1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

عرض خاصی نیست فقط اینکه داشتم یه پست میزدم واسه امشب چندتا خط فقط مونده بود ،تا کامل شه واسه انتشار ،خستم شد:/ 

ولش کردم:/

ببخشید دیگه تا اینجا اومدین

@_@

 



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۵
مهسا .م

خوب مثلا ممکنه به خاطر اینکه فاصلشون از همدیگه کم بوده بعضی هاشون رو زده باشن٬تا فضابرای اونایی که اطرافشون هست باز شه....ولی خوب این دلیل قابل قبول نیست.اخه اینا پیر بودن.نهال یک ساله نبودن که جا برا رشد بخوان که:(

یا مثلا چون ممکنه وقتی برف میاد سنگین بشن یهو شاخه های پر برفشون رو سر دانشجو بشکنه و مثلا خطر جانی ایجاد کنه زده باشن...ولی خوب اینم قابل قبول نیست...میتونستن به جای اینکه از ته بزنن فقط شاخه های بلندشون رو کوتاه کنن:(
کسی میتونه حدس بزنه ٬مسئولین خوابگاه دقیقا با چه انگیزه ای درختهای خوابگاه رو اینطوری کردن؟؟؟ 


توی این عکس دور تنه های بریده شده خط کشیدم.اخه اینقدر از ته زدن که ممکن بود فقط به همین چندتا جلویی توجه کنید. اینم یه عکس دیگه :(
چقدر با وجود این درختها فضای خوابگاه زیباتر بود ... عجب پاییز و زمستون قشنگی ساخته میشد...

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۵
مهسا .م

یه سری که میخواست واسه خواهرم خواستگار بیاد قبل از مراسم چهار پایه بردم تو اتاق.یه چهارپایه ی کوچولو. و بعدش با کلی چسب و اینا گوشیم رو به یه قلم موی نقاشی ِبلند٬محکم چسبوندم.میخواستم از مراسم خواستگاری فیلم بگیرم:)) تا وارد شدن فوری رفتم رو چهارپایه و بعدش پایین قلم مو که گوشی به بالاش وصل بود رو گرفتم بالا.اتاق رو تاریک کرده بودم و خوب طبعا وقتی اونها مشغول صحبت و اینا باشن هیچ وقت حواسشون به شیشه ی بالای در اتاق من نیست.اقا خلاصه من قلم موی متصل به گوشی رو  گرفته بودم دستم و هی هم حرکتش میدادم چون دقیقا  نفهمیدم کجا نشستن.در واقع گوشی رو در مساحت مستطیلی شکل شیشه ی بالای در اتاقم چرخش میدادم که از همه جای سالن فیلم بگیره.لازم به ذکره که در اتاق من تو سالن باز میشه:))

اقا پنج دقیقه شد دیدیم انگار داره صحبتها شکل خداحافظی اینا میگره ...تعجب کردم.هیچ وقت اینقدر زود هیچ خواستگاری بلند نمیشه بره:| اقا اینا خداحافظی کردن و رفتن...بعدش من مثل فشنگ پریدم بیرون که مسخره بازی در بیارم و بگم:عه ه ه ه ٬نپسندیدن٬والا اگه منم بودم نمیپسندیدم با این قیافه و تیپ ضایعت...که یهو متوجه رنگ همچو گچ مای مام (my mamy)شدم :\ ..جریان رو از خواهرم پرسیدم.

نگو تمام مدتی که فیلم میگرفتم فلش گوشیم روشن بوده:| و از تو یه اتاق تاریک یه چیز پرژکتور مانندی هی از بالای در اتاق حرکات موزون داشته و قشنگ واضح بوده که یه نفر داره یه کارایی میکنه :|

اقاااااااااا...نمیدونین چه استرسی وارد شد.فکر کن بری خواستگاری دختر حاجی فلانی بعد ازت فیلم بگیرن...قضیه ابرویی شده بود:| بدیهی ترین برداشت و در واقع اولین فکری که به ذهنمون رسید این بود که اونام لابد فهمیده بودن که اینقدر سریع بلند شدن و رفتن و اتفاقا تو همون مدت زمان هم روشون رو خیلی سفت گرفته بودن.اصلا مسئله حیثیتی شد.هی مامانم حرص میخورد من خودم کلی نگران بودم و هی خواهرم به من تشر میزد ولی جلوی مامی میگفت عب نداره نفهمیدن عجله داشتن و اینا....

