1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

سلام.مهسا هستم...دانشجوی اسبق دانشگاه شهید باهنر کرمان رشته ی کامپیوتر و الان دانشجوی مهندسی کامپیوتر-گرایش فناوری اطلاعات یه دانشگاه دولتی دیگه .به موسیقی و شعر علاقه دارم .هر سوالی راجع به it و کامپیوتر داشته باشید بپرسید.خوش حال میشم بتونم کمکی کنم.و در نهایت برای تمام کسانی که روز نوشته های یک مهندس رو دنبال میکنن ارزوی ارامش٫ سلامتی٫ اسایش و عاقبت بخیری دارم.روز به روز داره به تعدا خواننده های مجازی و صد البته حقیقی این وبلاگ اضافه میشه.پس اگر کسی از دنیای واقعی به طور اتفاقی اینجا رو پیدا کرده خیلی احساس خفن بودن بهش دست نده لطفا:))))
اگر سوالی غیر مرتبط با پست داشتید میتونید به csmodirjavan@gmail.com ایمیل بزنید.
مهسا.م

پربیننده ترین مطالب

۵۰ مطلب با موضوع «چیزی برای گفتن» ثبت شده است

ادم خطرناک الزاما اونی نیست که اسید بپاشه روی صورتت. ادم خطرناک حتما اونی نیست که چاقو ورداره یه خط بندازه رو پیشونیت. ادم خطرناک الزاما اونی نیست که دزد مال و ناموس و جونت باشه.

خیلی وقتا ادم خطرناک ادمی هست که در صدد دزدین روحت هست. ادمی هست که با زبون و کله ی پوکش میخواد برنده ی جنگ لفظی باشه. ادمی هست که توی جنگ لفظی مهارت داره چون زیاد تمرین داشته.  و حالا وقتی تو , رو به روش قرار بگیری خوک صفتانه و البته کاملا راحت تو رو زمین میزنه. این ادما از اینکه دیگران رو هم سطح خودشون کنن خوش حال میشن. فرقی هم نمیکنه ممکنه یه رهگذر توی خیابون یا یه قوم درجه یک باشه!!! این نوع ادمهای خطرناک ادمهایی هستن که دهن باز و مغز بسته ای دارن.اینها توی تیکه پروندن توی با منظور حرف زدن توی اینکه اشتباهات گذشته ی ادما رو توی صورتشون فرو کنن توی هر مورد بی فرهنگانه ای که با واژه و کلام سر و کار داشته باشه "مهارت" دارن... اینا توی اینکه چی بگن تا خون طرف مقابلشون رو به قل قل بندازن تبحر دارن... 

میدونی چرا؟

جوابش سادست :)

موقعی که منو تو داشتیم کتاب میخوندیم , اینا داشتن تمرین تیکه پروندن میکردن بعدشم احساس خفن بودن میکردن که: اره, جاش بود گفتم بهش!!! اینا راحت حریم ها و حرمت ها و کوچکتر بزرگتریها رو میشکنن. منطقشم اینه که جاش بود گفتم بهش!!! اینا توی جنگ لفظی قمه به دست هستن!  

++نتیجه گیری:

خیلی وقتا تکلیفمون با خودمون معلومه ولی یهو میزنیم جاده خاکی. یهو میبینیم درگیر چیزی شدیم که نباید میشدیم. درگیر جنگ لفظی که هر چقدر ادامه پیدا کنه تو خراش و زخم بیشتری برمیداری. فقط کافیه یه لحظه خودت رو مرور کنی بعد یه نفس عمیق بکشی و به خودت بگی:

از دیگ پختگان ناید صدایی/خروش از مردمان خام خیزد  

بعدم از رینگی که یهویی افتادی وسطش بکشی بیرون :)

