1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها

۵۹ مطلب با موضوع «چیزی برای گفتن» ثبت شده است

فروردین ۹۷ هم رو به پایان رفت. به جرئت میتونم بگم از فروردین چند سال اخیر مفید تر بود برام. سال ۹۷ خیلی درسی طور شروع شد در واقع مجبور بودم. توی این مدت یه کتاب غیر درسی هم خوندم به اسم "دختر شینا" .خاطراتِ "سردار شهید ستار ابراهیمی" هست. از زبان همسرش. کتاب خوبی بود. از خریدش راضی هستم. یکی از چیزهایی که توی این کتاب نظر منو به خودش جلب کرد این بود که چقدر این شهید با وجود اینکه درگیر جنگ بوده و میدیده که جلو چشمهاش شهرها داره بمباران میشه و چقدر از رفیق هاش دارن شهید میشن باز هم روحیه ی شادی داشته. دقیقا از اون ادمهای عبد و وظیفه گرا. در دوران دفاع مقدس مسئولیتهای زیادی داشته اما توی این کتاب روحیه ی شاد این ادم رو میشد دید. میشد فهمید. و اینکه چقدر همسرش زحمت کشیده. برای منی که نه خودم درگیر جنگ بودم و نه حتی اطرافیانم اون قدرها چیزی از جنگ فهمیدن خوندن این کتابها و فهمیدن حال و هوای اون روزا خیلی خوب بود. عجب ادمهای مقاوم و پر تلاشی بودن. اصلا ادمهای راحت طلبی نبودن. اون زمانها حتی برای براورده کردن مایحتاج ابتدایی زندگی مثل نفت با چه سختی هایی رو به رو بودن...خلاصه بگم. کتاب خوبی بود. شمام بخونین:) 

فصل میانترم هاست. هفته ای حداقل یکی دارم. به انضمام تمام تمرینها و شبیه سازی هایی که باید تحویل بدم. به علاوه ی ارائه ای که باید اکی بشه. با این وجود هستن روزهایی که خودتو به در و دیوار میزنی اما انگاری اصلا راه نداره و بهتره کتاب رو بندازی یه گوشه و بزاری چند ساعت همین جوری بگذره... هر کار میکنی انگار این تمرکز پریده قصد بازگشت نداره. 

یه چیز دیگه که الان میخوام بگم اینه که واقعا به طرز وحشتناکی همه چیز گرون شده. شامپوی من ۵۰ تومن بود که به این نتیجه رسیدم بهتره نزنم. بعد از یه مدت دیدم برم همون شامپو رو بزنم به نفعم هست.همون شامپو رو امروز رفتم خریدم ۶۳ هزار تومن. من به این قیمت برای شامپو میگم گرون. واقعا گرون هست. اگر ماهی ۱۰ میلیون تومن سود خالص درامدم(در صورتی که درامدی میداشتم) بود باز هم به شامپوی ۵۰ تومنی و ۶۳ تومنی میگفتم گرون. جدا ادم به فکر فرو میره. 

نمیخوام روضه ای رو بخونم که قطعا همه تون از حفظ هستین. فقط میخوام بگم تحت عنوان یه دانشجو که دستش توی جیب باباش هست واقعا بهم فشار روانی داره وارد میکنه این هزینه ها . گرونی رو دارم احساس میکنم.احساس چیه! دارم میبینم به عینه!  هر ادمی از یه سنی به بعد دوست نداره از خانوادش پول بگیره و این حس مختص اقایون نیست و  اصلا مروبط به جنسیت نیست. فقط کافی هست ادم باشی تا بفهمی قرار نیست زحمت تو خرج تو روی دوش دیگران باشه. خیلی از خانواده ها مثل خانواده ی من در هیچ هزینه ای برای بچه شون کوتاهی نمیکنن و نخواهند کرد ولی این خود ادم هست که از یه جایی به بعد از یه سنی به بعد میگه دیگه بسه! دیگه زشته! عزت نفسش اجازه نمیده پول بگیره! بگذریم.

داشتم میگفتم که گفتن از گرونی مثل خوندن یه توپ دارم قلقلی سرخ و سفید و ابی ِ شده! اینقدر که همه از برن! 

ولی واقعا خداییش اتفاقاتی مثل گرونی دلار و این همه دزدی و و این همه ....بازی که توی دوره ی پرزیدنت(!!!!) رو@ح@ان@ی اتفاق افتاد اگه اقای رئیسی شده بود رئیس جمهور و این اتفاقات رخ میداد یعنی واکنش بعضی ها چی بود؟؟؟؟ یعنی چطوری میخواستن اول دیگران و بعد خودشون رو پاره پاره کنن خدا میدونه!!!

