1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

بایگانی

روزهایی رو میگذرونم که دوست دارم بعد از تموم شدن اون روز وقتی پام از محیط دانشگاه میزارم بیرون برم یه جای خنک  اب و هواش مرطوب و خنک باشه. سبز باشه دیوار کاهگلی داشته باشه. نور خورشید نخوره بهم. یه لیوان شربت بیدمشک و خنک بریزم برای خودم.بوی باهار نازنج بیاد. یکی باشه که بشه باهاش از دغدغه های روزی که گذشت حرف زد. و اون به اندازه ی کافی بفهمه. و به مقدار مورد نیاز صحبت کنه. هی بوی باهار نارنج بیاد. هی هوا خنک و مرطوب باشه. هی من واسه ی خودم شربت بیدمشک بریزم. بشه با چشمها اون همه حجم از سبزی کنار اون دیوار های کاهگلی رو بلعید. هی من ریه ام رو پر کنم از اون بو. پوستم و وجودم لذت ببره از اون همه خنکی. گوشام لذت ببره از شنیدن حرفهای ادمی که هم دغدغه و همدل هست. صداها به اندازه ی کافی و باب میل باشه.

اینا چیز خاصی نیست ولی همشون کنار هم برای من خاص هست.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۲۳
مهسا .م
هر نسل روی شانه های نسل قبل استوار هست.

چقدر با این جمله موافقین؟ 
یه عده هستن خیلی این جمله رو قبول دارن و در واقع توی هر بحثی که میشه این رو میگن. مثلا طرف ۶ سال هست فارغ التحصیل شده ولی وقتی اسم کنکور سراسری میاد میره منبر که اره تو دبیرستان یه دختری داشتیم ضریب هوشیش خیلی از من پایین تر بود ولی چون مادر و پدرش فرهنگی بودن دانشگاه دولتی (مثلا) اصفهان قبول شد. منی که الان فلان هستم کسی نبود بهم بگه و از این حرفهایی که خودتون قطعا توی ارتباط با ادمهای مختلف شنیدین. شما موافقین؟ یه عده هم هستن که کلا این چیز ها و نظرات گروه قبلی رو به کل رد میکنن و میگن اره خواستن توانستن هست و فقط کافی هست یه نفر بخواد و اگر فرد x به اینجا رسیده و y نرسیده به خاطر اینه که نخواسته و اون قدری که بایدبراش تلاش نکرده. 
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۳۵
مهسا .م

همیشه یک بهتر از صفر هست. 

یه ذره هم یه ذره هست.

فرق داره با هیچی!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۵۴
مهسا .م

قدیما که چه عرض کنم تا همین چند وقت پیش وقتی قرار بود کاری انجام بدم و انجامش نمیدادم از خودم بدم میومد. متنفر میشدم از خودم... ربطش میدادم به اراده. میگفتم من ادم بی اراده و راحت طلبی هستم. 

به قول یه بنده خدایی یهویی نمیشه خوب شد. یهویی نمیشه هم با جدیت درس خوند, هم روزی نیم ساعت ورزش کرد. هم روزی نیم ساعت مطالعه ازاد داشت و هم عادت های غذایی رو سر و سامون داد هم هزار تا چیز این مدلی دیگه... 

یاد گرفتم با خودم مهربون باشم. فهمیدم من مهسا انبوهی از عادت های غلط و اشتباه درست و صحیح هستم. خیلی از این عادت های صحیح هم حتی ارثی و ژنتیکی هستن و  بخوام با خودم روراست باشم براشون زحمت خاصی نکشیدم. مثل پر خواب نبودنم. 

ما ادمها یه جورایی میشه گفت لایه لایه ایم. لایه هایی که روزها هفته ها ماه ها سالها خودمون روی هم قرارشون دادیم و شدیم اینی که الان هستیم. خیلی وقتها ما ادمها با کل دنیا صبور هستیم به جز خودمون.

 وقتی تصمیم میگیری سال جدید روزی نیم ساعت ورزش کنی , بعد یهو سه چهار روز پشت سر هم هیچی ورزش نمیکنی این خیلی فرق داره که از خودت بدت بیاد که اره چرا من بی اراده هستم و دیگه گذاشتم برای کی که بخوام درست شم و ربطش بدی به اراده و خواستن و راحت طلبی تا اینکه بگی اکی قرار نیست از همین ماه اول هر روز نیم ساعت ورزش کنم. من از خودم ناامید نمیشم. طول میکشه تا یه رفتار تبدیل به عادت شه. 

میدونید بعضی چیزها خیلی سادن ولی همین ساده ها کم مهارتی نیستن. مثل همین تغییر زاویه دیدی که من دچارش شدم :) یکی توی ۱۸ سالگی بهش میرسه یکی ۲۸ سالگی یکی همین طور برو بالا. 

انسان بزرگواری میفرمودن که:

"انسان وقتی به میانسالی میرسه میبینه هیچی نیست و هیچی براش نمونده به جز یه مشت عادت. برای عادت هامون برنامه ریزی کنیم."

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۲۰
مهسا .م

چیزی که الان دلم میخواد, قدم زدن توی خیابون هست. هوا همین اندازه ای که الان سرد هست سرد باشه. باد نیاد ولی. اسمون ابر داشته باشه ولی ستاره هاش پیدا باشن... من هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم.. به همین صدای مردم کوچه و بازار... همین صداهای واقعی... هی ببینم هی ببینم چشام رو پر کنم از ادما.. از ساختنمونا... از درختا... خیابونش خیلی شلوغ نباشه. از این خیابونا باشه که دو بَرش ساختمون و دکه و اینا هست... از این دکه ها که باقالی دارن هم باشه... من نمیتونم بخورم چون به باقالی حساسیت دارم... ولی خوب حداقل میتونم نگاش کنم.