++اگر تجربه ای از برخورد با این ادما توی دانشگاه توی خوابگاه توی خانوادتون توی اقوام دارین بگین. متد برخوردتون رو هم بگین:)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۴:۲۳
مهسا .م
مثل همیشه دوست داره باهاش بازی کنم.اصرار پشت اصرار که بیا مار پله بازی کنیم.قبول میکنم. شروع میکنیم و تا جایی که اون از من جلوتر هست اوضاع خوبه همین که من مهرم جلوتر از اون باشه شروع میکنه به غر زدن و تقلب و ....
من: خوب الان شما روی خونه ی مار هستی.
اون: نه..ببین من گوشه ی خونه ی مار وایسادم روی نیشش که نرفتم بخواد منو نیش بزنه:)
من: ببین عزیزم شما همین که توی خونه ی مار قرار گرفتی یعنی نیش خوردی و باید بری خونه ای که دم مار توش هست یعنی چندین تا خونه پایین تر.
اون: نه..خوب خوب ماره منو نیش زد من رفتم پیش خانم دکتر دارو داد ببین دیگه دستم خوب شده جای نیشش نیست.
من: نه خاله جون.ببین این قانون بازیه. اصلا بازی به قانوناش هست دیگه. همینا با حاله .یه بار شما جلویی یه بار من...
اون: مگه شما منو دوست ندای؟ مگه نمیگی دوست دارم؟ 
.
.
مکالمه ی بالا همین طور ادامه داره و اخر سر٬ تلاش های من برای قانونمند بازی کردن با یه کوچولوی شش ساله بی فایده میمونه... یا قهر میکنه و اعصابش میریزه بهم و یا من باید چشمام رو  روی تقلبهای بامزش ببندم. موقعی که میخواد تاس رو بریزه٬ پرتش میکنه وسط سالن خودش میره میارتش و فریاد شادی سر میده که: شییییییییییشش شیییییییییییییییش...خاله شییییییییییییش اوردم:)))
بگذریم. میخواستم بگم یه جورایی زندگیمون هم مثل همین مار پله ست. خیلی هامون وقتی شکست خوردیم به جای اینکه بپذیریم و دوباره شروع کنیم به تلاش٬ عین یه دختر بچه ی کوچولو شروع کردیم به غر زدن و انکار کردن...خیلی جاها وقتایی که اصلا انتظارش رو نداشتیم خوردیم به پله هایی که یهویی مارو چندین تا پله بردن جلو....

#خواهرزاده#شش_ساله#زندگی#بالا_پایین#مار_پله#شانس_تاس
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۵
مهسا .م

یه گروه هست به اسم "پایه یاب". یه گروه تلگرامی با 4.9k عضو. شاید شما هم عضو باشید توی این گروه. همین طوری که از اسمش پیدا هست این گروه برای پیدا کردن "هم پا" بنا شده.از هم پا شدن برای مسافرت گرفته تا پروژه کاری و درسی و بیرون رفتن و غیره....قبل از عضو شدن بهتره قوانین مربوط بهش رو بخونید. ولی خلاصه بخوام بهتون بگم مثلا شما میخواید برید اصفهان و تنها هستید.تو این گروه با همون فرمتی که جرء قوانینش هست پیام میدید تا یه پایه پیدا بشه و باهاتون بیاد. هم تنها نیستید و هزار تا خطر خواب الودگی و بهمان و اینا از سرتون رفع میشه و هم اینکه میتونید پول بنزین رو شیر کنید . این شما هستید که با هم پایه تون یه سری چیزا رو توافق میکنید و یا توی پیامی که توی گروه میدید ذکر میکنید مثل جنسیت٬ سن و موارد دیگه و به گروه و ادمینهاش ربطی نداره . چند نمونه از پیام  ها رو میزارم

 

