1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

و از فانتزی های من اینه که مثلا ازدواج کردم...بعد اون بشششششعور (my hasband) مثلا روی خانوادش خیلی حساس باشه....بعد مثلا من شب عروسیمون بهش بگم:عزیزماون:جانممن:از نظرم من کل فک و فامیلت مثل خودت بیشششششعورن.بعد در همین لحظه اون بلند شه کمر بندشو در بیاره منو سیییاااااااهووو کبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سرهم بگم:بیشششششعور.بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند شه اون اینه شمعدونی رو که واسم خرید خورد کنه بعد یه تیکه شیشه برداره باهاش یزنه کلیه ی منو نا کار کنه....ولی من بازم کم نیارم بهش بگم:بیشششششششعور(ولی با شدت بیشتری)بعد دیگه اون کم بیاره از این مقاومت من...خودشو مثل جنازه ولو کنه روی کاناپه(کاناپه ایی که مامانم جهیزیه بهم داده هااااااا)بعد خیلی خستس...داغونه...له...داره از سر و صورتش عرق میریزه...کم کم لرزش دستاش کم میشه...داره بیهوش میشه...دیگه چیزی نمیشنوه...پلک چشمش هی میپره....بعد یهو منی که داغونم و کیلو کیلو داره ازم خون میره از تو اتاق خودمو بکشونم توی حال ...غرق عرق و خون شدم....نفسای اخرمه....ضربانم افت کرده...چشام سیاهی میره...هازبندم رو ببینم که مثل جنازه افتاده...تمام انرژی و توانم جمع میکنم...خودمو بهش نزدیک میکنم...ولی دیگه نمیتونم ...دارم میمیرم...قلپ قلپ خون داره ازم میره...یه اه بلند میکشم...right now اون متوجه من میشه...سعی میکنه بلند شه ...ولی نمیتونه ...از روی کاناپه میفته رو زمین...خودشو بهم کشون کشون نزدیک میکنه....نفسش میخوره به صورتم...بوی ادکلنشو میشنوم...چشامو باز میکنم...نگامون بهم گره خورده...همون یه ذره توانی که دارم رو جمع میکنم فقط برای اینکه یه بار دیگه بهش بگم:عزیزماون:جانممن:از نظر من کل فک و فامیلات مثل خودت بیششششعورن.بعد در همین لحظه اون بلند شه کمربندشو ور داره منو سسسیییاااااااهوووکبود کنه.ولی من بازم کم نیارم هی پشت سر هم بگم :بیشششششعور...بعد دیگه خیلی داغ کنه بلند اون اینه شمعدونی رو که......
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۷
مهسا .م
بعد از کلی وقت فکر میکنم قریب به بیش از یک ماه بلند شدم رفتم انجمن...بعد از این همه مدت بیای انجمن بعد کلی باهات شوخی بامزه بکنن ...مثلا بگن:خانم فلانی(یعنی من)مسئول فضای مجازی هستن خودشونم مجازی تو انجمن حضور دارن....خودمم خندم گرفته بود...ادم خوش شانسی هستم ...فکر کن بعد یه ماه بلند شدم رفتم انجمن عد تولد یکی از بچه ها بود...گفتن شمام دعوتی...ساعت 6عصر دم خوابگاه باش...همون ظهری رفتم کتابی که قبولش دارم رو با کاغذ کادو و مخلفات لازم گرفتم...ساعت 5:10دقیقه بود خانم س.ک تماس گرفت و گفت میتونی یه ربع دیگه اماده باشی...دقیقا عرض یه ربع اماده شدمو با چهار تا از بچه های خوابگاه عازم کافی شاپ مورد نظر شدیم...وقتی رسیدیم اونجا یه سری از بچه ها بودن داشتن باد کنک باد میکردن و...مام یه چندتایی باد کردیم....هی تعداد بچه ها زیاد میشد..حالا همه تو فاز تولد هستن عد این کافی شاپ اهنگ غمگینای حمید عسکری رو داره پخش میکنه....از اول هم قرار بود اقای س.ت رو سورپرایز کنیم...در واقع این تولد رو نامزدش براش تدارک دیده بود...پسرای جمع مسخره بازی در میاوردن میگفتن:مام زن میخوایم.اقای م.ح الکی با اقای س.ت تو خیابونها چرخ میزدن ...مثلا قرار بود حواسشو کامل پرت کنیم...که هیچ بویی نبره...همه ی بچه ها اومده بودن...کادو ها رو روی میز گذاشته بودیم...کیک رو که یه "بره کوچولوی ناز"  روش داشت از طبقه ی پایین اوردن لژ...منو خانم ش.ر و اقای م.ر شمعارو چیدیم روش...حالا دیگه وقت اومدن اصل کاریا بود....{ادامه مطلب}
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۱
مهسا .م
ایا دانشجو هستید؟ایا امروز برای نهار غذا رزرو نکرده اید؟ایا ایده ایی برای نهار به ذهنتان نمیرسد؟ایا درمانده و ملول شده اید که برای نهار چه کنید؟ایا از فرط گرسنگی در استانه غش و ضعف قرار دارید؟...۱۲۱۲ رو به ۹۹۹۹پیامک  نکنیا....بیا الان خودم بهت میگم ...اقا املت...خانوم املت....غذای شاهی هست...متوجهی، شاهی...امروز بنده در یک اقدام شایسته و کاملا پسندیده اقدام به درست کردن نهار شهن شاهی کردم طوری که "فتبارک الله احسن الخالقین"بود که از جانب معده و روده و کبد وقلب و  ....اصلا کل ارگانهای بدن ما بلند میشد...یعنی خود" اشپزی بانو" که جنب خونه ی ما روبه روی کوچه ی شماره 8 هست والا اگه اینطور درست کنه....یعنی با لب و دهن و دندون و لثه و مینا و سارا ....بازی میکرد این املت.الان هم فکر کنم با اسید معدم در حال معاشقه هست.(بی تربیت.املت بد)باور نمیکنین....سند دارم خانوم...بیا اقا ...اینم عکسش....بله اینجوریاست...دانشجو باید با دلیل برهان و سند صحبت کنه....چرا اینجوری نگاه میکنی دوست عزیز؟...بله...بله...همین خود شما...با همین خود شما هستم...نکنه توقع داشتی ظرف کریستال و سرویس ارکوپال مامانمو بار کنم بیارم خوابگاه؟؟؟همین جوری خیلی هم خوبه...خانوم ما راحتیم...اقا ما راحتیم ...رو سفره هم غذا نمیخوریم...اینجا خبری از این سوسول بازیا نیست ...بله ....بله....ما خیارشورم با ظرفش میاریم پای بساط نهار....نونمونم تو پلاستیک نگه میداریم....ما ساده زیستیم.....اصلا چه معنی میده شما به این چیزا دقت میکنی ...یعنی چی اقا...دانشجو باید یه لقمه نون بخوره بعدشم بگیره دور درساش(استعاره از ب د ب خ ت ی ا ش)....از همه ی کسانی که غذای شهن شاهی ما رو دیدن و بنا به هر دلیلی براشون مقدر نیست تهیه کنن صمیمانه عذرخواهی میکنم......
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۰
مهسا .م