1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۵۲ مطلب با موضوع «چیزی برای گفتن» ثبت شده است

روزها پشت سر هم دارن میگذرن. و من واقعا موندم چطور یهویی شد شش ابان ماه. به همین سرعت تابستون تموم شد مهر شروع شد تموم شد. حالام که ابان پاشو گذاشته روی پدال گاز و قصد هم نداره که برداره. صبحا که از خواب بیدار میشم یه گلو درد خیلی خفیف دارم. با سویشرت میرم توی حیاط و هر روز نسبت به دیروز نون پنیر گردو با چای شیرین بیشتر میچسبه بهم. 
این روزها یه عادت خیلی خوب که پیدا کردم اینه که با چشمام فیلم و عکس میگیرم.من و ادمهایی مثل من از اون دسته ایم که نسبت به محیط اطرافمون خیلی بی توجهیم. اگه با یکی قرار بزاریم بریم کافه موقعی که برگردیم هر چی فکر کنیم یادمون نمیاد رنگ لباسش چی بود. قیمت غذایی که خوردیمو کارت کشیدیم چقدر شد. اما امان از وقتی که بخوایم دقت کنیم. تا ابد توی هارد مغزمون میمونه. این روزا چیزای کوچولو حالمو خوب میکنه.اصلا عمدا تایم میزام برای لذت بردن از این روزمره های کوچولو. روزمره هایی که وقتی فکر کنی یه روز تموم میشن ,حریص میشی واسه خیره خیره نگاه کردن بهشون. واسه ثبت و ضبطشون.مثلا چی؟
مثلا همین که به لطف نوه ی یک سال و هشت ماهه ی  خانواده, روی بند رختی ِ حیاطمون پر شده از لباسای نی نی. 
یه قاب تصور کن. بالاش اسمون ابی... ابی ِ ابی...صاف ِصاف... تو نشستی لبه ی یه گلدون عظیم الجثه که گل شب بو کاشتن توش. داری به اسمونی نگاه میکنی که از وسطش یه بند رختی رد شده که پر از لباس دختر بچس:) دیوار اجری خونمون حال خوب میده. امروز داشتم به خواهرم میگفتم چه خوبه تو خونه ویلایی زندگی میکنیم.تو خونه ویلایی بزرگ شدیم. چه خوبه ما حیاط داریم باغچه داریم گلدون داریم . درخت پرتقال و لیمو و نارنج داریم تو حیاطمون. راستی این بوته های رز دارن گل میدن. نیلوفرهام گل دادن. فصلشونه مگه؟ 
همین روزمره های ساده اگه یه لحظه به این فکر کنی که همیشگی نیستن دیگه اسمش روزمره نمیشه. بهش میگن اتفاق. 
مثلا "مادر" خودش به تنهایی یک "اتفاق" هست. "پدر" همین طور. خواهر زاده ی کوچولو که لباسای ماه قبلش این ماه اندازه ی تنش نیست یه اتفاق هست.خونه ی پدری یه اتفاق هست وقتی قراره تو دانشجو بشی و دوماه یه بار بیای خونه. اتاقت اتفاق هست وقتی مستقل میشی و خونه زندگی تشکیل میدی و بعدها مثل مهمون(حالا صمیمی تر) چند روز میای و میری. 
امروز که داشتم کِیف حیاط رو میکردم چشمم خورد به یه نوشته. یه نوشته با دستخط بچه گانه که نوشته ی خودم بود. نوشته بودم: "فصل امتحانات پایانترم. خرداد ۸۳ .مهسا" با یه امضای خیلی مسخره و بی ریخت زیرش. یه بیضی کوچولو و کاملا نامتقارن که زیرش چند تا خط گنده گنده و دراز دراز داشت :))) من واسه خودم سال ۸۳  رفتم توی حیاط رو یکی از آجرا یه جمله نوشتم:)) اصلا یادم نبود:)) اصلا اون موقع فکرشم نمیکردم که مهسای ۱۳ سال بعد, چشمش بیفته به اینو یه لبخند پت و پهن بزنه :))) قطعا اگر اون موقع یه لحظه به این فکر میکردم که یه روزی وارد دانشگاه میشم و قراره کلی درس ریاضی و مهندسی سخت و مفهومی بگذرونم شاید اون ریاضی دوران راهنمایی توی اون برهه اینقدر بهم فشار نمیاوردکه بلند شم برم توی حیاط قدم بزنم کلم هوا بخوره. حالا چی بوده مگه. یه مشت تابع مسخره:))). قطعا زمانی که کنکور داشتم اگر به این فکر میکردم که قراره بعدها ,انتگرالها و مشتقهایی رو حساب کنم که طول خود انتگرالده مذکور شش هفت برابر سوالی هست که الان روبه رومه دیگه اون حسابان دبیرستان برام خیلی مسخره میشد.
احتمالا ۱۰ سال دیگه وقتی من و شما ادامه تحصیل دادیم,به درسای دوره ی کارشناسیمون خنده نمیکنیم.ولی به واکنش هامون به اه و ناله ها و غر زدنای الکیمون, الکی استرس گرفتناو غیره میخندیم.شایدم حسرت بخوریم که ای کاش مدیریت بهتری داشتم تا هم لذت بیشتری میبردم هم اینقدر کام خودم رو تلخ نمیکردم و هم پربار تر میگذشت اون ایام :)
بعدا نوشت:تاربخ 89بود:))دبیرستانی بودم (∩_∩)

