1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۶۹ مطلب با موضوع «daily» ثبت شده است

چند سال پیش یه فیلم توی تلوزیون گذاشت. یه دختر بود که این به یه بیماری دچار بود. بیماریش اینطوری بود که هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد مثلا ۲۶ ابان هست. دوباره در پایان روز فراموش میکرد همه ی اتفاقات رو . و روز بعد که بیدار میشد باز هم فکر میکرد ۲۶ ابان هست. توی فیلم این دختر هر روز میرفت یه مغازه ی ساعت فروشی و برای پدرش هدیه تولد, یه ساعت میخرید.هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد امروز تولد پدرش هست. خانوادش کلی مواظب بودن که این اخبار نبینه. روز نامه های روز رو قایم میکردن و چندین سال بود که روزنامه های همون سالی که دختر این حادثه براش رخ داده بود رو در دسترس دختر میزاشتن. بین این روزها , روزهایی هم بودن که دختر متوجه میشد. و وقتی متوجه میشد کلی گریه میکرد.اما فایده نداشت . چون در پایان روز همه چیز دوباره یادش میرفت.
بگذریم. میخواستم بگم فکر کنید ماهم یه همچین بیماری داشته باشیم. یکهو حادثه ای رخ بده که اینجوری بشیم. 
هر روز فکر کنی امشب تولد دعوتی.یا هر روز برات روز قبل از کنکور باشه. هر روز فکر کنی مامانت فردا عمل داره. یا هر شب شبی باشه که تو تا صبح معادلات بخونی چون فکر میکنی ۸ صبح پایان ترم داری.
فکر کنید! شب بخوابی و همه چیز از یادت بره صبح که از خواب بیدار میشی با خود ۴۵ سالت رو به رو شی!!!
بعد بگیری بخوابی و باز روز بعد اینا تکرار شه. هر روز فکر کنی دیروز با صمیمی ترین دوستت دعوات شده و امروز باهم قهرین و نخوای که ببینیش....اتفاقات خوب هم میتونه بیفته. هر شب که میخوای بخوابی فکر کنی فردا نه صبح پرواز داری به فلان مقصد که خیلی هم دوسش داری.هر روز فکر کنی اخر شب یه قرار خیلی مهم داری که واقعا حتی خیالش هم برات فرح بخشه....
به نظرتون اگه یه همچین بیماری رخ بده بدترین و بهترین حالت چیه؟ از نظر شما چیه؟

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۸
مهسا .م

برای بار چندم میشینم پای درس. اما تمرکزم پریده. و نمیتونم بخونم.انگار ذهنم و مغزم دارن کلی دیتا رو پردازش میکنن. کلی کار و  برنامه داره به طور پیش فرض توی ذهن و مغرم انجام میشه. نمیدونم واقعا چطوری غیرفعالشون کنم. تلاش و استمرارم برای اینکه دوباره تمرکز کنم و برگردم به اون مودی که باید , فایده نداره.عاجرم. عاجز از اینکه توی این لحظه دقیقا همون کاری رو که باید,انجام بدم. 

کتاب رو میبندم و میزارم یه کناری. به مرضی پیام میدم. رفیق فابریک دوران کارشناسی ــ خوابگاهیم. کلی باهم حرف میزنیم . در نهایت هر دو یادی میکنیم از مریم. یکی از بچه های خوابگاه که فقط ترم یک و دو باهامون بود. مرضی گروه میزنه و منو مریمم اد میکنه. 

