1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

اصلاً حسین جنس غمش فرق می‌کند

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

بایگانی

۸۷ مطلب با موضوع «چیزی برای گفتن» ثبت شده است

هورمون چیست؟ 

چیزی که اغلب ازش شکســــــــت خوردم!!!

 

 

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۲۸
مهسا .م

چقدر خوبه که ادم توی زندگیش کسی رو داشته باشه که بتونه همه جوره روش حساب باز کنه. 

توی رابطه باهاش احساس امنیت موج بزنه. 

دلت همیشه به وجودش , به منطقی حرف زدنهاش , به در نظر گرفتن احساسات تو , گرم باشه. 

مرسی که هستی (ایکون همون قلب صورتی با پاپیون زرد)

#داداش

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۱۶
مهسا .م

قبلا ها یه جمله خونده بودم از کتابی که واقعا یادم نمیاد از کدوم کتاب بود. ولی خوب خیلی به مذاقم خوش اومد و به کار میبردم و یه جورایی بهم انگیزه ی بیشتر تلاش کردن میداد. اون جمله این بود:

کسانی که شبها بیشتر از بقیه بیدار میمونن و دیرتر میخوابن , چیزهای بیشتر از  زندگی میخوان. 

اما الان بعد از گذشت چند سال به نتیجه ی دیگیری رسیدم. 

کسایی که از دنیا و زندگی چیز بیشتر میخوان, همونایی هستن که صبحا یک ساعت زودتر از عموم مردم بیدار میشن. 

شب بیداری به مراتب اسون تر از زدن از خواب لذت بخش صبح هست. 

++شهادت امام باقر (ع) تسلیت میگم به همتون. 

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۸ ، ۰۶:۱۴
مهسا .م

کاراموزیم راجع به فارنزیک و انتی فارنزیک هست. باید مقاله بدم. قبل از اینکه شروع کنم به خوندن مقاله های زبان اصلی , فارسی سرچ کردم که کمی اشنا تر باشم و با بعضی از واژه ها و اصطلاحات تخصصیش برخورد کرده باشم. رسیدم به یه مقاله فارسی.چکیده و مقدمه اش رو که خوندم چیزی به نظر رسید که میتونست بهم کمک کنه. منتهی از اینا بود که باید میخریدمش. گفتم بزار ایمیل طرف رو پیدا میکنم بهش میل میزنم خدا رو چه دیدی یهو دیدی مقاله اش رو فرستاد. 

اون قدرها انتظار غیرمعقولی نبود. (البته به نظر خودم) 

میل زدم با لحن رسمی که اره من دانشجو کامپیوتر هستم و در حال گذراندن دوره ی کاراموزی هستم و فلان وبهمان. و در نهایت این مقاله هاتو بفرست :)))

اول که عکس کارتش رو فرستاده که ادرس دفترش و شماره اینا روش بود. بعدم گفته فردا تماس بگیرید بیایید دفتر مواردی را خدمتتان عرض کنم!

بعد میگم من ساکن شهر شما نیستم و برام مراجعه حضوری مقدور نیست.

میگه که ساکن کجا هستین؟ سابقه مطالعه در این حوزه را دارید؟ پروژه تان راجع به چیست؟

خوب مرد حسابی تو چی کار داری من ساکن کجا هستم؟ اولش هم که گفتم پروژه ام امنیتی هست و راجع به فارنزیک و انتی فارنزیک هست.

میل زدم که در حوزه ی امنیت مطالعاتی داشتم ولی اخیرا و به تازگی شروع به مطالعه در حوزه ی فارنزیک کردم. صرفا چند تا مقاله ی فارسی خوب میخوام که در این حوزه دید بهتری بهم بده.

میدونستم میخوره تو پرش چون جواب سوالی که ناشی از فضولیش بود رو نداده بودم. 

بعد از یه تایم قابل توجه ادرس یه سایت که سایت شخصیش بود رو فرستاده و گفته که از قسمت خرید مقالات مقاله ی مورد نظرتان را تهیه کنید. موفق باشید.

