1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

سلام.مهسا هستم...دانشجوی اسبق دانشگاه شهید باهنر کرمان رشته ی کامپیوتر و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتر-گرایش فناوری اطلاعات یه دانشگاه دولتی دیگه .به موسیقی و شعر علاقه دارم .هر سوالی راجع به it و کامپیوتر داشته باشید بپرسید.خوش حال میشم بتونم کمکی کنم.و در نهایت برای تمام کسانی که روز نوشته های یک مهندس رو دنبال میکنن ارزوی ارامش٫ سلامتی٫ اسایش و عاقبت بخیری دارم.روز به روز داره به تعدا خواننده های مجازی و صد البته حقیقی این وبلاگ اضافه میشه.پس اگر کسی از دنیای واقعی به طور اتفاقی اینجا رو پیدا کرده خیلی احساس خفن بودن بهش دست نده لطفا:))))
اگر سوالی غیر مرتبط با پست داشتید میتونید به csmodirjavan@gmail.com ایمیل بزنید.
مهسا.م

پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب با موضوع «خوابگاه» ثبت شده است

خیلی از بچه ها معتقد هستن سال اینده یعنی ترم هفت و هشت خوابگاه نمیدن و باید بریم خوابگاه بیرون :| بنده همینجا به طور کاملا رسمی و جدی اعلام میکنم که اگر این جریان حقیقت داشته باشه تا قبل از اتمام تابستان ۹۶ با یک مرد کرمانی سنت حسنه ازدواج رو به جا میارم :| والسلام :|

۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۸
مهسا .م

خوب مثلا ممکنه به خاطر اینکه فاصلشون از همدیگه کم بوده بعضی هاشون رو زده باشن٬تا فضابرای اونایی که اطرافشون هست باز شه....ولی خوب این دلیل قابل قبول نیست.اخه اینا پیر بودن.نهال یک ساله نبودن که جا برا رشد بخوان که:(

یا مثلا چون ممکنه وقتی برف میاد سنگین بشن یهو شاخه های پر برفشون رو سر دانشجو بشکنه و مثلا خطر جانی ایجاد کنه زده باشن...ولی خوب اینم قابل قبول نیست...میتونستن به جای اینکه از ته بزنن فقط شاخه های بلندشون رو کوتاه کنن:(
کسی میتونه حدس بزنه ٬مسئولین خوابگاه دقیقا با چه انگیزه ای درختهای خوابگاه رو اینطوری کردن؟؟؟ 


توی این عکس دور تنه های بریده شده خط کشیدم.اخه اینقدر از ته زدن که ممکن بود فقط به همین چندتا جلویی توجه کنید. اینم یه عکس دیگه :(
چقدر با وجود این درختها فضای خوابگاه زیباتر بود ... عجب پاییز و زمستون قشنگی ساخته میشد...

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۵
مهسا .م

تقریبا از اول هفته درگیر و پیگیر مسابقات برنامه نویسی ACM دانشکده بودیم.باید بری امور فرهنگی نامه بزنی که اقا جان ما این تعداد برگه واسه سوالات این تعداد پوستر برای اطلاع رسانی و زدن تو دانشکده های مختلف٬این تعدا کیک و ابمیوه برای شرکت کننده ها و غیره و غیره میخوایم.روز مسابقه پنجشنبه بود. و تقریبا همه ی اعضای اصلی به علاوه تیم اجرایی راس ساعت ۹ صبح دانشکده بودیم.از قبل تمام مجوز ها رو گرفته بودیم.چون سایت اصلی دانشکده رو فقط روز پنجشنبه اونم با کلی پیگری و نامه بازی و ارسال و درخواست و تایید و اینا به شما میدن.جریاناتش مفصل هست.باز نشه بهتر هست.خلاصه میکنم.سایت رو اون روز به ما ندادن.مجبور شدیم بریم تو سایت کوچک تری که مجوزهاش تایید و اکی شده بود.حالا دقیقا تو همین سایت هم ساعت۱۱:۳۰ جلسه توجیهی برای شرکت کننده ها بود.از اونور هم ما هیچ کدوم از سیستمها رو اکی نکرده بودیم چون نمیدونستیم قراره همچین ماجرایی پیش بیاد.بعد از اون همه تماس با مسئول بخش و استاد و غیره اخرشم هیچی...حالا باید همه ی اینها رو شبکه میکردیم.کابل و لند کافی نداشتیم و از اونور همه  ی سوکیتهای موجود هم سالم نبودن :|

دیگه تصور کنید چقدر زمان محدود بود و ما کلی کار داشتیم و از اونور هم هیچ همکاری خاص و تاثیرگذاری از سمت دانشکده به ما نشد. این مسابقه برگذار شد و مثل تموم قبلی ها به خیر گذشت.