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۳
مهسا .م
پدر از جا برخواست .در واقع از جا برنخواست. بلکه جهشی کرد. دست راستش را به نشانه ی اعتراض بالا اورد و با حرص و غضب گفت:"حالا که اینطور میگویی نمیروم". مادر ظرف میشست و غر و لند کنان بد و بیراه نثار میکرد. نثار ان مرد عمده فروش که برنج درجه سه را به جای فرد اعلاء داده بود. رو به پدر کرد و گفت:"میروی ,خوب هم میروی". مراعات مرد پا به سن گذاشته را نمیکرد. پیر بود اما هرچه که بود مرد بود. مرد قدیمی. از انها که براشان ذلت بود بروند بگویند حاجی این گونی هاشمی را پس بگیر به جاش طارم اصل بده که عیال پختش را پسند نکرده. مادر جنگ قدرت را از "ملکه" خدا بیامرز به ارث برده بود.
          ملکه پیرزنی با عینک ته استکانی. اخرین بار که امد زاهدان تابستان بود . همان تابستانی که خورشید پوست سر را مثل پارچه ی اهاردار جر میداد. همان تابستانی که "زوزو" از مادر یک کشیده ی اب نکشیده خورد که چرا شیشه ی عینک ملکه را با خودش برده مدرسه! ملکه مادر ِمادر بود. در واقع مادربزرگ بود.به خاطر اینکه اسم پدربزرگ "مَلِک" بود به او میگفتند ملکه! ملک و ملکه!
همیشه ان کیف کوچک قهوه ای را با سوزن قفلی به بالای تنبانش وصل میکرد. داخلش شناسنامه و کمی پول و دفترچه های بانکی اش بود. خدابیامرز انگار یک گوله سیاهی بود.مینشست پُق میکرد و در کمین عیب و نقص این و ان بود. وقتی جلوش راه میرفتی احساس راه رفتن جلوی عده ای مرد هیز را داشتی.نامحرم بود نامحرم! بعد از شصت و پنج سال زندگی با ملک, او را تحدید میکرد. میگفت" اخر طلاقم را از این بی شرف میگیرم. دیگر سوختن و ساختن بس ِ بس." 
دلم برای پدر میسوخت. برای زوزو هم. شاید هم برای خود مادر. یکبار که زمستان سختی بود, من و سهیلا کنار بخاری برقی پس زانوها چنپاتمه زده بودیم.از پشت پنجره به زنی چادر سیاه نگاه میکردیم که زیر ان برف مثل کوه با قله ای برفی شده بود.بیرون فقط برف بود و برف. برف نو روی برف کهنه مینشست. صدای کلاغ ها از بین درختان کاج میامد.دوتا لیوان و فلاسکی پر از چای دارچین داشتیم .حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. گفت: "ببین من تمام رختها رو از روی بند رختی جمع میکنم. قبل از اینکه بیاد خونه غذا درست میکنم و نمیزارم هیچ ظرف کثیفی باقی بمونه.نه به خاطر اون تحدیدایی که قبل از اینکه از خونه بره بیرون میکنه. وقتی میشینه جلوم میگه: "من نمیخوام بری حالا تو برو تا من ببینم چطور میری. یه چیزی هم میفهمیم خوبه" جواب نمیدم. میدونی...چطور بگم؟ این جنگ قدرت پیروز نداره. بزار فکر کنه همه تو مشتش هستن. بزار فکر کنه همه بله قربان گو هستن.دیگه تو سنی که اینا هستن که نمیشه مرافه راه انداخت که چی درسته چی غلط. فقط باید احترام نگه داشت. فقط."
#داستان
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۶
مهسا .م

