1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

++یعنی واقعا بعضی از اساتید ریاضی یه جورین...یعنی نه خودش میفهمه چی داره میگه نه ما...سواد دارن...و اینقدر ریاضی خوندن اصلا شبیه این فلسفه گرهای خبره شدن...دو تا کلمه حرف میزنه چهار تا جمله منبع میگه!!! یه جمله محاوره میگه بعد از منظر فلان فرد مسیحی که بعد ها به دار اویخته شد بررسیش میکنه!!!بعد اینقدر از این طرف کلاس رفت اون ور کلاس بعد از اون ور کلاس اومد اینور کلاس... من نمیدونم اخه این خودش سرگیجه نگرفت...نه واقعا نگرفت؟ پنج دقیقه شمردم شد 44 بار رفت و امد دیدم در حد توانم نیست ادامه ندادم...++جلسه اول که تشکیل نشد...جلسه دوم رفتم...دیدم باز مثل جلسه اول نه بچه هاهستن نه استاد...شاکی رفتم دفتر بخش ...گفتم:ببخشید کلاس اقای محمدی مثل جلسه اول تشکیل نمیشه؟!!  یه نگاه کرد...گفت:خانم کلاس 13:30 تا 15:30 بود...تشکیل شد تموم شد رفت...و من اینجوری مسیر دانشکده تا خوابگاه را مورخ 21 شهریور 94 ساعت 15:30 به وقت رسمی ایران طی کردم!++یعنی یک ساعت و نیم کلاس بود مگه این ابرو گذاشت واسه من...گرسنگیم به درک...اینکه هیچی از کلاس نفهمیدم به درک...این بغل دستیم اینقد نگاش کردم که مطمئنم جلسه بعد منتظره  ازش خواستگاری کنم...اخه این کافر یه جوری لامصب صدا میده و ابروریزی میکنه که ادم به قیافه بغل دستیش نگاه میکنه ببینه واکنش اون چیه...شنیده یا نه؟....اگر میشد میکشیدمش بیرون میگفتم ناموسا خیلی نامردی...فقط سه ساعت از صبحانه میگذره...این همه میگو بهت دادم بی معرفت...(غذای مورد علاقش میگو هست)...صبحانه مفصل زدماااااا...غذای شاهی...تخم مرغ... بعد از اتمام کلاس با سرعتی رفتم سلف که فکر کنم هر کی دید فکر کرد دستشویی دارم!!!++یک دسته از اولین گروهی که در قیامت وارد جهنم میشن،اساتیدی هستن که کلاسشون ساعت 7:30 هست و کاملا ریلکس نمیان!..البته تبصره داره اونم اینکه من دانشجوی اون استاد باشم و خیلی استثنایی شب قبلش دیر خوابیده باشم و خیلی استثنایی دلمان خواب صبحگاهی بخواد...++و داشتن هم خوابگاهی یکی از بهترین تجربها در زمینه روابط بین انسانی در زندگیست...تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ...هم خوابگاهی رو که رپ دوست داره اونم بدون هندزفری!!!++ساعت 15:30 تا 17:30 انقلاب دارم...بعد یه لحظه دیدم دیرم شده...تند تند نماز بخون..لباس بپوش...تند تند از خوابگاه برو بیرن....یکی نیست بگه :به کجا چنین شتابان ؟ ...وقتی نه دانشکده رو میدونی نه شماره کلاس رو....اصلا هم حواسم پرت نیست!!!اصلا هم یادم نرفته بود کجا کلاس دارم!!!++وقتی تو صف سلف وایسادم که غذا بگیرم...موقعی که نوبتم شده و جلوی پیشخوان ایستادم...وقتی اون ملاقه رو زیر اون باکس خورشت میزنه که موادی به غیر از اون 10 سانت روغنی که روی ظرف ایستاده واسه من بریزه تو ظرف...دلم برای معدم برای پوستم برای این موها...کلا برای همه چیز میسوزه!در کل زندگی دانشجویی رو عشقه{ایکون هپی و حس عالی}