:)))))))))))))))))))


بعد از این اتفاق , عجیب به یاد دوتا از پسرهای دانشگاه افتادم. یکی دانشگاه قبلی که بودم و دیگری در دانشگاه فعلی(هنوز ترم هفت و هشت ای تی مونده). اینها بدون اینکه من رابطه ی خاصی باهاشون داشته باشم بهتر هست بگم بدون اینکه هیچ دختری رابطه ی خاصی باهاشون داشته باشه, عجیب کمک میکردن و تایم میزاشتن برای پروژه هامون. بدون حتی گرفتن یک ریال. بدون زدن حرف اضافه. این دو نفر جزء اون دسته از ادمهایی بودن که معادلات ادمی مثل من رو بهم ریختن. در تمام طول پروژه که ریز به ریز برام توضیح میدادن دلم میخواست من هم مثل اونها چیزی بلد بودم و مثل اونها مثل ابر بهار که اصلا براش مهم نیست داره به زمین خشک میباره و یا به یه گل رز  به دیگران کمک میکردم. اولی رو نمیدونم ولی دومی خیلی درسش خوب بود و اصلا نیازی به کسی نداشت. باز کمک میکرد. با اون همه مشغله برای دیگران تایم میگذاشت .


++همه ی مقاله هاش فارسی بود این اقا. حتی یک مقاله انچنانی که فکر کنی درست و درمون باشه نداشت. کلا مقاله ISI  , IEEE و.... اینها فکر نکنید بودا... بعد فارغ التحصیل ارشد ازاد بود(قصد تحقیر و توهین به فارغ التحصیلان دانشگاه ازاد رو ندارم و فقط دارم توصیف میکنم).


++اووکادو  دسترسی داشتن لطف کردن برام مقاله رو گرفتن :) مرسیییییییییییی (ایکون گل)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۵۰
مهسا .م
امروز عصری قرار بود با اهل منزل و اقوام  بریم بیرون. من موندم خونه. جدای از اینکه کار عقب افتاده داشتم چرا باید میرفتم بیرون؟ از بیرون رفتن های این مدلی من را چه حاصل؟ نه چیزی در ادم تازه میشه و نه لبخندی روی لب ادمی با روحیات من میاد. یه تیکه حرف زدن راجع به دیگران. یه تیکه سوال پرسیدن و فضولی و امار گرفتن. دخترهایی که به ظاهر ۲۴-۲۵ سالشون هست .در باطن زنهای ۴۵-۵۰ ساله هستن!!! نه از نظر پختگی. از نظر اخلاقیات چرت.از نظر من چرت. 
من توی حرف زدن با این ادمها هیچ حرفی برای گفتن ندارم. و صرفا شنونده هستم. به چیزهایی میخندن که من نمیخندم. از چیزهایی عصبانی میشن که به نظر من عادی هست. 
شکایت نمیکنم و نمیگم چرا. وقتی هم میگن بیا بریم میپیچونم همه رو... ولی خوب حاضر نیستم تمایل درونیم مبنی بر نرفتن رو سرکوب کنم و یا بخوام تغییرش بدم. بیرون رفتنی خوب هست که از اون بیرون رفتن چیزی در ادم تازه بشه.
بگذریم از بیرون رفتنهایی که مثلا میریم یه جای سرسبز و خرم یه تیکه از اول تا اخرش یا بساط شکم و خوردن به راه هست یا بساط عکس و ژست های انچنانی... پاچه های کوتاه شده. لب های رنگ شده. سینه های بیرون انداخته. لبخند های بی روح . لبخند باید بوی عطر سیب بده. رنگش ابی باشه. واقعی باشه.
این روند خیلی وقت هست که شروع شده و همین طور ادامه پیدا کنه من و امثال من روز به روز ساکت تر میشیم. 
خنده های واقعی  و حرف های قشنگ رو باید از چشم های ادمهای این مدلی پنهان کرد. 
اینها نامحرم ترین نامحرمان هستن.
ما برای ادمهای این مدلی گزینه ی مناسبی برای رفت و امد هستیم. بین حرف هاشون نمیپریم. با وجود اختلاف عقیده ی زیاد به عقایدشون احترام میگذاریم. اونها رو به خاطر تیپشون و هر انچه انتخاب کردن شرمنده نمیکنیم.تحقیر نمیکنیم. فضول نیستیم و به حریم شخصیشون تجاوز نمیکنیم. خوب گوش میکنیم و از همه ی اینها مهم تر "مَحرم" هستیم. 
محرم هستیم یعنی توی رابطه با ما احساس امنیت میکنند. میدونه فردا پسفردا این حرف جایی نمیره. دعوا و دلخوری پیش بیاد کسی این حرف رو نمیکنه چماق بکوبه تو سرش. به عبارتی ما اعتبار داریم.
عین همه ی اینها رو که ما داریم و در طول زمان ایجاد کردیم اونها هیچ کدوم رو ندارن و در طول زمان برعکسش رو ایجاد کردن. 
بگذریم :)
++حالم و روحیه ام خوب هست.و احساس کردم باید بیام اینجا و اینها رو بنویسم :)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۲
مهسا .م
هر نسل روی شانه های نسل قبل استوار هست.

