1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

و طبق معمول هر ساله گروه سرود و موسیقی راه افتاده است٬چرا که هر کسی ساز خود را به دست و دهان و لنگ و پاچه گرفته و مینوازد ... 
مثل هر سال عده ای میروند روی صحنه...خیر سرشان کلی هم تعلیم دیده اند اما هیچ...که اگر هیچ نبود ما الان به جای گروه سرود ٬میبایست بزرگترین ارکستر سمفونی دنیا به نظر میرسیدیم ...
گروه سرود محمود...گروه سرود حسن!
اینها که نغمه ی خود خوانند و از صحنه روند٬این فقط صحنه هست که روز به روز به زوال کشیده میشود...فقط منو تو هستیم که روی این صندلی های خشک و چوبی و فرتود این سالن تئاتر٬ نمایش٬گروه سرود و یا هر چه که تو بگویی ٬نشسته ایم و سوی  چشممان به اجبار به این نمایش دوخته شده...به اجبار گوش میدهیم...به اجبار میبینیم.
اخر کسی که روی صندلی تئاتر نشسته مگر میشود که نبیند و یا نشنود!!!
هوا...امان از هوای غبار الود و کثیف...به معمولیها اجازه سیگار کشیدن در سالن داده نمیشود چون لاضرره و لاضراره فی الاسلام!!!هر چه بوی مشمئز کننده هست مال همان عوامل پشت صحنه هست .
چون وقتی یکی شان به نزدیکاهای صندلی ما امده بود٬گرچه غرق در  ادکن  perfum و یا extraite سی الی چهل در صد بود ولی بازهم دهانش بوی سیگار میداد.کثافت خیلی هم پفک خورده بود...از زردی دندانهایش معلوم بود...کثافتهای مرض هر چه پفک و چیپس و الوچه و پپسی هست را تنها تنها خودشان میخورند...به ماها نمیرسد...چرا که بوفه ارث پدری پدری پدری ....انهاست.
همینها میبینی که در صندلیهای جلو نشسته اند و کف و جیغ و دست و هورا میزنند ٬به همین ها هم بعضی موقع ها ادامس موزی پرت میکنند...به هر حال هر چقدر هم گروه سرود ها "یه توپ دارم مربعی هست میزنم اسمون زمین نمیاد" و از اینها اجرا کنند٬ باید کس انی باشند که بگویند:یه بار دیگه٬یه بار دیگه٬یه بارفایده نداره...چهار سال!!! چهار سال!!!
با ادامس موزی کار این گروه حل هست...اینجوری دهانشان را میبندند...ببخشید منظورم این است که با ادامس موزی دهانشان را مشغول میکنند!!!
گروه دیگری هستند که نه ادامس میخورند و نه مثل ما صندلی چوبی و خشک و فرتود سالن را مک میزنند و نه مثل ان یارو کثافت مرض پفک میخورند...این دسته چهارم همین بازیگر ها و دلقکها هستند که روی خود صحنه هستند.همینها که بعضی موقع ها هم٬ مثل الان اواز میخوانند و به لنگ و پاچه شان الت موسیقی اویزان است!اینها چلوخورشت قیمه بادمجون میخورند!!! هر چه باشد قربشان بیش از دسته های قبلی است...خدا وکیلی این همه دلقک بازی و راست و دروغ کردن انرژی میخواهد!
گرچه نمایش نامه و متن سرودهای اجرایی از نویسندگان پشت پرده است و کارگردان کس دیگری است٬ولی خوب بلاخره اینهاهم باید سهمی از اشپزخانه داشته باشند یانه!!! به هر حال باید چیزی هم به حلقوم اینها پرت شود!!!
بگذریم...بگذریم که چون گذشتن ٬تنها کاری است که از دست منو تو سماق مک بر میاید...
صحنه و سالن مدتهاست که جای ماندن نیست...تک تک انها که نخواستند سوی چشمشان اینها را ببیند و گوششان بشنود رفتند٬و اگر هم ماندند و خواستند بروند روی صحنه و شاهنامه اجرا کنند٬گرفتنشان بردنشان و پودر سیمان به گوش و حلق و چشمشان اسپری کردند تا قدر این خیره شدن سوی چشم به صحنه را بدانند!!! 
ما که عادی هستیم ولی از من به تو نصیحت...
توی این بلوا به حرف کسی گوش نده چرا که اگر خودش بازیگر نباشد حرص رفتن پسرخاله چلوخورشت بادمجون خورش را به روی صحنه میزند.بعضا از همان پپسی خورهاست!
و شاید هم یک ادامس جونده اسمان جل...یک دست اویز احمق!
اخر کارگردان و نویسنده که از سر سفره بره بریان پیش تو نمیایند...ای یار دبستانی من!