++ممنون از اینکه به غلطهای املایی که دارم گیر نمیدین:)

++میخونمتون. 

یعنی میدونم مترسک رفته. یعنی میدونم صندلی داغ گذاشتین و .....

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۷
مهسا .م

فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ﴿١٢﴾ ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ ﴿١٣﴾ وَقَلِیلٌ مِنَ الآخِرِینَ ﴿١٤﴾ عَلَى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ ﴿١٥﴾مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ ﴿١٦﴾ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ ﴿١٧﴾ بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ ﴿١٨﴾ لا یُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلا یُنْزِفُونَ ﴿١٩﴾ وَفَاکِهَةٍ مِمَّا یَتَخَیَّرُونَ ﴿٢٠﴾ وَلَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ ﴿٢١﴾ وَحُورٌ عِینٌ ﴿٢٢﴾ کَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ ﴿٢٣﴾ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿٢٤﴾ لا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلا قِیلا سَلامًا سَلامًا ﴿٢٦﴾وَأَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ ﴿٢٧﴾ فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ ﴿٢٨﴾ وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ ﴿٢٩﴾ وَظِلٍّ مَمْدُودٍ ﴿٣٠﴾وَمَاءٍ مَسْکُوبٍ ﴿٣١﴾ وَفَاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ ﴿٣٢﴾ لا مَقْطُوعَةٍ وَلا مَمْنُوعَةٍ ﴿٣٣﴾ وَفُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ ﴿٣٤﴾ إِنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً ﴿٣٥﴾ فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَارًا ﴿٣٦﴾ عُرُبًا أَتْرَابًا ﴿٣٧﴾ لأصْحَابِ الْیَمِینِ ﴿٣٨﴾ ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ ﴿٣٩﴾ وَثُلَّةٌ مِنَ الآخِرِینَ ﴿٤٠﴾وَأَصْحَابُ الشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ الشِّمَالِ  


نه آنجا هیچ حرفی لغو و بیهوده شنوند و نه به یکدیگر گناهی بربندند. (۲۵)

هیچ جز سلام و تحیّت و احترام هم نگویند و نشنوند. (۲۶)


++از تمام نعمتهای بهشتی که در قران توصیف شده,  ایه ی ۲۵ و ۲۶ سوره ی واقعه یکی از بهترین نعمات رو توصیف میکنه!