ادم خطرناک الزاما اونی نیست که اسید بپاشه روی صورتت. ادم خطرناک حتما اونی نیست که چاقو ورداره یه خط بندازه رو پیشونیت. ادم خطرناک الزاما اونی نیست که دزد مال و ناموس و جونت باشه.

خیلی وقتا ادم خطرناک ادمی هست که در صدد دزدین روحت هست. ادمی هست که با زبون و کله ی پوکش میخواد برنده ی جنگ لفظی باشه. ادمی هست که توی جنگ لفظی مهارت داره چون زیاد تمرین داشته.  و حالا وقتی تو , رو به روش قرار بگیری خوک صفتانه و البته کاملا راحت تو رو زمین میزنه. این ادما از اینکه دیگران رو هم سطح خودشون کنن خوش حال میشن. فرقی هم نمیکنه ممکنه یه رهگذر توی خیابون یا یه قوم درجه یک باشه!!! این نوع ادمهای خطرناک ادمهایی هستن که دهن باز و مغز بسته ای دارن.اینها توی تیکه پروندن توی با منظور حرف زدن توی اینکه اشتباهات گذشته ی ادما رو توی صورتشون فرو کنن توی هر مورد بی فرهنگانه ای که با واژه و کلام سر و کار داشته باشه "مهارت" دارن... اینا توی اینکه چی بگن تا خون طرف مقابلشون رو به قل قل بندازن تبحر دارن... 

میدونی چرا؟

جوابش سادست :)

موقعی که منو تو داشتیم کتاب میخوندیم , اینا داشتن تمرین تیکه پروندن میکردن بعدشم احساس خفن بودن میکردن که: اره, جاش بود گفتم بهش!!! اینا راحت حریم ها و حرمت ها و کوچکتر بزرگتریها رو میشکنن. منطقشم اینه که جاش بود گفتم بهش!!! اینا توی جنگ لفظی قمه به دست هستن!  

++نتیجه گیری:

خیلی وقتا تکلیفمون با خودمون معلومه ولی یهو میزنیم جاده خاکی. یهو میبینیم درگیر چیزی شدیم که نباید میشدیم. درگیر جنگ لفظی که هر چقدر ادامه پیدا کنه تو خراش و زخم بیشتری برمیداری. فقط کافیه یه لحظه خودت رو مرور کنی بعد یه نفس عمیق بکشی و به خودت بگی:

از دیگ پختگان ناید صدایی/خروش از مردمان خام خیزد  

بعدم از رینگی که یهویی افتادی وسطش بکشی بیرون :)

