1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بر خلاف بقیه امتحانها این یکی توی تالار افضلی ٬جایی که ۹۵٪ امتحانات باهنر درش برگذار میشه ٬برگذار نشد...در یکی از کلاسهای w برگذار شد.از همون اول خط و نشون کشید که :اگر یک نفر سرش رو برگردونه برگرش رو پاره میکنم...

کلا جلسه ی باحالی شده بود...

نیم ساعت از امتحان گذشته بود ...گفت:بچه ها این سه ردیف اول با اون چهار نفری که ردیف پنجم نشستن پاسن بقیتون افتادین:)))))  همه ی اینها جنبه ی فان داشت البته...

یکم دیگه گذشت گفت:ببینید کسایی که میفتن خودشون میدونن که کیان...یه راه حل هست که نیفتین اونم اینکه تو این سازمانهای معافیت سربازی یه اشنایی چیزی داشته باشین یه کاری واسه من بکنین :)))) کلاس ترکید...بعد هی تیکه میپروند اقا اینقدر نرو تو فکر این سازمان٬ سوال رو جواب بده ٬حالا درباره ی اون بعد از امتحان صحبت میکنیم:)))

بعد یه پسره بلند شد بره دست شویی این استاد هی میرفت هی میامد...بعد که پسره بعد از ۲۰ دقیقه امد...بچه ها به شوخی گفتن این اقا رفت تغلبی و اینا ....یهو گفت :نه بابا ... خودم حواسم بهش بود....وقتی رفت دست شویی دوبار از بالا بهش نگاه کردم نشسته بود:| :| 

خداااااا....کلاس باز شد اوضاع خنده...کلا اوایل ترم هم خیلی شوخی میکرد...

فکر کنید مثلا سر جلسه امتحان پایانترم بودیم ما:)))

از این صحبتها گذشته استاد جالبی بود....بعضی از حرفاش بوی دغدغه داشتن میداد...حرفای منطقی و درستی میزد...مثلا میگفت :توهم برتون نداره فکر کنید چون باهنری هستید از بچه های ازاد و پیام نور چیزی بیشتر حالیتون هست.میگفت ۵٪ از بچه های ازاد با بقیشون متفاوت هستن...فوق العاده هستن...غرق تو کار عملی و.... اطلاعات عمومی بالایی دارن...

من یک مورد رو خودم از نزدیک در دانشگاه پیام نور دیدم که طرف واقعا اطلاعات عمومی خوبی داشت .گاهی اوقات اینقدر جو کلاسش خوب بود و از چیزهای خفن و روز دنیا میگفت که احساس میکردم اونقدری که باید از درسش استفاده نکردم و دلم میخواست برم حذف کنم تا دوباره ترم بعد باهاش داشته باشم...معماری و موریس مانو رو نخونده بود...خورده بود.

این استاد تو ذهنم میمونه.از اوناست که هر موقع ببینمش با لبخند بهش سلام میکنم.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۴
مهسا .م

ان وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد.

روباه گفت:سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید.با وجود این با ادب تمام گفت:سلام.

صدا گفت:من اینجام٬زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت:کی هستی تو؟عجب خوشگلی!

روباه گفت:یک روباهم من.شهریار کوچولو گفت:بیا با من بازی کن.نمیدانی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت:نمیتوانم بات بازی کنم.هنوز اهلی ام نکرده اند اخر.

شهریار کوچواو اهی کشید و گفت:معذرت میخواهم.

اما فکری کرد و پرسید:اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:تو اهل اینجا نیستی.پی چه میگردی؟

شهریار کوچولو گفت:پی ادمها میگردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:ادمها تفنگ دارند و شکار میکندد.اینش اسباب دلخوری است!اما مرغ و ماکیان هم پروش میدهندو خیرشان تنها همین است.تو پی مرغ میگردی؟

شهریار کوچولو گفت:نه پی دوست میگردم.اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-ایجاد علاقه کردن؟