قصدم از دادن این توضیحات واقعا مختصر این هست که:ما چندتا جوون هستیم که توی انجمن دور هم جمع شدیم فقط و فقط به خاطر اینکه به فعالیت های دانشجویی این مدلی علاقه داشتیم.بابت این زحمتها و پیگیریها و وقتی که ما میزاریم هیچ تقدیری از ما نمیشه و هیچ پولی و یا حقوقی هم درکار نیست.هستن انجمن هایی که درامد دارند ولی خوب ما جز اونها نیستیم و بحثش هم در این مقاله نمیگنجه.

میخوام بگم گاهی اوقات برخوردهایی میشه که واقعا ادم دلسر میشه.عوض اینکه دانشگاهای ایران از فعالیتهای اینطوری بچه ها و دانشجوها استقبال کنند ٬تشویق کنند ٬در طول انجام مراحل لازم اینقدر سر شما غر زده میشه که بعضا ناامید میشی.

بگذریم.کلا کاری جز گذشتن هم مگه میشه کرد:)))

بریم چندتا عکس از مسابقه با هم ببینیم : عکس یک ٬عکس دو ٬ عکس سه .

فراخوان در سطح شهر زده بودیم.از قشر دانش اموز هم شرکت کننده داشتیم.و جالب اینجا بود که واقعا کدنویسی شون از بعضی از دانشجوها قوی تر بود...دانش اموز امروز که ACM کار میکنه و فردا میشه دانشجو کنار دست کسی میشینه که اصلا تا قبل از اولین جلسه درس مبانی کامپویتر چشمش به سینتکسهای هیچ زبانی نخورده!!! اینها قطعا باهم دیگه از زمین تا اسمون فرق دارند...فکر کن چیزی که اون پنج ساله در حد مسابقه داره کار میکنه ٬شما تازه داری باهاش اشنا میشی:)))

راستی یه توضیح بدم.جریان این بادکنکها رو...هر شماره سوال یه رنگ بادکنک داره.مثلا مسابقه پنجشنبه٬ سوال یک ٬بادکنک نارنجی داشت.هر کسی که سوال رو حل میکنه ما متوجه میشیم و بهش یه بادکنک میدیم(جز برنامهای ACM جهانی هست).کسی هم که سوال رو به عنوان اولین نفر حل کنه یه بادکنک دیگه تحت عنوان اولین نفر خواهد گرفت.بادکنک FIRST پنجشنبه سفید بود.

و اما و اما...خسته و کوفته با پاهایی که از صبح در بوت روز را شب کرده بودن وارد اتاق شدم.دست و صورتم رو شستم و فقط دراز کشیدم که یهو الی امد داخل.خواستم سلام کنم که فریاد و فغان تولدت مبارک از هر سو ما رو احاطه کرد :)))) نامردا گذاشتن یه روز تولد گرفتن که اصلا انتظار نداشتم.اخه خیلی هم از شش بهمن گذشته بود :)))) اینم عکسهاش‌: عکس یک ٬عکس دو.

خستگی از تن رفت بیرون.کیک رو زدیمش و بعدشم ژله ـ میوه ای درست کردم :)


فردا صبحشم الوعده وفا. از اول ترم جدید قول  داده بودم اش درست کنم و درست هم کردم.عکس یک ٬ عکس دو.

البته شما به همین یه جمله "درست کردم "اکتفا نکنید و کلیه مراحل شامل :مشاوره از مامی و خواهر٬در معرض منفجر شدن زودپز شامل نخود و لوبیا و فرستان خود و اطرافیان و کلا طبقه دو به روی هوا و غیره رو خودتون متصور شین.من به قوه تخیلتون ایمان دارم:))



۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۳
مهسا .م

++عمیق بودن تا حدود زیادی ربطی به سن و سال نداره...ادمهای عمیق بلاخره تشخیص داده میشن ٬اما نه به سادگی بیشعورها.

++ادمهای اطرافتون رو به جایی نرسونید که حتی اگر بهش فحش هم بدین با یه لبخند از شما بگذرن...خود دعوا و بحث کردن یعنی که تو هنوز یه ارزشی داری...سکوت گاهی به معنای ناامید شدن ازتوست.

++کادوی تولدش رو بهم نشون داد.یه کادوی شیک با بسته بندی شیک.