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۶
مهسا .م

++عمیق بودن تا حدود زیادی ربطی به سن و سال نداره...ادمهای عمیق بلاخره تشخیص داده میشن ٬اما نه به سادگی بیشعورها.

++ادمهای اطرافتون رو به جایی نرسونید که حتی اگر بهش فحش هم بدین با یه لبخند از شما بگذرن...خود دعوا و بحث کردن یعنی که تو هنوز یه ارزشی داری...سکوت گاهی به معنای ناامید شدن ازتوست.

++کادوی تولدش رو بهم نشون داد.یه کادوی شیک با بسته بندی شیک.

یه کشیده ی اب نکشیده به حس کنجکاویم زدم ٬جوری که تا اخر فقط از کیف و کمربند شیک و مشکوکش تعریف کردم و اصلا هم نپرسیدم :از طرف کی؟

++اولین برف زمستونی کرمون دیشب بارید

لوکیشین:خوابگاه خواهران دانشگاه باهنر

من در حال اواز خوندن زیر دونه های ریز برف

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۳۵
مهسا .م
کم کم که سن ادمیزاد بیشتر میشه و وارد دسته بزرگسال میشه ٬خواسته و یا ناخواسته ٬سر و کارش به یه سری از اداره جات و سازمان و غیره میفته.
وقتی تو ٬توی مملکتی زندگی میکنی که پارتی و روابط  بیداد میکنه٬وقتی یه مشکل هر چند خیلی خیلی کوچک برات پیش میاد٬ولی در قوانین و شرع و وجدان کاری طرف نیست که کارتو را بندازه از سه چیز متنفر میشی
اول از خودت که توی این موقعیت گیر کردی.
دوم از اون ادمی که برات سخنرانی میکنه و کلی ادله ردیف میکنه که نمیشه این کارو کرد.
و سوم هم از طایفه و دوستات و اقوام و هر کسی که تو رو میشناسه و تو اونو میشناسی٬که چرا یکیشون توی این صنف لعنتی  فعالیت نداره که برات کاری کنه

فقط یه گواهی پزشکی میخواستم.خود دکتر میدونست اون روز چقدر حالم بد بوده.میخواستم به جای تاریخ نهم بزنه شونزدهم ولی نزد.نزدنش منطقی هست.دلایل قانونی پشتش بود.
ولی ایا واقعا همین ادم برای خواهر زادش هم ٬تاریخ رو یک هفته جابه جا نمیکنه؟؟؟!!!
اگر دایی و یا دوست صمیمی بابام و یا خاله من پزشک بود صد در صد کارم را میفتاد!
توی این مملکت عزیز کسانی هستن که به دلیل داشتن پارتی از دانشگاه زاهدان٬فقط با یه تلفن انتقالی گرفتن واسه دانشگاه تهران!!! توی همین مملکت کسانی بودن که با پادرمیونی دوستانشون از جریمه میلیاردی معاف شدن!!!! میبینی دوستم..چیزایی که برای ما غیر ممکن هست برای بقیه نیست.از این رو بود که یه بابایی درامد گفت:غیرممکن ٬غیرممکن نیست!
وقتی ادم اینها رو میبینه هضم کردن"جاباجا نکردن یه تاریخ "براش اسون نیست! یکی از خویشاوندان پرستار یکی از بیمارستانهای دولتی شهر من هست.بعد این از هر کدوم از اون دکترهای بیمارستان تعداد زیادی برگه مرخصی پزشکی داشت ٬اونم مهر شده!!!!

