1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

داره صحبت میکنه.سر حال نیست.همون حس و حالی که خیلی هامون تو اینجور فصول بهش دچار شدیم٬میشیم و هم چنان ادامه داره.معلومه فصل میانترمها رو خیلی خوب پشت سر نگذاشته و الان هم که فصل تحویل پروژه هست٬چیز زیادی توی چنته نداره واسه تحویل به استاد.
میگه:امروز سر کلاس دیدم هیچی نمیفهمم٬اعصابم خورد شد٬زدم بیرون.
من:(سکوت)
صحبت میکنه و صحبت میکنه و صحبت مکینه.
میگه:مدتهاست به این نتیجه رسیدم درس نخوندن مثل گناه کردن میمونه.
وقتی گناه میکنی ٬دفعات اول هنوز وجدانت بیداره و هی پشت سر هر الارم میده.
ولی به مرور زمان صدای الارم یواش و یواش تر میشه...جوری که دیگه اصلا صدایی نمیشنوی .
احساس میکنم  وجدان درسی من مدتهاست مرده!
بریده٬اسم از انصراف و حذف ترم و... میاره.
از این میگه که چقدر زندگی سخته...مشخصه درسا فشار اوردن . حرف از تصمیات عجولانه میزنه.من اما همچنان سکوت میکنم.
وقتی داشت حرف میزد بغض کرده بود....صورتش رو ندیدم ولی معلوم بود اشک هم میریزه.
حتی صداش هم اشنا نبود.
من اما کتاب به دست اتفاقی پایین پله ها بودم.
داره از بالای پله های طبقه سه میاد پایین...میرم کنار که وقت رد شدن معذب نشه.یه گوشه می ایستم.مشغول درس خوندنم.سنگینی نگاهش رو وقت رد شدن احساس میکنم.انگار دقیق نگاه میکنه که چهرم اشنا هست یا نه....رد میشه...میره....

من اما بعد از رفتنش فکر میکنم... یه فکر بزرگ...یه فکر خیلی بزرگ.
مهم نیست دغدغه ی این ادم چی بود...مهم نیست که چقدر تحویل پروژه براش استرس زا شده بود...مهم فقط یک چیزه اونم اینکه : اون کسی رو داشت که وقتی استرس میگرفت و بهم میریخت میتونست بهش زنگ بزنه و صحبت کنه و صحبت کنه و صحبت کنه...
بعضی چیزها ورای جنسیت و شاید حتی نسبت مطرح هستن...چیزی مثل :کسی رو داشتن...
یه لبخند عمیق میاد رو صورتم و ارزو میکنم ای کاش این دانشجو به این مهم هم بین این همه دغدغه روزانه و همگانی فکر کنه.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۲
مهسا .م

ادکلن مشهوری هست ....

فویریت من هست ... 

          

از اینایی هست که اگر یه نفر بزنه بعد از کنار ما رد شه بعد ما این بو به مشاممون بخوره....چی کار میکنیم؟ چی کار میکنیم؟

هیچی٬ما کاری نمیکنیم. این فرشته ها هست یکی سمت چپ یکی سمت راست.اون سمت چپیه حدیث داریم از وقتی که این عوضی خوش سلیقه خوش بو پاشو میزاره بیرون تف و لعنتش میکنن تاااااااااا برگرده منزل پیش والده مش ماشالله:)))...بی دینو ایمون کافر...

خلاصه ه ه ه ه...بو و راحیه ش عالیه...عالیه....

توصیه میشود.



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۷
مهسا .م

یعنی زد این طرف رو پودر کردها...

دیویست بار گفتم اینقدر نیشت رو باز نکنن سر کلاس تِر تِر نخند...حالا خوب شد...حالا خوردی...

کل کلاس میانترم نظریه رو گند زدن...بعد استاد به هیچ کی هیچی نمیگه...

عد تا اومد برگه **** رو بده گفت:

"اینقدر به مغزتون فشار نیارید!!! چش نخوری با این نمرهات..."

بعد این باز همچنان لبخند میزنه...اقا خانم اگر کسی رو میخواید که نمونه بارز "بخند تا دنیا به روت بخنده" باشه بیاید پیش من....

