1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها

۶۱ مطلب با موضوع «چیزی برای گفتن» ثبت شده است

برنامه ی امشب ماه عسل راجع به شهیدی به نام علی اقبالی بود. 

شنیدن از این شهید من رو به هیجان اورد. 

از اول برنامه رو دنبال نمیکردم از وسط هاش نشستم پای تی وی. 

این طور که متوجه شدم این شهید ۵۰ پایگاه  و قرار گاه از رژیم بعثی عراق رو بمباران میکنه و به خاطر اینکه تا این حد در حرفه و مسئولیتش یعنی خلبانی نامبر وان بوده وقتی هواپیماش سقوط میکنه اون رو دستگیر میکنن و رژیم عراق اون رو به طرز وحشیانه و غیر انسانی به دستور مستقیم صدام حسین به شهادت میرسونه...

اینها رو از ماه عسل شنیدم. کنجکاو شدم. البته واژه ی کنجکاوی زیاد حق مطلب رو ادا نمیکنه. بهتره بگم به هیجان اومدم. راجع بهش سرج کردم. تا این حد نامبر وان بودن و تا این حد مفید بودن تا این حد وظیفه گرا بودنش من رو به یاد شهید شاطری انداحت. دیدن شهیدهای این مدلی چیز عجیبی رو در من ایجاد میکنه. نمیتونم دقیقا مرز باریک بعضی چیزها رو تشخیص بدم. اینکه خوندن و دیدن از این شهیدها چیزی رو در من و امثال من ایجاد میکنه؟ یا اینکه چیزی رو که مدتهاست در وجودمون بوده و به خواب رفته رو بیدار میکنه؟ اینجا میتونید مستندی رو از شهید شاطری ببینید .

حین سرچ کردن راجع به شهید اقبالی متوجه شدم ایشون تحصیل کرده ی امریکا بودن. اغلب خلبانهایی که داشتیم و توی جنگ ازشون استفاده میکردیم ,ایران و در واقع حکومت وقت ایران یعنی حکومت پهلوی اینها رو به المان و اغلب امریکا میفرستاده تحصیل میکردن دوره ها رو میدیدن ایران براشون هزینه میکرده و بعد بر میگشتن. و یا میموندن همون جا... 

اون زمان واقعا ایران در حدی که بتونه یه همچین نابغه هایی رو پرورش بده نبوده. الان از اوضاع دانشکده های خلبانی داخل هیچ خبری ندارم که بدونم ایا الان بعد از ۴۰ سال در حدی هستیم که خلبانهایی مثل اقبالی و بابایی داشته باشیم یا نه...

یه نکته ی دیگه که توجهم رو جلب کرد خلبانهایی مثل امیرحسین ربیعی بودن. اول که یه مختصری توی  ویکی پدیا راجع بهشون خوندم متوجه شدم که با وجود اون تحصیلات بالایی که داشتن (مثل شهید اقبالی و شهید بابایی)و با وجود اون همه هزینه ای که  حکومت وقت برای اینها کرده بوده بعد از عوض شدن رژیم و سر کار اومدن جمهوری اسلامی این خلبان و امثال این رو به جرم مفسد فی الارض بودن اعدام میکنن... به دستور خلخالی فکر میکنم. 

 توی یه سری از سرچ هام راجع به ربیعی خوندم که این ادم از طرفداران حکومت پهلوی بوده و خوب با توجه به درجه ی نظامی بالایی که داشته طبیعی هست که حکومت وجودش رو خطرناک بدونه...

با این وجود باور کردن اینکه حکم اعدام ادمهایی این مدلی واقعا کار بر حق و درستی بوده یه خورده به نظرم ساده نگری هست. 

ادمهایی که هزینهای زیادی برای پرورش شون شده بود. ادمهایی که بهترین سالهای زندگی شون رو توی امریکا مشغول اموزش دیدن بودن. وطن پرست بودن. خیلی هاشون میتونستن اون ور بمونن ولی برگشتن. درسته که خیلی هاشون باید اعدام میشدن ولی ایا اعدام همشون بر حق بوده؟؟؟ واقعا هیچ کس نیست که به این سوالات جواب بده.