یه غیبت غیر مجازُ ...یه زمستون سردُ ... یه خوابگاه تنگُ... یه دانشجو ی غریبُ ... غم چهارشنبه ظهرُ... یه دنیا سوالُ تو سینم گذاشتی...
جهانی دروغُ ... یه دنیا غروبُ ... یه بی کسی عمیقُ ....یه دنیا محالُ تو سینم گذاشتی...
پارتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من...تو بی من کجایی؟
یه دنیا گیرم...کجایی دکترم...بیا تا پولامو زیر میزت بریزم....نگو نمیشه خدایی نکرده...ببین غصه گواهی با چشمام چه کرده...
.
.
.
پارتی کجایی؟دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من ....تو بی من کجایی؟



۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۸
مهسا .م

بله...و همانا یکی از اتفاقاتی که شما در صورت خوابگاهی بودن ممکنه باهاش مواجه بشید٬و اتفاقا هر روز صبح هم مواجه بشید این هست که:

هم خوابگاهی شما یه بار قبل از اذان گوشی مبارکش ربنا پخش کنه ...بعد موقع اذان خود اذان رو پخش کنه .... بعد یه شونصد باری هم بعد از اذان ساعت گذاشته باشه واسه اقامه نماز پر فضیلت صبح....بعد همه ی موارد بالا هم فکر نکنید تا مثلا ابتدای پخش ربنا هست بلند میشه خاموش میکنه ٬به ادامه خواب شیطانی بین الطلوعین میپردازه ها..کلا همشون کامل پخش میشن..ربنا کامل ...اذان کامل....

یعنی دهان مبارک شما رو رسما اسفالت میکنه این گوشی :|

اخر سر هم فکر نکنید بلند شد ها...نمازش قضا میشه :|

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۶:۵۱
مهسا .م
تعریف کرد:
تو دوران دبیرستان از دانش اموزهای تاپ کلاس بودم . ولی متاسفانه این تاپ بودن دوامی نداشت و واسه کنکور اونقدری که باید و لازم بود مایه نزاشتم.یه سال پشت کنکور موندم و سال دوم هم نتیجه اونقدری که باید خوب بشه نشد.دانشگاه ازاد شهر خودم مشغول به گذراندن دوران کارشناسی شدم...تا اینکه مسئله ی ازدواج پیش امد.ازدواج کردم و همسر خوبی هم داشتم و دارم.کارشناسی ارشد رو هم باز ازاد رفتم ولی مشکلی پیش امد که نتونستم ادامه بدم و تا الان نیمه کاره باقی مونده....
من زندگی خوبی دارم.من و همسرم و بچه هامون در تمکن مالی کامل هستیم.زندگی رو که ما داریم و هزینه هایی رو که میکنیم به گفته ی خیلی ها به اندازه سه چهار تا خانواده هست نه یکی.همسر خوب و مهربون و دلسوزی دارم.بچه هامون خدا رو شکر سالم هستن....ما از شان اجتماعی خوبی برخوردار هستیم.
ولی ولی با همه ی این چیزهایی که دارم و خیلی چیزهایی که اینجا نگفتم ٬من به دانشگاه دولتی مثل یه ارزوی دیرینه نگاه میکنم...من حتما یک روزی یک دانشگاه دولتی خوب قبول میشم و ادامه تحصیل میدم.من یه روزی به اون جایگاه درسی که فکر میکنم حقم هست میرسم.من فکر میکنم دانشگاه دولتی خوب٬حقی هست که هنوز نگرفتمش و این حس بعد از گذشت سالها هنوز در من هست.


داستان بالا روایت زندگی یک نفر نیست .روایت زندگی خیلی از افراد این جامعه هست.
نظر٬برداشت و یا قضاوت....بعضی از دوستان اینجوری گفتن راجع به این داستان واقعی و همه گیر.

محمد: باید ریشه یابی کرد.احتمالا این ریشه به خانواده پدری این فرد میرسه که اینقدر درس و دانشگاه و دولتی و غیره رو براش بولد و مهم کردن.صد البته دانشگاه دولتی خوب٬ با ارزش هست و جایگاه علمی خودش رو داره ولی این کمی غیر نرمال هست که سالها از دوران تحصیل این فرد گذشته ولی او همچنان مثل یه ارزو و حسرت بهش نگاه میکنه.