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۸
مهسا .م
مثل خیلی وقتای دیگه که باهم صحبت میکنیم این بار هم گرم حرف زدن بودیم. از حرف زدنهاش خیلی چیزا میشه یاد گرفت.ادمها شاید خودشون متوجه نباشن ولی وقتی دارن از روزانه هاشون میگن اگر تو زرنگ باشی کلی چیز میز یاد میگیری ازشون. تقریبا ۱۰ سالی از من بزرگتر هست. مادر هست. داشت از رابطه ش با مادرهای هم کلاسیهای فرزندش میگفت. میدونید که. این نسل جدید مثل ماها که نیستن. مشقهاشون رو خانم معلم میفرسته . دانش اموز پرینت میگیره و حل میکنه و فردا میبره مدرسه. هر کدوم از دانش اموزها پرتال مخصوص به خودشون رو دارن. مشق هاشون, غیبت دانش اموز, نتایج مسابقات, شرح اتفاقات و جشنها و مراسم های عزاداری که برگزار میشه توی مدرسشون و خیلی چیزای دیگه براشون میل میشه.بگذریم. تعریف میکرد که چطور یکی از مادرها پیامی که این فرستاده بوده رو forward میکنه توی گروه اصلی که همه ی مادرها بودن. اون پیام هم مناسب اینکه بخواد توی گروه مطرح بشه نبوده و یه جورایی براش خیلی بد میشه. کلی حرص میخورد. ناراحت بود. میگفت: ببین این زنیکه چقدر پست هست که من از رو صمیمیت یه چیزی نوشتم اومد فرستاد تو گروه اصلی... تو ببین این عجب ادم فلان...... از اینجور حرفها. 
هیچ کس هیچ کس از اینکه پیامش برای کس دیگه فرستاده بشه راضی نیست. هر موقع بشنوه پیامش فروارد شده سریع میره چک میکنه ببینه چیا گفته چه منظورهایی میشه ازش برداشت کرد توی حرفاش راجع به کیا حرف زده اونایی که امکان داره پیام رو خونده باشن کیا هستن...
الگوریتم بهینه اینه که قبل از اینکه بخواید یه پیامی رو بفرستین چه طرف همکلاسی باشه و جزوه بخواین ازش, چه استاد باشه و سوال درسی داشته باشین ازش , چه مادرتون باشه چه خواهر هر کی که میخواد باشه شما بای دیفالت فکر کن این پیام قراره فروارد بشه...داشتن یک همچین تفکری خیییییییلللللیییییییی موثر هست... 
بدست اوردن بعضی از مهارتها گاهی اصلا نیاز به تلاش و مداومت زیاد نداره فقط کافیه منطقت رو عوض کنی. 
مثل همین مورد. وقتی فکر کنی این پیام قراره فروارد بشه کلا لحن و ادبیات پیام دادنت, موضوعی که سوال میکنی راجع بهش تغییر پیدا میکنه... چه بسا از پرسیدن اون سوال, مطرح کردن اون موضوع و یا ایمیل زدن به کل منصرف بشی. این نکته ای هست که بارها و بارها توی زندگی روزانه مون مورد ازمون قرار میگیره. محیط کاری, محیط درسی, محیط خانواده ی خودت ,خانوداه ی همسرت, جمع هایی که یه روز با تو خوبن و یه روز علیه تو هستن!!!
داشتن یه همچین تفکری باعث میشه یه رفتار خوب برای شما تبدیل به عادت بشه! تبدیل به یه ادم سیساتمدار میشی! اینکه به هرفردی با هر مرتبه ی اجتماعی با هر نوع احساسی که بهش داری یه جوری پیام بدی که اگر دست یکی دیگه رسید ضایع نباشه خودت بعدا معذب نشی, کم مهارتی نیست! :)
یه موضع دیگه هم که نظرم رو جلب کرد اینه که این خانم سی و اندی ساله هست. میدونید وقتی دارم سنش رو میگم منظورم چیه. یعنی ایشون تا سی و اندی سالگی یه همیچن مهارت مهمی رو کسب نکرده! غافل بوده! 
به قول ی بنده خدایی زندگی مجموعه ای از مهارتهاست! هر چی مهارت هات کمتر باشه بیشتر اسیب میبینی و اذیت میشی! اصلا یه جورایی میشه گفت بزرگ شدن یعنی همین:)
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۰
مهسا .م
++یه جمله هست. خیلی قشنگه. میگه: در میانسالی متوجه میشویم سرمایه ای به جز "انس" هایمان داریم. خودمان را به کارهای خوب "انس" بدهیم.
++گاهی اوقات به خودم میگم: بیا تا کسی حواسش نیست باهم زندگی کنیم. 
خیلی وقتا اینقدر عقاید اطرافیانم و متد زندگی کرنشون با من فرق داره که میترسم. میگم یعنی منم سنم بیشتر بشه اینجوری میشم؟!! عقایدم این مدلی میشه؟!! 
++خیلی وقته هیچ کتابی (غیر درسی) نخوندم بگذریم از اینکه حجم عظیمی از کتابهای خونده و نخونده ی منو یه بنده خدایی یک و ماه و خوردی هست برده خونشون و قراره برگردونه.
++گاهی اوقات دیدن بعضی از ادمها و تفکر کردن راجع به رفتارشون درسهای بزرگی به ادم میده.
ای خودم, ای مهسا.. اگر باگی داری و داره بهت ضربه میزنه بهتره برطرفش کنی. چون باگ ها از بین نمیرن مگه اینکه دیباگ بشن! خودت رو کنکاش کن. از خودت حساب پس بگیر. نزار یه عادت زشت باهات بیاد جلو..ببین بعضیا رو ... ببین طرف سنی ازش گذشته ولی چه اشتباه های ضایع و بدی مرتکب میشه... وقت رسیدن به این باگا جوونی بود نه الان که طرف نا نداره یه لقمه گاز بزنه چه برسه به حساب پس گرفتن از خودش.
ادما از لحظه ای شزوع به بزرگ شدن میکنن که شروع به انالیز کردن خودشون میکنن.(همه ی اینا رو واقعا به خودم هستم. توی نوت گوشیم هم یاددداشت کردم دلم خواست اینجا هم بنویسم. یه بنده خدایی رو دیدم رفتارهاش جالب نیست. تلنگر هست برام.)
++خلاصه اینکه بعضی وقتا ادم باید یواشکی تا کسی حواسش نیست خیلی اهسته خیلی یواش خیلی کم رنگ اسه بره اسه بیاد...
هدفم از این پست فقط حرف زدن با شماها بود. همین. 
 
۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۰۹
مهسا .م

هیچ وقت جزء اون دسته از ادمها, که خیلی راحت میشه حرصشون رو دراورد نباشید.

هیچ وقت اینقدر ادم ساده و ساده لوحی نباشید که الگوریتم ِ حرص خوردنتون رو راحت در اختیار دیگران قرار بدید. الان خود من دارم حرص یه بنده خدایی رو در میارم:) خوب نباید اینقدر ساده لوح باشه:))

بگذریم. دوستان از من کوچکترین به شما ی بزرگترین نصیحت. اینقدر چیزهایی که روشون حساس هستید رو راحت ابراز نکنید. اصلا تا میشه واکنش نشون ندید. پاسخ بدید و نه واکنش. دیتاهای این مدلی خیلی خیلی با ارزش هستن و خیلی خیلی میشه ازشون استفاده کرد. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۰
مهسا .م



تمام زندگی همینه!

گذشتن از علایق سطحی اما اشکار

برای رسیدن به علایق پنهان اما پایدار و اصلی!


۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۷:۰۲
مهسا .م

به قول رادیوچهرازی ها:

جمشید امسالو چطوری سر کنیم؟

مهر...

ابان...

وای از اذر...


 و واقعا هم وای از اذز...

ولی خوب عب نداره. ما به اذر و بعدش دیِ "پر حادثه" عادت داریم!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۲
مهسا .م
روزها پشت سر هم دارن میگذرن. و من واقعا موندم چطور یهویی شد شش ابان ماه. به همین سرعت تابستون تموم شد مهر شروع شد تموم شد. حالام که ابان پاشو گذاشته روی پدال گاز و قصد هم نداره که برداره. صبحا که از خواب بیدار میشم یه گلو درد خیلی خفیف دارم. با سویشرت میرم توی حیاط و هر روز نسبت به دیروز نون پنیر گردو با چای شیرین بیشتر میچسبه بهم. 
این روزها یه عادت خیلی خوب که پیدا کردم اینه که با چشمام فیلم و عکس میگیرم.من و ادمهایی مثل من از اون دسته ایم که نسبت به محیط اطرافمون خیلی بی توجهیم. اگه با یکی قرار بزاریم بریم کافه موقعی که برگردیم هر چی فکر کنیم یادمون نمیاد رنگ لباسش چی بود. قیمت غذایی که خوردیمو کارت کشیدیم چقدر شد. اما امان از وقتی که بخوایم دقت کنیم. تا ابد توی هارد مغزمون میمونه. این روزا چیزای کوچولو حالمو خوب میکنه.اصلا عمدا تایم میزام برای لذت بردن از این روزمره های کوچولو. روزمره هایی که وقتی فکر کنی یه روز تموم میشن ,حریص میشی واسه خیره خیره نگاه کردن بهشون. واسه ثبت و ضبطشون.مثلا چی؟
مثلا همین که به لطف نوه ی یک سال و هشت ماهه ی  خانواده, روی بند رختی ِ حیاطمون پر شده از لباسای نی نی. 
یه قاب تصور کن. بالاش اسمون ابی... ابی ِ ابی...صاف ِصاف... تو نشستی لبه ی یه گلدون عظیم الجثه که گل شب بو کاشتن توش. داری به اسمونی نگاه میکنی که از وسطش یه بند رختی رد شده که پر از لباس دختر بچس:) دیوار اجری خونمون حال خوب میده. امروز داشتم به خواهرم میگفتم چه خوبه تو خونه ویلایی زندگی میکنیم.تو خونه ویلایی بزرگ شدیم. چه خوبه ما حیاط داریم باغچه داریم گلدون داریم . درخت پرتقال و لیمو و نارنج داریم تو حیاطمون. راستی این بوته های رز دارن گل میدن. نیلوفرهام گل دادن. فصلشونه مگه؟ 
همین روزمره های ساده اگه یه لحظه به این فکر کنی که همیشگی نیستن دیگه اسمش روزمره نمیشه. بهش میگن اتفاق. 
مثلا "مادر" خودش به تنهایی یک "اتفاق" هست. "پدر" همین طور. خواهر زاده ی کوچولو که لباسای ماه قبلش این ماه اندازه ی تنش نیست یه اتفاق هست.خونه ی پدری یه اتفاق هست وقتی قراره تو دانشجو بشی و دوماه یه بار بیای خونه. اتاقت اتفاق هست وقتی مستقل میشی و خونه زندگی تشکیل میدی و بعدها مثل مهمون(حالا صمیمی تر) چند روز میای و میری. 
امروز که داشتم کِیف حیاط رو میکردم چشمم خورد به یه نوشته. یه نوشته با دستخط بچه گانه که نوشته ی خودم بود. نوشته بودم: "فصل امتحانات پایانترم. خرداد ۸۳ .مهسا" با یه امضای خیلی مسخره و بی ریخت زیرش. یه بیضی کوچولو و کاملا نامتقارن که زیرش چند تا خط گنده گنده و دراز دراز داشت :))) من واسه خودم سال ۸۳  رفتم توی حیاط رو یکی از آجرا یه جمله نوشتم:)) اصلا یادم نبود:)) اصلا اون موقع فکرشم نمیکردم که مهسای ۱۳ سال بعد, چشمش بیفته به اینو یه لبخند پت و پهن بزنه :))) قطعا اگر اون موقع یه لحظه به این فکر میکردم که یه روزی وارد دانشگاه میشم و قراره کلی درس ریاضی و مهندسی سخت و مفهومی بگذرونم شاید اون ریاضی دوران راهنمایی توی اون برهه اینقدر بهم فشار نمیاوردکه بلند شم برم توی حیاط قدم بزنم کلم هوا بخوره. حالا چی بوده مگه. یه مشت تابع مسخره:))). قطعا زمانی که کنکور داشتم اگر به این فکر میکردم که قراره بعدها ,انتگرالها و مشتقهایی رو حساب کنم که طول خود انتگرالده مذکور شش هفت برابر سوالی هست که الان روبه رومه دیگه اون حسابان دبیرستان برام خیلی مسخره میشد.
احتمالا ۱۰ سال دیگه وقتی من و شما ادامه تحصیل دادیم,به درسای دوره ی کارشناسیمون خنده نمیکنیم.ولی به واکنش هامون به اه و ناله ها و غر زدنای الکیمون, الکی استرس گرفتناو غیره میخندیم.شایدم حسرت بخوریم که ای کاش مدیریت بهتری داشتم تا هم لذت بیشتری میبردم هم اینقدر کام خودم رو تلخ نمیکردم و هم پربار تر میگذشت اون ایام :)
بعدا نوشت:تاربخ 89بود:))دبیرستانی بودم (∩_∩)