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۴
مهسا .م
با اشیا و اجسام خو میگیرم...دوستشون دارم و برام اصلا چیزهای بی جونی نیستن...من واقعا وقتی کرمان هستم و مدت زمان زیادی هست که نیامدم خونه یکی از چیزهایی که دلم براش تنگ میشه اتاقم هست...با این اتاقم خیلی خاطره دارم...کلا با بودن درش خیلی حال میکنم...کارهای زیادی روش انجام دادم...مثلا یه بار هر چهار ضلعش رو با کاموای طرح دار٬طرح زدم...و اتفاقا خیلی هم زیبا شده بود...یه بار دیگه هر گوشه ایی که دوست داشتم شعرهای سهراب رو نوشتم و با گواش طرح سنتی از این ترمه ها و مار پیچ ها زدم...یه سری دیگه یه قسمت از یکی از اضلاع رو دایره های مشکی توپر کشیدم  با گواش. واقعا شیک بود...همه ی این کارها رو با اون همه حساسیت مامان بابا  انجام داده بودم:))) بنابراین اتاق منو رنگ سفید زدن چون معتقد بودن من به اتاق گند زدم و اینا و اگر یکی بیاد توش و اینا....
ولی بعدش کل اتاق رو گوش ماهی و صدف چسبوندم...از دریای جنوب جمع اوری شده بودن...با چسب حرارتی...انجام بدید واسه یه تیکه از خونه تون...واقعا شیک و متفاوت بود...بسیار شیک و جذاب...البته گوش ماهی ها و صدفها واقعا خوشکل و متفاوت و بزرگ  و رنگارنگ بودن...این هم در زیبایی اتاقم تاثیر داشت...دیگه بعد از این مام و دَد کپ کردن ولی خوب چاره ایی نیست...چون اگر کنده بشه جنس رنگ زیرش جوری هست که پوسته دیوار باهاش کنده میشه و کل دیوار اتاق به فنا میره:))) 
البته تا این حد دوست داشتن چیزی هم خوب نیست چون ممکنه این حب شما مایه ضرر شما بشه! مثلا برای تنبیه شما از راه دور چندتا از این گوش ماهی ها رو بکنن بعد اتفاقا عکسش رو هم بفرستن بگن ببیییین :| 
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۱
مهسا .م

بزرگترین دروغ زندگیم:

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۲:۰۰
مهسا .م
سرخ چیست؟
ایا فکر میکنید خودکار قرمزی که در دست دارید رنگ سرخ دارد؟
ایا فکر میکنید این سیب سرخهایی که تا الان خورده اید ،سرخ بوده اند؟
ایا فکر میکنید اون خرس خوشکلی که رنگش هم سرخ بود و روز عشاق به شما هدیه داده شد سرخ بوده است؟
ایا فکر میکنید اون مار قرمزی که توی مستند شبکه پنج نشون میداد رنگش سرخ بود؟
ایا فکر میکنید اون انار قرمزایی که مثل یاقوت سرخ بودن بعد شما شب یلدا تناول و نوش جان نمودید سرخ بودند؟
ایا شما فکر میکنید میدانید سرخ چیست؟

وامصیبتا....که شما در چه اشتباه بزرگی بودید.... و همانا ما هم تا چند وقت پیش همچو شما فکر میکردیم تمام این بالایی ها سرخ اند....و ما هم مثل شما در اشتباه بزرگی بودیم...و همانا هیچ کدام از اینها سرخ نباشد .که اگر انچه من دیدم تو بدیده بودی به این بالایی ها نمیگفتی سرخ...
ببین س س س سر ر ر ر ر ر خ خ خ خ خ خ بود...تو کل زندگیم سرخ اینجوری ندیدم...وجدانا یه لحظه چشمم بهش خورد بعد دوباره برگشتم ببینم این چی چی بود؟
وامصیبتا از لبان این خانم ****....
بد الان من دارم فکر میکنم این بخواد بره مهمونی بخواد بیشتر ارایش کنه مثلا این لباشو چی کار میکنه؟
یا مثلا اگر رفت عروسی یا اصلا عروس شد دقیقا میخواد دیگه چه رنگی یا مثلا با چه غلظتی اوت رژ رو بمالونه؟
نتیجه فلش دانشگاه همان مجلس عروسی است فقط اون لامپ رنگیهاش رو احمقها نمیبینن!!!

#به دلیل داشتن مخاطب حقیقی حتی از به کار بردن مخفف نام دوستان معذوریم:)




۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۴ ، ۲۲:۲۳
مهسا .م

و بلاخره این فصل نفس گیر امتحانات بنده اتمام یافت و الان بنده رها و ازاد تشریف میبرم به تعطیلات بین ترم...کلا بین ترم همیشه به من خوش میگذره چون علاوه بر اینکه منزل هستم و اهل منزل از راه دور و نزدیک دور هم جمع میشیم تولد اینجانب هم بین ترم هست و بیشتر تر خوش میگذره...بگذریم...میخوام یه کوچولو از حس و حال  و فضای فصل امتحانات و اوضاع این دوهفته بگم.

++ادمها متفاوت هستن٬نوع تربیت خانوادگیشون٬شهر و محیطی که درش بزرگ شدن٬سطح فرهنگشون و همه و همه روی برخورد و واکنشهای ما ادمها به مسائل تاثیر میزاره...دغدغه ها یکی هستن ولی واکنشهایی که بهشون داده میشه از سمت ادمهای متفاوت ٬متفاوت هست.

