1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

++هم اتاقیم از امتحان ازمایشگاه فیزیک امده .جزوه شو گذاشته جلوش و داره بهش میگه:"بی شرفِ اشغال"!!! با خود جزوهِ هستا...نه استاد مربوطه! الان وظیفه ی من تحت عنوان یه هم اتاقی چیه؟!! تا الان,تنها اقدامی که کردم پناه گرفتن بود:|

++یکی از چیزهایی که هر ادم منطقی و نرمالی توی زندگیش باید بهش فکر کرده باشه اینه:"من با چی حالم خوب میشه ,refresh میشم؟" بعد از پشت سر گذاشتن یه برهه که درش خیلی تنش و دغدغه ی فکری بوده باید بتونی خودت رو refresh کنی.هیچ کس این کار رو برای شما انجام که نمیده هیچی,کمک هم نمیکنه که حالت بهتر شه.اهمیت این مهم وقتی مشخص میشه که تو نتیجه ی دلخواه رو هم نگیری.شما با چی حالتون خوب میشه؟ تمام مدتی که با دوستان رفته بودیم بیرون من داشتم به این فکر میکردم که خوب این الان بیرون هست دیگه.پس چرا اتفاقی نمیفته:| الان من یه بیرون رفته هستم که با قبل از بیرون رفتن هیچ فرقی ندارم.

++"برادر دوستم هفته ی قبل عقد کرده .اسفند میره سربازی :)"

چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنین؟من فقط یه گزاره ی ساده گفتم:|  

++رفتیم شریعتی...پنچ شنبه بود...انتظار میرفت شلوغ تر از روزهای قبل باشه...اما خییلی خیلی به طرز مشکوکی خلوت و ساکت بود...بعد دوستم اشاره کرد :"دیوونه هواست نیست,تو فرجه هاییم دیگه,بچه ها رفتن خونه :) " ..... من :|  {شریعتی نام یکی از خیابونای اصلی کرمان هست}

++بعد از اپدیت کردن پروفایل تلگرام:

M:نمیگی میدزدنت؟ زیر ابروهاتم کمتر بکن..باریک شده.

z:اووووووووه ه ه ه ..نه بابااااااااااا....خوشم اومد....پروفایلشوووووو.....معلومه پروژه ها خیلی بهت ساخته :))))))))

S:به به خانوم خشکل....دلم برات تنگ شده بود دیوونه :)

R:قربون ابجی خوشکل خوشتیپ ....

:| منتظرم یکی دیگه پیام بده اون حرفی که به اینها نزدم  رو به اون بزنم :| 

++ چرا بعضیها نمیخوان بعضی حقایق رو بپذیرن...همیشه همه میدونن و قبول دارن که کسی که به چیزی فکر نکنه و کلا به چیزی احتیاج نداشته باشه راجع بهش هم صحبت نمیکنه...تو وقتی گرسنه بشی,میگی من گرسنه هستم..قطعا وقتی گرسنه نباشی,به همه اعلام نمیکنی "ای ملت من گرسنم نیست:| " 

++اولین امتحانم تاریخ هست.۳۰۰ صفحه.هیییییچ گونه علاقه ای به خوندنش ندارم.عمومی های قبلی بهتر بود:( لطفا راجع به این بند با من همدردی بشه...مثلا بگید:"اره ,خیلی مزخرفه...اه...خیلی بده...ولی دیگه باید بخونی و اینا"

++وارد که شدیم دقیقا هر دو نفرشون یه انگشتر مشترک رو پسندیدن...خانومه به سارا گفت:"این بهترین انتخاب برای شما هست,چون دستاتون کشیده هست خیلی بهتون میاد".قبلش به سلیمه گفته بود"چون دستاتون تپل و سفیده این انگشتر خیلی جلوه داره رو دستتون"...کلا شخصیت جالبی داشت:)))))