هررررر چقدر دلم بخواد قدم بزنم... خیلی قدم بزنم... خیلی زیاد... خیلی زیاد....

ولی میدونید الان واقعیت چیه؟

من الان توی اتاقم نشستم. و توی چند روز اخیر اخر شب ها فقط و فقط امار سیل و بارون به گوشم خورده. با صدای گزارشگر ها و اخبارگوهایی که واقعا دیگه داره از صداشون حالم بهم میخوره.

توی اتاقم نشستم و دارم به خواستگاری فکر میکنم که مادرش زنگ زده و میگه پسرم گفته دختر چادری میخوام دختری که هی نخوام بهش بگم و یادش بدم... و اتفاقا منم چادری ام ولی حالت تهوع میگیرم کسی بخواد برای پوششم تصمیم بگیره... و صرف چادری بودنم بیاد صرف چادری نبودن خیلی های دیگه , خونشون نرن و برچسب بزنن روی اینو اون....

توی اتاقم نشستم صدای مزخرف اخبار میاد و به جبر فکر میکنم...و به خیلی چیزهای دیگه...

مثلا به اینکه واقعا بعضی چیزها تقصیر ما ادمها نیست. 

و واقعا اوج جبر هست که من الان توی اتاقم نشستم و صدای مزخرف اخبار میشنوم... در صورتی که تمام سلولهام توی این هوا بیرون رفتن و تا یک و دوی شب قدم زدن میخواد...خیابونش خلوت نباشه خیلی هم شلوغ نباشه...

جبر... من به معنای حقیقی واژه گاهی اوقات به تازگی بار اولی که با جبر روبه رو شدم با جبر رو به رو میشم!


++کامنتها رو باز گذاشتم شمام به طور ناشناس اگر دوست داشتین بگین الان کجایین ولی دلتون چی میخواست.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۵۸
مهسا .م

فکر میکنم هر از یه مدت , مثلا سالی یکی دوبار باید بابت تمام انتخاب های عاقلانه ای که داشتیم  اشک بریزیم. بابت تمام موقعیت‌هایی که میشد انتخابشون کرد و جریان طور دیگه ای رقم بخوره ولی ما اگاهانه و عاقلانه تصمیم گرفتیم راه دیگه ای رو انتخاب کنیم...

وقتی اشک ریختیم

 بلند شیم

 صورتمون رو بشوریم

 چند تا نفس عمیق بکشیم 

و به راهی که عاقلانه و اگاهانه انتخابش کردیم ادامه بدیم. به امید رقم زدن و رقم خوردن اتفاقای قشنگ.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۰۵
مهسا .م


تعریف میکرد:

تو کلاسهای امنیتی که میریم استادمون خیلی تاکید داره به اینکه ادم وقتی میخواد یه جایی رو هک کنه و حمله کنه اول کار نباید وایسه به این فکر کنه که اره یه or بزارم اخرش کوتیشن بزارم و هر سایتی رو بخواد با همون چیزایی که بلد هست  با یه سری روش مشخص یکسان و همیشگی شروع کنه به هک کردنشون... 

استاد تاکید داره که ادم باید شعور امنیتی داشته باشه. شعور هک کردن داشته باشه.

توی هلند یه بنده خدایی که ماشینش خیلی خیلی جریمه خورده بوده هر چقدر به data base راهنمایی رانندگی حمله میکنه نمیتونه نفوذ کنه و جریمه هاشو پاک کنه... میاد روی پلاک ماشینش sql injection میزنه که از  دوربینی که اینو میبینه insert کنه کد رو  :))))))) و واقعا هم خورده :))))) پاک شده اون table ها :)))))))


++دمش گرم واقعا :))) دمش گرم :)))

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۸ ، ۱۴:۴۴
مهسا .م

سالی که نکوست از بهارش پیداست. میترسم از ۹۸. اخه قبلش مدام داره اتفاقاتی که برای من بارروانی داره رخ میده. هوووفف... امیدوارم به خیر بگذره واقعا... یعنی چی میشه امسال؟ یعنی واقعا اسفند۹۸ چه حسی دارم؟ به نظرم سال خوبی بوده یا مثل سال ۹۵ مزه‌ی زهرمار خواهد داد؟ چه روزایی...چه روزایی..چه روزاییی... چه روزایی...

میترسم. و به دلداری احتیاج دارم. به اینکه یه موجودی بشینه جلوم و همون حرفهایی که خودم صددرجه بهترش رو بلدم بهم بگه.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۶:۴۳
مهسا .م

سلام.

خیلی وقتها راجع به این میشنیدم که اره بهترین شغل برای زن خانه داری هست. 

کسایی که هم زمان هم شاغل هستن و هم مادر , یه جورایی به بچه هاشون ظلم میکنن و بچه ها درست تربیت نمیشن. الان هم که احساس میکنم این موج خیلی خیلی پررنگ شده. توی خیلی از کانالهایی که من قبولشون داشتم دارن این مسئله رو پررنگ میکنن و مدام تکرار میکنن و انواع پوستر ها رو طراحی میکنن و انتشار میدن که اره بهترین حالت زن این هست که فقط به همسرداری و بچه داری و تربیت صحیح نسل اینده برسه. 

میدونید به نظر من این همون مسئله ی "مرغ همسایه غاز ِ" هست.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۷ ، ۲۰:۳۴
مهسا .م
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۲۴
مهسا .م