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۳
مهسا .م
پدر از جا برخواست .در واقع از جا برنخواست. بلکه جهشی کرد. دست راستش را به نشانه ی اعتراض بالا اورد و با حرص و غضب گفت:"حالا که اینطور میگویی نمیروم". مادر ظرف میشست و غر و لند کنان بد و بیراه نثار میکرد. نثار ان مرد عمده فروش که برنج درجه سه را به جای فرد اعلاء داده بود. رو به پدر کرد و گفت:"میروی ,خوب هم میروی". مراعات مرد پا به سن گذاشته را نمیکرد. پیر بود اما هرچه که بود مرد بود. مرد قدیمی. از انها که براشان ذلت بود بروند بگویند حاجی این گونی هاشمی را پس بگیر به جاش طارم اصل بده که عیال پختش را پسند نکرده. مادر جنگ قدرت را از "ملکه" خدا بیامرز به ارث برده بود.
          ملکه پیرزنی با عینک ته استکانی. اخرین بار که امد زاهدان تابستان بود . همان تابستانی که خورشید پوست سر را مثل پارچه ی اهاردار جر میداد. همان تابستانی که "زوزو" از مادر یک کشیده ی اب نکشیده خورد که چرا شیشه ی عینک ملکه را با خودش برده مدرسه! ملکه مادر ِمادر بود. در واقع مادربزرگ بود.به خاطر اینکه اسم پدربزرگ "مَلِک" بود به او میگفتند ملکه! ملک و ملکه!
همیشه ان کیف کوچک قهوه ای را با سوزن قفلی به بالای تنبانش وصل میکرد. داخلش شناسنامه و کمی پول و دفترچه های بانکی اش بود. خدابیامرز انگار یک گوله سیاهی بود.مینشست پُق میکرد و در کمین عیب و نقص این و ان بود. وقتی جلوش راه میرفتی احساس راه رفتن جلوی عده ای مرد هیز را داشتی.نامحرم بود نامحرم! بعد از شصت و پنج سال زندگی با ملک, او را تحدید میکرد. میگفت" اخر طلاقم را از این بی شرف میگیرم. دیگر سوختن و ساختن بس ِ بس." 
دلم برای پدر میسوخت. برای زوزو هم. شاید هم برای خود مادر. یکبار که زمستان سختی بود, من و سهیلا کنار بخاری برقی پس زانوها چنپاتمه زده بودیم.از پشت پنجره به زنی چادر سیاه نگاه میکردیم که زیر ان برف مثل کوه با قله ای برفی شده بود.بیرون فقط برف بود و برف. برف نو روی برف کهنه مینشست. صدای کلاغ ها از بین درختان کاج میامد.دوتا لیوان و فلاسکی پر از چای دارچین داشتیم .حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. گفت: "ببین من تمام رختها رو از روی بند رختی جمع میکنم. قبل از اینکه بیاد خونه غذا درست میکنم و نمیزارم هیچ ظرف کثیفی باقی بمونه.نه به خاطر اون تحدیدایی که قبل از اینکه از خونه بره بیرون میکنه. وقتی میشینه جلوم میگه: "من نمیخوام بری حالا تو برو تا من ببینم چطور میری. یه چیزی هم میفهمیم خوبه" جواب نمیدم. میدونی...چطور بگم؟ این جنگ قدرت پیروز نداره. بزار فکر کنه همه تو مشتش هستن. بزار فکر کنه همه بله قربان گو هستن.دیگه تو سنی که اینا هستن که نمیشه مرافه راه انداخت که چی درسته چی غلط. فقط باید احترام نگه داشت. فقط."
#داستان
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۶
مهسا .م