یه کشیده ی اب نکشیده به حس کنجکاویم زدم ٬جوری که تا اخر فقط از کیف و کمربند شیک و مشکوکش تعریف کردم و اصلا هم نپرسیدم :از طرف کی؟

++اولین برف زمستونی کرمون دیشب بارید

لوکیشین:خوابگاه خواهران دانشگاه باهنر

من در حال اواز خوندن زیر دونه های ریز برف

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۳۵
مهسا .م
کم کم که سن ادمیزاد بیشتر میشه و وارد دسته بزرگسال میشه ٬خواسته و یا ناخواسته ٬سر و کارش به یه سری از اداره جات و سازمان و غیره میفته.
وقتی تو ٬توی مملکتی زندگی میکنی که پارتی و روابط  بیداد میکنه٬وقتی یه مشکل هر چند خیلی خیلی کوچک برات پیش میاد٬ولی در قوانین و شرع و وجدان کاری طرف نیست که کارتو را بندازه از سه چیز متنفر میشی
اول از خودت که توی این موقعیت گیر کردی.
دوم از اون ادمی که برات سخنرانی میکنه و کلی ادله ردیف میکنه که نمیشه این کارو کرد.
و سوم هم از طایفه و دوستات و اقوام و هر کسی که تو رو میشناسه و تو اونو میشناسی٬که چرا یکیشون توی این صنف لعنتی  فعالیت نداره که برات کاری کنه

فقط یه گواهی پزشکی میخواستم.خود دکتر میدونست اون روز چقدر حالم بد بوده.میخواستم به جای تاریخ نهم بزنه شونزدهم ولی نزد.نزدنش منطقی هست.دلایل قانونی پشتش بود.
ولی ایا واقعا همین ادم برای خواهر زادش هم ٬تاریخ رو یک هفته جابه جا نمیکنه؟؟؟!!!
اگر دایی و یا دوست صمیمی بابام و یا خاله من پزشک بود صد در صد کارم را میفتاد!
توی این مملکت عزیز کسانی هستن که به دلیل داشتن پارتی از دانشگاه زاهدان٬فقط با یه تلفن انتقالی گرفتن واسه دانشگاه تهران!!! توی همین مملکت کسانی بودن که با پادرمیونی دوستانشون از جریمه میلیاردی معاف شدن!!!! میبینی دوستم..چیزایی که برای ما غیر ممکن هست برای بقیه نیست.از این رو بود که یه بابایی درامد گفت:غیرممکن ٬غیرممکن نیست!
وقتی ادم اینها رو میبینه هضم کردن"جاباجا نکردن یه تاریخ "براش اسون نیست! یکی از خویشاوندان پرستار یکی از بیمارستانهای دولتی شهر من هست.بعد این از هر کدوم از اون دکترهای بیمارستان تعداد زیادی برگه مرخصی پزشکی داشت ٬اونم مهر شده!!!!

یه غیبت غیر مجازُ ...یه زمستون سردُ ... یه خوابگاه تنگُ... یه دانشجو ی غریبُ ... غم چهارشنبه ظهرُ... یه دنیا سوالُ تو سینم گذاشتی...
جهانی دروغُ ... یه دنیا غروبُ ... یه بی کسی عمیقُ ....یه دنیا محالُ تو سینم گذاشتی...
پارتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من...تو بی من کجایی؟
یه دنیا گیرم...کجایی دکترم...بیا تا پولامو زیر میزت بریزم....نگو نمیشه خدایی نکرده...ببین غصه گواهی با چشمام چه کرده...
.
.
.
پارتی کجایی؟دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من ....تو بی من کجایی؟



۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۸
مهسا .م

بله...و همانا یکی از اتفاقاتی که شما در صورت خوابگاهی بودن ممکنه باهاش مواجه بشید٬و اتفاقا هر روز صبح هم مواجه بشید این هست که:

هم خوابگاهی شما یه بار قبل از اذان گوشی مبارکش ربنا پخش کنه ...بعد موقع اذان خود اذان رو پخش کنه .... بعد یه شونصد باری هم بعد از اذان ساعت گذاشته باشه واسه اقامه نماز پر فضیلت صبح....بعد همه ی موارد بالا هم فکر نکنید تا مثلا ابتدای پخش ربنا هست بلند میشه خاموش میکنه ٬به ادامه خواب شیطانی بین الطلوعین میپردازه ها..کلا همشون کامل پخش میشن..ربنا کامل ...اذان کامل....