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۳
مهسا .م

 اول برید این پست رو بخونید ... چققققققدر شب یلدای یه سال میتونه با سال بعدش متفاوت باشه؟ چققققدر ؟‌:)))) امسال اصلا از اون رقصها و شادیها و اون جیغ و دست و کِل کشیدن ها خبری نیست, زیرا : فرشته رفته خونشون , یعنی رفسنجون .چون جمعه میانترم داره و گفت نمیتونه خوابگاه بخونه .... دو تا دیگه از بچه ها فردا باید کار عملی هاشون رو تحویل بدن ... و الان که بنده دارم اینو تایپ میکنم کل کف اتاق پر شده از کاغد و مقوا رنگی و مخلفات کار عملی اینا ... مرضی پنج شنبه میانترم داره ... مَل مَل که کلا اصلا اتاق ما نیست دیگه ...اون سلیمه هم که از دیروز رفته تا در کنار خانواده ی محترمش یلدا رو بگذرونه ... و بقیه دوست و رفقا هم به همین منوال درگیرن و نیستن...

عرضم به حضورتون که :"این منم ,مهسا تک و تنها" :)))))) بله ... خیلی هم عالی :))) 

و میتونید در این عکس موقعیت اتاق رو از جایگاه بنده یعنی تخت بالای اصلی ببینید .... مثل پارسال که عکس خوشمزه نداریم گفتم حداقل اتاق بهم ریختمون روببیند :))) {باور کنید همیشه اینطوری نیست:)) یه موقع های هم بوده که تمییز بوده :))) }

شما رو نمیدونم ولی الان اگر یه غول چراغ جادو داشتم و قرار بود یه ارزو رو براورده کنه, قطعا اون ارزو بودن در کنار مامان بابام بود ... دلم براشون تنگ شده شدید... اینکه مامانم بغلم کنه بوسم کنه قربون صدقه بره,بگه:ناز دونه...دُردونه...بابام بگه : مهسای بابا....مهسای بابا ....عزیز بابا ...قشنگ بابا...

 بیخیال...دورم دیگه...

++پرم از حرف...پر ِپر... گفتن از درگیرهای دنیای حقیقی و حس و حالم گرفته تا اتفاقات همین مجازستانمون مثل غیب شدن مترسک و نگار....

خوب..لطفا مخاطبهای خوبی باشید و همتون این شب رو که قراره واسه من عادی بگذره رو بهم تبریک بگید:)) امشب به همه ی مخاطبهای روشن این پست شاه بیتی تقدیم میکنم ....شمام به من یه بیت شعر هدیه بدین :))

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۰
مهسا .م

این روزا که بگذره

یه دو هفته ای دیگه

میرم میزنم رو شونه "اذر" ُ

بهش میگم:

جنبه رو حال کردی؟!!



این ماه واسه شما تا الان چطوری گذشته؟ 

جمله اخر این پست رو اگر شما بودین چی مینوشتین؟

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۱
مهسا .م
خیلی از بچه ها معتقد هستن سال اینده یعنی ترم هفت و هشت خوابگاه نمیدن و باید بریم خوابگاه بیرون :| بنده همینجا به طور کاملا رسمی و جدی اعلام میکنم که اگر این جریان حقیقت داشته باشه تا قبل از اتمام تابستان ۹۶ با یک مرد کرمانی سنت حسنه ازدواج رو به جا میارم :| والسلام :|

۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۸
مهسا .م

تقریبا از اول هفته درگیر و پیگیر مسابقات برنامه نویسی ACM دانشکده بودیم.باید بری امور فرهنگی نامه بزنی که اقا جان ما این تعداد برگه واسه سوالات این تعداد پوستر برای اطلاع رسانی و زدن تو دانشکده های مختلف٬این تعدا کیک و ابمیوه برای شرکت کننده ها و غیره و غیره میخوایم.روز مسابقه پنجشنبه بود. و تقریبا همه ی اعضای اصلی به علاوه تیم اجرایی راس ساعت ۹ صبح دانشکده بودیم.از قبل تمام مجوز ها رو گرفته بودیم.چون سایت اصلی دانشکده رو فقط روز پنجشنبه اونم با کلی پیگری و نامه بازی و ارسال و درخواست و تایید و اینا به شما میدن.جریاناتش مفصل هست.باز نشه بهتر هست.خلاصه میکنم.سایت رو اون روز به ما ندادن.مجبور شدیم بریم تو سایت کوچک تری که مجوزهاش تایید و اکی شده بود.حالا دقیقا تو همین سایت هم ساعت۱۱:۳۰ جلسه توجیهی برای شرکت کننده ها بود.از اونور هم ما هیچ کدوم از سیستمها رو اکی نکرده بودیم چون نمیدونستیم قراره همچین ماجرایی پیش بیاد.بعد از اون همه تماس با مسئول بخش و استاد و غیره اخرشم هیچی...حالا باید همه ی اینها رو شبکه میکردیم.کابل و لند کافی نداشتیم و از اونور همه  ی سوکیتهای موجود هم سالم نبودن :|

دیگه تصور کنید چقدر زمان محدود بود و ما کلی کار داشتیم و از اونور هم هیچ همکاری خاص و تاثیرگذاری از سمت دانشکده به ما نشد. این مسابقه برگذار شد و مثل تموم قبلی ها به خیر گذشت.

قصدم از دادن این توضیحات واقعا مختصر این هست که:ما چندتا جوون هستیم که توی انجمن دور هم جمع شدیم فقط و فقط به خاطر اینکه به فعالیت های دانشجویی این مدلی علاقه داشتیم.بابت این زحمتها و پیگیریها و وقتی که ما میزاریم هیچ تقدیری از ما نمیشه و هیچ پولی و یا حقوقی هم درکار نیست.هستن انجمن هایی که درامد دارند ولی خوب ما جز اونها نیستیم و بحثش هم در این مقاله نمیگنجه.

میخوام بگم گاهی اوقات برخوردهایی میشه که واقعا ادم دلسر میشه.عوض اینکه دانشگاهای ایران از فعالیتهای اینطوری بچه ها و دانشجوها استقبال کنند ٬تشویق کنند ٬در طول انجام مراحل لازم اینقدر سر شما غر زده میشه که بعضا ناامید میشی.

بگذریم.کلا کاری جز گذشتن هم مگه میشه کرد:)))

بریم چندتا عکس از مسابقه با هم ببینیم : عکس یک ٬عکس دو ٬ عکس سه .

فراخوان در سطح شهر زده بودیم.از قشر دانش اموز هم شرکت کننده داشتیم.و جالب اینجا بود که واقعا کدنویسی شون از بعضی از دانشجوها قوی تر بود...دانش اموز امروز که ACM کار میکنه و فردا میشه دانشجو کنار دست کسی میشینه که اصلا تا قبل از اولین جلسه درس مبانی کامپویتر چشمش به سینتکسهای هیچ زبانی نخورده!!! اینها قطعا باهم دیگه از زمین تا اسمون فرق دارند...فکر کن چیزی که اون پنج ساله در حد مسابقه داره کار میکنه ٬شما تازه داری باهاش اشنا میشی:)))

راستی یه توضیح بدم.جریان این بادکنکها رو...هر شماره سوال یه رنگ بادکنک داره.مثلا مسابقه پنجشنبه٬ سوال یک ٬بادکنک نارنجی داشت.هر کسی که سوال رو حل میکنه ما متوجه میشیم و بهش یه بادکنک میدیم(جز برنامهای ACM جهانی هست).کسی هم که سوال رو به عنوان اولین نفر حل کنه یه بادکنک دیگه تحت عنوان اولین نفر خواهد گرفت.بادکنک FIRST پنجشنبه سفید بود.