++اگر تجربه ای از برخورد با این ادما توی دانشگاه توی خوابگاه توی خانوادتون توی اقوام دارین بگین. متد برخوردتون رو هم بگین:)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۲۳
مهسا .م
مثل همیشه دوست داره باهاش بازی کنم.اصرار پشت اصرار که بیا مار پله بازی کنیم.قبول میکنم. شروع میکنیم و تا جایی که اون از من جلوتر هست اوضاع خوبه همین که من مهرم جلوتر از اون باشه شروع میکنه به غر زدن و تقلب و ....
من: خوب الان شما روی خونه ی مار هستی.
اون: نه..ببین من گوشه ی خونه ی مار وایسادم روی نیشش که نرفتم بخواد منو نیش بزنه:)
من: ببین عزیزم شما همین که توی خونه ی مار قرار گرفتی یعنی نیش خوردی و باید بری خونه ای که دم مار توش هست یعنی چندین تا خونه پایین تر.
اون: نه..خوب خوب ماره منو نیش زد من رفتم پیش خانم دکتر دارو داد ببین دیگه دستم خوب شده جای نیشش نیست.
من: نه خاله جون.ببین این قانون بازیه. اصلا بازی به قانوناش هست دیگه. همینا با حاله .یه بار شما جلویی یه بار من...
اون: مگه شما منو دوست ندای؟ مگه نمیگی دوست دارم؟ 
.
.
مکالمه ی بالا همین طور ادامه داره و اخر سر٬ تلاش های من برای قانونمند بازی کردن با یه کوچولوی شش ساله بی فایده میمونه... یا قهر میکنه و اعصابش میریزه بهم و یا من باید چشمام رو  روی تقلبهای بامزش ببندم. موقعی که میخواد تاس رو بریزه٬ پرتش میکنه وسط سالن خودش میره میارتش و فریاد شادی سر میده که: شییییییییییشش شیییییییییییییییش...خاله شییییییییییییش اوردم:)))
بگذریم. میخواستم بگم یه جورایی زندگیمون هم مثل همین مار پله ست. خیلی هامون وقتی شکست خوردیم به جای اینکه بپذیریم و دوباره شروع کنیم به تلاش٬ عین یه دختر بچه ی کوچولو شروع کردیم به غر زدن و انکار کردن...خیلی جاها وقتایی که اصلا انتظارش رو نداشتیم خوردیم به پله هایی که یهویی مارو چندین تا پله بردن جلو....

#خواهرزاده#شش_ساله#زندگی#بالا_پایین#مار_پله#شانس_تاس
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۵
مهسا .م

یه گروه هست به اسم "پایه یاب". یه گروه تلگرامی با 4.9k عضو. شاید شما هم عضو باشید توی این گروه. همین طوری که از اسمش پیدا هست این گروه برای پیدا کردن "هم پا" بنا شده.از هم پا شدن برای مسافرت گرفته تا پروژه کاری و درسی و بیرون رفتن و غیره....قبل از عضو شدن بهتره قوانین مربوط بهش رو بخونید. ولی خلاصه بخوام بهتون بگم مثلا شما میخواید برید اصفهان و تنها هستید.تو این گروه با همون فرمتی که جرء قوانینش هست پیام میدید تا یه پایه پیدا بشه و باهاتون بیاد. هم تنها نیستید و هزار تا خطر خواب الودگی و بهمان و اینا از سرتون رفع میشه و هم اینکه میتونید پول بنزین رو شیر کنید . این شما هستید که با هم پایه تون یه سری چیزا رو توافق میکنید و یا توی پیامی که توی گروه میدید ذکر میکنید مثل جنسیت٬ سن و موارد دیگه و به گروه و ادمینهاش ربطی نداره . چند نمونه از پیام  ها رو میزارم

 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۵
مهسا .م
بچه بودم. یه چیزی رو خواستم. برام نخریدنش. 
این نخرین برام قابل هضم بود. من به پدر و مادرم اطمینان داشتم. من بچه بودم اما درک داشتم. من درک کردم که این "نه" پشتش دلیل منطقی هست. وقتی میگن"الان مقدور نیست" یعنی واقعا شدنی نیست. تحت هیچ شرایطی شدنی نیست. جریان "نه" شنیدن واسه من چیزی جز این نبود.
 تا اینکه همون روز عصر خواهرم چیزی از پدر مادرم خواست. چیزی باارزش تر از اون چیزی که من خواستم. چیزی که تهیه کردنش به مراتب هزینه بر تر بود. جواب منفی شنید. اما "درک" نکرد.اما "شعور" به خرج نداد. اسرار کرد. نپذیرفت که ما یه خانواده ایم و باید همدیگه رو درک کنیم. اعتراض کرد یه این "مقدور نبودن". "نه" رو نپذیرفت. پدر و مادرم در مقابل "درک" نکردنش کوتاه اومدن. و براش چیزی رو که میخواست فراهم کردن. 
این فراهم کردن دیگه قابل هضم نبود. بچه بودم. کلی سوال برام پیش اومد. مگه "نه" چندتا معنی میده؟ وقتی مقدور نیست یعنی مقدور نیست. یعنی تحت هیچ شرایطی مقدور نیست .من اسرار کنم و یا نکنم فرقی نداره چون وقتی نیست یعنی نیست!!!