یعنی دهان مبارک شما رو رسما اسفالت میکنه این گوشی :|

اخر سر هم فکر نکنید بلند شد ها...نمازش قضا میشه :|

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۰۶:۵۱
مهسا .م

و بلاخره این فصل نفس گیر امتحانات بنده اتمام یافت و الان بنده رها و ازاد تشریف میبرم به تعطیلات بین ترم...کلا بین ترم همیشه به من خوش میگذره چون علاوه بر اینکه منزل هستم و اهل منزل از راه دور و نزدیک دور هم جمع میشیم تولد اینجانب هم بین ترم هست و بیشتر تر خوش میگذره...بگذریم...میخوام یه کوچولو از حس و حال  و فضای فصل امتحانات و اوضاع این دوهفته بگم.

++ادمها متفاوت هستن٬نوع تربیت خانوادگیشون٬شهر و محیطی که درش بزرگ شدن٬سطح فرهنگشون و همه و همه روی برخورد و واکنشهای ما ادمها به مسائل تاثیر میزاره...دغدغه ها یکی هستن ولی واکنشهایی که بهشون داده میشه از سمت ادمهای متفاوت ٬متفاوت هست.

تو فصل امتحانات همه درس داشتیم٬همه تحت فشار عصبی و روانی هستیم ٬ولی بعضیها بد رقم بهم میریزن.جوری که مثلا یکی یه دور با بچه های خوابگاه و خانواده و دوستای صمیمی و همکلاسیش جر و بحث میکنه....اول از همه خودش و بعد بقیه رو اذیت میکنه...و در نهایت هم معذرت خواهی و بخشیدن...ولی خوب معمولا کمترین یادگار جر و بحث لفظی یه حس بد و بهم ریختن ذهن و ارامش دو طرف هست.که اونم باز خیلی از فاکتورها تاثیر دارن در این که طرف به چه مدت زمان احتیاج داشته باشه که دوباره اروم بشه و تمرکز ذهن پیدا کنه.

تو فصل امتحانات یادمون باشه ٬این فقط خودمون نیستیم که یه کوله بار مطالب حجیم و مفهومی ریخته سرمون! چون اولا فکر کردن به اینکه معمولا اینجور دغدغه ها ٬دغدغه روزانه یا بهتر بگم دی ماهانه اکثریت هست ٬یه جور حس اروم شدن به ادم میده که ببین فقط من نیستم!بقیه هم اینجورین!در ثانی یه سری از دغدغه ها تمومی ندارن.مثل همین درس و امتحان و پروزه و پایان نامه و مقاله و غیره و ذلک!باید باهاش کنار اومد!چون بلاخره فصل امتحانات هم بخشی از روزهای زندگی ماست!اغلب شامل روزهای جوونی ما میشه...فکر کن بهترین روزهای جوونی رو با نداشتن یه متد و چهار چوب رفتاری به خودت زهر مار کنی!!!

++ای اساتید ...و ای کسانی که هنوز استاد نشدید ولی قصدش رو دارید که بشید...بدترین رفتاری که یه استاد میتونه سر جلسه امتحان داشته باشه اینه که٬یک نفر که برگش رو داد و رفت٬استاد وایسه دقیق به برگه اون جلوی بقیه که هنوز سرجلسه هستن نگاه کنه... در واقع تصحیح چشمی انجام بده...این درد را هر که باشد دچار میفهمد .... بد حسی به ادم میده!نکنید جان من این کارو! دانشجو میترسه برگش رو بده...

++ای استاد و ای کسی که قصد استاد شدن داری....وقتی دانشجو بلند میشه که برگش رو بده یعنی تمام فکرهاش رو کرده و هر چی بلد بوده نوشته و حالا دیگه بلند شده....به برگش نگاه نکن و ازش نپرس چرا اینو ننوشتی و مجبورش نکن که دوباره بشینه و مثلا فکر کنه...و اینقدر دانشجو رو در معذورات قرار نده...فکر کن چیزی به ذهنت نرسه و دوباره همون برگه رو بخوای تحویل بدی....عامو ولمون کن وجدانا !!!

++وضعیت اتاق تو فصل امتحانات دیوانه کننده است!!!ماست کپک زده٬نون کپک زده٬قابلمه توش پلو کپک زده....شاید باورتون نشه ولی من دیشب ماسک زدم٬از بوی کپک :|  { پلیز اگر خوابگاهی نبودی و نیستی دونت اظهار نظر و نصیحت و ... در مورد این بند :|  }

++وقتی میدونید درسی رو میفتید ٬خوب بزارید با شرافت بیفتید...این جملاتی که پای برگه ها نوشته میشه به نظر خود منی که دانشجو هستم خز ترین رفتار ممکن هست!!! بابا بیخیال...این استاد اهل نمره دادن نیست! ولش کن! ترم دیگه ایشاالله:)

++امروز هم اتاقیم امتحان شیمی الی داشت ٬همین که برگه رو گرفته به استادش اشاره کرده٬استاد امده بالا سرش٬مل مل گفته:استاد تو رو خدا٬تو رو به ابلفض با ۹ بنداز .....