و اما و اما...خسته و کوفته با پاهایی که از صبح در بوت روز را شب کرده بودن وارد اتاق شدم.دست و صورتم رو شستم و فقط دراز کشیدم که یهو الی امد داخل.خواستم سلام کنم که فریاد و فغان تولدت مبارک از هر سو ما رو احاطه کرد :)))) نامردا گذاشتن یه روز تولد گرفتن که اصلا انتظار نداشتم.اخه خیلی هم از شش بهمن گذشته بود :)))) اینم عکسهاش‌: عکس یک ٬عکس دو.

خستگی از تن رفت بیرون.کیک رو زدیمش و بعدشم ژله ـ میوه ای درست کردم :)


فردا صبحشم الوعده وفا. از اول ترم جدید قول  داده بودم اش درست کنم و درست هم کردم.عکس یک ٬ عکس دو.

البته شما به همین یه جمله "درست کردم "اکتفا نکنید و کلیه مراحل شامل :مشاوره از مامی و خواهر٬در معرض منفجر شدن زودپز شامل نخود و لوبیا و فرستان خود و اطرافیان و کلا طبقه دو به روی هوا و غیره رو خودتون متصور شین.من به قوه تخیلتون ایمان دارم:))



۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۳
مهسا .م

++عمیق بودن تا حدود زیادی ربطی به سن و سال نداره...ادمهای عمیق بلاخره تشخیص داده میشن ٬اما نه به سادگی بیشعورها.

++ادمهای اطرافتون رو به جایی نرسونید که حتی اگر بهش فحش هم بدین با یه لبخند از شما بگذرن...خود دعوا و بحث کردن یعنی که تو هنوز یه ارزشی داری...سکوت گاهی به معنای ناامید شدن ازتوست.

++کادوی تولدش رو بهم نشون داد.یه کادوی شیک با بسته بندی شیک.

یه کشیده ی اب نکشیده به حس کنجکاویم زدم ٬جوری که تا اخر فقط از کیف و کمربند شیک و مشکوکش تعریف کردم و اصلا هم نپرسیدم :از طرف کی؟

++اولین برف زمستونی کرمون دیشب بارید

لوکیشین:خوابگاه خواهران دانشگاه باهنر

من در حال اواز خوندن زیر دونه های ریز برف

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۳۵
مهسا .م
کم کم که سن ادمیزاد بیشتر میشه و وارد دسته بزرگسال میشه ٬خواسته و یا ناخواسته ٬سر و کارش به یه سری از اداره جات و سازمان و غیره میفته.
وقتی تو ٬توی مملکتی زندگی میکنی که پارتی و روابط  بیداد میکنه٬وقتی یه مشکل هر چند خیلی خیلی کوچک برات پیش میاد٬ولی در قوانین و شرع و وجدان کاری طرف نیست که کارتو را بندازه از سه چیز متنفر میشی
اول از خودت که توی این موقعیت گیر کردی.
دوم از اون ادمی که برات سخنرانی میکنه و کلی ادله ردیف میکنه که نمیشه این کارو کرد.
و سوم هم از طایفه و دوستات و اقوام و هر کسی که تو رو میشناسه و تو اونو میشناسی٬که چرا یکیشون توی این صنف لعنتی  فعالیت نداره که برات کاری کنه

فقط یه گواهی پزشکی میخواستم.خود دکتر میدونست اون روز چقدر حالم بد بوده.میخواستم به جای تاریخ نهم بزنه شونزدهم ولی نزد.نزدنش منطقی هست.دلایل قانونی پشتش بود.
ولی ایا واقعا همین ادم برای خواهر زادش هم ٬تاریخ رو یک هفته جابه جا نمیکنه؟؟؟!!!
اگر دایی و یا دوست صمیمی بابام و یا خاله من پزشک بود صد در صد کارم را میفتاد!
توی این مملکت عزیز کسانی هستن که به دلیل داشتن پارتی از دانشگاه زاهدان٬فقط با یه تلفن انتقالی گرفتن واسه دانشگاه تهران!!! توی همین مملکت کسانی بودن که با پادرمیونی دوستانشون از جریمه میلیاردی معاف شدن!!!! میبینی دوستم..چیزایی که برای ما غیر ممکن هست برای بقیه نیست.از این رو بود که یه بابایی درامد گفت:غیرممکن ٬غیرممکن نیست!
وقتی ادم اینها رو میبینه هضم کردن"جاباجا نکردن یه تاریخ "براش اسون نیست! یکی از خویشاوندان پرستار یکی از بیمارستانهای دولتی شهر من هست.بعد این از هر کدوم از اون دکترهای بیمارستان تعداد زیادی برگه مرخصی پزشکی داشت ٬اونم مهر شده!!!!