اناهیل: به نظر من اینکه این فرد تا این حد به درس و پیشرفت علمی اهمیت میده و با وجود زندگی متاهلی و داشتن فرزند باز هم این علاقه در درونش شعله ور هست جای تقدیر داره و یه جوری میتونه یه تلنگر برای من نوعی باشه که ببین هستن کسانی که ارزوی موقعیت تو رو دارن پس بیش از پیش به این درس و دانشگاه اهمیت بده .به نظر من این فرد بلاخره یک روزی ادامه تحصیل میده و همین که راکد و بی تفاوت نسبت به مسائل درسی نیست خیلی عالی هست.

شایلین: این ادم٬فردی هست که بلد نیست از موقعیت فعلی نهایت لذت رو ببره...در گذشته گیر کرده و این به نظر من یعنی اشتباه ترین سبک زندگی.اون به اندازه ی کافی الان خوشبخت هست...اگر خیلی عشق درس بود چرا واسه ارشد باز هم رفت دانشگاه ازاد؟!!!!! اصلا چرا ازدواج کرد؟
به نظرم فقط داره گنده گویی میکنه!

سهیل: هر ادمی تو زندگیش یه سری چیزها رو بیش از بقیه چیزها میخواد...و تا زمانی که به اون چیزی که همیشه میخواسته و نیازش در درونش بوده جواب نده اروم نمیگره و مثل یه چیز گم کرده همیشه دنبالش هست...به نظرم ایشون باید حتما ادامه تحصیل بده ...اینجوری احساس بهتری نسبت به خودش خواهد داشت و فرد٬همسر و پدر یا مادر موفق تری هم خواهد بود...با بدست اوردن اون جایگاهی که دوست داره قطعا خوش حالتر و شادتر زندگی خواهد کرد.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۰
مهسا .م

چند ساعت دیگر سرکار خانومی که من باشم تولدم هست .

ششم بهمن ماه.

و از ترسناک ترین چیزها گذر زمان هست.

گاهی اوقات که خاطرات و اتفاقات و موقعیتهای گذشته را مرور میکنم قابل باور نیست که ان روزها تمام شدند.

من همه چیز گذشته را به خوبی به یاد دارم.از عوارض خاطره نویسی ست.

امان از دست اعداد . توقع تو را از خودت بالا میبرند چه برسد به دیگران.

امان از دست اعداد. امان از دست بعضی ها که زیاد از حد ٬روی این اعداد حساب باز میکنند.کلا این اعداد خیلی غلط انداز هستند..وقتی بزرگ میشوند توهم ایجاد میکنند.البته اکثرا برای اطرافیان.

زمان میگذرد ولی همیشه با یک سرعت یکسان نه.
در این زندگی کوتاهی که داشتم به چشم دیدم که چقدر یک دقیقه میتواند طولانی باشد و چقدر پنج دقیقه میتواند هول انگیز باشد،مثلا حرص خوردن و یا به قول کرمانی ها جوش زدن به خاطر دیرکرد جواب یک پیام!
ادمی هست دیگر.در زندگیمان خیلی جاها احمق بازی در میاوریم و فرصتها را از دست میدهیم.ولی.......اخ..........اخ که بعضیهاشان همیشه در ذهنت باقی میمانند.مگر اینکه طرز فکرت عوض بشود و بتوانی باور کنی که ان موقعیت اساسا مال تو نبود!!!

