناااا....فکر کن هر لحظه ممکن بد ابروی من بره فضا... بله مامان داشت از بالای پله ها میومد پایین...این حقیقتی بیش نبود و من باید در عرض چند ثانیه تصمیم میگرفتم چی کار کنم...تسلیم شم .برم بگم غلط کردم  ببخشید ازمون بعدی جبران میکنم.....یهو یه فکری زد به سرم........بلند شدم خودمو کل وسایلم چپیدیم زیر تختی که توی زیر زمین بود و مادر جان هم چند ثانیه بعدش اومد داخل......و مستقیم رفت توی زیرزمین اخری(زیرزمین ما یه در داشت که از اون در میشد به یه زیر زمین دیگه وارد شد ظاهرا میخواست از همون اخر تمییز کنه ذره ذره بیاد جلو...) هیچی دیگه ممان اون ته مشغول تمییز کردن بود منم زیر تخت مثل بید میلزیدم .میلرزیدم ولی نه از ترس لو رفتم از اینکه زیرزمین ما هزارپا داشت وهیچ دلیل موجهی مبنی براین که الان زیر این تخت ما من چندتا هزار پا نخوابیده باشه نبود....از اون ور من وسایلمو اوردم زیر تخت الا کفشام....کفشام یادم رفت...از قضا کفشا جایی بود که هر لحظه امکان داشت مامان به هنگام خروج از زیرزمین اخری ببینتش......فکر کن اون لحضه چه حسی بود... فکر کن تا تو پست بعدی بگم چی شد...حدسای اخر این ماجرا رو هم بگید ...ببینیم حس ششم کدوم یک از دوستان قوی تر هست....
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۵
مهسا .م
جاداره در این پست بگم که:1-لایک به اون کسی که اول ترم بهم گفت،ترم یک بیشتراز همه ترما درس میخونی کمترین معدل کلللل زندگانیت هم مال همون ترم یکت هست!!!2-یه چیزی میگم جایی درض نکنه فقط..........من تا حالا تو زندگیم برف ندیده بودم تا همین چند روز پیش!!!3-تشکر میکنم از استادم بابت کتاب خوبی که هدیه دادن!!(حسودی کار زشتیه!!!از ما گفتن بود....)3-امروز تولدمه.........تبریک بر هر جانداری که توی وبلاگ میاد واجبه (مگر اینکه عضو گروه تروریستی داعش باشه که من به شخصه قهرم باهاشون!!!!)4-اگر یک فرد ساعت23:55پیام بده:  سلام،ترم بعد چیا برداشتی؟  ،الان حکم جواب این پیامک با توجه به ساعت پیام و اینکه یه احتمال قریب به 100% به فضول بودن شخص مذکور وارد هست چیه؟!!!5-...6-....این پست جا داره هنوز.چیزی خواستید اضاف کنید موردی نیست...واینکه یه سری هم به ادامه مطلب  بزنید بد نیست. 

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۸
مهسا .م
خوب .....بلاخره قولی رو که از اول مهر ماه داده بودم ،عملی کردم و الان با عکسهایی از خوابگاه دخترانه باهنر کرمان در خدمتیم....این حیاط خوابگاه هست.جایی که خیلی ها میرن قدم میزنن ،اهنگ گوش میدن،ورزش میکنن و....خیلی باصفا هست.چه پاییزی چه سرسبز واقعا زیباست .خیلی دوسش میدارمالان هم ،فرجه که نداشتیم،خودم واسه خودم فرجه درست کردم ....یعنی هیچی دیگه ....بلند شدیم خیلی زیبا اومدیم ولایت ...اصلا چه معنی میده دانشجو فرجه نداشته باشه ....اصلا غیبت رو گذاشتن واسه ما راه دوریاااا....الان هم منتظریم فرجی بشه بلند شیم بریم دور درس و مشقمون ....ملتمسانه خواهان دعاهای سبزتون هستیم......و از فانتزی های من در این روزها اینه که نمره الف یعنی همون معدل الف خودمون بشم(دوستان توجه کنید گفتم: و از فانتزیهای من اینه)....ایشالا همه جوووووووووناااااا به فانتزیهاشون برسن و ما نیز همین طور.....برید ادامه مطلب و عکسهارو ببنید...فعلا 

++متاسفانه بعد از مهاجرت به بیان عکسها پریده:(
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۳ ، ۱۱:۵۳
مهسا .م
بلاخره بعد از یک ماه . اندی اومدیم بست بزاریم تازه همین هم با کلی مشقت و سختی هست ....صفحه میهن بلاگ که توی خوابگاه باز نمیشه ....عد امروز انفورماتیک هم برق  رفته بود....خلاصه الان از سایت دانشکده wدر خدمتیم....یه خورده از الان بگم...هیچی دیگه ...درگیر دانشگاه ....از 14 دی هم امتحانات بایان ترم شروع مشه....استا عزیز جناب دکتر(ش)هم اعلام کردن میانترم رو که صحیح کردن هیچ کس کامل نشده....بهله.....میانترمشون هم از 80 نمره بود...فکرکنم واسه برانتز ها هم باروم گذاشته بودن....چه میشه کرد بعد شما هی بگید چرا نمیای.......چند روز اخیر هم رفتیم از سازمان ایتام کرمان دو تا بچه یتیم گرفتیم تحت بوشش .الان هم با یکی از اقایون کلاس هزینه ایی که بچه ها میدن رو جمع اوری میکنیم اخر ماه میریزیم به حساب بچه ها....اسمشون درنا و دانیال هست...خواهر برادرن...بعدا توی یه بست این دو تارو کامل معرفی میکنم....هفته گذشته دلم خیلیی واسه خوانواده تنگ شد...روز دانشجوبود.وقتی همشون با واتس اب و وایبر و اس و زنگ و...تبریک گفتن دلم تنگ شد یه جورایی دلم گرفت ولی خوب عب نداره....هر چیزی یه بهایی داره.......میخوام یه کتاب مشهور بهتون معرفی کنم .به احتمال زیاد خیلیا خوندنش.کسایی که خوندن بگنو اعلام وجود کنن.کتاب هست:هدف   نویسنده:برایان تریسی   مترجم:مهدی قراچه داغی.این اولین کتاب روانشناسی در زمینه هدفگذاری بود که مطالعه کردم...جند سال قبل اشنا شدم ولی خوب هنوز کتابی که در این زمینه تا این حد جامع باشه ندیدم...توصیه مبکنم حتما بخونیدش..با اینکه بعضی از قسمتهاشو بیش از 10 بار خوندم ولی هر بار جدید و تاثیر گذار بود برام....شما رو به خودتون میاره....بدون اینکه از خودتون متنفر بشید که چرا تا الان هدفی نداشتید شما رو وادار به هدف گذاری میکنه...خیلی ها کتاب میخرن و نمیخونن....خیلی ها میخرن میخونن ولی عمل نمیکنن...بعضی از کتابها رو باید خورد و بعد هضم کرد..مثل کتاب هدف....یعنی چند بار خوند....و بعد عمل کرد.......وقتی دوستم تعریف کرد که چطور به خاطر یه جمله عجولانه رابطش یا استادش تلخ شده یاد این مینیمال از دکتر احمدی افتادم:وقتی یه حرفی رو بدون فکر میزنی مثل این میمونه بدون هدف شلیک کرده باشی خدا کنه به هدف بخوره وگرنه خیلی پشیمونت میکنه پس 1000بار گوش کن 100 بار فکر کن 10 بار مزه مزش کن و یک بار حرف بزن....فعلا....
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۳ ، ۰۶:۱۸
مهسا .م