1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


گاهی اوقات٬
 واسه دسته بندی کردن ادما توی ذهنم٬
دچار مشکل میشم.
مثلا نمیدونم این ادم رو تو دسته ی "بدها"جای بدم ٬
یا تو دسته ی "متفاوت ها"!!!



++تو زندگیمون بارها توی ذهنمون ادمها رو تو دسته ی "ادم بدها" گذاشتیم و ازشون فاصله گرفتیم و حتی گاهی اوقات ترسیدیم از اینکه باهاشون دوست باشیم...فقط به خاطر اینکه سبک زندگیشون هیچ شباهتی به ما نداشت...
۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۰:۵۴
مهسا .م

++۲۱ سال داره...یک سال و نیم هست که عقد کرده...اعتراف میکنم وقتی گفت ۲۱ سال دارم جا خوردم چون به جُسه ش نمیخورد.بحث ازدواج شد...گفت: "ازدواج کردن دختر زیر ۲۶-۲۷ حماقت محض هست.من خودم وقتی مجرد بودم شب و روز برام معنا نداشت.اما الان از ازادیم خیلی کم شده" .

شنبه ساعت ۱۷:۰۰ رفت مهمونی امروز یعنی دوشنبه ساعت ۱۰:۰۰ برگشت .عصری هم با دوستش رفتن ارایشگاه.مسواکشم با خودش برد این دفعه!!!

++یک فروشنده همیشه یک فروشنده باقی میماند... الان سه روزه داره پام تو این کفش جدید تاول میزنه و تو این گرمای طاقت فرسا عین یه کوره پای منو میپزونه ... تو غلط کردی که این جنسش تترانه و خنک هست! به کوره اجر پزی میگه تتران!!!

++پیرو پستی که موشک گذاشته باید بگم:شاید اگر قرار بود خودم انتخاب کنم که در زندگی بعدی چه حیوانی باشم بعد از گرگ ٬ یوزپلنگ٬ ماده شیر٬وال و اسب ٬گوسفند رو انتخاب میکردم...اون موقع دیگه هیچ وقت بعد از اینکه اون گدا از من ۹۰۰۰ تومن پول خواست به این فکر نمیکردم که :"ساعت مطالعه پایین من در جهان سومی کردن کشورم نفش بیشتری داره یا دستان دراز شده ی این گدا؟" 

++اخرین روزی که میخواستم ار خوابگاه بیام بیرون به مقصد ولایت٬مثل همیشه کلی خوراکی و وسایل باقی مونده بود..شامپو و نرم کننده مو و چند کیلو عدس نصیب ملحیه شد. اون عرقهای چهل گیاه که واسه نفخ معده خوب بود رو همه رو دادم صدیقه...کرم نرم کننده هم دادم الی...ابلیمو و برنج هم نصیب بچه های اتاق مرضی اینا..مونده بود یه پلاستیک که توش تقریبا یه ۲۰ تا دونه کشک خشک بود...گذاشتم تو یه ظرف سر دار تو اشپزخونه...رو سر ظرفه نوشتم :"کشک صلواتی"...بعد از دو سه ساعت دیگه هیچ اثری ازش نبود.

++یادش بخیر...یه زمانی هم بود ما المپیادی بودیم.تنها کاری که میکردیم این بود که میرفتیم به ابهتهای کسب شده توسط سال بالایی ها گند میزدیم و اسم مدرسه رو به خاک و خون میکشیدیم و برمیگشتیم :))

++تایم گروه ما تموم شده و مثل هیشه ارایشم رو پاک میکنم و لباسم رو عوض میکنم. موهای یه بر بافته رو باز میکنم و ساده با یه کش مو میبندم بالا...لباس بیرونی میپوشم.چادر رو سرم میکنم که از باشگاه بزنم بیرون که یهو مثل اینکه روح دیده باشه چشاش میشه چهارتا و میگه:"بابوووووو٬تو چقدر باحجابی...اصلا بهت نمیومد اینجوری باشی٬ایول از دختر اینجوری خوشم میاد"...میخواستم بهش بگم:"ولی من از ادمای سطحی نگر هیچ خوشم نمیاد"

++به خودم تو اینه نگاه میکنم...یه لبخند پر رنگ میاد رو صورتم...من هنوزم ادمی هستم که با یه بیت شعر کلی حالم خوب میشه :)