الان بزرگ شدم .جامعه ای که باهاش در ارتباطم از سطح خانواده بالاتر رفته.جامعه شده دانشگاه. شده محیط کار . اما همچنان "نه" معانی مختلفی داره!!!
بحث تلاش  و سماجت واسه رسیدن به چیزی که میخوایم نیست! 
انگاری قانون اینه:
"وقتی بهت میگنم "نه" این "نه" رو باور نکن. درک نکن .نپذیر.بیشعور و بی منطق باش. داد بزن. لفاظی کن. اگر بهم گیر بدی ٬ بری روی اعصابم٬ قفل شی روم و مته ی روانم بشی این نه میشه اره"
++خیلی وقتا تو زندگی یه موقعیتهایی هست که سود و منفعت زیادی توش داره.فقط کافیه یه ذره بی وجدان و نامرد باشی تا بتونی اون موقعیت رو کسب کنی و حالش رو ببری.در گیر این موقعیتها شدن بدون اینکه اخلاق خوکی داشته باشی ممکن نیست!!!
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱
مهسا .م
از خواب بیدار میشوم/ اب را میگذارم جوش بیاید/ یک کافی برمیدارم/تصمیم برای باز کردن و یا نکردنش انگار سخت ترین کار دنیاست/بعد از پنج دقیقه مجادله, منصرف میشوم/کافی را به جایش برمیگردانم/چقدر حس بعد از خوردن کافی بد است/ 
وارد خیابان پارکینگ میشوم/تصمیم بین تاکسی گرفتن و پیاده رفتن سخت ترین کار دنیا میشود/بین ماشینهای پشت چراغ قرمز,حرکت میکنم /عرض خیابان را تا نصفه طی میکنم/جلوی ان همه چشم همان عرض نصفه را برمیگردم/ کل منوچهری را به مقصد خانه قدم میزنم/ با عجله ای وصف ناشدنی/عجله ای بدون منشاء معلوم/عجله برای هیچ/برای پوچ/
اینجا را باز میکنم/اتفاقی اولین کامنتهای وبلاگم را میبینم/حال روز گذشته ام عین یک فیلم کوتاه پخش میشود/لشکر نیمه جان خاطرات زنده میشود/سال قبل سه خرداد/ دوسال قبل سه خرداد/ سه سال قبل سه خرداد/ میترسم/سال بعد سه خرداد؟
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۷
مهسا .م
سرماخوردگی برای همه اتفاق میفته. یه بیماری عادی و روتین محسوب میشه.
ولی فقط ادمهایی که حواسشون نیست سرماخوردگی شون پیشرفته میشه و سینوزیت میگیرن.
میدونی کسی که سینوزیت میگیره چه جوریه؟
تا یه باد ملایم بیاد سریع اون سرماخوردگی سخت عود میکنه و خودشو نشون میده.
رابطه هم همین طوریه.
قهر و اشتی هست. واسه همه هم هست. 
ولی اگه حواست نباشه و هی پشت سر هم دلشو بشکنی..هی ناراحتی های عمیق تو دلش بکاری...رابطتون بیمار میشه.واسه همیشه.
حالا هی کادو بخر. هی حالشو بپرس. هی غرورتو بزار کنار تو پیش قدم شو. 
فایده نداره.
اون دلش برات تنگ نمیشه.با ندیدن شما خوشه. نبودت احساس نمیشه. بمیری یا طوریت بشه ناراحت میشه ها ولی از خوش حالیت خوش حال نمیشه.چون حال خوب تو رو به خودش مربوط نمیدونه. اینا یعنی: " دیگه دوست نداره"
اصلا هم مهم نیست کی باشه ها.
از این سرماخوردگی ها بین هر دونفری پیش میاد. خواهر برادر.زن وشوهر. دوستا. مادر و دختر. دوتا برادر و.....  