ادم خطرناک الزاما اونی نیست که اسید بپاشه روی صورتت. ادم خطرناک حتما اونی نیست که چاقو ورداره یه خط بندازه رو پیشونیت. ادم خطرناک الزاما اونی نیست که دزد مال و ناموس و جونت باشه.

خیلی وقتا ادم خطرناک ادمی هست که در صدد دزدین روحت هست. ادمی هست که با زبون و کله ی پوکش میخواد برنده ی جنگ لفظی باشه. ادمی هست که توی جنگ لفظی مهارت داره چون زیاد تمرین داشته.  و حالا وقتی تو , رو به روش قرار بگیری خوک صفتانه و البته کاملا راحت تو رو زمین میزنه. این ادما از اینکه دیگران رو هم سطح خودشون کنن خوش حال میشن. فرقی هم نمیکنه ممکنه یه رهگذر توی خیابون یا یه قوم درجه یک باشه!!! این نوع ادمهای خطرناک ادمهایی هستن که دهن باز و مغز بسته ای دارن.اینها توی تیکه پروندن توی با منظور حرف زدن توی اینکه اشتباهات گذشته ی ادما رو توی صورتشون فرو کنن توی هر مورد بی فرهنگانه ای که با واژه و کلام سر و کار داشته باشه "مهارت" دارن... اینا توی اینکه چی بگن تا خون طرف مقابلشون رو به قل قل بندازن تبحر دارن... 

میدونی چرا؟

جوابش سادست :)

موقعی که منو تو داشتیم کتاب میخوندیم , اینا داشتن تمرین تیکه پروندن میکردن بعدشم احساس خفن بودن میکردن که: اره, جاش بود گفتم بهش!!! اینا راحت حریم ها و حرمت ها و کوچکتر بزرگتریها رو میشکنن. منطقشم اینه که جاش بود گفتم بهش!!! اینا توی جنگ لفظی قمه به دست هستن!  

++نتیجه گیری:

خیلی وقتا تکلیفمون با خودمون معلومه ولی یهو میزنیم جاده خاکی. یهو میبینیم درگیر چیزی شدیم که نباید میشدیم. درگیر جنگ لفظی که هر چقدر ادامه پیدا کنه تو خراش و زخم بیشتری برمیداری. فقط کافیه یه لحظه خودت رو مرور کنی بعد یه نفس عمیق بکشی و به خودت بگی:

از دیگ پختگان ناید صدایی/خروش از مردمان خام خیزد  

بعدم از رینگی که یهویی افتادی وسطش بکشی بیرون :)

++اگر تجربه ای از برخورد با این ادما توی دانشگاه توی خوابگاه توی خانوادتون توی اقوام دارین بگین. متد برخوردتون رو هم بگین:)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۲۳
مهسا .م