1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب
پیوندها

۷۸ مطلب با موضوع «daily» ثبت شده است

مهر برای من یه جورایی مثل فروردین میمونه.

همیشه زود میگذره... پر از مشغله... پر از کارهایی ک توی سررسیدم و یا توی دفترچه یادداشتم مینویسم و باید تیک بخورن... به همین زودی مهر رسید به نیمه...

اولین ترمی هست که ۲۱ واحد دارم. ترمی که توش ارائه , پروژه ی صنعتی و پروژه ی کدی دارم...اساتیدی که واقعا نمیشه راحت ازشون نمره گرفت. 

بگذریم :)

پاییز مثل همیشه قشنگی هاشو داره...

با من گوش کنین :)


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
مهسا .م

اینم از تابستون ۹۷.

انگار همین دیروز بود که یکم تیرماه بود و امتحان ریاضی مهندسی داشتم و  بعد از دو شب بیدار بودن مامان و بابام اومدن سر پارکینگ و چیزی شبیه به جنازه که من باشم رو برداشتن بردن خونه... وقتی هم نمره هاش رو زد این فکر تا چند روز مثل خره افتاد به جونم که دکتر به همه به یه اندازه کمک کرده یا نه....

تاریخ های ۱۲ تیر ۹۷ و پنجم مرداد ۹۷ موندگار بشن به نظرم... 

مثل دو دی ماه ۹۴... مثل روزهای پایانی اسفند ۹۵...البته نه به تلخی این دوتا...

چقدر پاییز امثال زود اومد... منتظرش بودم ولی نه به این زودی...

و بعدشم زمستون... پادشاه سردقلب

بزرگتر شدم. 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۴۵
مهسا .م

گاهی اوقات ,مثل الان فکر میکنم امیدوار بودنم به اینده بوی توهم گرفته. 

با خوندن این پست فکر کردم,نکنه چون تنها محیط بزرگی که تا الان درش بودم دانشگاه بوده, هنوز امیدوارم؟

نکنه چون دستی بر اتش ندارم و هیچ وقت جدی دنبال کار نبودم, هنوز امیدوارم؟

نکنه چون هیچ وقت شاغل نبودم پس تجربه ی از دست دادن شغل رو ندارم, هنوز امیدوارم؟

نکنه چون هنوز با جفت تخم چشام ندیدم به ادمی که کمتر از دیگری لیاقت داره کار بدن میدون بدن, هنوز امیدوارم؟

یعنی اون روزی که وارد بازار کار میشم چه شکلیه؟ 

یعنی چیا میبینم؟

اصلا میرم سر کار یا همه ی این فکرا توهم هست؟

یعنی من بیزنس خودمو راه میندازم یا این فکرا توهم هست؟



۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۲۵
مهسا .م

قبل از اینکه پست رو بخونین میخوام بگم مرسی از اینکه هنوز اینجا رو میخونین و دنبال کننده هستین حتی خاموش. شاید اگر بلاگری بود که اینقدر بی نظم پست میزاشت و این مدلی بلاگ میکرد من خودم دیگه دنبالش نمیکردم. توی این مدتی هم که به خاطر درسم نبودم اینجا خیلی ریزش داشته.... مرسی که شماها هنوز هستین و  مایه ی دل گرمی من هستین :))  ببخشید اگر توی پستی اسمی از من اورده شده ولی من نبودم که بخوام بخونم و جواب بدم.


بعد از دو ماه , امروز میتونم برای مدتی یکم از درس فاصله بگیرم...

اخرین امتحان رو هم دادیم رفت. 

اینقدر شب بیداری داشتم و اینقدر برنامه ها فشرده بود که کمرم شونه هام پهلوم از نشستم پای درس میسوزه... چشام قرمز شده...میخوام بخوابم بدنم عادت نداره. به خواب عمیق نمیره...بعد از یکی دو ساعت میپرم...