به نظرم یکی از دلایلی که در زمان جنگ ما ادمهایی مثل بابایی و اقبالی داشتیم این بوده که اونها به راهشون مطمئن بودن. راهشون یعنی جان فدا کردن در راه وطن و حکومتی که لحظه ای به درست بودن خط و مشی اون شک نداشتن... ولی ما چی؟ 


۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۷
مهسا .م

++گوشیم رو فلش کردم. خودم این کار رو نکردم چون مدل گوشیم طوری هست که باید براش وقت میگذاشتم تا یاد بگیرم و نرم افزارهای مخصوص فلش کردن  رو نصب کنم و وقتم توی اون برهه باارزش ترین بود و احتیاج فوری فوتی به گوشیم داشتم.بنابراین دادیم به اقای مربوط به بخش "تعمیرات تخصصی و فوری"...وقتی میخواست گوشیم رو فلش کنه گفت نمیخوای از چیزی بک اپ بگیری؟...خودم قبلا ترتیب فیلمها و عکس ها رو داده بودم و شماره هام هم یه جای دیگه save بود و پیام ها هم برام مهم نبود.ولی همین طوری گفتم از شماره ها و پیام ها بک اپ بگیره... و از همه ی اینها مهم تر بهش گفتم میشه نوت هایی هم که یادداشتشون کردم داشته باشم؟ که گفت نه نمیشه...گوشی فلش شد و تمام نوت ها پرید.... خیلی بهش فکر نمکنم. چون بلاخره نوتهام از دستم رفتن و قابل برگشت هم نیستن... ولی خوب اون نوتها جدا باارزش بودن. گاهی روزانه ۴-۵ تا نوت یادداشت میکردم گاهی هم یه هفته و یا مدت زمان بیشتری میشد که اصلا چیزی توش نمینوشتم. 

از همه چیز نوشته بودم. از خشمها. از علاقه مندی هام. از ترسها. از احساساتم به ادمهای مختلف.از تجربیاتم. از خاطره هام. از ادمهایی که برام با ارزش و یا بی ارزش بودن. از ادمهایی که بارها و بارها از حضورشون و وجودشون توی زندگیم خوش حال شده بودم و خدا رو شکر کرده. همین طور از ادمهایی که بارها وبارها جوری ناراحتم کرده بودن که دیگه کلا از رابطه با اون ادم ناامید شده بودم. مثلا ۲۳ فروردین برمیگشتم نگاه میکردم ببینم حال و روزم یه سال قبل توی همچین روزی چطور بوده؟ درگیر با چه اتفاقات و چه ادمهایی بودم؟ روی چه موضوعی انرژی گذاشته بودم ؟ با کی اشنا شده بودم؟ به کی و یا چی خیلی فکر میکردم اون روزا؟ و این برام خیلی خوشایند بود چون یه احساس ِ"از بالا به همه چیز نگاه کردن "بهم میداد.... اصلا یه جور محاسبه ی نفس هم میشه اسمش رو گذاشت... چون توی اون نوتها برمیگشتم و از خودم سوال میکردم چرا این کار رو کردی و چرا این کار رو نکردی؟ نمیدونم از کسایی که اینجا رو میخونن اهل "خود یادداشت نوشت" هستن یا نه ولی اگر نیستین حتما این کار رو بکنین...باعث میشه به این برسید که چه چیزی نقطه ی ضعف شما و چه چیزی نقطه ی قوت شماست...مثلا بعد از یه مدت متوجه میشید که توی ارتباط با ادمهای جدیدی که توی زندگیتون وارد میشن همیشه فلان اشتباه رو میکنید... متوجه میشید که وقتی بیمار هستین بیش از اندازه بدخلق هستین چون دقیقا دوماه قبل هم که مریض شده بودین عین همین دو سه روز پیش فوق العاده بداخلاقی و بد رفتاری کردین... متوجه میشین که دقیقا چقدر از ادمهای فضول که حریم شخصی برای اطرافیانشون قائل نیستن بیزار هستین...و حتی متوجه میشین که از ادمهای فضول خیلی بیشتر بدتون میاد تا ادمهای حسود...میفهمین که جدیدا وقتی توی شرایط بحرانی قرار میگیرد خیلی بهتر میتونید خودتون رو امیدوار نگه دارید وبا وجود شرایط ناامیدانه , امیدوارانه تلاش کنین و بجنگین.. میفهمین چقدر پارسال همین روز چقدر شخصیت نپخته و ارمان گرایی داشتین که به جای اینکه روی تلاش و نظم تمرکز کنید مدام صورت مساله ی ناامید کننده رو میخوندین....متوجه میشید چه چیزهایی خیلی حرصتون رو در میاره .چه چیزهایی وجودش مایه ی دلگرمی هست و دقیقا چه چیزهایی شما رو از زندگی سیر میکنه ... به خودش شناسی تون خیلی خیلی کمک میکنه... وقتی ببینید دقیقا توی چندین شرایط مشابه دارید یه رفتار اشتباه رو مدام تکرار میکنید از یه جایی به بعد دیگه هوشیار و گوش به زنگ هستین که اون رفتار غلط رو نداشته باشین.... خیلی چیزهای خوبی متوجه میشه ادم... برای من مفید بود و همین طور ادامه خواهم داد... خیلی منظم تر از سابق :)

