1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی از ادمها توی زندگی اکثرمون هستن....

کسایی که بیشترین تاثیر رو داشتن...بیشترین کمک رو کردن.

بیشترین فداکاری.بیشترین مهربونی.واقعی ترین رابطه ها.

اگه توجه کنی دقیقا اگر قرار باشه ضربه محکم و مهلکی بخوری از همین دسته هست.

اگر بشینی فکر کنی میبینی بیشترین کسایی که باعث اذیت شدن تو شدن ٬دقیقا تو همین دسته هستن.

داغون ترین درگیری های ذهنیت هم بی ربط به این دسته نیست.

اینجوریاست کلا.

بعد این دسته در گند زدن به اینده و شیوه زندگی تو دست و پا و لنگ و پاچه ای بس عظیم بر اتش دارن!!!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۲۷
مهسا .م

کنکوری بودم.اواخر دی ماه ازمون جمع بندی داشتم.چندتا درس رو نرسیده بودم بخونم و متاسفانه همین باعث میشد که هی بخوام که سر جلسه نرم.اینجوری اون تلاشی هم که برای دروس خونده شده کرده بودم نادیده گرفته میشد و  توانایی من توی اون دروس محک نمیخورد...درس برام خیلی خیلی مهم بود.مخصوصا این ازمون که دیگه هم خودم حساسیت داشتم هم پشتیبانم و هم خانواده.به نوبه خودم متناسب با اون شرایط که درس الویت بود تو بد موقعیتی بودم.مثلا یه مرد چهل ساله یکی از مهم ترینهاش موقعیت کاریش هست و اگر قرار باشه بد کار کنه حیثیت کاری و موقعیت شغلیش به خطر میفته.این بحث درس واسم اون موقع شدتش همین بود.از لحاظ روحی و ذهنی تحلیل رفته بودم (این کنکور با همه مون چه ها که نکرد).خلاصه میکنم.معمولا اینجور موقع ها وقتی که احساس نیاز شدید میکنی٬منتظر یه معجزه٬یه دست اویز یه چیزی که تو رو از این شرایط بیرون بیاره هستی.دلم میخواست یه راه حل پیدا کنم تا بتونم میون بر بزنم و کمبودها رو جبران کنم.یه چیزی یه کسی که بتونه منو نجات بده از اون وضعیت بد...

