1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۹
مهسا .م

++باورتون میشه هنوز توی مهدهای ما بچه ها شپش میگیرن؟ و به هم کلاسی هاشون هم این شپش رو منتقل میکنن؟ و اون بچه میره خونه مامانش هم ازش شپش میگیره؟ :|

من واقعا فکر میکردم دوره ی شپش گرفتن و این جور چیزها تموم شده!!! ولی هست.

مهد مذکور یکی از بهترین مهدهای موجود هست. میخوام بگم از نظر بهداشتی هم تو محیط کثیف و الوده نبوده!

++داریم به شبهای قدر نزدیک و نزدیک تر میشیم! هر کسی خودش بهتر میدونه دل چه کسایی رو شکسته و باید بره درست و حسابی از دلشون دربیاره! لطفا با این پیام های صد من یه غاز تلگرامی که واسه ۲۰ تا با هم میفرستیم سر و ته قضیه رو هم نیاریم.باشه؟

++امتحان امروز تقریبا یه ۱۵ نفری و شاید هم بیشتر, ۱۵ دقیقه ی اول ,برگه های سفیدشون رو تحویل دادن.سفید تحویل دادن چون ترجیح دادن دانش که سهله حتی حدسیاتشون رو هم روی برگه منتقل نکنن چون استاد گفته برگه سفید ۵ درصد نمره رو به خاطر اینکه وقتم رو نگرفته ,بهش میدم! بعد این گروه با یه افتخار و فیگوری سالن رو ترک میکردن که من بعد از دو ساعت فکر کردن و زحمت کشیدن با اون ژست نرفتم بیرون! 

استاد بودن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست! خیلی میخواد, که ادم این چیزا رو ببینه ولی ناامید نشه. من استاد بودم دانشجو این مدلی میدیدم , احساس پوچی میکردم!

++فیلم سلام بمبئی رو دیدم. قبل از اینکه فیلم رو ببینم با این پیش زمینه ای که اووکادو بهم داده بود یه حدسایی راجع بهش زدم.و از اون جایی که چندین تا از فیلمهای پیشنهادی اووکادو رو دیده بودم و میدونستم سلیقه ی سینمایی یکسانی با هم داریم ولی خوب نشستم با جمع و به خاطر جمع دیدم! حالا دیدنش و اینکه دوزار با سلیقه ی من جور نبود یه طرف اینکه خواهر شوهر ِخواهرم با این فیلم زار زار گریه کرده هم یه طرف!!! 

به نظرتون اون تیکه که دختره دست گلزار رو گرفت و یا اون قسمتی که گلزار رفت نزدیک گردنش یه چیزی در گوشی بهش گفت(فاصله سانتی متری :))) ) ربطی به دولت ِ"مخلوطی از بنفش و سبز" داره؟!!

++دلم برای مخاطبام تنگ شده:) برای بعضی هاشون بیشتر تر:)) بله:)) ما از اون بلاگراش نیستیم :))
راستی یه سری بندگان خدا هستن اینا از بدو تولد وبلاگ ادم, ادم رو دنبال میکنن بعد من مطمئنم بعضی هاشون یه بارم رو اون ستاره ی وبلاگ منو و شما کلیک نمیکنن.اینا فازشون چیه؟ انگار داره بهت میگه:"ببین.هیچی ازت نمیخوام. میفهی.هیچی .فقط بزار اروم یه گوشه وایسم. یه گوشه باشم. میفهمی. درکم کن" :))))))


۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۸
مهسا .م

یه گروه هست به اسم "پایه یاب". یه گروه تلگرامی با 4.9k عضو. شاید شما هم عضو باشید توی این گروه. همین طوری که از اسمش پیدا هست این گروه برای پیدا کردن "هم پا" بنا شده.از هم پا شدن برای مسافرت گرفته تا پروژه کاری و درسی و بیرون رفتن و غیره....قبل از عضو شدن بهتره قوانین مربوط بهش رو بخونید. ولی خلاصه بخوام بهتون بگم مثلا شما میخواید برید اصفهان و تنها هستید.تو این گروه با همون فرمتی که جرء قوانینش هست پیام میدید تا یه پایه پیدا بشه و باهاتون بیاد. هم تنها نیستید و هزار تا خطر خواب الودگی و بهمان و اینا از سرتون رفع میشه و هم اینکه میتونید پول بنزین رو شیر کنید . این شما هستید که با هم پایه تون یه سری چیزا رو توافق میکنید و یا توی پیامی که توی گروه میدید ذکر میکنید مثل جنسیت٬ سن و موارد دیگه و به گروه و ادمینهاش ربطی نداره . چند نمونه از پیام  ها رو میزارم

 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۵
مهسا .م
دلخوشی ها کم نیست. 
مثلا همین خیال پردازی...
چقدر خوبه که مجانی هست.
حتی فکر کردن به اینکه "اگه مثل اینترنت بود که هر از یه مدت باید پول میدادم تا شارژش کنم" هم وحشت اوره!!! 