چقدر با این جمله موافقین؟ 
یه عده هستن خیلی این جمله رو قبول دارن و در واقع توی هر بحثی که میشه این رو میگن. مثلا طرف ۶ سال هست فارغ التحصیل شده ولی وقتی اسم کنکور سراسری میاد میره منبر که اره تو دبیرستان یه دختری داشتیم ضریب هوشیش خیلی از من پایین تر بود ولی چون مادر و پدرش فرهنگی بودن دانشگاه دولتی (مثلا) اصفهان قبول شد. منی که الان فلان هستم کسی نبود بهم بگه و از این حرفهایی که خودتون قطعا توی ارتباط با ادمهای مختلف شنیدین. شما موافقین؟ یه عده هم هستن که کلا این چیز ها و نظرات گروه قبلی رو به کل رد میکنن و میگن اره خواستن توانستن هست و فقط کافی هست یه نفر بخواد و اگر فرد x به اینجا رسیده و y نرسیده به خاطر اینه که نخواسته و اون قدری که بایدبراش تلاش نکرده. 
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۳۵
مهسا .م

همیشه یک بهتر از صفر هست. 

یه ذره هم یه ذره هست.

فرق داره با هیچی!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۵۴
مهسا .م

قدیما که چه عرض کنم تا همین چند وقت پیش وقتی قرار بود کاری انجام بدم و انجامش نمیدادم از خودم بدم میومد. متنفر میشدم از خودم... ربطش میدادم به اراده. میگفتم من ادم بی اراده و راحت طلبی هستم. 

به قول یه بنده خدایی یهویی نمیشه خوب شد. یهویی نمیشه هم با جدیت درس خوند, هم روزی نیم ساعت ورزش کرد. هم روزی نیم ساعت مطالعه ازاد داشت و هم عادت های غذایی رو سر و سامون داد هم هزار تا چیز این مدلی دیگه... 

یاد گرفتم با خودم مهربون باشم. فهمیدم من مهسا انبوهی از عادت های غلط و اشتباه درست و صحیح هستم. خیلی از این عادت های صحیح هم حتی ارثی و ژنتیکی هستن و  بخوام با خودم روراست باشم براشون زحمت خاصی نکشیدم. مثل پر خواب نبودنم. 

ما ادمها یه جورایی میشه گفت لایه لایه ایم. لایه هایی که روزها هفته ها ماه ها سالها خودمون روی هم قرارشون دادیم و شدیم اینی که الان هستیم. خیلی وقتها ما ادمها با کل دنیا صبور هستیم به جز خودمون.

 وقتی تصمیم میگیری سال جدید روزی نیم ساعت ورزش کنی , بعد یهو سه چهار روز پشت سر هم هیچی ورزش نمیکنی این خیلی فرق داره که از خودت بدت بیاد که اره چرا من بی اراده هستم و دیگه گذاشتم برای کی که بخوام درست شم و ربطش بدی به اراده و خواستن و راحت طلبی تا اینکه بگی اکی قرار نیست از همین ماه اول هر روز نیم ساعت ورزش کنم. من از خودم ناامید نمیشم. طول میکشه تا یه رفتار تبدیل به عادت شه. 