تو فصل امتحانات همه درس داشتیم٬همه تحت فشار عصبی و روانی هستیم ٬ولی بعضیها بد رقم بهم میریزن.جوری که مثلا یکی یه دور با بچه های خوابگاه و خانواده و دوستای صمیمی و همکلاسیش جر و بحث میکنه....اول از همه خودش و بعد بقیه رو اذیت میکنه...و در نهایت هم معذرت خواهی و بخشیدن...ولی خوب معمولا کمترین یادگار جر و بحث لفظی یه حس بد و بهم ریختن ذهن و ارامش دو طرف هست.که اونم باز خیلی از فاکتورها تاثیر دارن در این که طرف به چه مدت زمان احتیاج داشته باشه که دوباره اروم بشه و تمرکز ذهن پیدا کنه.

تو فصل امتحانات یادمون باشه ٬این فقط خودمون نیستیم که یه کوله بار مطالب حجیم و مفهومی ریخته سرمون! چون اولا فکر کردن به اینکه معمولا اینجور دغدغه ها ٬دغدغه روزانه یا بهتر بگم دی ماهانه اکثریت هست ٬یه جور حس اروم شدن به ادم میده که ببین فقط من نیستم!بقیه هم اینجورین!در ثانی یه سری از دغدغه ها تمومی ندارن.مثل همین درس و امتحان و پروزه و پایان نامه و مقاله و غیره و ذلک!باید باهاش کنار اومد!چون بلاخره فصل امتحانات هم بخشی از روزهای زندگی ماست!اغلب شامل روزهای جوونی ما میشه...فکر کن بهترین روزهای جوونی رو با نداشتن یه متد و چهار چوب رفتاری به خودت زهر مار کنی!!!

++ای اساتید ...و ای کسانی که هنوز استاد نشدید ولی قصدش رو دارید که بشید...بدترین رفتاری که یه استاد میتونه سر جلسه امتحان داشته باشه اینه که٬یک نفر که برگش رو داد و رفت٬استاد وایسه دقیق به برگه اون جلوی بقیه که هنوز سرجلسه هستن نگاه کنه... در واقع تصحیح چشمی انجام بده...این درد را هر که باشد دچار میفهمد .... بد حسی به ادم میده!نکنید جان من این کارو! دانشجو میترسه برگش رو بده...

++ای استاد و ای کسی که قصد استاد شدن داری....وقتی دانشجو بلند میشه که برگش رو بده یعنی تمام فکرهاش رو کرده و هر چی بلد بوده نوشته و حالا دیگه بلند شده....به برگش نگاه نکن و ازش نپرس چرا اینو ننوشتی و مجبورش نکن که دوباره بشینه و مثلا فکر کنه...و اینقدر دانشجو رو در معذورات قرار نده...فکر کن چیزی به ذهنت نرسه و دوباره همون برگه رو بخوای تحویل بدی....عامو ولمون کن وجدانا !!!

++وضعیت اتاق تو فصل امتحانات دیوانه کننده است!!!ماست کپک زده٬نون کپک زده٬قابلمه توش پلو کپک زده....شاید باورتون نشه ولی من دیشب ماسک زدم٬از بوی کپک :|  { پلیز اگر خوابگاهی نبودی و نیستی دونت اظهار نظر و نصیحت و ... در مورد این بند :|  }

++وقتی میدونید درسی رو میفتید ٬خوب بزارید با شرافت بیفتید...این جملاتی که پای برگه ها نوشته میشه به نظر خود منی که دانشجو هستم خز ترین رفتار ممکن هست!!! بابا بیخیال...این استاد اهل نمره دادن نیست! ولش کن! ترم دیگه ایشاالله:)

++امروز هم اتاقیم امتحان شیمی الی داشت ٬همین که برگه رو گرفته به استادش اشاره کرده٬استاد امده بالا سرش٬مل مل گفته:استاد تو رو خدا٬تو رو به ابلفض با ۹ بنداز .....