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۱۷
مهسا .م
یادش بخیر .هنوز هم به مدرسه دوران راهنمایی ام سر میزنم.الان دبیرستان شده.یادش بخیر چقدر شکلات خریدم از اقای شیرزادی.مستخدم مدرسه.به قول بعضی ها "بابای مدرسه".یاد دوران راهنمایی و ان سن وسال و حال وهوایش بخیر.بزرگترین رسالتی که ان زمان احساس میکردم این بود که به فاطمه دختر افغانی که در کلاسمان بود و اتفاقا قدش هم از همه بلند تر بود ،بفهمانم دوست پسر چیز بدیست!چقدر ساده برایم میگفت که در خانوادشان رسم این است که نمیگذارند دختر زیاد درس بخواند .حتی دبیرستان هم نه.چون چشم و گوشش باز میشود و این خوب نیست!و من چه ساده همه ی اینها را کف دست خانم ابراهیمی ،ناظم مدرسه مان میگذاشتم!چقدر شوق و ذوق داشتیم...وقتی جلسه اولیا مربیان بود ،زنگ تفریح بدو میرفتیم دم در سالنی که مادرهامان در ان بودند و چنان در بغلشان میپریدیم و فشارشان میدادیم و ماچشان میکردیم که انگار که نه انگار فقط دو ساعت و نیم از صبحانه ایی که باهم خوردیم میگذرد! و هر دفعه هم بلا استثنا(شایدم اثتسنا) به ما پول میدادن برای خرید خوراکی از بوفه ی کوچک بابای مدرسه! و انگار که نه انگار همین صبحی دو تا ساندویچ خیار پنیر گردو و سیب با دست های خودش برایمان گذاشته!یادش بخیر! خفن ترین بحث بچه ها در زنگ تفریح حرف زدن درباره ی پسری بود که ...{ادامه مطلب}
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۷
مهسا .م
لطفا همین الان بلند شین برین یه جعبه دستمال کاغذی یا یه تیکه پارچه ضخیم که از طول و عرض کافی و وافی برخورد دار باشه بزارید کنار دستتون چون میخوام یه خاطره ایی تعریف کنم که تمساح هم قابلیت هضمش رو نداره...اشکتون در میاد صد در صد...بله،متاسفانه بعضی از دوستان فکر میکنن ورود به دانشگاه کشکه.میخوام زحماتی رو که کشیدم (تک وتنها ،به صورت اول شخص مفرد)بهتون بگم بفهمین چقدر من مظلومانه درس خوندم.یه روزی روزگاری بود ما ازمون داشتیم،روم به دیفال،امادگی نداشتیم!میخواستم جیم بزنم ولی همین طوری که در جریان هستین امکانش اصلا و ابدا وجود نداشت...قبلا واستون تعریف کردم که رفته بودم توی زیرزمین خونموم ...اقا ما این بار هم تصمیم گرفتیم همین کلک رو سوار کنیم....خیلی شیک و مجلسی بلند شدم صبحانه خوردم،تازه چون دفعه قبل تجربه داشتم این دفعه نه دیگه استرس داشتم نه هیچی...کامل تو دستم اومد بود باید چی کار کنم...از پله ها رفتم پایین و بعد در رو زدم بهم یعنی من رفتم بیرون ،از اون ور چپیدم تو زیر زمین....تو زیر زمین داشتم به این فکر میکردم که یادم باشه وقتی بچه دار شدم نزارم بچم منو بپیچونه ،حواسم جمع باشه و اینا ...اغا دیدم یهو یکی از بالا اومد پایین در خروجی منزل رو وا کرد یه نگاه به بیرون کرد بعد دوباره رفت بالا..گفتم خدایا این دیگه یعنی چی؟!!!!