میدونید بعضی چیزها خیلی سادن ولی همین ساده ها کم مهارتی نیستن. مثل همین تغییر زاویه دیدی که من دچارش شدم :) یکی توی ۱۸ سالگی بهش میرسه یکی ۲۸ سالگی یکی همین طور برو بالا. 

انسان بزرگواری میفرمودن که:

"انسان وقتی به میانسالی میرسه میبینه هیچی نیست و هیچی براش نمونده به جز یه مشت عادت. برای عادت هامون برنامه ریزی کنیم."

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۲۰
مهسا .م

چیزی که الان دلم میخواد, قدم زدن توی خیابون هست. هوا همین اندازه ای که الان سرد هست سرد باشه. باد نیاد ولی. اسمون ابر داشته باشه ولی ستاره هاش پیدا باشن... من هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم هی پیاده روی کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم... هی گوش کنم.. به همین صدای مردم کوچه و بازار... همین صداهای واقعی... هی ببینم هی ببینم چشام رو پر کنم از ادما.. از ساختنمونا... از درختا... خیابونش خیلی شلوغ نباشه. از این خیابونا باشه که دو بَرش ساختمون و دکه و اینا هست... از این دکه ها که باقالی دارن هم باشه... من نمیتونم بخورم چون به باقالی حساسیت دارم... ولی خوب حداقل میتونم نگاش کنم.

هررررر چقدر دلم بخواد قدم بزنم... خیلی قدم بزنم... خیلی زیاد... خیلی زیاد....

ولی میدونید الان واقعیت چیه؟

من الان توی اتاقم نشستم. و توی چند روز اخیر اخر شب ها فقط و فقط امار سیل و بارون به گوشم خورده. با صدای گزارشگر ها و اخبارگوهایی که واقعا دیگه داره از صداشون حالم بهم میخوره.

توی اتاقم نشستم و دارم به خواستگاری فکر میکنم که مادرش زنگ زده و میگه پسرم گفته دختر چادری میخوام دختری که هی نخوام بهش بگم و یادش بدم... و اتفاقا منم چادری ام ولی حالت تهوع میگیرم کسی بخواد برای پوششم تصمیم بگیره... و صرف چادری بودنم بیاد صرف چادری نبودن خیلی های دیگه , خونشون نرن و برچسب بزنن روی اینو اون....

توی اتاقم نشستم صدای مزخرف اخبار میاد و به جبر فکر میکنم...و به خیلی چیزهای دیگه...

مثلا به اینکه واقعا بعضی چیزها تقصیر ما ادمها نیست. 

و واقعا اوج جبر هست که من الان توی اتاقم نشستم و صدای مزخرف اخبار میشنوم... در صورتی که تمام سلولهام توی این هوا بیرون رفتن و تا یک و دوی شب قدم زدن میخواد...خیابونش خلوت نباشه خیلی هم شلوغ نباشه...

جبر... من به معنای حقیقی واژه گاهی اوقات به تازگی بار اولی که با جبر روبه رو شدم با جبر رو به رو میشم!


++کامنتها رو باز گذاشتم شمام به طور ناشناس اگر دوست داشتین بگین الان کجایین ولی دلتون چی میخواست.


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۵۸
مهسا .م

فکر میکنم هر از یه مدت , مثلا سالی یکی دوبار باید بابت تمام انتخاب های عاقلانه ای که داشتیم  اشک بریزیم. بابت تمام موقعیت‌هایی که میشد انتخابشون کرد و جریان طور دیگه ای رقم بخوره ولی ما اگاهانه و عاقلانه تصمیم گرفتیم راه دیگه ای رو انتخاب کنیم...

وقتی اشک ریختیم

 بلند شیم

 صورتمون رو بشوریم

 چند تا نفس عمیق بکشیم 

و به راهی که عاقلانه و اگاهانه انتخابش کردیم ادامه بدیم. به امید رقم زدن و رقم خوردن اتفاقای قشنگ.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۸ ، ۱۹:۰۵
مهسا .م