تا الان یاد گرفتم همیشه از بالا به زندگیم و دنیام نگاه کنم.اینطوری هضم کردن پیشامدهای ناگوار اسان تر میشود و همچنین پیشامدهای شیرین و خوش را گذرا و بخش کوچکی از زندگی خواهم دید.از بالا نگاه کردن یکی از سیاستها و متدهای خوب زندگی ست...البته اگر بشود همه جا لحاظش کرد.
توی این سالها گاهی اوقات شاهد دوستیهای مثلا خیلی عمیق و به اصطلاح صمیمی بودم و هر بار هم نتوانستم این نوع رابطه را هضم کنم.هر بار در ذهنم و درونم این صمیمیت را محکوم به شکست دانستم و همیشه به چشم انسانهای نابالغ و توهمی بهشان نگاه کردم!
تا اینجای زندگیم به طور قطع و حتمی به این نتیجه رسیدم که برای عشق ورزیدن و گره زدن زنجیره حب و محبت ٬خانواده در الویت قرار دارد و بعضا میشود گفت کس دیگری شایسته ی تا این حد عشق ورزیدن نیست...فداکاری و عشق واقعی را تا به امروز در هیچ کس به جز اهالی منزل ندیدم.
در این مدتی که از خدا عمر گرفتم متوجه شدم "تنهایی" بزرگترین سرمایه ادمهاست.حتی با وجود بهترین خانواده و همسر و دوست و همکار و غیره٬ انسان تنها پا به این دنیا گذاشته و تنها هم خواهد رفت و باید حواسش باشد که فی الذاته تنهاست.
هیچ گاه فکر نکنید انسانها ٬حتی یار شما٬وظیفه پر کردن این خلاء عمیق را در زندگی شما دارند.به این حسی که هر از گاهی سراغ شما  میاید و به چشم میبینید که در عین داشتن همه چیز شما باز هم تنهایید میگویند: واقعیت ذات انسان .میگویند:واقعیت این دنیا.میگویند یک حقیقت.بالغ باشیم .عمیق باشیم.در عین فهمیدن اینها هیچ گاه سعی نکنید این مهم را به زور به شخصی بفهمانید.چون نمیتوانید.
این حس را به مجردی و یا متاهلی نسبت ندهیم.چه بسا متاهل ها که از متاهلی فقط اسمی در شناسمه ٬در قسمت همسر دارند!

در این سالها بارها و بارها به مادرم نگاه کردم و تعجب کردم!!! خیلی خیلی تعجب کردم!!!مادرها دیوانه اند...از اینده خبر ندارم ولی اینقدر به این دیوانه گی مطمئن هستم که به تمام مقدساتم قسم میخورم که هیچ گاه کسی مرا اینگونه محبت و عشق نورزیده و نخواهد ورزید.

میخواهم در سالهای اتی زندگی چند کار سطح پایین را هیچ گاه انجام ندهم.من نمیخواهم سطح پایین باشم.دروغ نگویم.گذشته ی ادمها را بر سر و صورتشان نکوبم.مثل ادمهای سطح پایین به خاطر تحصیلات و مدرک و تمکن مالی به کسی احترام نگذرام و فکر نکنم این چیزها اصالت می اورد.سطح بالا باشم و همیشه به داشتن پدری که نان حلال شد الویت زندگانیش افتخار کنم.

بین خواستگارهای گاه و بیگاه و این ادمهای صدمن یک غاز دانشگاه دنبال یک عشق زمینی و  پاک نگردیم.که یار را باید از جای دیگری طلب کرد!

در این سالها به کررات به این نتیجه رسیدم که هیچ کس را نباید سنگ صبور و مورد دردودل قرار داد...اشتباه محض است.خاطره نویسی کنید.توصیه اکید میشود به خاطره نویسی.بگذارید بعضی چیزها بین خودتان و ان بالاسری و یک دفتر و قلم باقی بماند.بگذارید اطرافیان با این بتی که از شما در ذهنشان ساخته اند خوش باشند:)

در دنیای واقعی فقط ادمهای احمق از مشکلاتشان برای همه میگویند.افراد به درد بخور را در زندگیتان بشناسید و هیچ وقت انها را دور نیندازید .حتی اگر انها سرد بودند تو گرم باش.مثلا خانواده.

قرار نبود اینها رو بگم ولی شد دیگه.
برای همه ی شما ارزوی ارامش و سلامتی دارم.
و اما تحت عنوان کادوی تولد هر کی امد وبلاگ اولا تبریک واجب هست .دوما باید حدس بزنه که بنده چند سال دارم:))
فعلا:)
۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۵
مهسا .م