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
مهسا .م
با مریم و مرضیه نشسته بودیم که یهو اومد توی اتاق.مثل همیشه با لبخند وارد شد و به همه سلام کرد.مثل همیشه همه از از دیدنش خوش حال شدیم.برای کل اتاق  با بقیه هم خوابگاهی ها فرق داره.دوست و هم رشته ایی مرضیه هست که هر از یه مدت میادطبقه سه پیش ما .دختر صمیمی ،ساده،خوش صحبت یا بهتر بگم خوش تعریفی هست.بارز ترین ویژگیش، که ،هم خودش معترف هست و هم به همه، از جمله اتاق ما ثابت شده اینه که اسسسستاد سر کار گذاشتن ملت هست.جوری دروغ میگه ،یا به اصطلاح خودش ،میتونه بقیه رو سر کار بزاره که واقعا هیچ ادمی نمیتونه دستشو رو کنه.جوری خالی میبنده که وقتی میخواد راستشو بگه کلی طفلی کالری میسوزونه که بخواد به بقیه بگه: بابا من فقط سر کارتون گذاشتم،دروغ گفتم،الکی بود.یه سری اتاق ما رو سر کار گذاشته بود.میگفت من سنی ام.یه جوری از ابتدا مشکوک رفتار کرد که کلا حس کنجکاوی همه تحریک شده بود.هنوزم که هنوزه یکی از بچه ها باور نکرده که سر کاری بوده و هر موقع سر بحث  میشه میگه :بابااین سنی هست،مگ خودش نگفت!این ملیحه خانم ما علاقه وافری به مزدوج شدن دارن. با اینکه سنش زیاد نیست ولی اینجور که خودش میگه توی شهر کهنوج دخترهارو ۱۴،۱۵شوهر میدن.یعنی این که الان ۲۰ سالش هست خیلی بزرگ محسوب میشه.نشده این بیاد اتاق ما و حرف از ازدواج و شوهر نشه.هر چی هم بهش میگیم بابا ول کن،تو شوهر هیچی نیست به خوردش نمیره که نمیره.میگه شوهر یعنی همه چیز.توی جامعه ی امروزی یه دختر برای زندگی امن به یه مرد احتیاج داره و ...این ملیحه خانم، امشب اومده بود اتاق ما با همون لبخند همیشگی و صد البته با همون بحث های همیشگی .ولی ایندفعه یه ماجرایی رو تعریف کرد که فک کل اتاق افتاد!!!اقا این بعد از عید میاد خوابگاه،بعد هم اتاقیاش که همشون عقد کرده بودن ،ازش میپرسن: ملیحه این عیدی خبری نشد؟مزذوج نشدی؟خواستگاری چیزی نیومد؟...اقا این جو گیر میشه و میاد مثلا به قول خودش کم نیاره در میاد میگه:چطور خبری نشده...خیلی هم خبر شده...کل هم اتاقیاش دورشو میگیرن و...(فکر کن الان اون ویژگی خالی بندی ملیحه گل کرده اونم کجا....وسط بحث ازدواج !!!)به هم اتاقیاش میگه عید نامزد کرده!!!!برید ادامه مطلب.
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۱۴
مهسا .م
خلاصه ه ه ه ه ه ....هیچی دیگه...زیر تخت فقط تنها دغدغم این بود که فکر کن مثلا مامانم کفش منو میدید،قطعا بعدش میگشت دنبال صاحب کفش که من باشم دیگه...خوب منم بودم پیش خودم میگفتم از این زیرزمین که در نرفته...همین وراست...لامصب تمییز کردنش هم که تمومی نداشت ....قاب عکس قدیمی بود که از توی زیر زمین اخری اورده میشد، وسط این زیرزمینی که من بودم روی یه پلاستیک بزرگ و ضخیم شکسته میشد.....من اصلا مونده بودم واقعا قبلا این قاب عکسا کجا بود که من ندیده بودمش ......اخه من هر موقع حوصلم سر میرفت بلند میشدم میرفتم سر وسایل قدیمی که  توی زیرزمین اخری بود فضولی میکردم....همیشه مامانم میگفت :تو زندگی منو زیر رو کردی......بگذریم....اقا همین طور که داشتم به عسها و قابهای شکسنه نگاه میکردم یهو یه عکس اشنا دیدم ....میخواستم خوب نگاه کنم ولی واقعا نمیشد خیلی بیام جلو...اخه زیاد میرفتم جلو پیدا میشدم ،از اون ور زیاد میرفتم عقب خطر نوازش شدن توسط هزارپا وجود داشت......خوب که نگاه کردم دیدم ای داد بی داد ...عکس پدر بزرگ مرحوم بنده بود ،که مادر جان در خونه تکونیشون به این قاب هم لطف و عنایت کافی و وافی رو رسونده بودن......علامت سوال برام به وجود اومد ایا اگر عکس بابای خود مامان جان هم بود در امر محترم خانه تکانی یه همچین بلایی سرش در میومد یا چون عکس پدر شوهر بود مامان لطف زیادی مرحمت نمودند؟؟؟؟؟؟!!!