بین همه ی این روزهایی که گذشت سخت ترین  روزها, روزهایی بودن که خودم رو به در و دیوار میزدم که درس بخونم ولی نمیشد. هنوز هم برام جای سوال هست. چرا بعضی از روزها نمیشه هیچی درس خوند؟ من در حالی که با امادگی تمام میرم میشینم پشت میزم همه ی وسایلم دور و برم هست کتابها جزوه ها خودکارهای رنگی رنگیم. ماژیک فسفری هام.. همه چیز و همه چیز هست هر کاری میکردم ولی مطلب و جزوه و کتاب پیش نمیرفت. بی خیال میشدم میزاشتم چند ساعت همین طوری وقت بگذره و بعد دوباره میرفتم برای چسب شدن به درسهام. این ترم بیشتر از تمام ترمهای زندگیم درس خوندم. احتمالا معدلم چیزی بالای ۱۷-۱۷/۵ بشه...

این ترم رو میتونم توی چندین کلمه خلاصه کنم. در واقع تا اینجای سال ۹۷ رو به شدت درگیر  چند چیز بودم.تمرین برای منظم شدن و اینکه هر موقع هر کاری دلم خواست و میلم کشید انجام ندم بلکه اون کاری رو که "باید" انجام بدم. "خود کنترلی"  دومین چیزی بود که حواسم بهش بود. به قول مدرسه ی اشتغال شریف: "مدیریت مبتنی بر خود". مدام پرت میشدم وسط جریانهایی که هیچ ربطی بهم نداشت ولی باید یقه ی مبارک خودم رو میگرفتم میکشیدم میاوردم پای این زندگی که دارم... و و و و  خیلی چیزهای دیگه...

همش رو توی یه پست جداگانه میخوام بگم...

این تابستون تابستون پر پستی خواهد بود :) میخوام کلللییییی وبلاگ بخونم کلللییییی کامنت بزارم. کلللللیییییی دوست جدید وبلاگی پیدا کنم. کلللییییییی ااااااااااا :)))

و چندتا چیز خیلی مهم دیگه 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۹
مهسا .م

روزهای یکشنبه یکی از سنگین ترین روزهای هفته هست! ۷/۵ صبح میرم ۶/۵ برمیگردم خونه!

مخصوصا اینکه استاد معماری واقعا ادم .... هست. و کلا دیدن این ادم وسر کلاسش نشستن حتی اگر گوش نکنی هم ازت انرژی میگیره. منظورم از... حرف بد و توهین امیز نیست! یه جور خاصی ازش بدم میاد که دقیقا نمیدونم باید چه واژه ای رو بهش نسبت بدم! مرتیکه دراز !!! جدا شعور اجتماعی پایینی داره!

رسیدم خونه... ازنوک پام تا موی سرم شده معده! ولی غذا نیست! زنگ زدم مامان بعد از احوال پرسی خیلی شیک گفتن که: تا من میام خونه, شام درست کن:/

حس مَردی رو دارم که خسته و گرسنه اومده خونه و شام نیست و زنش داره براش از حقوق زن و جایگاه زن و وظیفه ی مرد در قبال زن و فمنیسم  میگه!

برای تولدم یکی از خواهرهام برام یه کارتون نودلیت خرید! همون مارکی که دوست داشتم!

نودلیت! مرسی که هستی!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۴
مهسا .م

به طرز وحشتناکی مدام خبر ازدواج دوستهای نزدیک و دور بهم میرسه... پشت سر هم !!! 

یا نامزد کردن یا عقد کردن یا دارن عروسی میگیرن!!! مورد داریم مادر هم شدن!!!

