1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

کتاب دایی جان ناپلئون از ایرج پزشک زاد رو چند روز پیش تموم کردم. کتاب بامزه و باحالی بود. دوسش داشتم. چندین بار حین خوندنش به خنده افتادم اونم خنده های بلند. توصیفاتش عالی بود.کامل میتونید خودتون رو تو محیط و شرایط مجسم کنین. وقتی اخرای کتاب بودم رفتم و از YouTube قسمت کوتاهی از فیلمی که از روی کتاب ساختن رو دیدم. با دیدن اون تیکه از فیلم انگاری داشتم اون قسمت از کتاب رو دوباره میخوندم. تصور ذهنیم از اسدالله میرزا فوق العاده شبیه به چهره ی کرکتری که توی فیلم هست بود .عزیزالسلطنه که زنی هست هار و وحشی توام با کمی فلزخرابی که حب مادری که به دخترش قمر داره چاشنی این شخصیت شده یا خود راوی داستان که قبل از دیدن فیلم معصومیتش رو تصور کرده بودم حتی دایی جان ناپلئون٬ همه و همه شبیه به ادمهای خیالی بودن که ایرج پزشک زاد با قلمش اونها رو توی ذهن من قلم زده بود. خلاصه اینکه سلیقم با اونی که بازیگرها رو انتخاب کرده خیلی خیلی یکی هست :)) یکی دیگه از چیزهایی که نظرم رو همون لحظه ی اول توی کتاب فروشی جلب کرد طرح قدیمی جلد کتاب هست.کتابی که من دارم انتشارات صفی علیشاه هست. قیمت پشت کتاب زده ۳۵۰ ریال :)) به جای انتشارات صفی علیشاه نوشته "بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه" :)). و میخواد بگه که این کتابی که تو دست تو هست چاپ ششم٬ بهمن ۱۳۵۴ هست :))) این کتاب به اندازه ی کافی رضایت من رو جلب کرده که مشتاق باشم واسه خوندن دوتا اثر دیگه ی پزشک زاد یعنی:"ادب مرد به ز دولت اوست" و"ماشاءالله خان در دربار هارون الرشید"
خوندنش مثل دیدن یه سریال کوتاه به سبک فیلمهای قدیمی ایران هست. بامزه توام با کمی خورده شیشه. گاهی جملات تعمل برانگیز هم به چشم میخوره. 
سلیقه ی کتاب خوندن مثل سلیقه ی فیلم دیدن و موسیقی گوش کردنه.هر کسی سلیقه ی خودش رو داره و در عین حال همین فرد میتونه چندین نوع سلیقه داشته باشه.به نظر من اگه کسی کتابی رو معرفی کرد و از خوندن اون کتاب لذت بردین میشه دوباره بهش اعتماد کرد و کتابی که معرفی میکنه رو بری بخونی و دوباره لذت ببری :)) اهل خوندن رمان نیستم ولی اگه قرار باشه رمان بخونم ترجیح میدم با خوندنش ریسه برم از خنده تا یک مشت نوشته ی غمگین عشقی پشقی :))) مثل سبک "دایی جان ناپلئون" :)))
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۲
مهسا .م
سرماخوردگی برای همه اتفاق میفته. یه بیماری عادی و روتین محسوب میشه.
ولی فقط ادمهایی که حواسشون نیست سرماخوردگی شون پیشرفته میشه و سینوزیت میگیرن.
میدونی کسی که سینوزیت میگیره چه جوریه؟
تا یه باد ملایم بیاد سریع اون سرماخوردگی سخت عود میکنه و خودشو نشون میده.
رابطه هم همین طوریه.
قهر و اشتی هست. واسه همه هم هست. 
ولی اگه حواست نباشه و هی پشت سر هم دلشو بشکنی..هی ناراحتی های عمیق تو دلش بکاری...رابطتون بیمار میشه.واسه همیشه.
حالا هی کادو بخر. هی حالشو بپرس. هی غرورتو بزار کنار تو پیش قدم شو. 
فایده نداره.
اون دلش برات تنگ نمیشه.با ندیدن شما خوشه. نبودت احساس نمیشه. بمیری یا طوریت بشه ناراحت میشه ها ولی از خوش حالیت خوش حال نمیشه.چون حال خوب تو رو به خودش مربوط نمیدونه. اینا یعنی: " دیگه دوست نداره"
اصلا هم مهم نیست کی باشه ها.
از این سرماخوردگی ها بین هر دونفری پیش میاد. خواهر برادر.زن وشوهر. دوستا. مادر و دختر. دوتا برادر و.....  

++رابطه هامونو نکُشیم...تزریق خون به یه جسد مرده بی فایدست.
++ادمها از یه جایی به بعد بدی ها یادشون میمونه. من الان دقیقا تو همون جام.تو همون سن.ادما رو میزارم کنار!
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵
مهسا .م

++هوای روزهای  اردیبهشت ماه, دقیقا مثل سکه میمونه. دو رو داره. یه رو اب و هوای بهاری و دلکش هست. یه روی دیگه اب و هوای گرم و داغ .جوری که کلافه و یا حتی عصبانیت میکنه. این روزا حجم قابل توجهی از پول تو جیبی من صرف نوشیدنی ها و خنکی جاتهای توی مسیر دانشگاه تا خونه میشه. گاهی اوقات حتی ساعت اخر دقیقا خودم رو تصور میکنم که تو کافه تجلی نشستم دارم فالوده با ابلیموی تازه و فراوان میخورم و این جیگرم خنک میشه :)) وقتی گرمتون هست از این تصورها بکنید . تاثیر مثبت داره. میدونید که .محققان نمیدونم چی چی کشف کردن که مغز فرق بین خیال و واقعیت رو متوجه نمیشه! 

++فروردین ماه بدون کتاب نگذشت.محاکمه ی کافکا رو دست گرفته بودم .قبلا داستانهای دیگشو خونده بودم و تونسته بود حداقل علاقه ی لازم برای خوندن اثرات بعدیش رو در من ایجاد کنه! با خوندن محاکمه نه تنها این علاقه فزون نشد بلکه همون حداقل رو هم از بین برد و محاکمه اخرین اثری از کافکا هست که من دست گرفتم  خوندم. شاید بعدا راجع بهش یه پست جداگانه زدم و نظرمو کمی باز تر گفتم.

الان به پیشنهاد یک دوست وبلاگی "دایی جان ناپلئون" به دست هستم. اخر شبها یه چند برگی ازش میخونم. 

گفتم اخر شبها,  بزارین واستون بگم این شبا کجا و در چه پوزیشنی میخوابم :))) 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
مهسا .م