++حواسم به بلاگ همتون هست ..میخونمتون :)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۷
مهسا .م
بیمار:میدونی کی تو دریا غرق میشه؟
دکتر هاوس:معلومه٬اونی که شنا بلد نیست.
بیمار:برعکس٬اونی که شنا بلده غرق میشه٬
اونی که شنا بلد نیست تو دریا نمیره
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۵
مهسا .م
کتاب خوندن کار خوبیه ولی به نظرم بعضی از کتابها اینقدر خوبن که صرفا خوندنشون یه جورایی کم لطفی هست ... با وجود کلی کتاب نخونده٬برای بار سوم "کیمیاگر" رو گرفتم دستم...اینبار دقیقا همون جاهایی که دوست داشتم توقف کردم و زیر جمله هایی که دوست داشتم٬ خط کشیدم.باید بعضی از جمله هاشو هضم کرد...
چندتا از جمله هایی که دوست داشتم رو براتون مینویسم:

۱-مسایل ساده٬غیرعادی ترین مسایل هستند و تنها فرزانگان میتوانند انها را ببینند.
۲-مشکل این است که گوسفندها نمیفهمند که هر روز راه تازه ای را می پیمایند٬درک نمیکنند که چراگاه عوض میشود و یا فصلها متفاوت هستند...و سپس اندیشید:"شاید برای همه ی ما همین طور باشد.حتی من که از وقتی با دختر بازرگان اشنا شده ام به دختران دیگر فکر نمیکنم."
۳-تنها به خاطر از دست دادن چیزی میترسیم که داریم.چه زندگیمان و چه کشتزارهامان.اما هنگامی که بفهمیم سرگذشت ما و سرگذشت جهان ٬هر دو توسط یک دست نوشته شده اند٬هراسمان را ازدست میدهیم.

جمله اول رو خیلی دوست دارم.من رو یاد خودم و اطرافیانم میندازه.خیلی از ماها تو زندگیمون٬تو یکی دو مورد٬خیلی بولد و قوی هستیم...یکی در زمینه ی درس...یکی موفقیت کاری...یکی رشته خوب...یکی پول و امکانات مالی...یکی تو سواد و مطالعه...یکی ورزش و تناسب اندام ....یکی اخلاق...ولی معدود افرادی هستن که بتونن بین همه ی اینها یه تناسب خوب برقرار کنن و هر کدوم رو به اندازه لازم و کافی داشته باشن....به نظرم برقرار کردن یه همچین تناسبی یعنی داشتن کلی حس خوب :) عادی و نرمال بودن ٬از سختترین کارهای دنیاست.یه مسئله ساده که به قول پائولو کوئلیو فقط فرزانگان میفهمند :)

++هر چقدرم چای تو خونه خوشمزه باشه،بازم چای رو اتیشی یه چیز دیگست :)) جای همه ی "چای دوستها" خالی :))
++تو خونه باغ باشی...و همین طور که رو تراس ابپاشی شده دراز کشیدی و از این دنده به اون دنده میشی که اینقدر حرارت بیرون زده زمین اذیتت نکنه به این فکر کنی که:اسمون شهر خودتم خوبه هااا،پر ستاره ست...ولی مال کرمون یه چیز دیگست ;)
۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۸
مهسا .م

++الان یک ساعته که برامون مهمون اومده ..و من حبسم تو اتاق...و بلند هم نشدم برم سلام کنم..و چراغ اتاقمم خاموش هست..مثلا اینکه یا من خوابم و یا کلا تو اتاقم نیستم  :| بعد الان هیچ جوره هم نمیشه که بلند شم برم بیرون...بعد من میدونم که پنج دقیقه دیگه مثانه من الارم دستشویی داشتن میده..بعد حوصلمم سر رفته..بعد من حتی بلند نشدم برم سریال حاج کاظم رو ببینم...بعد الان بچه ی اینا چی داره که هی مامان من داره قربون صدقش میره؟؟!!..بعد اینا الان دقیقا چرا بلند نمیشن برن؟؟؟؟!!!!