با همون چندتا جمله ی اول خاطره ها شکفته میشن. اتاق ۳۲۶. خوابگاه سه. ملیحه ملقب به "خانه طلا" . الهام و هانیه و حرص خوردنا و حالگیری ها و حراست دانشگاه و لج و لجبازی. اواز خوندنای من. شعرای محلی شیرازی که میخوندم و کل اتاق دست میزدن و قر میدادن. رقصیدنای مریم روی تخت بالا و کلی خاطره ی دیگه...... اما حالا دست تقدیر جوری رقم خورده که هر کدوم پرت شدیم یه گوشه ای. فقط مریم هست که کرمون ازدواج کرد و موندگار شد. پیام میدم به اقای کامکار. کسی که نمونه ی بارز یه کرمونی با معرفت بود و هست. بهم زنگ میزنه و برای چند دقیقه حال احوال میکنیم. بگذریم. شاید تولد امسال رو هماهنگ کردم تمام دوستام که بعد من یه جوری شد که از کرمون رفتنی شدن یه قرار بزاریم کرمون و جمع شیم دور هم و به بهانه ی تولد من دوباره همدیگه رو ببینیم. هنوز هم معتقدم یکی از بهترین اتفاقات زندیگم خوابگاهی بودنم بوده با تموم سختی ها و نبود ها و کمبودهاش :) {خاطره بازی با ادمایی که توی دانشکده باهاشون بودم و برام خاطره ساز شدنو فاکتور میگیرم. اوووه ه ه ه  طولانی میشه پستم :)))) }

++بگذریم. امروز فاز درسم واقعا پریده. تلاشم برای اینکه بشینم پای درس بی فایدس. چی کار کنم من ؟

نمیتونم ذهنم روخالی کنم. اصلا دیتاهایی که توش هست نامشخص هست. هک شدم فکر کنم :\

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۰
مهسا .م
کولر بزنی سرده. نزنی گرمه. عین دم دمای بهار میمونه. تفاوتش به اینه که الان داریم از فصل گرم میریم به سرد و من خوش حالم , اون موقع دیگه سرما داره تموم میشه و من ناراحت..
بابام از بیرون اومده یه پلاستیک دستشه .توش پره از نارنگی و پرتقال.. همشون کال و نرسیده ن. پوستشون سبزه سبزه :))) یکیشو برمیدارم. ناخنم ُ میکشم روش. بعدم میگیرمش زیر بینیم هی نفس میکشم...
دم
بازدم
دم
بازدم
دم
بازدم
.
.
.

#پاییز۹۶
۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۱
مهسا .م

++یه بحثی که توی خونه ی ما همیشه بوده و هست, مربوط به حجم اینترنت مصرفی هست. مصرف اینترنتمون یه جوری هست که خودمون هم باورمون نمیشه.اصلا هیچ کس قبول نمیکنه که این حجم مصرفی از سمت اون هست... اونا به من میگن اپدیت لپ تاپ تو هست منم میگم این شما هستین که دم به دقیقه تو اینستا هستین و انلاین فیلم و کلیپ میبینین.... از کلیپ نامزدی فلان خواننده ی افریقایی در شمال شرقی مکزیکو سیتی گرفته تا کلیپهای حاج اقا قرائتی که میگه برید واسه جووناتون زن بستونین و فلان و بهمان....

خلاصه اینکه هر کدوم از اعضای خانواده جدا گانه بسته گرفتن تا حجم مصرفی هر کدوم مون در بیاد:| چقدر ما خوبیم :)) 

منم واسه خودم نت خونه رو اجالتا ۱۰ گیگ شارژ کردم و رمزش رو هم عوض کردم کسی نتونه کانکت شه... الان من مصرف خاصی نداشتم تو سه چهار روز , ۱۰ گیگ من رسیده به ۳ گیگ :| موقع هایی که سرچ دارم روزی ۱۰ گیگ هم مصرف داشتم ولی الان واقعا هیچ مصرف خاصی نبوده...

خلاصه اینکه از اون جایی که من حتی در خلوت خودم هم نمیپذیرم که این منم که داره نت رو میخوره :))) میمونه در و همسایه:|  :))

اقای سالاری و خانواده حق بین و ... همه مضنون هستن (دلــــــــــــــــــــم نمـــــــــــــــخواااااد بدووووونـــــــــــــــــم املای صحیح کلمات چیه,برامم مهم نیست ,پس اگر مضنون به یه ز دیگه هست نمیــــــــــــــخوااااااد بهم بگیــــــــــــن. تچکر میشه! )

wps هم اف کردم. ولی اصلی ترین کار ,دادن "مک ادرس" هست دیگه. اینطوری امکان هک به صفر میرسه. مک ادرس لپ تاپ رو دادم به مودم. ببینم بازم خورده میشه این نت یا نه...هی شارژ میکنیم هی ناپدید میشه انگار ما تو محدوده ی مثلت برمودایم:| 


