1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

اینم از تابستون ۹۷.

انگار همین دیروز بود که یکم تیرماه بود و امتحان ریاضی مهندسی داشتم و  بعد از دو شب بیدار بودن مامان و بابام اومدن سر پارکینگ و چیزی شبیه به جنازه که من باشم رو برداشتن بردن خونه... وقتی هم نمره هاش رو زد این فکر تا چند روز مثل خره افتاد به جونم که دکتر به همه به یه اندازه کمک کرده یا نه....

تاریخ های ۱۲ تیر ۹۷ و پنجم مرداد ۹۷ موندگار بشن به نظرم... 

مثل دو دی ماه ۹۴... مثل روزهای پایانی اسفند ۹۵...البته نه به تلخی این دوتا...

چقدر پاییز امثال زود اومد... منتظرش بودم ولی نه به این زودی...

و بعدشم زمستون... پادشاه سردقلب

بزرگتر شدم. 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۵
مهسا .م

ادمیزاد اون قدری که به عمل کردن چیزهایی که میدونه نیازمند هست,

به دونستن باید ها و نباید های جدید نیاز نداره.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۷
مهسا .م

گاهی اوقات ,مثل الان فکر میکنم امیدوار بودنم به اینده بوی توهم گرفته. 

با خوندن این پست فکر کردم,نکنه چون تنها محیط بزرگی که تا الان درش بودم دانشگاه بوده, هنوز امیدوارم؟

نکنه چون دستی بر اتش ندارم و هیچ وقت جدی دنبال کار نبودم, هنوز امیدوارم؟

نکنه چون هیچ وقت شاغل نبودم پس تجربه ی از دست دادن شغل رو ندارم, هنوز امیدوارم؟

نکنه چون هنوز با جفت تخم چشام ندیدم به ادمی که کمتر از دیگری لیاقت داره کار بدن میدون بدن, هنوز امیدوارم؟

یعنی اون روزی که وارد بازار کار میشم چه شکلیه؟ 

یعنی چیا میبینم؟

اصلا میرم سر کار یا همه ی این فکرا توهم هست؟

یعنی من بیزنس خودمو راه میندازم یا این فکرا توهم هست؟



۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۵
مهسا .م

یه چند دقیقه ی دیگه وارد 18 شهریور97 میشیم. 

این بچه چهارسالش پر میشه :)

تولدش مبارک :)

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۵
مهسا .م

++هی میگن صله رحم کنین دلها از همدیگه دور شده محبتها کم شده قدیمها این طور نبود اینا همش اثرات تکنولوژی هست و دیگه قوم از قوم خبر نداره همسایه از همسایه و .... یعنی واقعا جا داره یکی مثل من به این دسته از ادمها بگه: برو مینیم باباااااا

الان ساعت ۱۰ شب هست یک عدد مهمان ناخونده اومده خونه ی ما... اصلا هم از قبل هماهنگ نکرده ها... من که تو اتاقم بودم اصلا هم مایل نبودم برم بیرون یکم با خودم فکر کردم گفتم بیخیال بابا... برو بیرون سلام کن. بزار به رفت وامدها دامن زده بشه. همین تحویل گرفتنهای این مدلی بی تاثیر نیست و ار اینجور فکرا.... 

رفتم بیرون ... به یک دقیقه نکشیده دارن راجع به تیپ زن مسعود خدابیامرز تو عروسی دختر اصغر حرف میزنن!!!!! 

من ادم اهل رفت و امد... من خواهان رفت و امد... من دوست دار صله ی رحم... من مهمان دوست... میشه؟؟؟؟ شدنی هست؟؟؟ این جماعت میزارن؟؟؟ که ادم, ادم حسابشون کنه؟؟؟؟ که باهاشون رفت و امد کنه؟؟؟؟ اینا مال رفت و امد کردن هستن؟؟؟؟

دیگه این چیزا هم مال دلار ۱۵۰۰۰ تومنی هست؟؟؟ ادم حالت تهوع بهش دست میده... 

اصلا جوری شده تو بخوای هم نمیتونی رفت و امد کنی... مفسده هاش و دردسر هاش خیلیییییییی بیشتر از خوبی هاش هست... خیلییییییی...

متسفانه متاسفانه دوست هم که نعمت باارزشی هست کم یاب شده!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۴
مهسا .م

وقتی در فضای اکادمیک دانشگاه ,در محیط کاری و یا هر محیط دیگه ای,

با فردی رو به رو شدید که در نهایت احترام باهاتون برخورد میکنه, 

و شما رو با رفتارش تحت تاثیر قرار میده,

اخر "ساه لوحی"و  "ساده اندیشی" هست که, 

رفتارش رو صرفا به پای تربیت خوب خانوادگی و ادب و کمالش بگذارید!

اون میتونه فقط و فقط یه ادم "باتجربه" باشه!!!

به اصطلاح بهش میگن:

گرگ بارون دیده!!!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۳۰
مهسا .م

اول این پست رو بخونید :) ممنونم:)


دکترا قبول نشدم! 