++اگه یه نفر کلی کتاب نخونده داشته باشه که کلی وقته اینا تو لیست مطالعاتیش هستن و یه عمری قرار بوده بخوندشون٬ ولی الان که به اندازه کافی وقت داره حسش نیست که بخوندشون باید چی کار کنه با خودش؟!!! :|

++من و خانوادم به اتفاق همدیگه از الان داریم به تعطیلات نوروز فکر میکنیم :) به اینکه کجا بریم ..هر کسی ار چندم اسفند میتونه تعطیل کنه بیاد؟ خیلی هم خوشیم ^_^

++وااااااااااای باورتون نمیشه....همین  دو دقیقه پیش گوشی مامان من که تو اتاق من بود اونم با این زنگ بلند و جیغش زنگ خورد :| خوب مثلا من خوابم..بعد اگه بر نمیداشتم مامان قطعا بلند میشد میامد تو اتاق  برای اینکه گوشیش رو جواب بده و به طبع بعدشم (باور کنید خودمم نمیدونم چرا) با صدای بلند و رسا میگفت: مهساااااااااااا...فلانی اینا اومدن ...بیا عزیزم :|

قطع میکنم دوباره زنگ میزنه :| مگه معنای قطع کردن این نیست که :"من الان قادر به پاسخگویی نیستم  " ؟ :|   {لطفا در صورت امکان مامان خویش را در این زمینه توصیف کنید:|}

++اگر در این روزها  کمی به زمان انلاین بودن دوستانتون در تلگرام نگاه کنید تایم خواب ملت میاد دستتون :)))  کل ملت..توجه بفرمایید کل ملت٬بین ۱۲ تا ۴:۳۰ بامداد بیدارن...بعد دقیقا با همین شدت ٬کل ملت بین ۵:۳۰ تا ۱۱:۳۰ خوابن :|  {ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم...شماره تلگرام بدم چک کنید؟ ...والا...}

++اییییییشششششششششش.....چرا نمیرن ؟؟؟ :|

++ یه چیزی هم شما بگید ؟ حوصلم سر نره :(


بعدا اضافه شد: التماس دعا تو این شبای عزیز...باشد که سرنوشت خوبی رو اقا برامون امضاء کنن امشب...

اقا جسارت است ولی زودتر بیا...این کارها به صبر و مدارا نمیشود ...



۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۸
مهسا .م


یا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ

ای تکیه گاه انکه،تکیه گاهی ندارد.
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۵:۲۸
مهسا .م

کتاب زیرزمین اژدها اثر "ژول ورن" رو خوندم.کتاب فوق العاده زیبایی بود.اعتراف میکنم وقتی برای بار اول اثری از "ژول ورن" یعنی کتاب "دور دنیا در هشتاد روز" رو خوندم ٬اونقدرها خوشم نیامد و دوست نداشتم...ولی به مرور با خوندن کتابهای مختلفش٬ علاقه ی من به ادبیات داستانی و توصیفی افزایش پیدا کرد و همچنین به اثار خود "ژول ورن".

بهترین کتابی که از "ژول ورن" خوندم و خیلی خیلی به طبع من خوش امد همین کتاب "زیرزمین اژدها" بود.البته این کتاب یه اسم دیگه هم داره.به نام "پانصد میلیون ثروت" هم مشهور هست.

توصیفاتش مثل همیشه قوی و عالی بود.اصلا حوصله من رو سر نبرد و یه اَتش شدید برای تمام کردنش و اینکه ببینم بلاخره اخرش چی میشه داشتم.خیلی خیلی کنجکاو بودم ببینم بلاخره سرنوشت "دکتر شولتز" که یکی از کرکترهای اصلی داستان بود٬ چی میشه!

در کل به کسانی که به ادبیات داستانی و توصیفی علاقه ندارن توصیه نمیکنم...ولی به نظرم برای ما بلاگر ها خوندن یک همچین کتابی که درش جزئیات٬به شکل ماهرانه ای توصیف شدن٬خالی از لطف نیست و قطعا میتونه در دراز مدت ٬روی قلم ما هم تاثیر گذار باشه:) فصل نهم این کتاب رو خیلی دوست داشتم .رمان ماجراجویانه و تخیلی خوبی بود. و مثل همیشه به این نکته پی بردم که یه نویسنده خوب باید اطلاعات عمومی خوبی هم داشته باشه چرا که بخش عظیمی از توصیفات "ژول ورن "  علمی بود . تلاش بی وقفه ای که مارسل برای رسیدن به هدفش داشت و شجاعتش از اون یه شخصیت جذاب در ذهن خواننده میسازه.امیدوارم کسانی که قصد خوندنش رو دارن ازش لذت ببرن و خیلی خوش حال میشم دوستانی که خوندن بیان و نظرشون رو بگن :)



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۳:۳۸
مهسا .م