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۵
مهسا .م
بچه بودم. یه چیزی رو خواستم. برام نخریدنش. 
این نخرین برام قابل هضم بود. من به پدر و مادرم اطمینان داشتم. من بچه بودم اما درک داشتم. من درک کردم که این "نه" پشتش دلیل منطقی هست. وقتی میگن"الان مقدور نیست" یعنی واقعا شدنی نیست. تحت هیچ شرایطی شدنی نیست. جریان "نه" شنیدن واسه من چیزی جز این نبود.
 تا اینکه همون روز عصر خواهرم چیزی از پدر مادرم خواست. چیزی باارزش تر از اون چیزی که من خواستم. چیزی که تهیه کردنش به مراتب هزینه بر تر بود. جواب منفی شنید. اما "درک" نکرد.اما "شعور" به خرج نداد. اسرار کرد. نپذیرفت که ما یه خانواده ایم و باید همدیگه رو درک کنیم. اعتراض کرد یه این "مقدور نبودن". "نه" رو نپذیرفت. پدر و مادرم در مقابل "درک" نکردنش کوتاه اومدن. و براش چیزی رو که میخواست فراهم کردن. 
این فراهم کردن دیگه قابل هضم نبود. بچه بودم. کلی سوال برام پیش اومد. مگه "نه" چندتا معنی میده؟ وقتی مقدور نیست یعنی مقدور نیست. یعنی تحت هیچ شرایطی مقدور نیست .من اسرار کنم و یا نکنم فرقی نداره چون وقتی نیست یعنی نیست!!!

الان بزرگ شدم .جامعه ای که باهاش در ارتباطم از سطح خانواده بالاتر رفته.جامعه شده دانشگاه. شده محیط کار . اما همچنان "نه" معانی مختلفی داره!!!
بحث تلاش  و سماجت واسه رسیدن به چیزی که میخوایم نیست! 
انگاری قانون اینه:
"وقتی بهت میگنم "نه" این "نه" رو باور نکن. درک نکن .نپذیر.بیشعور و بی منطق باش. داد بزن. لفاظی کن. اگر بهم گیر بدی ٬ بری روی اعصابم٬ قفل شی روم و مته ی روانم بشی این نه میشه اره"
++خیلی وقتا تو زندگی یه موقعیتهایی هست که سود و منفعت زیادی توش داره.فقط کافیه یه ذره بی وجدان و نامرد باشی تا بتونی اون موقعیت رو کسب کنی و حالش رو ببری.در گیر این موقعیتها شدن بدون اینکه اخلاق خوکی داشته باشی ممکن نیست!!!
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۱
مهسا .م
از خواب بیدار میشوم/ اب را میگذارم جوش بیاید/ یک کافی برمیدارم/تصمیم برای باز کردن و یا نکردنش انگار سخت ترین کار دنیاست/بعد از پنج دقیقه مجادله, منصرف میشوم/کافی را به جایش برمیگردانم/چقدر حس بعد از خوردن کافی بد است/ 
وارد خیابان پارکینگ میشوم/تصمیم بین تاکسی گرفتن و پیاده رفتن سخت ترین کار دنیا میشود/بین ماشینهای پشت چراغ قرمز,حرکت میکنم /عرض خیابان را تا نصفه طی میکنم/جلوی ان همه چشم همان عرض نصفه را برمیگردم/ کل منوچهری را به مقصد خانه قدم میزنم/ با عجله ای وصف ناشدنی/عجله ای بدون منشاء معلوم/عجله برای هیچ/برای پوچ/
اینجا را باز میکنم/اتفاقی اولین کامنتهای وبلاگم را میبینم/حال روز گذشته ام عین یک فیلم کوتاه پخش میشود/لشکر نیمه جان خاطرات زنده میشود/سال قبل سه خرداد/ دوسال قبل سه خرداد/ سه سال قبل سه خرداد/ میترسم/سال بعد سه خرداد؟
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۷
مهسا .م
سرماخوردگی برای همه اتفاق میفته. یه بیماری عادی و روتین محسوب میشه.
ولی فقط ادمهایی که حواسشون نیست سرماخوردگی شون پیشرفته میشه و سینوزیت میگیرن.
میدونی کسی که سینوزیت میگیره چه جوریه؟
تا یه باد ملایم بیاد سریع اون سرماخوردگی سخت عود میکنه و خودشو نشون میده.
رابطه هم همین طوریه.
قهر و اشتی هست. واسه همه هم هست. 
ولی اگه حواست نباشه و هی پشت سر هم دلشو بشکنی..هی ناراحتی های عمیق تو دلش بکاری...رابطتون بیمار میشه.واسه همیشه.
حالا هی کادو بخر. هی حالشو بپرس. هی غرورتو بزار کنار تو پیش قدم شو. 
فایده نداره.
اون دلش برات تنگ نمیشه.با ندیدن شما خوشه. نبودت احساس نمیشه. بمیری یا طوریت بشه ناراحت میشه ها ولی از خوش حالیت خوش حال نمیشه.چون حال خوب تو رو به خودش مربوط نمیدونه. اینا یعنی: " دیگه دوست نداره"
اصلا هم مهم نیست کی باشه ها.
از این سرماخوردگی ها بین هر دونفری پیش میاد. خواهر برادر.زن وشوهر. دوستا. مادر و دختر. دوتا برادر و.....  