همین **** مال شما...والاع:))) اصلا ادم ریلکسی و بیخیالی اینها نسبت به حضور در کلاس و یادگیری مطالب رو در کنار حضور پررنگ و سبزشون سر جلسات میانترم و پایانترم میبینه به خودش امیدوار میشه:)))


#به دلیل داشتن مخاطب حقیقی از به کار بردن حتی مخفف نام دوستان معذوریم:)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۷:۲۲
مهسا .م
ادامه بیت زیر را کامل کنید:
وقتی میای صدای پات     ...................................

الف)خیلی رو اعصابه٬دیویست بار گفتم نپوش اون لامصب قاب قابی هارو!!!!
ب)صدای پات٬رنگ چشات٬حالت نگات٬ واه واه واه!!! نه فلفلی ٬نه قلقلی.....
ج)چرا نمیاد؟!!
د)از همه جاده ها ٬کوچه پس کوچه ها٬مسجد لطفعلی جنب پمپ بنزین سر شهدا...کلا میاد!!!
ه)نبسته ام به کس دل٬نبسته کس به من دل...پس لطفا الکی جو ندین!!!
و)میخوام صدسال سیاه نیاد...والاع!!!


از گزینه پیشنهادی دوستان استقبال میشود:))


۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۱۵
مهسا .م

خیلی ارام است...کلا از این شخصیتهایی است که تن صدایشان تا ابد قرار است در یک بازه مشخص باشد...از یه حدی نه بالاتر میرود نه پایین تر میاید ...یواش صحبت میکند...کم حرف میزند...تا موردی به او ربط نداشته باشد دخالت نمیکند...انسان مودب و با احترامی است...همیشه غذایش را در کمال سخاوت و احترام به اطرافیان تعارف میکند...تیپ و طرز لباس پوشیدنش ساده و تمییز است...جلب توجه نمیکند...در مورد خودش و خانواده اش و هر مورد شخصی دیگر زیاد صحبت نمیکند مگر اینکه مستقیم از او سوال شود....در باره ی تو و خانواده ات و هر مورد شخصی دیگر از تو سوال نمیکند مگر اینکه خودت به او بگویی...کلا تا نظرش را نخواهی صحبت نمیکند مگر در موارد خاص که دور همی باشد و کلا محفل٬محفل اظهار نظر و بحث باشد...مهربان است.

 علوم تربیتی میخواند....این ترم ۲۲ واحد درس دارد...از رشته خود خیلی راضی ست...اینطور که متوجه شدم رشته علوم تربیتی حتی اگر دکترا هم نگرفتی باز به درد میخورد!!!! باورتان میشود... برخلاف تمام  رشته های مهندسی که تا دکترا نگیری و کار خاصی نکنی و چیز خاصی در چنته نداشته باشی چیزی ب حساب نمیایی٬رشته ایی وجود دارد که به درد زندگی روزانه ادمیزاد میخورد....حداقلش این است که فارغ تحصیل رشته  علوم تربیتی (در صورت باسواد بودن)٬میداند با کودک خود چگونه رفتار کند ٬که در او یک سری بحرانها و عغده ها شکل نگیرد٬که فردا پسفردا که بزرگ شد این عقده را در جامعه بروز بدهد...به عبارتی پاچه نگیرد!!!
۲۲ واحد درس دارد ولی هر شب تقریبا ۲۲:۳۰ به رخت خواب میرود....تا ساعت ۲۳:۳۰ برای نامزد خود در واتس اپ ناز میاید...همان لاس خودمان را میزنند... بعد هم میخوابد...تاااااااا خود ۷ صبح...بیدار میشود....صبحانه خورده٬به کلاس میرود....
این ادم شخص خاصی نیست ...چون کار خاصی نمیکند....فقط نرمال است...و همین باعث تعجب!!!
خیلی از ماها زندگی کردنمان منوط بر نتیجه دادن در اینده است...امروز درس زیاد میخوانم چون اگر در پایان این هشت ترم جاری بتوانم نمره الف باشم سهمیه اش کولاک میکند و یه راست برای ارشد شریف تشریف میبرم...(اگر قانونهای نمره الف بودن و میزان سهمیه اش بر اثر خواب نما شدن بچه های بالا تغییر نکند)
من امروز درس میخوانم و حسابی خودم را در این رشته غنی میکنم چون فردا پسفردا که رفتم ارشد ٬ان موقع میتوانم مقاله های توپ بدم و نسبت به سایرین متمایز باشم....ان موقع شانسم برای اپلای برای مقطع دکترا بیشتر است.....
کار میکنم...پول در میارم...چون با n میلیون میتوانم ماشینی که دوست دارم را داشته باشم...من امروز درس میخوانم که بعععععععد ها بتوانم بروم سر کار و استقلال مالی پیدا کنم....