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۴
مهسا .م
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۸
مهسا .م
بچه بودم. یه چیزی رو خواستم. برام نخریدنش. 
این نخرین برام قابل هضم بود. من به پدر و مادرم اطمینان داشتم. من بچه بودم اما درک داشتم. من درک کردم که این "نه" پشتش دلیل منطقی هست. وقتی میگن"الان مقدور نیست" یعنی واقعا شدنی نیست. تحت هیچ شرایطی شدنی نیست. جریان "نه" شنیدن واسه من چیزی جز این نبود.
 تا اینکه همون روز عصر خواهرم چیزی از پدر مادرم خواست. چیزی باارزش تر از اون چیزی که من خواستم. چیزی که تهیه کردنش به مراتب هزینه بر تر بود. جواب منفی شنید. اما "درک" نکرد.اما "شعور" به خرج نداد. اسرار کرد. نپذیرفت که ما یه خانواده ایم و باید همدیگه رو درک کنیم. اعتراض کرد یه این "مقدور نبودن". "نه" رو نپذیرفت. پدر و مادرم در مقابل "درک" نکردنش کوتاه اومدن. و براش چیزی رو که میخواست فراهم کردن. 
این فراهم کردن دیگه قابل هضم نبود. بچه بودم. کلی سوال برام پیش اومد. مگه "نه" چندتا معنی میده؟ وقتی مقدور نیست یعنی مقدور نیست. یعنی تحت هیچ شرایطی مقدور نیست .من اسرار کنم و یا نکنم فرقی نداره چون وقتی نیست یعنی نیست!!!

الان بزرگ شدم .جامعه ای که باهاش در ارتباطم از سطح خانواده بالاتر رفته.جامعه شده دانشگاه. شده محیط کار . اما همچنان "نه" معانی مختلفی داره!!!
بحث تلاش  و سماجت واسه رسیدن به چیزی که میخوایم نیست! 
انگاری قانون اینه:
"وقتی بهت میگنم "نه" این "نه" رو باور نکن. درک نکن .نپذیر.بیشعور و بی منطق باش. داد بزن. لفاظی کن. اگر بهم گیر بدی ٬ بری روی اعصابم٬ قفل شی روم و مته ی روانم بشی این نه میشه اره"
++خیلی وقتا تو زندگی یه موقعیتهایی هست که سود و منفعت زیادی توش داره.فقط کافیه یه ذره بی وجدان و نامرد باشی تا بتونی اون موقعیت رو کسب کنی و حالش رو ببری.در گیر این موقعیتها شدن بدون اینکه اخلاق خوکی داشته باشی ممکن نیست!!!
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱
مهسا .م
از خواب بیدار میشوم/ اب را میگذارم جوش بیاید/ یک کافی برمیدارم/تصمیم برای باز کردن و یا نکردنش انگار سخت ترین کار دنیاست/بعد از پنج دقیقه مجادله, منصرف میشوم/کافی را به جایش برمیگردانم/چقدر حس بعد از خوردن کافی بد است/ 
وارد خیابان پارکینگ میشوم/تصمیم بین تاکسی گرفتن و پیاده رفتن سخت ترین کار دنیا میشود/بین ماشینهای پشت چراغ قرمز,حرکت میکنم /عرض خیابان را تا نصفه طی میکنم/جلوی ان همه چشم همان عرض نصفه را برمیگردم/ کل منوچهری را به مقصد خانه قدم میزنم/ با عجله ای وصف ناشدنی/عجله ای بدون منشاء معلوم/عجله برای هیچ/برای پوچ/
اینجا را باز میکنم/اتفاقی اولین کامنتهای وبلاگم را میبینم/حال روز گذشته ام عین یک فیلم کوتاه پخش میشود/لشکر نیمه جان خاطرات زنده میشود/سال قبل سه خرداد/ دوسال قبل سه خرداد/ سه سال قبل سه خرداد/ میترسم/سال بعد سه خرداد؟
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۷
مهسا .م
توی درخت نارنج خونمون یه کبوتر لونه کرده. 
اولین تخمی که گذاشت جوجه شده و الان رو دومی خوابیده.
همه مراعات حالش رو میکنن.
همه مواظب هستن که احساس ناامنی نکنه که بخواد لونش رو با این وضعیتی که داره ترک کنه. 
مامانم منو صدا کرد و یه پوست هندونه که توش برنج فریز شده ی چند روز قبل بود به علاوه ی یه کاسه اب بهم داد.
گفت: برو بزار زیر درخت. گناه داره. حامله هست.نمیتونه خیلی از روی تخمش بلند شه.
خوب اگر حامله باشه باید بچش توی دلش باشه که بهش بگیم حامله مگه نه؟ و اگر حامله نیست پس بچش چرا به دنیا نیومده و هنوز توی تخم هست؟

++ساعت هفت یه قرار مهم دارم. فقط دو بار تلفنی حرف زدیم. صدای خوبی داشت. اما تجربه بهم میگه ادمهایی با تن صدای زیبا کچل از اب در میان! و همیشه چهرشون جوری هست که تصورات قبلی من رو با خاک یکسان میکنن!

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱
مهسا .م