++کامنت بزارید برای این پست. حتی اگر حرفی ندارید. میخوام ببینم چند نفر میخونن.

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۶
مهسا .م

فروردین ۹۷ هم رو به پایان رفت. به جرئت میتونم بگم از فروردین چند سال اخیر مفید تر بود برام. سال ۹۷ خیلی درسی طور شروع شد در واقع مجبور بودم. توی این مدت یه کتاب غیر درسی هم خوندم به اسم "دختر شینا" .خاطراتِ "سردار شهید ستار ابراهیمی" هست. از زبان همسرش. کتاب خوبی بود. از خریدش راضی هستم. یکی از چیزهایی که توی این کتاب نظر منو به خودش جلب کرد این بود که چقدر این شهید با وجود اینکه درگیر جنگ بوده و میدیده که جلو چشمهاش شهرها داره بمباران میشه و چقدر از رفیق هاش دارن شهید میشن باز هم روحیه ی شادی داشته. دقیقا از اون ادمهای عبد و وظیفه گرا. در دوران دفاع مقدس مسئولیتهای زیادی داشته اما توی این کتاب روحیه ی شاد این ادم رو میشد دید. میشد فهمید. و اینکه چقدر همسرش زحمت کشیده. برای منی که نه خودم درگیر جنگ بودم و نه حتی اطرافیانم اون قدرها چیزی از جنگ فهمیدن خوندن این کتابها و فهمیدن حال و هوای اون روزا خیلی خوب بود. عجب ادمهای مقاوم و پر تلاشی بودن. اصلا ادمهای راحت طلبی نبودن. اون زمانها حتی برای براورده کردن مایحتاج ابتدایی زندگی مثل نفت با چه سختی هایی رو به رو بودن...خلاصه بگم. کتاب خوبی بود. شمام بخونین:) 

فصل میانترم هاست. هفته ای حداقل یکی دارم. به انضمام تمام تمرینها و شبیه سازی هایی که باید تحویل بدم. به علاوه ی ارائه ای که باید اکی بشه. با این وجود هستن روزهایی که خودتو به در و دیوار میزنی اما انگاری اصلا راه نداره و بهتره کتاب رو بندازی یه گوشه و بزاری چند ساعت همین جوری بگذره... هر کار میکنی انگار این تمرکز پریده قصد بازگشت نداره. 

یه چیز دیگه که الان میخوام بگم اینه که واقعا به طرز وحشتناکی همه چیز گرون شده. شامپوی من ۵۰ تومن بود که به این نتیجه رسیدم بهتره نزنم. بعد از یه مدت دیدم برم همون شامپو رو بزنم به نفعم هست.همون شامپو رو امروز رفتم خریدم ۶۳ هزار تومن. من به این قیمت برای شامپو میگم گرون. واقعا گرون هست. اگر ماهی ۱۰ میلیون تومن سود خالص درامدم(در صورتی که درامدی میداشتم) بود باز هم به شامپوی ۵۰ تومنی و ۶۳ تومنی میگفتم گرون. جدا ادم به فکر فرو میره. 