:))))))))) فکر کن اول امتحان اینو گفته!کلا از یه جایی به بعد دیگه نمره مهم نیست فقط پاسی مهم هست...بعد دیگه از یه جایی اونور تر تر دیگه پاسی هم مهم نیست...باید حساب کنی با چند میفتی:)))) این رفیقمون شونصد و بیستو ۷ بار معدلش رو حساب کرد:)))

++در طول ترم سعی کنید یه گوشه کلاس مثل یک دانشجوی کاملا معمولی بشینید و کاملا معمولی درس گوش بدید و کاملا معمولی باشید...اینقدر خفن بازی در طول ترم در نیارید که چنان در نظر کلاس و استاد بولد بشید که ..... بیخیال...این اصلا یه پست جدا میخواد :|

++فعلا ؛)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۲
مهسا .م

تصور کن وقتی خوابیدی از شدت احساس سرما ٬از شدت لرزیدن بدنت ٬از خواب بیدار بشی....تصور کن اینقدر احساس سرمای وحشدناکی میکنی که مثل یه مار گزیده به خودت میپیچی...هی تکون میخوری...اصلا انگار تمام ارگانهای درون بدنت روی ویبره هستن....لرز کردی لرز....بعدش که خودتو گرم کردی تب کردن شروع بشه...تب کنی شدیییییید.جوری که از چشمات حرارت بزنه بیرون....

به همه ی اینها با کنارهم میگن "تب و لرز"...کوفته ای...کوفته.

اگر بهت بگن یه ارزو کن میگی:ارزو میکنم الان خونمون بودم بعد یکی از اهالی منزل من رو با روغن زیتون طبی  که معجزه اسا  هست چرب میکرد...هی ماساژ میداد..هی ماساژ میداد...تا این همه کوفتگی و خستگی و له بودن از توی ای تن بره بیرون...نه نه...ارزو میکنی که:مثل اصحاب کهف یه غار بهت بدن بگن برو توش بخواب...بعد تو بیدار نشی تا چند قرن دیگه...اصلا ارزو میکنی زمان متوقف شه تا زمانی که تو حالت خوب شه ...هر موقع تو اکی دادی ساعت زمان موتور و چرخ دندش شروع به حرکت کنه ...دلت خواب میخواد ...فقط خواب...خواب.

بلند شی بری دکتر .تشخیص پزشک عمومی:شما مشکوک به اپاندیس هستید!!!

شما رو ارجاع بدن به پزشک جراح داخلی.تشخیص بدن:شما نه تنها مشکوک به اپاندیس هستید بلکه در معاینه کبد شما نرمال به نظر نمیرسه!!!!

و تو خودت عین خیالت نباشه ...ولی دوستت که همرات و خانوادت که ازت دورن وحشت کنن از این تشخیص ها.

بعد با دوستت در گیر ازمایش خون و ادرار و اواره ی پیدا کردن سونو گرافی بشین...بعد فکر کن شما اگر از ۲۵ نفر ادرس بپرسی دقیقا ۲۵ تا ادرس متفاوت بگیری!!! یعنی دقیقا عکس مسیری که نفر قبلی گفته بهت ادرس بدن هااا !!!! بارون هم باشه...اصلا یه وضعی...

بعد از دوساعت پشت در اتاق سونوگراف بودن٬بعد از دوساعت نگاه کردن به چهره ی عبوس و حال بهم زن مسئول پذیرش که اتفاقا وقتی نگاش میکنی نفرت تو رو برمی انگیزه٬بعد از دید زدن زوج خوشبختی که اومدن سلامتی نی نی شون رو چک کنن٬بلاخره وارد اتاق سونوگراف میشی .چک میکنه و میگه که مشکلی نیست.تو و دوستت "الهی شکر گویان"از در مثلا مطب خارج میشین و بعدشم دوتا ساندویچ میزنید بر بدن....با اژانس تماس میگیرید اقا فلان جا ایستادم بیا...حالا مگه پیدا میکنه شما رو...بلاخره میرسی خوابگاه و خوت و دوستت ولو میشین رو تخت....