میدانید جریان چیست؟جریان ٬جریان مدیر و کارمند است....تو خود انتخاب میکنی که کارمند باشی و یا مدیر....همان طور که مدیر کارخانه دغدغه هایش زیاد است٬استرس میکشد٬هر روز نگاه میکند ببنید چندتا چک باید از حساب اصلی شرکت پاس شود٬ایا پول به اندازه در حساب هست٬بازار چطور است؟چند هفته دیگر چطور است؟تا اون موقع صبر کنیم یا همین الان جنس را وارد بازار کنیم؟
مدیر کارش وارد زندگی اش میشود...چون انسان است...استرس دارد...استرس تاثیر خود را در تمام ابعاد میگذارد...حتی زندگی شخصی.
ولی یک کارمند نه...صبحها سر کار میرود ...۸ ساعت کار انجام میدهد...پیش اهل و عیال برمیگردد...در خانه حتی ذره ایی هم به موارد مربوط به کارخانه و شرکت فکر نمیکند....سر ماه هم حقوق خود را دارد...حقوقی که یک nام رییس کارخانه و یا شرکت است.
شاید هم جریان این باشد که میخواهی روزانه زندگی کنی یا نه...که اگر اره٬اینقدر سختی به خودت نده...و اگر نه بهایش را بپرداز:) بهای داشتن یک زندگی ایده ال یعنی تحمل خیلی چیزها.

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۲:۳۲
مهسا .م

یخچال1 ،یخچال2 ،یخچال3

سه تا یخچالی که الان مشاهده کردید یخچال اتاقی که من درش هستم و اتاقهای بغل دستیمون هست...میتونستم بیشتر عکس بگیرم ولی خوب اوضاع همه ی یخچال ها همینه...تفاوتی نمیکرد...شما واسه کل طبقه ما همین یخچال ها رو تصور کنید...چرا واسه طبقه ی ما؟واسه کل ساختمونی که من تو یکی از اتاقهای یکی از طبقاتش هستم شما این یخچال ها رو تصور کن...وااااااایی چی دارم میگم؟!! اصلا چرا ساختمونی که من درش هستم؟ شما این یخچال ها رو واسه کل ساختمونهایی که حاوی بچه های کارشناسی خوابگاه خواهران دانشگاه شهید باهنر کرمان هست، این یخچال ها رو تصور کن....ای بابااااااااا...چی دارم میگم ؟اصلا حواسم سر جاش نیستا....دوستان عذر خواهی میکنم...شما این یخچالها رو واسه کل دانشجویان مقطع کارشناسی دانشگاههای دولتی ایران تصور کنید....فکر نکنم که رو دست این بازه بشه بلند شد....کاری به دانشجویان غیر دولتی ندام...بعضی از دوستان هستن که مثلا دانشگاه غیرانتفاعی و علمی_کاربردی میرن...بعد از اون ور میرن خوابگاه خصوصی ...ترمی یک میلیون تومان وجه نقد رایج میهن عزیزمون رو هم هزینه میکنن...بعدبه قول یکی از همین قشر:ما اینقدر تو سالنمون یخچال داریم که به هر اتاق دو تا یخچال میرسه.....بعد ما اینجا در خوابگاه یکی از دانشگاهای مادر ایران هر دو تا اتاق یه دونه یخچال داریم...هر اتاق 6 نفره هست...به عبارتی هر یخچال باید مواد غذایی چند نفر رو جا بده؟بله درست میفرمایید...12 نفر!!!