:))))))))) فکر کن اول امتحان اینو گفته!کلا از یه جایی به بعد دیگه نمره مهم نیست فقط پاسی مهم هست...بعد دیگه از یه جایی اونور تر تر دیگه پاسی هم مهم نیست...باید حساب کنی با چند میفتی:)))) این رفیقمون شونصد و بیستو ۷ بار معدلش رو حساب کرد:)))

++در طول ترم سعی کنید یه گوشه کلاس مثل یک دانشجوی کاملا معمولی بشینید و کاملا معمولی درس گوش بدید و کاملا معمولی باشید...اینقدر خفن بازی در طول ترم در نیارید که چنان در نظر کلاس و استاد بولد بشید که ..... بیخیال...این اصلا یه پست جدا میخواد :|

++فعلا ؛)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۲
مهسا .م

تصور کن وقتی خوابیدی از شدت احساس سرما ٬از شدت لرزیدن بدنت ٬از خواب بیدار بشی....تصور کن اینقدر احساس سرمای وحشدناکی میکنی که مثل یه مار گزیده به خودت میپیچی...هی تکون میخوری...اصلا انگار تمام ارگانهای درون بدنت روی ویبره هستن....لرز کردی لرز....بعدش که خودتو گرم کردی تب کردن شروع بشه...تب کنی شدیییییید.جوری که از چشمات حرارت بزنه بیرون....

به همه ی اینها با کنارهم میگن "تب و لرز"...کوفته ای...کوفته.

اگر بهت بگن یه ارزو کن میگی:ارزو میکنم الان خونمون بودم بعد یکی از اهالی منزل من رو با روغن زیتون طبی  که معجزه اسا  هست چرب میکرد...هی ماساژ میداد..هی ماساژ میداد...تا این همه کوفتگی و خستگی و له بودن از توی ای تن بره بیرون...نه نه...ارزو میکنی که:مثل اصحاب کهف یه غار بهت بدن بگن برو توش بخواب...بعد تو بیدار نشی تا چند قرن دیگه...اصلا ارزو میکنی زمان متوقف شه تا زمانی که تو حالت خوب شه ...هر موقع تو اکی دادی ساعت زمان موتور و چرخ دندش شروع به حرکت کنه ...دلت خواب میخواد ...فقط خواب...خواب.

بلند شی بری دکتر .تشخیص پزشک عمومی:شما مشکوک به اپاندیس هستید!!!

شما رو ارجاع بدن به پزشک جراح داخلی.تشخیص بدن:شما نه تنها مشکوک به اپاندیس هستید بلکه در معاینه کبد شما نرمال به نظر نمیرسه!!!!

و تو خودت عین خیالت نباشه ...ولی دوستت که همرات و خانوادت که ازت دورن وحشت کنن از این تشخیص ها.

بعد با دوستت در گیر ازمایش خون و ادرار و اواره ی پیدا کردن سونو گرافی بشین...بعد فکر کن شما اگر از ۲۵ نفر ادرس بپرسی دقیقا ۲۵ تا ادرس متفاوت بگیری!!! یعنی دقیقا عکس مسیری که نفر قبلی گفته بهت ادرس بدن هااا !!!! بارون هم باشه...اصلا یه وضعی...

بعد از دوساعت پشت در اتاق سونوگراف بودن٬بعد از دوساعت نگاه کردن به چهره ی عبوس و حال بهم زن مسئول پذیرش که اتفاقا وقتی نگاش میکنی نفرت تو رو برمی انگیزه٬بعد از دید زدن زوج خوشبختی که اومدن سلامتی نی نی شون رو چک کنن٬بلاخره وارد اتاق سونوگراف میشی .چک میکنه و میگه که مشکلی نیست.تو و دوستت "الهی شکر گویان"از در مثلا مطب خارج میشین و بعدشم دوتا ساندویچ میزنید بر بدن....با اژانس تماس میگیرید اقا فلان جا ایستادم بیا...حالا مگه پیدا میکنه شما رو...بلاخره میرسی خوابگاه و خوت و دوستت ولو میشین رو تخت....

فرداش هم با یکی دیگه از بچه های اتاقت بلند میشی میری جواب سونو و زمایش خون رو به اقای متخصص نشون میدی میگه:طوری نیست.یه انفولانزای ساده هست.اگر بیشتر از پنج شب تب و لرزت ادامه پیدا کرد دوباره بیا!!!

بد شدن حالم و اینکه سرمای شدیدی خوردم و همه ی این رفت و امدها چیزای زیادی با خودش داشت.به علاوه چیزهای زیادی هم نظرم رو جلب کرد!!!

۱-تقریبا اغلب مورد های سونوگرافی نیاز به خوردن اب داره...و این خیلی مسخره هست شما بری تو مطب سونوگرافی بعد تقاضای لیوان کنی٬بگن:لیوان نداریم!!!!! دفعه بعد با خودتون بیارید!!!!

و تو بلند شی بری لیوان و اب معدنی بخری!!! چطور ممکنه یه مطب سونوگرافی لیوان یه بار مصرف نداشته باشه...احساس بدی نسبت به محیطی که درش هستم بهم دست داد.