فرداش هم با یکی دیگه از بچه های اتاقت بلند میشی میری جواب سونو و زمایش خون رو به اقای متخصص نشون میدی میگه:طوری نیست.یه انفولانزای ساده هست.اگر بیشتر از پنج شب تب و لرزت ادامه پیدا کرد دوباره بیا!!!

بد شدن حالم و اینکه سرمای شدیدی خوردم و همه ی این رفت و امدها چیزای زیادی با خودش داشت.به علاوه چیزهای زیادی هم نظرم رو جلب کرد!!!

۱-تقریبا اغلب مورد های سونوگرافی نیاز به خوردن اب داره...و این خیلی مسخره هست شما بری تو مطب سونوگرافی بعد تقاضای لیوان کنی٬بگن:لیوان نداریم!!!!! دفعه بعد با خودتون بیارید!!!!

و تو بلند شی بری لیوان و اب معدنی بخری!!! چطور ممکنه یه مطب سونوگرافی لیوان یه بار مصرف نداشته باشه...احساس بدی نسبت به محیطی که درش هستم بهم دست داد.

۲-هم خوابگاهیام درسهای این ترمشون واقعا سنگین هست.امتحاناتشون هم پشت سر هم.با اون همه اصراری که کردم: "خانوم جان٬عزیز من٬دوست خوبم شما لازم نیست بیای"٬بازم معرفت و دلشون نزاشت تنها برم دکتر.و این خیلی خیلی ارزشمند هست.وقتی طرف اینقدر تخم مرغ خورده نزدیکه تو اتاق تخم مرغ بزاره(چون حاضر نیست وقتش رو صرف غذا درست کردن کنه)و یا اون یکی که تا ساعت ۱:۳۰ صبح کتاب خونه هست بعد با اصرار تمام بلند میشن میان تو رو میبرن دکتر و تا گرفتن نتایج ازمایشها همراهی میکنن و.....دلیلی جز معرفت نداره :))

۳-تو مطب سونوگراف چندین تا خانم باردار بودن.ولی فقط دو سه نفر شوهرشون همراهشون بود!!!چرا؟ مگه بچه مال هر دو نفر نیست؟ مگه مسائل و مشکلات بچه مال هر دو نیست؟ چرا شوهرشون پیششون نبود؟ و همون دو سه نفر هم فقط یکیشون نرمال به نظر میرسید.اون دوتای دیگه جوری از هم فاصله داشتن که انگار قهر ده ساله هستن!!!!

۴-و باز هم همون عادت زشت همیشگی که خیلیا دارن.خدااااا.... یه دقیقه نشته کنارم...اول که با اون لهجه غلیظ داره به اون مردهایی که داخل هستن و کار سونوشون طول کشیده بد و بیراه میگه...بعدشم کل سالن فهمیدن خانم مثانشون در حال انفجار هست:))) و دیگه نمیتونه تحمل کنه:)))

و اما عادت زشت.تمام این سوالها رو از من پرسید و اتافاقا جواب هم گرفت:|

سال چندمی؟کدوم دانشگاهی؟ رشتت چیه؟حالا کاشکی اینقدر درس میخوندین کار بود براتون :| کجایی هستی؟کجاتو میخوای سونو کنی؟از کی اومدی اینجا؟ شماره نوبتت چنده؟ اگر خواستی بری بیمارستان شهر خودتون ٬کجا میری؟؟ :| :|  چند ساعت راهه از اینجا تا شهرت؟ با اتوبوس چند ساعت راهه؟ با هواپیما چطور؟ تو با اتوبوس میری یا هواپیما؟ قیمت بلیطها چطور هست؟ (باور کنید بازم سوال پرسید ولی دیگه حوصلم نمیشه بنویسم:| )


این پست واسه من خیلی جابرای صحبت داره ولی دیگه بهتره از این طولانی تر نشه...فعلا‌؛)

