1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

این روزا , عصر که میشه میرم میشینم تو حیاط خونه مون...نگاه میکنم...بو میکنم...قدم میزنم...موهامو پریشون میکنم میریزم دورُ برم...به درخت نارنج خونمون که غرق بهار نارنج هست ,نگاه میکنم...ولی نه یه نگاه عادی...عمیق نگاش میکنم...مثل یه ادم حریص...مثل ادمی که دلش میخواد این قاب قشنگ رو با چشماش بخوره و بعد هضمش کنه...به این فکر میکنم که چقدر جالب هست که درخت نارنج از بالا شروع به شکوفه دادن میکنه....برگاش نو هست...سبز روشن ِ روشن...دست میزنم به برگاش...عین چرم نازک میمونه...برق میزنه برگاش...یه شکوفشو برمیدارم و میدونم که اگه یکی این رو با یه شکوفه ی پرتقال و لیمو بزاره جلوم هر سه رو از هم تشخیص میدم...سرمو فرو میکنم تو شکوفه های درخت پرتقال خونمون...بو میکشم...نفس میکشم...غرق حس تازگی و طراوت میشم...هر روز پرتقال تازه داریم ما...سر بر میچینیم میخوریم...بوی این پرتقال فرق داره...اونجوری که باید بو بده,بو میده....پرتقالهای این درخت مثل همونهایی که مامانم تعریف میکنه هست...مثل همون پرتقالهایی که وقتی اباجی بزرگیم مدرسه میرفته مامان میزاشه تو کیفش واسه تغذیه...اباجی بزرگیم میگه ...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۵
مهسا .م