۲-هم خوابگاهیام درسهای این ترمشون واقعا سنگین هست.امتحاناتشون هم پشت سر هم.با اون همه اصراری که کردم: "خانوم جان٬عزیز من٬دوست خوبم شما لازم نیست بیای"٬بازم معرفت و دلشون نزاشت تنها برم دکتر.و این خیلی خیلی ارزشمند هست.وقتی طرف اینقدر تخم مرغ خورده نزدیکه تو اتاق تخم مرغ بزاره(چون حاضر نیست وقتش رو صرف غذا درست کردن کنه)و یا اون یکی که تا ساعت ۱:۳۰ صبح کتاب خونه هست بعد با اصرار تمام بلند میشن میان تو رو میبرن دکتر و تا گرفتن نتایج ازمایشها همراهی میکنن و.....دلیلی جز معرفت نداره :))

۳-تو مطب سونوگراف چندین تا خانم باردار بودن.ولی فقط دو سه نفر شوهرشون همراهشون بود!!!چرا؟ مگه بچه مال هر دو نفر نیست؟ مگه مسائل و مشکلات بچه مال هر دو نیست؟ چرا شوهرشون پیششون نبود؟ و همون دو سه نفر هم فقط یکیشون نرمال به نظر میرسید.اون دوتای دیگه جوری از هم فاصله داشتن که انگار قهر ده ساله هستن!!!!

۴-و باز هم همون عادت زشت همیشگی که خیلیا دارن.خدااااا.... یه دقیقه نشته کنارم...اول که با اون لهجه غلیظ داره به اون مردهایی که داخل هستن و کار سونوشون طول کشیده بد و بیراه میگه...بعدشم کل سالن فهمیدن خانم مثانشون در حال انفجار هست:))) و دیگه نمیتونه تحمل کنه:)))

و اما عادت زشت.تمام این سوالها رو از من پرسید و اتافاقا جواب هم گرفت:|

سال چندمی؟کدوم دانشگاهی؟ رشتت چیه؟حالا کاشکی اینقدر درس میخوندین کار بود براتون :| کجایی هستی؟کجاتو میخوای سونو کنی؟از کی اومدی اینجا؟ شماره نوبتت چنده؟ اگر خواستی بری بیمارستان شهر خودتون ٬کجا میری؟؟ :| :|  چند ساعت راهه از اینجا تا شهرت؟ با اتوبوس چند ساعت راهه؟ با هواپیما چطور؟ تو با اتوبوس میری یا هواپیما؟ قیمت بلیطها چطور هست؟ (باور کنید بازم سوال پرسید ولی دیگه حوصلم نمیشه بنویسم:| )


این پست واسه من خیلی جابرای صحبت داره ولی دیگه بهتره از این طولانی تر نشه...فعلا‌؛)

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۹
مهسا .م

و هجوم روزهای خاص سال که ما در کنار خانواده نیستیم رو به افزایش است...

روزهایی که فقط با موبایل و شبکه های اجتماعی فاصله ها رو کم میکنیم...

عکسهاشون رو واسم میفرستن...عکسهای سلفی خودشون...سفره و میز یلداشون...خوراکیهاشون...

و من هم عکسها و فیلمها رو میفرستم....

الان تقریبا یه ۹-۱۰ نفری هستیم که از سر شب باهمیم...۹-۱۰ تا خانم خوشکل و خوش تیپ تو اتاق ...پر از انرژی ...فکر امتحان و پروژه رو گذاشتیم کنار و شروع کردیم جیغغغغغ دستتتت.کِل...کلی کِل کشیدیم و زدیم.

شب یلدای دانشجویی یه شب یلدای متفاوت و عالی هست...میتونم بگم بیشتر از دورهمی های خانوادگی خوش میگذره...دوست دارم...همین روزهاست که بعدا خاطره میشه و قراره ازشون یاد کنم ٬لبخندهای بزرگ و عمیق بزنم...

همینهاست که بعدا تحت عنوان روزهای دانشجویی ازش یاد میشه...دوست دارم ..همه چیز عالی هست...مرسی از خودم و بچه ها:)))

برای همتون با وجود تمام این دغدغه های بزرگ و کوچک و ریز و درشتی که تو زندگی هممون هست ارزوی دل شاد و ارامش خاطر دارم...یلداتون پر از خنده...

اینم چندتا دونه از عکسهای امشب(البته تا الان٬نهضت همچنان ادامه دارد:))))) )

یک  دو   یه عکس هم میزارم از میز اتاقمون:))) اقا خوب دانشجویی دیگه...اصلا اگر مرتب باشه جای تعجب داره:))))


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۸
مهسا .م