صبح روز دکترا ساعت ۰۶:۰۰ با گلودرد خفیف (احتمالا به خاطر سیب زمینی سرخ کرده دیشب)  از خواب بیدار شدم.تا ۰۶:۱۵ دوش گرفتم.تا ۰۶:۳۰ موهام رو خشک کردم و لباس پوشیدم. صبحانه نون پنیر گردو مربا(مربای مامان پز که از تبریز اوردم) خوردم. در حوزه ی امتحانی رو ۷:۳۰ میبستن. اولین ازمون زندگیم بود که شب قبلش کارت ملی و کپی کارت ورود به جلسه و شناسنامم رو اماده نذاشته بودم توی کیفم! ۰۷:۰۵ مترو احسان بودم. کللل مسیر رو داشتم به پیام هم خوابگاهی شماره دو که دیروز عصر پیام داده بود جواب میدادم.فکر کنم واسه مرادش میخواست.  ۰۷:۱۵ رسیدم قصرالدشت. تا حوزه ی امتحان مسیری نبود. ۰۷:۲۵ رسیدم حوزه ی امتحان و تا رسیدم بهم گفتن بیشتر از ۱۰۰ کلمه نشه :)


++نام خیابونها در تهران نیست:)

++ میشد بهتر باشه اگر اجازه داشتیم کشدارش کنیم. و محدودیت ۱۰۰ کلمه وجود نداشت.

++پستهای شباهنگ سرشار از جزئیات, توصیفات, عکسها و اسکرین شاتهاست. سعی کردم تا حدودی شبیه باشه.و واقعا امیدوارم غلط املایی نداشته باشم:)))


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


و اما لبیک به دعوت دکتر سین ِ مهربان و عزیز :)

میخوام به سوال "چرا وبلاگ?" پاسخ بدم. باز هم در ۱۰۰ کلمه.


این حرفها تکراری هست ولی حقیقت داره. وبلاگ داشتن اسون هست ولی نگهداریش نه. بارها وبارها پیش میاد که دلت میخواد حذفش کنی. مخصوصا بعد از اینکه خانواده و کسایی که میشناسیشون و میشناسنت  و چهرت رو دیدن و چهرشون رو دیدی وبلاگت رو بخونن...اما وقتی فکر میکنی, بودنش رو به نبودنش ترجیح میدی. دلیلش هم اینه که اگه واقعا اهل نوشتن باشی حتی دیر به دیر,هییییییچچچچ جایی بهتر و اصیل تر از وبلاگ ,برای نوشتن نیست. و دلیل دوم هم به نظر من چون پیش زمینه ی یه نوشته ی خوب احساس راحتی و ارامش هست. هیییییچچچ فضای مجازی وجود نداره که به طور میانگین, ارامش , راحتی و حریم شخصی ِ نویسنده رو بیشتر از محیط وبلاگ تامین کنه. لازم به ذکر نیست که الان داریم راجع به اکثریت صحبت میکنیم. و نه استثناها :)

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۳۰
مهسا .م

سلام.

++خوب از طرف شباهنگ و دکتر سین به این چالش دعوت شدم. 

اخرین باری که برای یه چالش چیزی نوشتم خاطرم نیست. و از اونجایی که منم مثل خیلی های دیگه مرض کمالگرایی دارم برام خیلی سخت هست شزکت کردن توی یه همچین چالش هایی...چون مدام وسواس ذهنی دارم که الان اینی که نوشتم بهترین من هست یا نه :)  ولی خوب در عین حال دوست دارم تجربش کنم:) قرار شده به جای شباهنگ ماجرای دکترا قبول نشدنش رو بنویسم و از طرف دکتر سین هم دعوت شدم که به یکی از سه سوال چالش رادیو بلاگی ها جواب بدم :)

پست بعدی که منتشر خواهد شد مربوط به همین چالش خواهد بود :)

پستمو نوشتم اماده و حاضر :دی

 ++نوشتن به جای کسی که به قول خودش تازه از خط چهلم موتورش گرم میشه اصلا کار راحتی نیست. مخصوصا که قرار هست توی ۱۰۰ کلمه خلاصش کنیم... واقعا این محدودیت ۱۰۰ کلمه خیلی دست و پای ادم رو میبنده.۱۰۰ کلمه اونم به قلم شباهنگ؟؟؟ :))) مگه داریم مگه میشه:)) و اینم بگم که من خدای غلط های املایی هستم و در عین حال شباهنگ هم که معرف حضورتون هست که توی این زمینه رفته درس خونده و...  یعنی چطور میشه واقعا؟ :))) من با اون همه غلط املاییی:))))


موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۰
مهسا .م

میدونی بعضی از کارا خودشون و تاثیرشون عین نوشابه خوردن هست. 


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۹
مهسا .م

دقت کردم!

میبینم تو زندگیم به خیلی ها بدهکارم! 

امیدوارم عجل فرصت بده!


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۵
مهسا .م