++رابطه هامونو نکُشیم...تزریق خون به یه جسد مرده بی فایدست.
++ادمها از یه جایی به بعد بدی ها یادشون میمونه. من الان دقیقا تو همون جام.تو همون سن.ادما رو میزارم کنار!
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۵
مهسا .م
واقعا چرا؟ با کدوم انگیزه؟
نمیدونم قبل از مراسم امشب اخرین باری که عروسی رفتم کی بوده....ولی دقیقا این یادم مونده که همون موقع هم توی این جور مجالس به من خوش نمیگذشت....مدام به چهره ی عروس نگاه میکردم. کسی که واقعا خوش حال باشه و بهش خوش بگذره دقیقا از حالات صورتش پیداست... من هیچ شادی واقعی رو توی صورت هیچ یک از افراد اون مجلس ندیدم. بعضی چیزا اصلا به دین و مذهب و اینجور مسائل هیچ ربطی نداره. به منطق ادما ربط داره ... عروسی, حنابندون ,شب سومی, شب خلعتی ,بله برون و ... اگر قرار باشه به همین منوال و سبکهایی که من تا به امروز دیدم برگزار شه , به نظر من بیخودترین کاری هست که یه ادم میتونه با پول و تایمش انجام بده. 
من پول پس انداز میکنم و برای خرج کردن پول پس انداز شده وسواس به خرج میدم .مطمئن میشم که این مورد ارزش این مقدار هزینه رو داره و بعد دست به جیب میشم. هیچ وقت  یکبار هم حس نکردم این عروسی برگزار شدنش ارزشی به مراتب بیشتر از برگزار نشدنش داره. پول به این مهمی رو خرج کنی واسه یه شادی الکی؟؟؟ واسه دست و حیغ و کل کشیدن های کاذب؟ واسه چیزایی که واقعی نیستن؟؟؟
وقتایی که واسه خوم قدم میزنم و با موهام بازی بازی میکنم و یهو میزنم زیر اواز قطعا شادی اون لحظه ی من از سیگمای ادا بازی های این n نفر بیشتر هست.
بگذریم....امروزم که نصفیش ۹۵ هست نصف دیگه ۹۶‌:))
خدا این نصفه ی این ۹۵ نحس رو به خیر کنه :))) پیشاپیش ۹۶ تون مبارک :)
++صدای بارون ار کانال کولر توی اتاقم داره غوغا میکنه :) نوش گوش هممون صدای این سامانه ی بارشی که کل کشور رو تحت پوشش گرفته :)) 
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۶
مهسا .م

انگاری همین دیروز بود که اووکادو  ازمون خواست تا براش بگیم که بهترین عیدی که گرفتیم چی بوده ...۳۵۰ روز گذشته ...من ۳۵۰ روز گذشته رو میخواستم یه پست بزنم و بگم که بهترین عیدی که سال ۹۵ گرفتم یه تابلوی شنی از طرف برادرم بوده ... ولی اینقدر پشت گوش انداختم که حالا ۳۵۰ روز از پستی که اووکادو هفت فروردین ۹۵ زده گذشته... 


واسه خیلی چیزا دیر میکنیم.واسه گفتن احساسمون به اطرافیان.واسه تلاش کردن برای موقعیتی که حقمون بود. واسه دیدن یه دوست...واسه خیلی چیزا ....

"سازت رو با بهار کوک کن" برای من یعنی کمی بیشتر از قبل بجنبم. 