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۱
مهسا .م

سه سال پیش ۱۸ شهریور بود که استارت بلاگر بودن رو زدم. تولدش مبارک باشه. اهداف خاصی داشتم از داشتن وبلاگ تقریبا تا دو سال اول اوضاع خوب پیش رفت و نسبت به بلاگر بودنم احساس رضایت نسبی خوبی داشتم. اما یک سال اخیر ورق برگشت. شاید باشن کسایی که پستهایی یک سال اخیر رو دوست داشته باشن اما خودم وقتی برایندشون رو میگیرم چندان از نوشته های یه سال اخیر راضی نیستم.  بگذریم. تولد این بچه مبارک باشه. یه خورده تو وبلاگم گشت زدم دیدم این بچه اصلا تولد دو سالگی نداشته. نمیدونم نداشته یا پستش  رو زدم بعد ناپدید شده یا خودم زدم ترکوندمش :))))

بلاگری رو نه زیاد جدی گرفتم نه زیاد مسخره. به نظرم یکی از مهترین مهارت های بلاگری همینه.  نه جدی نه شوخی :)

بعضی ها یه جوری مرتب بلاگ میکنن که(حالا دستشون درد نکنهانگار اگه یکی دو هفته دست به کیبور نشن قراره کره ی زمین از حرکت وایسه:))) یا مثلا کسایی که با هویت واقعیشون بلاگ میکنن رو هیچ وقت تحت عنوان بلاگر قبول نداشتم. چون همیشه سانسور میکنن و گر بخوان نکنن, نتیجش میشه پستهای رمز دار. اغلب اخرشم میرسن به اینکه یا بلاگ نکنن یا یه جا با هویت نامشخص بلاگ کنن.

یکی از چیزهایی که دلم  میخواد توی تولد سه سالگی وبلاگم بگم اینه که:

ادما تغییر میکنن. خوب به همون نسبت نوشته هاشون تغییر میکنه. یه روزی اومدم پست زدم گفتم فلان تفکر رو قبول دارم الان بعد از سه سال میبنم همیچن تفکر خاص و مورد قبولی هم نیستا…یا دو سال پیش بدم میومد از ادم ها با  فلان ویژگی الان بزرگتر شدم پخته تر شدم کمتر بچه هستم میبینم چیزای بزگتر و مهم تر و بدتری تو این دنیا وجود داره که میتونم ازشون بدم بیاد متنفر باشم و اعلام بیزاری کنم ازشون تا فلان بحث درپیتِ صرفا هیجانی….

بعد از سه سال میبینم اصلا  اسم وبلاگم برای جایی که دارم توش مینوسم مناسب نیست. پروفایلی که دارم ارائه میکنم چیزایی داره که اگر نبود بهتر بود …. 

خلاصه اینکه قوی ترین چیزی که یه وبلاگ رو میتونه از بین ببره واز پا بندازه تضاد بین ادم n سال پیش و ادمی که الان داره بلاگ میکنه هست…. فقط مرده ها دچار این تضاد نمیشن. از ادم مرده نمیشه توقع تغییر حالا چه مثبت و منفی داشت :)))

بگذریم. عید غدیر مبارک باشه:) امشب هم بهاره رهنما مهمان خنداوانه هست. ببینیم شاید خوب بود :)))

راستی , دم تمام کسایی که اینجا رو میخونن مخصوصا "قدیمیا" گرم...

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۴
مهسا .م
دلخوشی ها کم نیست. 
مثلا همین خیال پردازی...
چقدر خوبه که مجانی هست.
حتی فکر کردن به اینکه "اگه مثل اینترنت بود که هر از یه مدت باید پول میدادم تا شارژش کنم" هم وحشت اوره!!! 