یه غیبت غیر مجازُ ...یه زمستون سردُ ... یه خوابگاه تنگُ... یه دانشجو ی غریبُ ... غم چهارشنبه ظهرُ... یه دنیا سوالُ تو سینم گذاشتی...
جهانی دروغُ ... یه دنیا غروبُ ... یه بی کسی عمیقُ ....یه دنیا محالُ تو سینم گذاشتی...
پارتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من...تو بی من کجایی؟
یه دنیا گیرم...کجایی دکترم...بیا تا پولامو زیر میزت بریزم....نگو نمیشه خدایی نکرده...ببین غصه گواهی با چشمام چه کرده...
.
.
.
پارتی کجایی؟دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من ....تو بی من کجایی؟



۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۸
مهسا .م

بر خلاف بقیه امتحانها این یکی توی تالار افضلی ٬جایی که ۹۵٪ امتحانات باهنر درش برگذار میشه ٬برگذار نشد...در یکی از کلاسهای w برگذار شد.از همون اول خط و نشون کشید که :اگر یک نفر سرش رو برگردونه برگرش رو پاره میکنم...

کلا جلسه ی باحالی شده بود...

نیم ساعت از امتحان گذشته بود ...گفت:بچه ها این سه ردیف اول با اون چهار نفری که ردیف پنجم نشستن پاسن بقیتون افتادین:)))))  همه ی اینها جنبه ی فان داشت البته...

یکم دیگه گذشت گفت:ببینید کسایی که میفتن خودشون میدونن که کیان...یه راه حل هست که نیفتین اونم اینکه تو این سازمانهای معافیت سربازی یه اشنایی چیزی داشته باشین یه کاری واسه من بکنین :)))) کلاس ترکید...بعد هی تیکه میپروند اقا اینقدر نرو تو فکر این سازمان٬ سوال رو جواب بده ٬حالا درباره ی اون بعد از امتحان صحبت میکنیم:)))

بعد یه پسره بلند شد بره دست شویی این استاد هی میرفت هی میامد...بعد که پسره بعد از ۲۰ دقیقه امد...بچه ها به شوخی گفتن این اقا رفت تغلبی و اینا ....یهو گفت :نه بابا ... خودم حواسم بهش بود....وقتی رفت دست شویی دوبار از بالا بهش نگاه کردم نشسته بود:| :| 

خداااااا....کلاس باز شد اوضاع خنده...کلا اوایل ترم هم خیلی شوخی میکرد...

فکر کنید مثلا سر جلسه امتحان پایانترم بودیم ما:)))

از این صحبتها گذشته استاد جالبی بود....بعضی از حرفاش بوی دغدغه داشتن میداد...حرفای منطقی و درستی میزد...مثلا میگفت :توهم برتون نداره فکر کنید چون باهنری هستید از بچه های ازاد و پیام نور چیزی بیشتر حالیتون هست.میگفت ۵٪ از بچه های ازاد با بقیشون متفاوت هستن...فوق العاده هستن...غرق تو کار عملی و.... اطلاعات عمومی بالایی دارن...

من یک مورد رو خودم از نزدیک در دانشگاه پیام نور دیدم که طرف واقعا اطلاعات عمومی خوبی داشت .گاهی اوقات اینقدر جو کلاسش خوب بود و از چیزهای خفن و روز دنیا میگفت که احساس میکردم اونقدری که باید از درسش استفاده نکردم و دلم میخواست برم حذف کنم تا دوباره ترم بعد باهاش داشته باشم...معماری و موریس مانو رو نخونده بود...خورده بود.