++رابطه هامونو نکُشیم...تزریق خون به یه جسد مرده بی فایدست.
++ادمها از یه جایی به بعد بدی ها یادشون میمونه. من الان دقیقا تو همون جام.تو همون سن.ادما رو میزارم کنار!
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵
مهسا .م
واقعا چرا؟ با کدوم انگیزه؟
نمیدونم قبل از مراسم امشب اخرین باری که عروسی رفتم کی بوده....ولی دقیقا این یادم مونده که همون موقع هم توی این جور مجالس به من خوش نمیگذشت....مدام به چهره ی عروس نگاه میکردم. کسی که واقعا خوش حال باشه و بهش خوش بگذره دقیقا از حالات صورتش پیداست... من هیچ شادی واقعی رو توی صورت هیچ یک از افراد اون مجلس ندیدم. بعضی چیزا اصلا به دین و مذهب و اینجور مسائل هیچ ربطی نداره. به منطق ادما ربط داره ... عروسی, حنابندون ,شب سومی, شب خلعتی ,بله برون و ... اگر قرار باشه به همین منوال و سبکهایی که من تا به امروز دیدم برگزار شه , به نظر من بیخودترین کاری هست که یه ادم میتونه با پول و تایمش انجام بده. 
من پول پس انداز میکنم و برای خرج کردن پول پس انداز شده وسواس به خرج میدم .مطمئن میشم که این مورد ارزش این مقدار هزینه رو داره و بعد دست به جیب میشم. هیچ وقت  یکبار هم حس نکردم این عروسی برگزار شدنش ارزشی به مراتب بیشتر از برگزار نشدنش داره. پول به این مهمی رو خرج کنی واسه یه شادی الکی؟؟؟ واسه دست و حیغ و کل کشیدن های کاذب؟ واسه چیزایی که واقعی نیستن؟؟؟
وقتایی که واسه خوم قدم میزنم و با موهام بازی بازی میکنم و یهو میزنم زیر اواز قطعا شادی اون لحظه ی من از سیگمای ادا بازی های این n نفر بیشتر هست.
بگذریم....امروزم که نصفیش ۹۵ هست نصف دیگه ۹۶‌:))
خدا این نصفه ی این ۹۵ نحس رو به خیر کنه :))) پیشاپیش ۹۶ تون مبارک :)
++صدای بارون ار کانال کولر توی اتاقم داره غوغا میکنه :) نوش گوش هممون صدای این سامانه ی بارشی که کل کشور رو تحت پوشش گرفته :)) 
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۶
مهسا .م

انگاری همین دیروز بود که اووکادو  ازمون خواست تا براش بگیم که بهترین عیدی که گرفتیم چی بوده ...۳۵۰ روز گذشته ...من ۳۵۰ روز گذشته رو میخواستم یه پست بزنم و بگم که بهترین عیدی که سال ۹۵ گرفتم یه تابلوی شنی از طرف برادرم بوده ... ولی اینقدر پشت گوش انداختم که حالا ۳۵۰ روز از پستی که اووکادو هفت فروردین ۹۵ زده گذشته... 


واسه خیلی چیزا دیر میکنیم.واسه گفتن احساسمون به اطرافیان.واسه تلاش کردن برای موقعیتی که حقمون بود. واسه دیدن یه دوست...واسه خیلی چیزا ....

"سازت رو با بهار کوک کن" برای من یعنی کمی بیشتر از قبل بجنبم. 

#ادم ـ نرسیدن #دیر ـ میشود ـ گاهی #بیات


فراخوان رادیوبلاگی ها


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۹
مهسا .م