نمیخوام روضه ای رو بخونم که قطعا همه تون از حفظ هستین. فقط میخوام بگم تحت عنوان یه دانشجو که دستش توی جیب باباش هست واقعا بهم فشار روانی داره وارد میکنه این هزینه ها . گرونی رو دارم احساس میکنم.احساس چیه! دارم میبینم به عینه!  هر ادمی از یه سنی به بعد دوست نداره از خانوادش پول بگیره و این حس مختص اقایون نیست و  اصلا مروبط به جنسیت نیست. فقط کافی هست ادم باشی تا بفهمی قرار نیست زحمت تو خرج تو روی دوش دیگران باشه. خیلی از خانواده ها مثل خانواده ی من در هیچ هزینه ای برای بچه شون کوتاهی نمیکنن و نخواهند کرد ولی این خود ادم هست که از یه جایی به بعد از یه سنی به بعد میگه دیگه بسه! دیگه زشته! عزت نفسش اجازه نمیده پول بگیره! بگذریم.

داشتم میگفتم که گفتن از گرونی مثل خوندن یه توپ دارم قلقلی سرخ و سفید و ابی ِ شده! اینقدر که همه از برن! 

ولی واقعا خداییش اتفاقاتی مثل گرونی دلار و این همه دزدی و و این همه ....بازی که توی دوره ی پرزیدنت(!!!!) رو@ح@ان@ی اتفاق افتاد اگه اقای رئیسی شده بود رئیس جمهور و این اتفاقات رخ میداد یعنی واکنش بعضی ها چی بود؟؟؟؟ یعنی چطوری میخواستن اول دیگران و بعد خودشون رو پاره پاره کنن خدا میدونه!!!

++ممنون از اینکه به غلطهای املایی که دارم گیر نمیدین:)

++میخونمتون. 

یعنی میدونم مترسک رفته. یعنی میدونم صندلی داغ گذاشتین و .....

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۷
مهسا .م

فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ ﴿١٢﴾ ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ ﴿١٣﴾ وَقَلِیلٌ مِنَ الآخِرِینَ ﴿١٤﴾ عَلَى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ ﴿١٥﴾مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ ﴿١٦﴾ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ ﴿١٧﴾ بِأَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ ﴿١٨﴾ لا یُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلا یُنْزِفُونَ ﴿١٩﴾ وَفَاکِهَةٍ مِمَّا یَتَخَیَّرُونَ ﴿٢٠﴾ وَلَحْمِ طَیْرٍ مِمَّا یَشْتَهُونَ ﴿٢١﴾ وَحُورٌ عِینٌ ﴿٢٢﴾ کَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ ﴿٢٣﴾ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿٢٤﴾ لا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلا تَأْثِیمًا ﴿٢٥﴾ إِلا قِیلا سَلامًا سَلامًا ﴿٢٦﴾وَأَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ ﴿٢٧﴾ فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ ﴿٢٨﴾ وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ ﴿٢٩﴾ وَظِلٍّ مَمْدُودٍ ﴿٣٠﴾وَمَاءٍ مَسْکُوبٍ ﴿٣١﴾ وَفَاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ ﴿٣٢﴾ لا مَقْطُوعَةٍ وَلا مَمْنُوعَةٍ ﴿٣٣﴾ وَفُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ ﴿٣٤﴾ إِنَّا أَنْشَأْنَاهُنَّ إِنْشَاءً ﴿٣٥﴾ فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَارًا ﴿٣٦﴾ عُرُبًا أَتْرَابًا ﴿٣٧﴾ لأصْحَابِ الْیَمِینِ ﴿٣٨﴾ ثُلَّةٌ مِنَ الأوَّلِینَ ﴿٣٩﴾ وَثُلَّةٌ مِنَ الآخِرِینَ ﴿٤٠﴾وَأَصْحَابُ الشِّمَالِ مَا أَصْحَابُ الشِّمَالِ  


نه آنجا هیچ حرفی لغو و بیهوده شنوند و نه به یکدیگر گناهی بربندند. (۲۵)

هیچ جز سلام و تحیّت و احترام هم نگویند و نشنوند. (۲۶)


++از تمام نعمتهای بهشتی که در قران توصیف شده,  ایه ی ۲۵ و ۲۶ سوره ی واقعه یکی از بهترین نعمات رو توصیف میکنه!