اقا ما توی همین فکرا بودیم یهو یادم اومد بابا ازمون تا ساعت چند هست مگه؟بلاخره تموم میشه....بلاخره من باید ،الکی مثلا،برسم خونه .....کم استرس داشتم این یکی هم اضاف شد.....به این خونه تکونی نمیخورد حالا حالا قصد تموم شدن داشته باشه...مادر جان منم که کلا عاشق دور ریختن و....بوده و هستن....هیچی دیگه دوباره مثل گل در گلدون فرو رفتم تا ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم....واقعا یه خورده خودتون رو توی یه همچین شرایطی قرار بدین ...خداوکیلی واقعا چی کار میکردین؟.....یه لحظه تصور کن من چه حسی داشتم....یهو دیدم از بالا داره گوشی تلفن زنگ میخوره ....مامان از توی زیرزمین اخری دراومد با عجله رفت بالا ......یعنی اون لحظه من چنان دچار حالت خوش حالی شده بودم که در عمر تجربه نکردم....اصلا میگن ادم باید از زندگیش رضایت داشته باشه و رضایت درونی از همه چیز مهم تر هست و ....یعنی من اون لحظه دچار حالت رضا شده بودم نه من ولش میکردم نه اون منو.....تندی از زیر تخت اومدم بیرون ...وسایلو چپوندم تو کیف...کفشمو زدم زیر بغلم ...چادر رو کشیدم سرم ...همین که اومدم از پله های زیر زمین برم بیرون......یه لحظه فکر کردم نکنه در پذیرایی بالا ،باز باشه؟؟؟؟؟؟خوب اگر باز باشه من بخوام برم بیرون که مامان منو از بالا رویت میکنه که.....دلو زدم به دریا .....گفتم میرم جلو یا باز هست یا باز نست...بلاخره یه چیزی میشه....اقا رفتم جلو.....در بالا بسته بود ...همون طوری که نه من رضا رو ول میکردم نه اون منو(از خوش حالی)......جوری از در منزل خارج شدم خدا گواه هست تو کل عمرم نه اینقدر اروم وارد شدم به جایی نه خارج....یعنی من جوری از در خونمون رفتم بیرون که مطمئنم هر کی بیرون بود و اون صحنه رو میدید به خودش گفت این دختره دزد هست.....از بس یواشکی اومدم بیرون .....فکر کن ....تا اینجای کار اکی بود دیگه.....بیرون فقط دلم نفس عمیق میخواست ....از بس زیر اون تخت لعنتی پودر هزارپاکش تنفس کردم.....زنگ زدم .....مامان:کیه؟من:منم.وارد شدم....رفتم بالا....عینهو کسی که ازمون داشته کیف انداختم اینور ...چادر رو اون ور.....مامان:ازمون چطور بود؟من:بد نبود.با خودم فکر کردم این همه من بهم خوش گذشت به خاطر این ازمون خوب یه کاری کنم به اطرافیان هم خوش بگذره.....من:مامان؟مامان:بله؟من:مامان یه خوابی دیدم ...نمیدونم واست تعریف کنم یا نه؟مامان:بگو.من:دیشب همش خواب میدیدم داری یه چیزایی رو میشکنی...یه چیزایی شبیه قاب عکس بود....خواب دیدم اون عکس قدیمی  پدربزرگ  شکسته افتاده بود...مامان:دیگه چی دیدی؟من :دیگه هیچی..توجه کردین وقتی ادم یه کار یواشکی انجام میده همش فکر میکنه طرف فهمیده یا میدونه .....با اینکه اگر مثل من سر این قضیه پدر هفت نسل قبل و بعدش رسما نقطه چین شده باشه...واقعا یه جوری مامانم بهم گفت :دیگه چی دیدی که واقع شک کردم که نمیدونه.....تصمیم گرفتم دیگه سعی نکنم به اطرافیانم خوش بگذره...بگذریم که مشاور رو چی کار کردم....شما فکر کن پشتیبان قلم چی زنگ بزنه خونه بعد مامان من گوشی رو برداره ،بعد سلام  و احوال پرسی....هم زمانی که مامانم داره میپرسه:خوب مهسا این ازمونش رو چی کار کرد؟....پشتیبانم همون لحظه در حال گفتن این جمله باشه:مهسا جون چرا نیومد واسه ازمون؟.....حالا اینا رو ول کن....شما اینو تصور کن....چون ازمون ،یه ازمون جامع و واقعا مهم بود اگر بخوای غیبت کنی حتما به خوانوادت زنگ میزنن و میگن که چرا دختر گلتون(خلتون)نیومده؟........شما فکر کن اون زنگی که خورد و مامان من بلند شد رفت بالا شاید همون پشتیبانم بوده.....بعد من یهو زنگ زدم اومدم خونه بعدشم دارم میگم ازمون بد نبود و مامان من دیشب خواب دیدمو.......اصلا یه وضعی....همه ی اینا موقعی به مغزت برسه که مامانت داره بهت میگه:مامان:دیگه چی دیدی؟و تو میگی هیچی......
