1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

بایگانی

۸۶ مطلب با موضوع «daily» ثبت شده است

یه سال گذشت. و این بچه پنج سالش تموم شد.

و تولدش هم افتاده روز تاسوعا.

مرسی که هنوز اینجا رو میخونین:)

این ایام رو به همتون تسلیت میگم. 

فرادرس یه سری لینک رایگان به عنوان نذری اموزشی گذاشته که فقط تا ساعت ۲۴ امشب وقت داره.خودمم الان فهمیدم. ایمیلتون رو وارد میکنید لینک دانلود براتون ایمیل میشه و تا یک ماه وقت دارید دانلود کنید اون مباحث رو(تا جایی که اطلاع دارم).

++این شبها اگر روضه و جایی رفتین ٫ من رو هم دعا کنین. 

++بعدا اضافه شد: فرادرس تا بیستم شهریور ماه نذری اموزشیش رو تمدید کرده .امروز و فردا چند بار چک کنید چون داره اپدیت میشه مباحث.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۸ ، ۲۰:۵۳
مهسا .م

واقعا از همین جا تبریک میگم به تمام کسایی که توی زندگیشون هنر موازیکاری رو بلد هستن. 

مثلا هم کار میکنن هم درس میخونن. یا هم درس میخونن و هم یه رابطه ی جدی رو هندل میکنن. 

و یا هر ترکیب دوتایی دیگه ای... که هر کدومش به تنهایی کلی از ادم CPU میگیره.

++این روزها گاهی اوقات ناامید میشم. میگم یعنی من میتونم هم درسای ترم هفت و هشت رو هندل کنم و هم ارشد همون رتبه ای که میخوام رو داشته باشم؟ هنر موازی کاری کم هنری نیست. شاید برای خیلی ها ارشد قبول شدن مسخره باشه. اینا کلا دنیاشون با ادمهایی مثل من فرق داره. 

این روزها دارم یاد میگیرم که از تایم گوشی دست گرفتن بزنم تا بتونم هم درس بخونم(به همون مقداری که باید) هم کاراموزی رو پیش ببرم(که واقعا گاهی بار روانی ایجاد میکنه برام) و هم فرایند گرفتن یه سری دیتا  از یه سری افراد که تا یه مدت دیگه غیر قابل دسترس میشن رو پیش ببرم. این وسطا عروسی هم داریم. لپ تاپمم باید اکی کنم حافظه شو که بتونم هم ویندور هم اوبونتو و هم مکینتاش داشته باشم. میدونین تا یک ساعت دیکه هم میتونم از کارهای خورده ریزه بگم براتون. کاشکی به پروژه بزرگ میدادن میگفتن همین رو هندل کن از اول تا اخر زندگیت... همین ریز ریزا. همین کارهای خورده ریزه یعنی باز شدن کلی دایره توی ذهن. کلی دایره ی نیم باز پیش زمینه ی ذهنت دارن فعالیت میکنن. باید به همشون برسی. هی باید الویت بندی کنی. هی باید اول صبح وسط ظهر به خودت یاداوری کنی که اره اکی کار زیاد هست ولی اون چی هست که وقتی میخوای بخوابی توقع داری حتما انجام شده باشه. فکر کنید حالا این وسطها چالش ها و بلایای اسمانی  هم سر ادم نازل بشه. مثلا خواستگار بیاد. مثلا باید به اونم جدی فکر کنی. و هی بالا پایین کنی. هی سوال معکوس بپرسی. بعد باید خانواده هندل کنی. 

خلاصه اینکه هنر موازی کاری کم هنری نیست. 

شب بخیر.

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۴۹
مهسا .م

شروع کردم برای ارشد خوندن. 

اوضاع خوب هست .

فقط زمانی که میرسم به سوالاتی که معتقد هستم جواب خودم درست هست و نمیتونم بپذیرم و بفهمم که چرا فلان کتاب این سوال رو اینطوری حلش کرده و فلان چیز رو لحاظ نکرده یا الکی فلان چیز رو دخالت داده در حل , غباری از ناامیدی بر من میشینه.

و به این فکر میکنم که سوال این تیپی بیاد توی ارشد من باید چی کار کنم!

اما باز هم میخونم. 