همون موقع ها بود که موسسه 

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۹
مهسا .م
کلا رفتن سر کیفش یه لذت خاص داره٬از بچگی هم همین طور بود.قطعا خیلی از شما دوستان هم همین طوری هستین.با اینکه میدونیم تو کیفشون چیز خاصی ندارن ولی از بررسی کردن و زیرُ رو کردن کیفشون حس خوبی بهمون دست میده.مخصوصا وقتی میدونی که از خرید برگشته.البته این حس واسه دخترا بیشتر هست.بگذریم.چند وقت پیش به عادت بچگی رفتم سر کیفش و تقویمش رو برداشتم...خوب هر کسی توی تقویمش چی رو علامت گذاری میکنه؟ کدوم تاریخها رو پر رنگ میکنه؟...قطعا وقتی واسه مثلا ۶ اذر یه نوشته ای ٬نوشته یعنی اون روز ٬روز خیلی مهمی بوده.روزی که با بقیه روزها براش فرق داشته.روزی که یه اتفاق مهم افتاده.روزی که میخواسته از قبل براش برنامه ریزی داشته باشه.روزی که میخواسته یادش بمونه.
دیدم واسه یه روز نوشته بود:"امدن مهسا" ....واسه روز دیگه نوشته بود:"دکتر مهسا"... نمیخوام بازش کنم ...فقط اینکه تمام تاریخهایی که درش نوشته شده بود مربوط به رفت و امد من و برادر خواهرام و تاریخ دکترهامون و پایان نامه و اتفاقات مهم زندگی ما بود نه خودش ... روز مهم زندگی مامان من روزی بود که من از کرمان به خونه میومدم.!!!روز مهم زندگی مامان من که حتما باید توی تقویمش علامتگذاری میکرده و یادش میمونده تاریخ دکتر من بود!!! 
یا مثلا همین چند وقت پیش با کلی خواهش و صحبت منطقی و وقت گذاشتن و کلی بحث کردن از من اجازه خواست که این گل خشکهایی که توی ویترین کمدم دارم رو برداره ....در صورتی که خونه متعلق به خودش هست...منطقی بخوام فکر کنم اون گلها دیگه باید دور ریخته میشدن...اصلا اتاق رو من با گل خشکها کثیف کرده بودم....بعد ایشون با کلی هماهنگی قبلی و درخواست و خواهش منطقی از من اجازه میگیرن که در غیاب من اتاقم رو تمییز کنن!!!! تا برای عید که میام خونه برم تو اتاق برق انداخته!!!
اینقدر علاقه٬اینقدر از خود گذشتگی٬اینقدر یک نفر برات مهم باشه٬اینقدر خودت رو کنار گذاشتن به خاطر یکی دیگه...به خاطر یه موجود به اسم اولاد که همه میدونن بی وفاست.
خیلی هاتون مامانتون مثل مامان من هست...من هر بار به این چیزها فکر میکنم چون خیلی جوان هستم و سرشار از حس خودخواهی ٬این میزان از خودگذشتی برای یک نفر دیگه رو نمیتونم هضم کنم و هر بار برام یه حس تازه داره...مثل یه معادله سه مجهولی غیرقابل حل!به محبتی که دارن پی میبرم همراه با یه حس غریب که داره بهم میگه:"چطور میتونه اینقدر از خودش بزنه؟؟؟ چطور؟؟؟"
کسی  که امد و عجایب هفتگانه دنیا رو تعیین کرد٬اگر اول به مادرش نگاه میکرد٬دیگه دنبال اون شش تای دیگه هم نمیرفت...
لطفا از رفتارهای عجیب توام با از خودگذشتگی مادرهاتون بگید:) 
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۰
مهسا .م



بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت
دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن

++فردا مورخ 94/12/11  بعد از ۹ سال ٬عازم مشهد هستم.
که به قول "امید صباغ نو" :بین این همه تن های خالی از دل خوش ،کمی خودم را بغل کنم٬ دزدکی با خودم بیرون بروم و به تنهای ام خیانت کنم!


۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۳
مهسا .م

قایقی خواهم ساخت 

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست 

که در بیشه عشق

تو کار ما فضولی نکنه

دخالت نکنه

دهنشو ببنده

ای بمیری ملتی راحت شن!!!


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۱
مهسا .م

سر زلف تو نباشد سر زلف دگری

 میخوام چی کار؟


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۲
مهسا .م

تقریبا از اول هفته درگیر و پیگیر مسابقات برنامه نویسی ACM دانشکده بودیم.باید بری امور فرهنگی نامه بزنی که اقا جان ما این تعداد برگه واسه سوالات این تعداد پوستر برای اطلاع رسانی و زدن تو دانشکده های مختلف٬این تعدا کیک و ابمیوه برای شرکت کننده ها و غیره و غیره میخوایم.روز مسابقه پنجشنبه بود. و تقریبا همه ی اعضای اصلی به علاوه تیم اجرایی راس ساعت ۹ صبح دانشکده بودیم.از قبل تمام مجوز ها رو گرفته بودیم.چون سایت اصلی دانشکده رو فقط روز پنجشنبه اونم با کلی پیگری و نامه بازی و ارسال و درخواست و تایید و اینا به شما میدن.جریاناتش مفصل هست.باز نشه بهتر هست.خلاصه میکنم.سایت رو اون روز به ما ندادن.مجبور شدیم بریم تو سایت کوچک تری که مجوزهاش تایید و اکی شده بود.حالا دقیقا تو همین سایت هم ساعت۱۱:۳۰ جلسه توجیهی برای شرکت کننده ها بود.از اونور هم ما هیچ کدوم از سیستمها رو اکی نکرده بودیم چون نمیدونستیم قراره همچین ماجرایی پیش بیاد.بعد از اون همه تماس با مسئول بخش و استاد و غیره اخرشم هیچی...حالا باید همه ی اینها رو شبکه میکردیم.کابل و لند کافی نداشتیم و از اونور همه  ی سوکیتهای موجود هم سالم نبودن :|

دیگه تصور کنید چقدر زمان محدود بود و ما کلی کار داشتیم و از اونور هم هیچ همکاری خاص و تاثیرگذاری از سمت دانشکده به ما نشد. این مسابقه برگذار شد و مثل تموم قبلی ها به خیر گذشت.