اول ترمی که اومدیم خود من چندین بار جابه جایی زدم...یکی از دلایلی که از یکی از اتاقها رفتم بیرون کثیفی زیاد اتاق بود...اول ترم بود...قانونا اتاق باید تمیز تحویل دانشجو داده بشه...شما فکر کن جوری هم کثیف بود که اصلا قابلیت تمییز کردن نداشتا...شما تصور کن چندین تا گونی لمر و خاک بیای اسپری کنی تو اتاق...اصلا یه وضعی...خاک گرفته بود...احیانا میخواستن صحنه شلمچه و خاکریز رو برای ما بازسازی کنن،شاید انگیزه پیدا کردیم بازدهی درسیمون رفت بالا!!!! از کثیف بودن یخچال هم چیزی نگم بهتر هست... خواهشا شعار ندین که :خوب برید یخچال رو بشوریدو....دوستان این مال 12 نفر هست.من برم بگم بیاین یخچال بشوریم،دوستان اینقدر ریلکس تشریف دارن که میگن:تو مشکل داری...برو خودتم بشور...اصلا تا زمانی که این یخچال خشک بشه و قابلیت استفاده مجدد داشته باشه(اگر موتورش حین شستشو نسوزه و بعد هم پول یخچال رو از حلقوم دانشجو به عنوان خسارت نکشن بیرون)ما مواد غذایی رو کجا جا بدیم؟؟؟؟رو در تمامی یخچا لها نوشته شده:این یخچال متعلق به (مثلا)اتاق 105 و 106 میباشد.در صورت مشاهده مواد غذایی که متعلق به این اتاق نباشد،ان را در سطل زباله میاندازیم....رو بعضیاش چیزی ننوشته ها...ولی اگر تو جرئت داری برو بزار...برات میخورنش.

جدای از این مسائل سال گذشته یخچالی به ما رسید که این دماش زیاد از حد میامد پایین بعد از این در ها که قسمتی که مواد رو فریز میکنه رو از بقیه یخچال جدا میکنه هم نداشت....یعنی ما هر چی میخریدیم،یخ میزد....یعنی یخ میزدها....شما تصور کن ارزوی خوردن یه گوجه خیار در حالت طبیعی رو این دل ما موند...سیب زمینی بزاری یخچال یخ بزنه...نه شما تصور کن!!!!غذا درست کردی میخوای با ماست بخوری ،ماست یخ زده...یادش بخیر...ما کلا یخمک زیاد خوردیم...یخمک ماستی...یخمک پنیری...یخمک کره ایی...مربایی...گوجه اییی...میوه ایی...اصلا در طعمها و رنگهای مختلف...

حالا شما اینها رو فاکتور بگیرین...(البته اگر میتونین!)....فکر کن صبح بلند شدی...7:30 کلاس داری،از یه طرف ضعف داری،از یه طرف نه حالش رو داری صبحانه مفصل بخوری و نه وقتش رو...بهترین چیز یه لیوان شیر کاکائو هست..میری سر یخچال...نیست!گذاشته بودیش طبقه یک...نیست...کل طبقه ها رو میگریدی...نیست...زیر همه ی یخمکها...نیست...حتی سیب زمینی یخ زده ها ....نیست...اقا نیست...خانم نیست...خوردن...دزدین...بردن...حروم خورااااا....به قول دوستی:کثافتای مرض...

فرض محال که محال نیست:به فرض اینکه ،شما ی یخچال خوب و تمییز که به اندازه ی کافی جا داشته باشه و عاری از هر گونه نقص و عیب باشه،اصلا در نیکوترین حالت ممکن باشه ،هم داشته باشی،بچه ها ی سالن رو میخوای چی کار کنی؟!!!

میدزدن...اره ،این یه واقعیت هست...میدزدن...مقام اول رو هم شیرکاکائو و بعد میوه جات در مسابقه دزدیده شدن دارن!!!!بچه های خوابگاه از اینا خیلی دوست دارن:)))) وجدانا اون روز اومدم رو در یخچال بنویسم:"دوست عزیز به جمع شیطان پرستها خوش امدی،شرط ورود به گروه ما خوردن ادرار بود که یه نفس رفتی بالا..."که حداقل کوفتش بشه..حداقل حس بدی بهش دست بده..ولی گفتم بیخیال...جلو اتاق بغلی ابروریزی هست...میگن باباااااا اینا کیان:)))

توی معقوله ی یخچال حرف واسه گفتن زیاده ولی خوب هر چی هم بگیم باز همینه...دوستان توجه بفرمایید این فقط یه فقره از فقر های موجود در خوابگاه هست که شد راجع بهش کمی بنویسم ...کلا دستشویی هست...جمام هست...اشپزخونه هست...اتاق هست...کلا سوژه واسه پست کردن زیاد هست...موندیم از خودمون بنالیم یا مسئولها...

خلاصه اینکه اگر کسی قصد کرد البرتای 3 رو بسازه بگین یه میل به من بزنه من کار واجب باهاش دارم!

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۳
مهسا .م