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۹
مهسا .م
داره صحبت میکنه.سر حال نیست.همون حس و حالی که خیلی هامون تو اینجور فصول بهش دچار شدیم٬میشیم و هم چنان ادامه داره.معلومه فصل میانترمها رو خیلی خوب پشت سر نگذاشته و الان هم که فصل تحویل پروژه هست٬چیز زیادی توی چنته نداره واسه تحویل به استاد.
میگه:امروز سر کلاس دیدم هیچی نمیفهمم٬اعصابم خورد شد٬زدم بیرون.
من:(سکوت)
صحبت میکنه و صحبت میکنه و صحبت مکینه.
میگه:مدتهاست به این نتیجه رسیدم درس نخوندن مثل گناه کردن میمونه.
وقتی گناه میکنی ٬دفعات اول هنوز وجدانت بیداره و هی پشت سر هر الارم میده.
ولی به مرور زمان صدای الارم یواش و یواش تر میشه...جوری که دیگه اصلا صدایی نمیشنوی .
احساس میکنم  وجدان درسی من مدتهاست مرده!
بریده٬اسم از انصراف و حذف ترم و... میاره.
از این میگه که چقدر زندگی سخته...مشخصه درسا فشار اوردن . حرف از تصمیات عجولانه میزنه.من اما همچنان سکوت میکنم.
وقتی داشت حرف میزد بغض کرده بود....صورتش رو ندیدم ولی معلوم بود اشک هم میریزه.
حتی صداش هم اشنا نبود.
من اما کتاب به دست اتفاقی پایین پله ها بودم.
داره از بالای پله های طبقه سه میاد پایین...میرم کنار که وقت رد شدن معذب نشه.یه گوشه می ایستم.مشغول درس خوندنم.سنگینی نگاهش رو وقت رد شدن احساس میکنم.انگار دقیق نگاه میکنه که چهرم اشنا هست یا نه....رد میشه...میره....

من اما بعد از رفتنش فکر میکنم... یه فکر بزرگ...یه فکر خیلی بزرگ.
مهم نیست دغدغه ی این ادم چی بود...مهم نیست که چقدر تحویل پروژه براش استرس زا شده بود...مهم فقط یک چیزه اونم اینکه : اون کسی رو داشت که وقتی استرس میگرفت و بهم میریخت میتونست بهش زنگ بزنه و صحبت کنه و صحبت کنه و صحبت کنه...
بعضی چیزها ورای جنسیت و شاید حتی نسبت مطرح هستن...چیزی مثل :کسی رو داشتن...
یه لبخند عمیق میاد رو صورتم و ارزو میکنم ای کاش این دانشجو به این مهم هم بین این همه دغدغه روزانه و همگانی فکر کنه.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۲
مهسا .م

یخچال1 ،یخچال2 ،یخچال3

سه تا یخچالی که الان مشاهده کردید یخچال اتاقی که من درش هستم و اتاقهای بغل دستیمون هست...میتونستم بیشتر عکس بگیرم ولی خوب اوضاع همه ی یخچال ها همینه...تفاوتی نمیکرد...شما واسه کل طبقه ما همین یخچال ها رو تصور کنید...چرا واسه طبقه ی ما؟واسه کل ساختمونی که من تو یکی از اتاقهای یکی از طبقاتش هستم شما این یخچال ها رو تصور کن...وااااااایی چی دارم میگم؟!! اصلا چرا ساختمونی که من درش هستم؟ شما این یخچال ها رو واسه کل ساختمونهایی که حاوی بچه های کارشناسی خوابگاه خواهران دانشگاه شهید باهنر کرمان هست، این یخچال ها رو تصور کن....ای بابااااااااا...چی دارم میگم ؟اصلا حواسم سر جاش نیستا....دوستان عذر خواهی میکنم...شما این یخچالها رو واسه کل دانشجویان مقطع کارشناسی دانشگاههای دولتی ایران تصور کنید....فکر نکنم که رو دست این بازه بشه بلند شد....کاری به دانشجویان غیر دولتی ندام...بعضی از دوستان هستن که مثلا دانشگاه غیرانتفاعی و علمی_کاربردی میرن...بعد از اون ور میرن خوابگاه خصوصی ...ترمی یک میلیون تومان وجه نقد رایج میهن عزیزمون رو هم هزینه میکنن...بعدبه قول یکی از همین قشر:ما اینقدر تو سالنمون یخچال داریم که به هر اتاق دو تا یخچال میرسه.....بعد ما اینجا در خوابگاه یکی از دانشگاهای مادر ایران هر دو تا اتاق یه دونه یخچال داریم...هر اتاق 6 نفره هست...به عبارتی هر یخچال باید مواد غذایی چند نفر رو جا بده؟بله درست میفرمایید...12 نفر!!!