#ارشد

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۳۱
مهسا .م
یه جای سرسبز.خیلی سرسبز. 
پر از درخت. درخت سیب و آلبالو.
 یه حوض. یه حوض با فواره. 
که ده یازده تا ماهی قزل آلای درشت داره.
یه صندلی کنارش. لم دادی روی این صندلی. پاهاتو گذاشتی لب حوض. سرت بالاست... به حرکت سایه ی آب حوض روی برگای درخت بالا سرت نگا میکنی. هی نگا میکنی.
بلند میشی یه لیوان برمیداری برای خودت آلبالو میچینی. آلبالو با شاخه و برگ... میندازی توی لیوانت. وقتی لیوانت پر شد میری اب یخخخخخ میریزی توی لیوانت...خوب میشوری آلبالو ها رو... ولی دلت نمیاد اخرین باری که اب یخخخخ ریختی روشون رو خالی کنی... میزاری آبش بمونه که تا مدتی که داری آلبالو میخوری همین طوری آلبالوها خنک بمونه...سر میچرخونی دنبال نمک میگردی... بعد یهو تو دلت میگی ولش کن... بزار طبیعی ِطبیعی باشه.
کل این فرایند رو دوبار دیگه هم انجام میدی... هر بار انگار که نه انگار آلبالو ها میرن توی معدت... انگاری تمام فرایند بلع و جذب و تولید نشاط و انرژی با همون اولین اصابت دندونت با آلبالو شکل میگیره.
صدای آب. خنکی بعد از ظهر. سیب های نرسیده و سبز و کوچولویی که دوتاشو از درخت میچینی میشوری میزاری تو کیفت که توی راه مزه مزه کنی...
تاب سواری... به یاد بچگی... با تمام وجود لبخند جاخوش کرد روی لبهام.
مدام هم این تاب صدا میداد و هی بالا سرم رو نگاه میکردم نکنه یهو بیفتم پخش زمین شم :))
عصر هم بشینی با خواهرت به حرف زدن. هی تعریف کردن و تعریف کردن. چای زعفرون با نبات نوشیدن و گفتن و شنیدن .... استکانهایی که پر و خالی شد. حرف هایی که زدیم و سبک شدیم و کل عالم رو با ادمهاش حواله دادیم به سیاه چاله ها....
این بود تکه ی کوچکی از تیرماه ۹۸ من :)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۸ ، ۲۰:۲۴
مهسا .م

این روزها چه روزهایی ست؟

روزهایی ست که یه خروار درس دارم همشون مفهومی هستن و نیاز به رفع اشکال با استاد هست. باید voice سر کلاس گوش کنم. باید کلی بخونم. و این در حالی هست که واسه ی پروژه ی برنامه نویسیم عین چی تو گل موندم...

خداااااااا....


اردیبهشت ماه=خونین ماه...


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۵۱
مهسا .م

سالی که نکوست از بهارش پیداست. میترسم از ۹۸. اخه قبلش مدام داره اتفاقاتی که برای من بارروانی داره رخ میده. هوووفف... امیدوارم به خیر بگذره واقعا... یعنی چی میشه امسال؟ یعنی واقعا اسفند۹۸ چه حسی دارم؟ به نظرم سال خوبی بوده یا مثل سال ۹۵ مزه‌ی زهرمار خواهد داد؟ چه روزایی...چه روزایی..چه روزاییی... چه روزایی...

میترسم. و به دلداری احتیاج دارم. به اینکه یه موجودی بشینه جلوم و همون حرفهایی که خودم صددرجه بهترش رو بلدم بهم بگه.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۶:۴۳
مهسا .م

دو یار زیرک و از باده ی کهن٬ دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی


من این مقام به دنیا و اخرت ندهم

اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی


(حضرت حافظ)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۱۷
مهسا .م

خیلی وقتا چیزی که با تمام وجودم ارزوش کردم این بوده که کاشکی یه نفر بود میگفت الان بهترین رفتار ممکن چی هستو کاشکی یه دستگاه  یه فرشته و یا هر چیز دیگه ای وجود داشت که بهش شرایط و condition  رو میگفتم و اون بهم میگفت که الان بهینه ترین رفتار ممکن چی هست. 

بارها وبارها توی زندگیم محکوم شدم به اینکه چرا اینقدر دوگانه رفتار میکنم. به قول یه بنده خدایی میگفت تو داینامیک رفتار میکنی. یه موقع که ادم انتظار داره سرش رو از بدن جدا کنی به روی خودت نمیاری و یه موقع دیگه کلا جدی جدی هستی.. یادم میاد همین مسئله رو تقریبا ۴-۵ سال پیش یکی از اساتیدم که اتفاقا بعدا هم ازم خاستگاری کرد بهم گفت. گفت تو دوگانه رفتار میکنی...

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۱۸:۲۱
مهسا .م

مهر برای من یه جورایی مثل فروردین میمونه.

همیشه زود میگذره... پر از مشغله... پر از کارهایی ک توی سررسیدم و یا توی دفترچه یادداشتم مینویسم و باید تیک بخورن... به همین زودی مهر رسید به نیمه...

اولین ترمی هست که ۲۱ واحد دارم. ترمی که توش ارائه , پروژه ی صنعتی و پروژه ی کدی دارم...اساتیدی که واقعا نمیشه راحت ازشون نمره گرفت. 

بگذریم :)

پاییز مثل همیشه قشنگی هاشو داره...

با من گوش کنین :)


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
مهسا .م

اینم از تابستون ۹۷.

انگار همین دیروز بود که یکم تیرماه بود و امتحان ریاضی مهندسی داشتم و  بعد از دو شب بیدار بودن مامان و بابام اومدن سر پارکینگ و چیزی شبیه به جنازه که من باشم رو برداشتن بردن خونه... وقتی هم نمره هاش رو زد این فکر تا چند روز مثل خره افتاد به جونم که دکتر به همه به یه اندازه کمک کرده یا نه....

تاریخ های ۱۲ تیر ۹۷ و پنجم مرداد ۹۷ موندگار بشن به نظرم... 

مثل دو دی ماه ۹۴... مثل روزهای پایانی اسفند ۹۵...البته نه به تلخی این دوتا...

چقدر پاییز امثال زود اومد... منتظرش بودم ولی نه به این زودی...

و بعدشم زمستون... پادشاه سردقلب

بزرگتر شدم. 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۵
مهسا .م