شاید واقعا وقتش هست و من دارم الکی مقاوت میکنم!!!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۶
مهسا .م
بهمن ۹۶ از نیمه گذشته!
شاید باورش سخت باشه.
 ولی من هنوز گاهی اوقات که به سال ۹۵ فکر میکنم
 عمیقا خوش حال میشم که تموم شد و رفت!
هنوز هم گاهی اوقات با ادمای مختلف 
بحث سال ۹۵ میشه و همه یه جمله مشترک دارن:
"عجب سالی بود ۹۵" .
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۷
مهسا .م



بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس 

به روی اجتماع بغض حسرت , گاز اشک آور بیندازیم.

بیا با خود بیندیشیم

اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست

و من از چند شبنم پیشتر خواب نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد

چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست

   وگویی میوه ی اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست

چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران , صداقت نیز دلالیست!       

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۱
مهسا .م

هیچ وقت جزء اون دسته از ادمها, که خیلی راحت میشه حرصشون رو دراورد نباشید.

هیچ وقت اینقدر ادم ساده و ساده لوحی نباشید که الگوریتم ِ حرص خوردنتون رو راحت در اختیار دیگران قرار بدید. الان خود من دارم حرص یه بنده خدایی رو در میارم:) خوب نباید اینقدر ساده لوح باشه:))

بگذریم. دوستان از من کوچکترین به شما ی بزرگترین نصیحت. اینقدر چیزهایی که روشون حساس هستید رو راحت ابراز نکنید. اصلا تا میشه واکنش نشون ندید. پاسخ بدید و نه واکنش. دیتاهای این مدلی خیلی خیلی با ارزش هستن و خیلی خیلی میشه ازشون استفاده کرد. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۸:۲۰
مهسا .م
چند سال پیش یه فیلم توی تلوزیون گذاشت. یه دختر بود که این به یه بیماری دچار بود. بیماریش اینطوری بود که هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد مثلا ۲۶ ابان هست. دوباره در پایان روز فراموش میکرد همه ی اتفاقات رو . و روز بعد که بیدار میشد باز هم فکر میکرد ۲۶ ابان هست. توی فیلم این دختر هر روز میرفت یه مغازه ی ساعت فروشی و برای پدرش هدیه تولد, یه ساعت میخرید.هر روز که از خواب بیدار میشد فکر میکرد امروز تولد پدرش هست. خانوادش کلی مواظب بودن که این اخبار نبینه. روز نامه های روز رو قایم میکردن و چندین سال بود که روزنامه های همون سالی که دختر این حادثه براش رخ داده بود رو در دسترس دختر میزاشتن. بین این روزها , روزهایی هم بودن که دختر متوجه میشد. و وقتی متوجه میشد کلی گریه میکرد.اما فایده نداشت . چون در پایان روز همه چیز دوباره یادش میرفت.
بگذریم. میخواستم بگم فکر کنید ماهم یه همچین بیماری داشته باشیم. یکهو حادثه ای رخ بده که اینجوری بشیم. 
هر روز فکر کنی امشب تولد دعوتی.یا هر روز برات روز قبل از کنکور باشه. هر روز فکر کنی مامانت فردا عمل داره. یا هر شب شبی باشه که تو تا صبح معادلات بخونی چون فکر میکنی ۸ صبح پایان ترم داری.
فکر کنید! شب بخوابی و همه چیز از یادت بره صبح که از خواب بیدار میشی با خود ۴۵ سالت رو به رو شی!!!
بعد بگیری بخوابی و باز روز بعد اینا تکرار شه. هر روز فکر کنی دیروز با صمیمی ترین دوستت دعوات شده و امروز باهم قهرین و نخوای که ببینیش....اتفاقات خوب هم میتونه بیفته. هر شب که میخوای بخوابی فکر کنی فردا نه صبح پرواز داری به فلان مقصد که خیلی هم دوسش داری.هر روز فکر کنی اخر شب یه قرار خیلی مهم داری که واقعا حتی خیالش هم برات فرح بخشه....
به نظرتون اگه یه همچین بیماری رخ بده بدترین و بهترین حالت چیه؟ از نظر شما چیه؟

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۸
مهسا .م