برای هیچ خواستگاری نه قبل از این خواستگار و نه بعد از این خواستگار منتظر نبودیم زنگ بزنن ببینیم قرار دوباره برای مراسم دوم و صحبت اینا میزارن یا نه...چون اگر زنگ میزدن معلوم بود که متوجه نشدن دیگه....

زنگ زدن...از شانس خوب من خدا ابروی من رو خرید و اینا زنگ زدن :))))))) کلی خوش حال شدم.خیلی ی ی ی ی ی  :)))))))))

هنوز هم فیلمش هست و دارمش:))))) هیجان خیلی خوبی بود:)))) کلی حس باحال بهم دست داد تو همون پنج دقیقه و مراسمات قبلش:))))

ولی شما از این کارا نکنید..بد استرسی بود :\

#شیطنت

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۹
مهسا .م

++این خیلی خوبه که بدونیم یه نفر چی دوست داره و سورپرایزش کنیم:))

اعتراف میکنم شکلات خور قهاری نیستم ولی خوب شکلات تلخ رو دوست دارم.

اینو برام خریده :)) هنوز بازش نکردم:)) بفهمم تلخیش چقدر هست؛)

وقتی هم رفتیم خونشون فقط و فقط به خاطر من شکوبیس درست کرده بود :)) وحشتناک خوردم :|

++جدیدا باید به ادمهای ساده هم شک کرد.شاید اون قدرهام ساده نبود که دم به تله داد!!! اصولا هیچ مارمولکی نگران دمش نیست!!!

++اینقدر اینجا هوا گرم بود که امروز میخواستم بلیط بگیرم بلند شم برم کرمون.بخار پز شدیم رسما:|

++نگار:مهساااااااااا...مهساااااااااا

من:سلام:) خوبی:) بیرون خوش گذشت؟ خوب بود؟:)

نگار: مهسااااااااااا....مهساااااااااااا :)))))

من:چی شده؟ :|

نگار:بلاخره امروز رو پل هوایی دستای منو گرفت...دیگه کم کم داشتم فکر میکردم مشکل جنسی داره که حرکتی نمیزنه ...مهساااااااا.مهساااااااااا:)))))

من: :|

#دلم ـ برای ـ پسره ـ میسوزه ـ

#دلم ـ برای ـ همه ی ـ دوستان ـ نگار ـ میسوزه ـ :|

* این نگار همون نگار پست قبل هستااا

++خیلی سخته...خیلی سخته..هیچ کی نمیفهمه...فقط هر که باشد دچار میفهمد...هیچ میدونید داشتن پدری که هر روز صبح فقط و فقط به عشق شما بلند شه بره نون سنگگ تازه با اش خوشمزه بگیره یعنی چی؟

یعنی هیچی...یعنی من یه صبح خواب راحت ندارم ...باید بلند شم ساعت ۶ اش بخورم:| تازه لبخند هم بزنم:| اخه مگه من سربازم :\ 

++اصلا هم قصد ندارم بلند شم برم دانشگاه.مرسی ٬اه 

++وبلاگ مثل بچه ی ادم میمونه.برای هیچ کی جز خودت که بزرگش کردی مهم نیست که چند روز دیگه میشه دو سالش ...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۷
مهسا .م

++هیچ وقت پلو کلم دوست نداشتم. و همیشه تعجب کردم چطور میشه که پلو کلم غدای مورد علاقه ی یه نفر باشه.دم در اتاق رییس خوابگاه دو٬ایستاده بودیم. داشت غذا میخورد.تعارف کرد.به عادت همیشگی گفتم:"مرسی٬نوش جان" 

نگار:بیا بخور٬خیلی خوشمزس.