اول ترمی که اومدیم خود من چندین بار جابه جایی زدم...یکی از دلایلی که از یکی از اتاقها رفتم بیرون کثیفی زیاد اتاق بود...اول ترم بود...قانونا اتاق باید تمیز تحویل دانشجو داده بشه...شما فکر کن جوری هم کثیف بود که اصلا قابلیت تمییز کردن نداشتا...شما تصور کن چندین تا گونی لمر و خاک بیای اسپری کنی تو اتاق...اصلا یه وضعی...خاک گرفته بود...احیانا میخواستن صحنه شلمچه و خاکریز رو برای ما بازسازی کنن،شاید انگیزه پیدا کردیم بازدهی درسیمون رفت بالا!!!! از کثیف بودن یخچال هم چیزی نگم بهتر هست... خواهشا شعار ندین که :خوب برید یخچال رو بشوریدو....دوستان این مال 12 نفر هست.من برم بگم بیاین یخچال بشوریم،دوستان اینقدر ریلکس تشریف دارن که میگن:تو مشکل داری...برو خودتم بشور...اصلا تا زمانی که این یخچال خشک بشه و قابلیت استفاده مجدد داشته باشه(اگر موتورش حین شستشو نسوزه و بعد هم پول یخچال رو از حلقوم دانشجو به عنوان خسارت نکشن بیرون)ما مواد غذایی رو کجا جا بدیم؟؟؟؟رو در تمامی یخچا لها نوشته شده:این یخچال متعلق به (مثلا)اتاق 105 و 106 میباشد.در صورت مشاهده مواد غذایی که متعلق به این اتاق نباشد،ان را در سطل زباله میاندازیم....رو بعضیاش چیزی ننوشته ها...ولی اگر تو جرئت داری برو بزار...برات میخورنش.

جدای از این مسائل سال گذشته یخچالی به ما رسید که این دماش زیاد از حد میامد پایین بعد از این در ها که قسمتی که مواد رو فریز میکنه رو از بقیه یخچال جدا میکنه هم نداشت....یعنی ما هر چی میخریدیم،یخ میزد....یعنی یخ میزدها....شما تصور کن ارزوی خوردن یه گوجه خیار در حالت طبیعی رو این دل ما موند...سیب زمینی بزاری یخچال یخ بزنه...نه شما تصور کن!!!!غذا درست کردی میخوای با ماست بخوری ،ماست یخ زده...یادش بخیر...ما کلا یخمک زیاد خوردیم...یخمک ماستی...یخمک پنیری...یخمک کره ایی...مربایی...گوجه اییی...میوه ایی...اصلا در طعمها و رنگهای مختلف...

حالا شما اینها رو فاکتور بگیرین...(البته اگر میتونین!)....فکر کن صبح بلند شدی...7:30 کلاس داری،از یه طرف ضعف داری،از یه طرف نه حالش رو داری صبحانه مفصل بخوری و نه وقتش رو...بهترین چیز یه لیوان شیر کاکائو هست..میری سر یخچال...نیست!گذاشته بودیش طبقه یک...نیست...کل طبقه ها رو میگریدی...نیست...زیر همه ی یخمکها...نیست...حتی سیب زمینی یخ زده ها ....نیست...اقا نیست...خانم نیست...خوردن...دزدین...بردن...حروم خورااااا....به قول دوستی:کثافتای مرض...

فرض محال که محال نیست:به فرض اینکه ،شما ی یخچال خوب و تمییز که به اندازه ی کافی جا داشته باشه و عاری از هر گونه نقص و عیب باشه،اصلا در نیکوترین حالت ممکن باشه ،هم داشته باشی،بچه ها ی سالن رو میخوای چی کار کنی؟!!!

میدزدن...اره ،این یه واقعیت هست...میدزدن...مقام اول رو هم شیرکاکائو و بعد میوه جات در مسابقه دزدیده شدن دارن!!!!بچه های خوابگاه از اینا خیلی دوست دارن:)))) وجدانا اون روز اومدم رو در یخچال بنویسم:"دوست عزیز به جمع شیطان پرستها خوش امدی،شرط ورود به گروه ما خوردن ادرار بود که یه نفس رفتی بالا..."که حداقل کوفتش بشه..حداقل حس بدی بهش دست بده..ولی گفتم بیخیال...جلو اتاق بغلی ابروریزی هست...میگن باباااااا اینا کیان:)))

توی معقوله ی یخچال حرف واسه گفتن زیاده ولی خوب هر چی هم بگیم باز همینه...دوستان توجه بفرمایید این فقط یه فقره از فقر های موجود در خوابگاه هست که شد راجع بهش کمی بنویسم ...کلا دستشویی هست...جمام هست...اشپزخونه هست...اتاق هست...کلا سوژه واسه پست کردن زیاد هست...موندیم از خودمون بنالیم یا مسئولها...

خلاصه اینکه اگر کسی قصد کرد البرتای 3 رو بسازه بگین یه میل به من بزنه من کار واجب باهاش دارم!

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۳
مهسا .م