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۱۸
مهسا .م
مثل خیلی وقتای دیگه که باهم صحبت میکنیم این بار هم گرم حرف زدن بودیم. از حرف زدنهاش خیلی چیزا میشه یاد گرفت.ادمها شاید خودشون متوجه نباشن ولی وقتی دارن از روزانه هاشون میگن اگر تو زرنگ باشی کلی چیز میز یاد میگیری ازشون. تقریبا ۱۰ سالی از من بزرگتر هست. مادر هست. داشت از رابطه ش با مادرهای هم کلاسیهای فرزندش میگفت. میدونید که. این نسل جدید مثل ماها که نیستن. مشقهاشون رو خانم معلم میفرسته . دانش اموز پرینت میگیره و حل میکنه و فردا میبره مدرسه. هر کدوم از دانش اموزها پرتال مخصوص به خودشون رو دارن. مشق هاشون, غیبت دانش اموز, نتایج مسابقات, شرح اتفاقات و جشنها و مراسم های عزاداری که برگزار میشه توی مدرسشون و خیلی چیزای دیگه براشون میل میشه.بگذریم. تعریف میکرد که چطور یکی از مادرها پیامی که این فرستاده بوده رو forward میکنه توی گروه اصلی که همه ی مادرها بودن. اون پیام هم مناسب اینکه بخواد توی گروه مطرح بشه نبوده و یه جورایی براش خیلی بد میشه. کلی حرص میخورد. ناراحت بود. میگفت: ببین این زنیکه چقدر پست هست که من از رو صمیمیت یه چیزی نوشتم اومد فرستاد تو گروه اصلی... تو ببین این عجب ادم فلان...... از اینجور حرفها. 
هیچ کس هیچ کس از اینکه پیامش برای کس دیگه فرستاده بشه راضی نیست. هر موقع بشنوه پیامش فروارد شده سریع میره چک میکنه ببینه چیا گفته چه منظورهایی میشه ازش برداشت کرد توی حرفاش راجع به کیا حرف زده اونایی که امکان داره پیام رو خونده باشن کیا هستن...
الگوریتم بهینه اینه که قبل از اینکه بخواید یه پیامی رو بفرستین چه طرف همکلاسی باشه و جزوه بخواین ازش, چه استاد باشه و سوال درسی داشته باشین ازش , چه مادرتون باشه چه خواهر هر کی که میخواد باشه شما بای دیفالت فکر کن این پیام قراره فروارد بشه...داشتن یک همچین تفکری خیییییییلللللیییییییی موثر هست... 
بدست اوردن بعضی از مهارتها گاهی اصلا نیاز به تلاش و مداومت زیاد نداره فقط کافیه منطقت رو عوض کنی. 
مثل همین مورد. وقتی فکر کنی این پیام قراره فروارد بشه کلا لحن و ادبیات پیام دادنت, موضوعی که سوال میکنی راجع بهش تغییر پیدا میکنه... چه بسا از پرسیدن اون سوال, مطرح کردن اون موضوع و یا ایمیل زدن به کل منصرف بشی. این نکته ای هست که بارها و بارها توی زندگی روزانه مون مورد ازمون قرار میگیره. محیط کاری, محیط درسی, محیط خانواده ی خودت ,خانوداه ی همسرت, جمع هایی که یه روز با تو خوبن و یه روز علیه تو هستن!!!
داشتن یه همچین تفکری باعث میشه یه رفتار خوب برای شما تبدیل به عادت بشه! تبدیل به یه ادم سیساتمدار میشی! اینکه به هرفردی با هر مرتبه ی اجتماعی با هر نوع احساسی که بهش داری یه جوری پیام بدی که اگر دست یکی دیگه رسید ضایع نباشه خودت بعدا معذب نشی, کم مهارتی نیست! :)
یه موضع دیگه هم که نظرم رو جلب کرد اینه که این خانم سی و اندی ساله هست. میدونید وقتی دارم سنش رو میگم منظورم چیه. یعنی ایشون تا سی و اندی سالگی یه همیچن مهارت مهمی رو کسب نکرده! غافل بوده! 
به قول ی بنده خدایی زندگی مجموعه ای از مهارتهاست! هر چی مهارت هات کمتر باشه بیشتر اسیب میبینی و اذیت میشی! اصلا یه جورایی میشه گفت بزرگ شدن یعنی همین:)
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۰
مهسا .م
++یه جمله هست. خیلی قشنگه. میگه: در میانسالی متوجه میشویم سرمایه ای به جز "انس" هایمان داریم. خودمان را به کارهای خوب "انس" بدهیم.
++گاهی اوقات به خودم میگم: بیا تا کسی حواسش نیست باهم زندگی کنیم. 
خیلی وقتا اینقدر عقاید اطرافیانم و متد زندگی کرنشون با من فرق داره که میترسم. میگم یعنی منم سنم بیشتر بشه اینجوری میشم؟!! عقایدم این مدلی میشه؟!! 
++خیلی وقته هیچ کتابی (غیر درسی) نخوندم بگذریم از اینکه حجم عظیمی از کتابهای خونده و نخونده ی منو یه بنده خدایی یک و ماه و خوردی هست برده خونشون و قراره برگردونه.
++گاهی اوقات دیدن بعضی از ادمها و تفکر کردن راجع به رفتارشون درسهای بزرگی به ادم میده.
ای خودم, ای مهسا.. اگر باگی داری و داره بهت ضربه میزنه بهتره برطرفش کنی. چون باگ ها از بین نمیرن مگه اینکه دیباگ بشن! خودت رو کنکاش کن. از خودت حساب پس بگیر. نزار یه عادت زشت باهات بیاد جلو..ببین بعضیا رو ... ببین طرف سنی ازش گذشته ولی چه اشتباه های ضایع و بدی مرتکب میشه... وقت رسیدن به این باگا جوونی بود نه الان که طرف نا نداره یه لقمه گاز بزنه چه برسه به حساب پس گرفتن از خودش.
ادما از لحظه ای شزوع به بزرگ شدن میکنن که شروع به انالیز کردن خودشون میکنن.(همه ی اینا رو واقعا به خودم هستم. توی نوت گوشیم هم یاددداشت کردم دلم خواست اینجا هم بنویسم. یه بنده خدایی رو دیدم رفتارهاش جالب نیست. تلنگر هست برام.)
++خلاصه اینکه بعضی وقتا ادم باید یواشکی تا کسی حواسش نیست خیلی اهسته خیلی یواش خیلی کم رنگ اسه بره اسه بیاد...
هدفم از این پست فقط حرف زدن با شماها بود. همین. 
 
۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۷:۰۹
مهسا .م

هیچ وقت جزء اون دسته از ادمها, که خیلی راحت میشه حرصشون رو دراورد نباشید.

هیچ وقت اینقدر ادم ساده و ساده لوحی نباشید که الگوریتم ِ حرص خوردنتون رو راحت در اختیار دیگران قرار بدید. الان خود من دارم حرص یه بنده خدایی رو در میارم:) خوب نباید اینقدر ساده لوح باشه:))

بگذریم. دوستان از من کوچکترین به شما ی بزرگترین نصیحت. اینقدر چیزهایی که روشون حساس هستید رو راحت ابراز نکنید. اصلا تا میشه واکنش نشون ندید. پاسخ بدید و نه واکنش. دیتاهای این مدلی خیلی خیلی با ارزش هستن و خیلی خیلی میشه ازشون استفاده کرد. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۰
مهسا .م



تمام زندگی همینه!

گذشتن از علایق سطحی اما اشکار

برای رسیدن به علایق پنهان اما پایدار و اصلی!


۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۷:۰۲
مهسا .م

به قول رادیوچهرازی ها:

جمشید امسالو چطوری سر کنیم؟

مهر...

ابان...

وای از اذر...


 و واقعا هم وای از اذز...

ولی خوب عب نداره. ما به اذر و بعدش دیِ "پر حادثه" عادت داریم!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۳۲
مهسا .م
روزها پشت سر هم دارن میگذرن. و من واقعا موندم چطور یهویی شد شش ابان ماه. به همین سرعت تابستون تموم شد مهر شروع شد تموم شد. حالام که ابان پاشو گذاشته روی پدال گاز و قصد هم نداره که برداره. صبحا که از خواب بیدار میشم یه گلو درد خیلی خفیف دارم. با سویشرت میرم توی حیاط و هر روز نسبت به دیروز نون پنیر گردو با چای شیرین بیشتر میچسبه بهم. 
این روزها یه عادت خیلی خوب که پیدا کردم اینه که با چشمام فیلم و عکس میگیرم.من و ادمهایی مثل من از اون دسته ایم که نسبت به محیط اطرافمون خیلی بی توجهیم. اگه با یکی قرار بزاریم بریم کافه موقعی که برگردیم هر چی فکر کنیم یادمون نمیاد رنگ لباسش چی بود. قیمت غذایی که خوردیمو کارت کشیدیم چقدر شد. اما امان از وقتی که بخوایم دقت کنیم. تا ابد توی هارد مغزمون میمونه. این روزا چیزای کوچولو حالمو خوب میکنه.اصلا عمدا تایم میزام برای لذت بردن از این روزمره های کوچولو. روزمره هایی که وقتی فکر کنی یه روز تموم میشن ,حریص میشی واسه خیره خیره نگاه کردن بهشون. واسه ثبت و ضبطشون.مثلا چی؟
مثلا همین که به لطف نوه ی یک سال و هشت ماهه ی  خانواده, روی بند رختی ِ حیاطمون پر شده از لباسای نی نی. 