این استاد تو ذهنم میمونه.از اوناست که هر موقع ببینمش با لبخند بهش سلام میکنم.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۱۴
مهسا .م

و بلاخره این فصل نفس گیر امتحانات بنده اتمام یافت و الان بنده رها و ازاد تشریف میبرم به تعطیلات بین ترم...کلا بین ترم همیشه به من خوش میگذره چون علاوه بر اینکه منزل هستم و اهل منزل از راه دور و نزدیک دور هم جمع میشیم تولد اینجانب هم بین ترم هست و بیشتر تر خوش میگذره...بگذریم...میخوام یه کوچولو از حس و حال  و فضای فصل امتحانات و اوضاع این دوهفته بگم.

++ادمها متفاوت هستن٬نوع تربیت خانوادگیشون٬شهر و محیطی که درش بزرگ شدن٬سطح فرهنگشون و همه و همه روی برخورد و واکنشهای ما ادمها به مسائل تاثیر میزاره...دغدغه ها یکی هستن ولی واکنشهایی که بهشون داده میشه از سمت ادمهای متفاوت ٬متفاوت هست.

تو فصل امتحانات همه درس داشتیم٬همه تحت فشار عصبی و روانی هستیم ٬ولی بعضیها بد رقم بهم میریزن.جوری که مثلا یکی یه دور با بچه های خوابگاه و خانواده و دوستای صمیمی و همکلاسیش جر و بحث میکنه....اول از همه خودش و بعد بقیه رو اذیت میکنه...و در نهایت هم معذرت خواهی و بخشیدن...ولی خوب معمولا کمترین یادگار جر و بحث لفظی یه حس بد و بهم ریختن ذهن و ارامش دو طرف هست.که اونم باز خیلی از فاکتورها تاثیر دارن در این که طرف به چه مدت زمان احتیاج داشته باشه که دوباره اروم بشه و تمرکز ذهن پیدا کنه.

تو فصل امتحانات یادمون باشه ٬این فقط خودمون نیستیم که یه کوله بار مطالب حجیم و مفهومی ریخته سرمون! چون اولا فکر کردن به اینکه معمولا اینجور دغدغه ها ٬دغدغه روزانه یا بهتر بگم دی ماهانه اکثریت هست ٬یه جور حس اروم شدن به ادم میده که ببین فقط من نیستم!بقیه هم اینجورین!در ثانی یه سری از دغدغه ها تمومی ندارن.مثل همین درس و امتحان و پروزه و پایان نامه و مقاله و غیره و ذلک!باید باهاش کنار اومد!چون بلاخره فصل امتحانات هم بخشی از روزهای زندگی ماست!اغلب شامل روزهای جوونی ما میشه...فکر کن بهترین روزهای جوونی رو با نداشتن یه متد و چهار چوب رفتاری به خودت زهر مار کنی!!!

++ای اساتید ...و ای کسانی که هنوز استاد نشدید ولی قصدش رو دارید که بشید...بدترین رفتاری که یه استاد میتونه سر جلسه امتحان داشته باشه اینه که٬یک نفر که برگش رو داد و رفت٬استاد وایسه دقیق به برگه اون جلوی بقیه که هنوز سرجلسه هستن نگاه کنه... در واقع تصحیح چشمی انجام بده...این درد را هر که باشد دچار میفهمد .... بد حسی به ادم میده!نکنید جان من این کارو! دانشجو میترسه برگش رو بده...

++ای استاد و ای کسی که قصد استاد شدن داری....وقتی دانشجو بلند میشه که برگش رو بده یعنی تمام فکرهاش رو کرده و هر چی بلد بوده نوشته و حالا دیگه بلند شده....به برگش نگاه نکن و ازش نپرس چرا اینو ننوشتی و مجبورش نکن که دوباره بشینه و مثلا فکر کنه...و اینقدر دانشجو رو در معذورات قرار نده...فکر کن چیزی به ذهنت نرسه و دوباره همون برگه رو بخوای تحویل بدی....عامو ولمون کن وجدانا !!!