من:چی هست حالا؟

نگار:پلو کلم.

من:اصلا دوست ندارم.

نگار:وااااااااای چراااااااا؟؟؟!!! میدونی چقدر مفیده ه ه ه ؟باعث کاهش میل جنسی میشه:)))

من: :|


++نامرد دقیقا جمله اخرُ فریاد زد بعدشم در رفت...نرسیده به طبقه سه نفسم برید ولش کردم:))

مطمئنم مسئول خوابگاه دو شدیدا دوست داشت چهره ی ما رو ببینه...ولی خوب دیگه هر دو تامون اون شب  نرفتیم اتاقش و یه غیبت هم برامون ثبت شد :))

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۳
مهسا .م
تو این پست خانومی عزیز منو دعوت کردن به چالشی که مستر کالفیلد راه اندازی کردن.که خوب متاسفانه به دلایلی نشد که همون موقع به این دعوت لبیک بگم.ولی قول دادم بعد از گذشتن روزایی که درش بودم ٬اولین پستم٬پذیرفتن دعوت خانومی باشه:)  این پست مجموعه پستهای ارزشمند بچه هایی هست که به دعوت دوستاشون تو این دنیای مجازی جواب دادن تا هم خودشون و هم دوستاشون تابستون بهتری تو دنیای واقعی بسازن...محاله کسی بتونه اون حجم عظیم از فیلم ها کتابها ٬شنیدنیها٬ خوردنیها٬ مکانهای تفریحی و بازیها و غیره و ذلک رو فقط تو همین تابستون تجربه کنه. واسه خود من واقعا یه منبع ارزشمند هست. قطعا اگر بخوام کتاب و یا فیلم و مکانی رو تجربه کنم٬ تجربه و پیشنهادهای بچه های بلاگی  رو تو همین پست  مد نظر قرار میدم.بگذریم از اینکه اگر کتاب و یا فیلمی رو بخونمو ببینم و بعدش خوشم نیاد دوست دارم سر پیشنهاد دهنده رو با همین دستها و ناخنهای لاک زدم از تنش جدا کنم :)))) ولی خوب بازم ترجیح میدم اعتماد کنم؛)
جریانی که مستر کالفیلد راه انداری کرد تابستون و غیر تابستون نداره.من از اون منابع پیشنهادی٬واسه پنج شنبه ها که روز تعطیل و تفریحیم محسوب میشه و یا هر موقع دیگه که دلم چیزی غیر از فعالیت های همیشگی بخواد٬استفاده میکنم:) 
خوب..و اماااااااا...برسیم به اصل موضوع:) مهسا.م و یا همون مدیر جوان تابستونش رو با چیا سر میکنه؟:)) 
تابستون ۹۵ برای من داره نفسهای اخرشو میکشه...ترجیح میدم این روزای اخرو فیلم نبینم.هیچ کتابی هم نخونم....میخوام تو این روزا "خودمُ" بخونم و یه جورایی فیلم زندگی "خودمُ" نگاه کنم.چه جوری؟ واسه کسی که خاطره نویسی و روزانه نویسی داره کار سختی نیست....ایناهاش...با اینا...سالهاست خاطره مینویسم ...مرتب...اگر دقت کنید روشون شماره هم زدم... ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ .بعد از تموم شدن هر دفتر اونو کاغد و پلاستیک و چسب مالی میکنم و میره واسه بایگانی شدن.
دفتر اول رو تابستون امسال باز کردم برای مرور کردن بخشی از گذشتم٬خاطرات دوم دبیرستانم رو دارم میخونم.دوم دبیرستان خودم.مرور روزهای ۱۶-۱۷ سالگی . درگیریها٬دغدغه ها٬نیازهای اون روزهام.مهسای امروز٬داره به یه مهسای ۱۶-۱۷ ساله نگاه میکنه!!!
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۳
مهسا .م