قصدم از دادن این توضیحات واقعا مختصر این هست که:ما چندتا جوون هستیم که توی انجمن دور هم جمع شدیم فقط و فقط به خاطر اینکه به فعالیت های دانشجویی این مدلی علاقه داشتیم.بابت این زحمتها و پیگیریها و وقتی که ما میزاریم هیچ تقدیری از ما نمیشه و هیچ پولی و یا حقوقی هم درکار نیست.هستن انجمن هایی که درامد دارند ولی خوب ما جز اونها نیستیم و بحثش هم در این مقاله نمیگنجه.

میخوام بگم گاهی اوقات برخوردهایی میشه که واقعا ادم دلسر میشه.عوض اینکه دانشگاهای ایران از فعالیتهای اینطوری بچه ها و دانشجوها استقبال کنند ٬تشویق کنند ٬در طول انجام مراحل لازم اینقدر سر شما غر زده میشه که بعضا ناامید میشی.

بگذریم.کلا کاری جز گذشتن هم مگه میشه کرد:)))

بریم چندتا عکس از مسابقه با هم ببینیم : عکس یک ٬عکس دو ٬ عکس سه .

فراخوان در سطح شهر زده بودیم.از قشر دانش اموز هم شرکت کننده داشتیم.و جالب اینجا بود که واقعا کدنویسی شون از بعضی از دانشجوها قوی تر بود...دانش اموز امروز که ACM کار میکنه و فردا میشه دانشجو کنار دست کسی میشینه که اصلا تا قبل از اولین جلسه درس مبانی کامپویتر چشمش به سینتکسهای هیچ زبانی نخورده!!! اینها قطعا باهم دیگه از زمین تا اسمون فرق دارند...فکر کن چیزی که اون پنج ساله در حد مسابقه داره کار میکنه ٬شما تازه داری باهاش اشنا میشی:)))

راستی یه توضیح بدم.جریان این بادکنکها رو...هر شماره سوال یه رنگ بادکنک داره.مثلا مسابقه پنجشنبه٬ سوال یک ٬بادکنک نارنجی داشت.هر کسی که سوال رو حل میکنه ما متوجه میشیم و بهش یه بادکنک میدیم(جز برنامهای ACM جهانی هست).کسی هم که سوال رو به عنوان اولین نفر حل کنه یه بادکنک دیگه تحت عنوان اولین نفر خواهد گرفت.بادکنک FIRST پنجشنبه سفید بود.

و اما و اما...خسته و کوفته با پاهایی که از صبح در بوت روز را شب کرده بودن وارد اتاق شدم.دست و صورتم رو شستم و فقط دراز کشیدم که یهو الی امد داخل.خواستم سلام کنم که فریاد و فغان تولدت مبارک از هر سو ما رو احاطه کرد :)))) نامردا گذاشتن یه روز تولد گرفتن که اصلا انتظار نداشتم.اخه خیلی هم از شش بهمن گذشته بود :)))) اینم عکسهاش‌: عکس یک ٬عکس دو.

خستگی از تن رفت بیرون.کیک رو زدیمش و بعدشم ژله ـ میوه ای درست کردم :)


فردا صبحشم الوعده وفا. از اول ترم جدید قول  داده بودم اش درست کنم و درست هم کردم.عکس یک ٬ عکس دو.

البته شما به همین یه جمله "درست کردم "اکتفا نکنید و کلیه مراحل شامل :مشاوره از مامی و خواهر٬در معرض منفجر شدن زودپز شامل نخود و لوبیا و فرستان خود و اطرافیان و کلا طبقه دو به روی هوا و غیره رو خودتون متصور شین.من به قوه تخیلتون ایمان دارم:))



۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۳
مهسا .م