++وضعیت اتاق تو فصل امتحانات دیوانه کننده است!!!ماست کپک زده٬نون کپک زده٬قابلمه توش پلو کپک زده....شاید باورتون نشه ولی من دیشب ماسک زدم٬از بوی کپک :|  { پلیز اگر خوابگاهی نبودی و نیستی دونت اظهار نظر و نصیحت و ... در مورد این بند :|  }

++وقتی میدونید درسی رو میفتید ٬خوب بزارید با شرافت بیفتید...این جملاتی که پای برگه ها نوشته میشه به نظر خود منی که دانشجو هستم خز ترین رفتار ممکن هست!!! بابا بیخیال...این استاد اهل نمره دادن نیست! ولش کن! ترم دیگه ایشاالله:)

++امروز هم اتاقیم امتحان شیمی الی داشت ٬همین که برگه رو گرفته به استادش اشاره کرده٬استاد امده بالا سرش٬مل مل گفته:استاد تو رو خدا٬تو رو به ابلفض با ۹ بنداز .....

:))))))))) فکر کن اول امتحان اینو گفته!کلا از یه جایی به بعد دیگه نمره مهم نیست فقط پاسی مهم هست...بعد دیگه از یه جایی اونور تر تر دیگه پاسی هم مهم نیست...باید حساب کنی با چند میفتی:)))) این رفیقمون شونصد و بیستو ۷ بار معدلش رو حساب کرد:)))

++در طول ترم سعی کنید یه گوشه کلاس مثل یک دانشجوی کاملا معمولی بشینید و کاملا معمولی درس گوش بدید و کاملا معمولی باشید...اینقدر خفن بازی در طول ترم در نیارید که چنان در نظر کلاس و استاد بولد بشید که ..... بیخیال...این اصلا یه پست جدا میخواد :|

++فعلا ؛)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۲
مهسا .م

و هجوم روزهای خاص سال که ما در کنار خانواده نیستیم رو به افزایش است...

روزهایی که فقط با موبایل و شبکه های اجتماعی فاصله ها رو کم میکنیم...

عکسهاشون رو واسم میفرستن...عکسهای سلفی خودشون...سفره و میز یلداشون...خوراکیهاشون...

و من هم عکسها و فیلمها رو میفرستم....

الان تقریبا یه ۹-۱۰ نفری هستیم که از سر شب باهمیم...۹-۱۰ تا خانم خوشکل و خوش تیپ تو اتاق ...پر از انرژی ...فکر امتحان و پروژه رو گذاشتیم کنار و شروع کردیم جیغغغغغ دستتتت.کِل...کلی کِل کشیدیم و زدیم.

شب یلدای دانشجویی یه شب یلدای متفاوت و عالی هست...میتونم بگم بیشتر از دورهمی های خانوادگی خوش میگذره...دوست دارم...همین روزهاست که بعدا خاطره میشه و قراره ازشون یاد کنم ٬لبخندهای بزرگ و عمیق بزنم...

همینهاست که بعدا تحت عنوان روزهای دانشجویی ازش یاد میشه...دوست دارم ..همه چیز عالی هست...مرسی از خودم و بچه ها:)))

برای همتون با وجود تمام این دغدغه های بزرگ و کوچک و ریز و درشتی که تو زندگی هممون هست ارزوی دل شاد و ارامش خاطر دارم...یلداتون پر از خنده...

اینم چندتا دونه از عکسهای امشب(البته تا الان٬نهضت همچنان ادامه دارد:))))) )

یک  دو   یه عکس هم میزارم از میز اتاقمون:))) اقا خوب دانشجویی دیگه...اصلا اگر مرتب باشه جای تعجب داره:))))


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۸
مهسا .م