یه قاب تصور کن. بالاش اسمون ابی... ابی ِ ابی...صاف ِصاف... تو نشستی لبه ی یه گلدون عظیم الجثه که گل شب بو کاشتن توش. داری به اسمونی نگاه میکنی که از وسطش یه بند رختی رد شده که پر از لباس دختر بچس:) دیوار اجری خونمون حال خوب میده. امروز داشتم به خواهرم میگفتم چه خوبه تو خونه ویلایی زندگی میکنیم.تو خونه ویلایی بزرگ شدیم. چه خوبه ما حیاط داریم باغچه داریم گلدون داریم . درخت پرتقال و لیمو و نارنج داریم تو حیاطمون. راستی این بوته های رز دارن گل میدن. نیلوفرهام گل دادن. فصلشونه مگه؟ 
همین روزمره های ساده اگه یه لحظه به این فکر کنی که همیشگی نیستن دیگه اسمش روزمره نمیشه. بهش میگن اتفاق. 
مثلا "مادر" خودش به تنهایی یک "اتفاق" هست. "پدر" همین طور. خواهر زاده ی کوچولو که لباسای ماه قبلش این ماه اندازه ی تنش نیست یه اتفاق هست.خونه ی پدری یه اتفاق هست وقتی قراره تو دانشجو بشی و دوماه یه بار بیای خونه. اتاقت اتفاق هست وقتی مستقل میشی و خونه زندگی تشکیل میدی و بعدها مثل مهمون(حالا صمیمی تر) چند روز میای و میری. 
امروز که داشتم کِیف حیاط رو میکردم چشمم خورد به یه نوشته. یه نوشته با دستخط بچه گانه که نوشته ی خودم بود. نوشته بودم: "فصل امتحانات پایانترم. خرداد ۸۳ .مهسا" با یه امضای خیلی مسخره و بی ریخت زیرش. یه بیضی کوچولو و کاملا نامتقارن که زیرش چند تا خط گنده گنده و دراز دراز داشت :))) من واسه خودم سال ۸۳  رفتم توی حیاط رو یکی از آجرا یه جمله نوشتم:)) اصلا یادم نبود:)) اصلا اون موقع فکرشم نمیکردم که مهسای ۱۳ سال بعد, چشمش بیفته به اینو یه لبخند پت و پهن بزنه :))) قطعا اگر اون موقع یه لحظه به این فکر میکردم که یه روزی وارد دانشگاه میشم و قراره کلی درس ریاضی و مهندسی سخت و مفهومی بگذرونم شاید اون ریاضی دوران راهنمایی توی اون برهه اینقدر بهم فشار نمیاوردکه بلند شم برم توی حیاط قدم بزنم کلم هوا بخوره. حالا چی بوده مگه. یه مشت تابع مسخره:))). قطعا زمانی که کنکور داشتم اگر به این فکر میکردم که قراره بعدها ,انتگرالها و مشتقهایی رو حساب کنم که طول خود انتگرالده مذکور شش هفت برابر سوالی هست که الان روبه رومه دیگه اون حسابان دبیرستان برام خیلی مسخره میشد.
احتمالا ۱۰ سال دیگه وقتی من و شما ادامه تحصیل دادیم,به درسای دوره ی کارشناسیمون خنده نمیکنیم.ولی به واکنش هامون به اه و ناله ها و غر زدنای الکیمون, الکی استرس گرفتناو غیره میخندیم.شایدم حسرت بخوریم که ای کاش مدیریت بهتری داشتم تا هم لذت بیشتری میبردم هم اینقدر کام خودم رو تلخ نمیکردم و هم پربار تر میگذشت اون ایام :)
بعدا نوشت:تاربخ 89بود:))دبیرستانی بودم (∩_∩)

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۳
مهسا .م