#ادم ـ نرسیدن #دیر ـ میشود ـ گاهی #بیات


فراخوان رادیوبلاگی ها


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۹
مهسا .م
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۹
مهسا .م

++هم اتاقیم از امتحان ازمایشگاه فیزیک امده .جزوه شو گذاشته جلوش و داره بهش میگه:"بی شرفِ اشغال"!!! با خود جزوهِ هستا...نه استاد مربوطه! الان وظیفه ی من تحت عنوان یه هم اتاقی چیه؟!! تا الان,تنها اقدامی که کردم پناه گرفتن بود:|

++یکی از چیزهایی که هر ادم منطقی و نرمالی توی زندگیش باید بهش فکر کرده باشه اینه:"من با چی حالم خوب میشه ,refresh میشم؟" بعد از پشت سر گذاشتن یه برهه که درش خیلی تنش و دغدغه ی فکری بوده باید بتونی خودت رو refresh کنی.هیچ کس این کار رو برای شما انجام که نمیده هیچی,کمک هم نمیکنه که حالت بهتر شه.اهمیت این مهم وقتی مشخص میشه که تو نتیجه ی دلخواه رو هم نگیری.شما با چی حالتون خوب میشه؟ تمام مدتی که با دوستان رفته بودیم بیرون من داشتم به این فکر میکردم که خوب این الان بیرون هست دیگه.پس چرا اتفاقی نمیفته:| الان من یه بیرون رفته هستم که با قبل از بیرون رفتن هیچ فرقی ندارم.

++"برادر دوستم هفته ی قبل عقد کرده .اسفند میره سربازی :)"

چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنین؟من فقط یه گزاره ی ساده گفتم:|  

++رفتیم شریعتی...پنچ شنبه بود...انتظار میرفت شلوغ تر از روزهای قبل باشه...اما خییلی خیلی به طرز مشکوکی خلوت و ساکت بود...بعد دوستم اشاره کرد :"دیوونه هواست نیست,تو فرجه هاییم دیگه,بچه ها رفتن خونه :) " ..... من :|  {شریعتی نام یکی از خیابونای اصلی کرمان هست}

++بعد از اپدیت کردن پروفایل تلگرام:

M:نمیگی میدزدنت؟ زیر ابروهاتم کمتر بکن..باریک شده.

z:اووووووووه ه ه ه ..نه بابااااااااااا....خوشم اومد....پروفایلشوووووو.....معلومه پروژه ها خیلی بهت ساخته :))))))))

S:به به خانوم خشکل....دلم برات تنگ شده بود دیوونه :)

R:قربون ابجی خوشکل خوشتیپ ....

:| منتظرم یکی دیگه پیام بده اون حرفی که به اینها نزدم  رو به اون بزنم :| 

++ چرا بعضیها نمیخوان بعضی حقایق رو بپذیرن...همیشه همه میدونن و قبول دارن که کسی که به چیزی فکر نکنه و کلا به چیزی احتیاج نداشته باشه راجع بهش هم صحبت نمیکنه...تو وقتی گرسنه بشی,میگی من گرسنه هستم..قطعا وقتی گرسنه نباشی,به همه اعلام نمیکنی "ای ملت من گرسنم نیست:| " 

++اولین امتحانم تاریخ هست.۳۰۰ صفحه.هیییییچ گونه علاقه ای به خوندنش ندارم.عمومی های قبلی بهتر بود:( لطفا راجع به این بند با من همدردی بشه...مثلا بگید:"اره ,خیلی مزخرفه...اه...خیلی بده...ولی دیگه باید بخونی و اینا"

++وارد که شدیم دقیقا هر دو نفرشون یه انگشتر مشترک رو پسندیدن...خانومه به سارا گفت:"این بهترین انتخاب برای شما هست,چون دستاتون کشیده هست خیلی بهتون میاد".قبلش به سلیمه گفته بود"چون دستاتون تپل و سفیده این انگشتر خیلی جلوه داره رو دستتون"...کلا شخصیت جالبی داشت:)))))

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۳
مهسا .م