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۴
مهسا .م
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۰۸
مهسا .م
توی درخت نارنج خونمون یه کبوتر لونه کرده. 
اولین تخمی که گذاشت جوجه شده و الان رو دومی خوابیده.
همه مراعات حالش رو میکنن.
همه مواظب هستن که احساس ناامنی نکنه که بخواد لونش رو با این وضعیتی که داره ترک کنه. 
مامانم منو صدا کرد و یه پوست هندونه که توش برنج فریز شده ی چند روز قبل بود به علاوه ی یه کاسه اب بهم داد.
گفت: برو بزار زیر درخت. گناه داره. حامله هست.نمیتونه خیلی از روی تخمش بلند شه.
خوب اگر حامله باشه باید بچش توی دلش باشه که بهش بگیم حامله مگه نه؟ و اگر حامله نیست پس بچش چرا به دنیا نیومده و هنوز توی تخم هست؟

++ساعت هفت یه قرار مهم دارم. فقط دو بار تلفنی حرف زدیم. صدای خوبی داشت. اما تجربه بهم میگه ادمهایی با تن صدای زیبا کچل از اب در میان! و همیشه چهرشون جوری هست که تصورات قبلی من رو با خاک یکسان میکنن!

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱
مهسا .م

++هوای روزهای  اردیبهشت ماه, دقیقا مثل سکه میمونه. دو رو داره. یه رو اب و هوای بهاری و دلکش هست. یه روی دیگه اب و هوای گرم و داغ .جوری که کلافه و یا حتی عصبانیت میکنه. این روزا حجم قابل توجهی از پول تو جیبی من صرف نوشیدنی ها و خنکی جاتهای توی مسیر دانشگاه تا خونه میشه. گاهی اوقات حتی ساعت اخر دقیقا خودم رو تصور میکنم که تو کافه تجلی نشستم دارم فالوده با ابلیموی تازه و فراوان میخورم و این جیگرم خنک میشه :)) وقتی گرمتون هست از این تصورها بکنید . تاثیر مثبت داره. میدونید که .محققان نمیدونم چی چی کشف کردن که مغز فرق بین خیال و واقعیت رو متوجه نمیشه! 

++فروردین ماه بدون کتاب نگذشت.محاکمه ی کافکا رو دست گرفته بودم .قبلا داستانهای دیگشو خونده بودم و تونسته بود حداقل علاقه ی لازم برای خوندن اثرات بعدیش رو در من ایجاد کنه! با خوندن محاکمه نه تنها این علاقه فزون نشد بلکه همون حداقل رو هم از بین برد و محاکمه اخرین اثری از کافکا هست که من دست گرفتم  خوندم. شاید بعدا راجع بهش یه پست جداگانه زدم و نظرمو کمی باز تر گفتم.

الان به پیشنهاد یک دوست وبلاگی "دایی جان ناپلئون" به دست هستم. اخر شبها یه چند برگی ازش میخونم. 

گفتم اخر شبها,  بزارین واستون بگم این شبا کجا و در چه پوزیشنی میخوابم :))) 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
مهسا .م

این روزا , عصر که میشه میرم میشینم تو حیاط خونه مون...نگاه میکنم...بو میکنم...قدم میزنم...موهامو پریشون میکنم میریزم دورُ برم...به درخت نارنج خونمون که غرق بهار نارنج هست ,نگاه میکنم...ولی نه یه نگاه عادی...عمیق نگاش میکنم...مثل یه ادم حریص...مثل ادمی که دلش میخواد این قاب قشنگ رو با چشماش بخوره و بعد هضمش کنه...به این فکر میکنم که چقدر جالب هست که درخت نارنج از بالا شروع به شکوفه دادن میکنه....برگاش نو هست...سبز روشن ِ روشن...دست میزنم به برگاش...عین چرم نازک میمونه...برق میزنه برگاش...یه شکوفشو برمیدارم و میدونم که اگه یکی این رو با یه شکوفه ی پرتقال و لیمو بزاره جلوم هر سه رو از هم تشخیص میدم...سرمو فرو میکنم تو شکوفه های درخت پرتقال خونمون...بو میکشم...نفس میکشم...غرق حس تازگی و طراوت میشم...هر روز پرتقال تازه داریم ما...سر بر میچینیم میخوریم...بوی این پرتقال فرق داره...اونجوری که باید بو بده,بو میده....پرتقالهای این درخت مثل همونهایی که مامانم تعریف میکنه هست...مثل همون پرتقالهایی که وقتی اباجی بزرگیم مدرسه میرفته مامان میزاشه تو کیفش واسه تغذیه...اباجی بزرگیم میگه ...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۵
مهسا .م