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۰۴
مهسا .م
فکر میکنم پارسال 27 دی ماه بود که این اتفاقات افتاد ....هیچی دیگه ....ازمون داشتم ولی امادگی کافی نداشتم....کلی هم به همه از قبلش گفته بودم :اره این ازمون بعدی خیلی مهمه جمع بندی هست باید خیلی بخونم و..... کلی هم قول به مشاور و مامان و خاله شمسی و اشرف خانم و....هیچی دیگه دور از جون شما مثل گل تو گلدون مونده بودم باید الان دقیقا چی کار کنم. اصلاراه نداشت بپیچونم اگه راه داشت یه دلدردی چیزی میگرفتم و خلاص ....میدونستم من اگرم بمیرم باید این ازمونم رو اول بدم بعد فوت کنم....اصلا همه میدونستن من این جمعه ازمون جامع  دارم ....کلا نرفتنش رسوایییییییییییییییی محض به معنای حقیقی واژه بودتمام...فکر کن مثلا من میرفتم به مامانم میگفتم امادگی ندارم ...خخخخخخخخخ...مامانم این شکلی میشد: خلاصه گفتم چی کار کنم چی کار نکنم این خلاقیتم گل کرد یهویییییییی....نقشه کشیدم که چه جوری برم ازمون بدم ولی نرم یعنی ازمون بدم ولی ،الکی مثلا، باشه.....  خوب خونه ما جوری هست که شما وقتی از پذیرایی میای بیرون باید از یه سری پله بیای پایین تا به درب خروجی برسی از اون ور به زیرزمین هم راه داری....هر کی یه خورده باهوش باشه باید الان یه حدسایی زده باشه که چی کار کردم و چه طوری پیچوندم......اقا ما صبح مثل صبح همه ازمونها بلند شدیم و مثل کسی که ازمون داره واقعا کمی اظهار استرس نموده صبحانه خوردیم بلند شدیم رفتیم....کجا رفتیم؟......شما چی فکر میکنی؟!!!........لباس پوشیدم از در پذیرایی رفتم بیرون ولی..........ولی......ولی........تا پایین پله ها هم رفتم ولی فقط درب خروجی رو بهم زدم که صداش برسه بالا .... یعنی مهسا خانم رفت ازمون بده. از اون ور خودمو کفشمو تمام دار و بساتم پیچیدیم تو زیرزمین........  اینطوری هم ازمون نرفتم هم رسوا نشدم مشاور رو هم یه کاری میکردم بعدا.... ما خوش حال از این که پیچوندیم .از اون ور واسه ازمون بعدی غیرتی شده بودم .داشتم تو اون تاریکی زیرزمین هندسه میخوندم .چشام واقعا داشت میزد بیرون ،و نمیشد لامپ و مهتابی روشن کرد ،چون لو میرفتم .از بالا معلوم میشد کسی داخل هست .اقا ما مشغول بودیم یهو دیدم داره از بالا صدا میاد.....صدای باز شدن در از بالای پله ها میومد...اخ خ خ خ خ...نمیدونین اون لحظه چه حس وحشدناکی بود...یادم افتاد مامانم دیشب داشت میگفت از همین حالا میخواد خونه تکونی کنه ....یا خدا...حالا باید از زیرزمین شروع مکردی مادر من...یعنی اسب شانس که میگن به من میگناااا....فکر کن هر لحظه ممکن بد ابروی من بره فضا... بله مامان داشت از بالای پله ها میومد پایین...این حقیقتی بیش نبود و من باید در عرض چند ثانیه تصمیم میگرفتم چی کار کنم...تسلیم شم .برم بگم غلط کردم  ببخشید ازمون بعدی جبران میکنم.....یهو یه فکری زد به سرم........بلند شدم خودمو کل وسایلم چپیدیم زیر تختی که توی زیر زمین بود و مادر جان هم چند ثانیه بعدش اومد داخل......و مستقیم رفت توی زیرزمین اخری(زیرزمین ما یه در داشت که از اون در میشد به یه زیر زمین دیگه وارد شد ظاهرا میخواست از همون اخر تمییز کنه ذره ذره بیاد جلو...) هیچی دیگه ممان اون ته مشغول تمییز کردن بود منم زیر تخت مثل بید میلزیدم .میلرزیدم ولی نه از ترس لو رفتم از اینکه زیرزمین ما هزارپا داشت وهیچ دلیل موجهی مبنی براین که الان زیر این تخت ما من چندتا هزار پا نخوابیده باشه نبود....از اون ور من وسایلمو اوردم زیر تخت الا کفشام....کفشام یادم رفت...از قضا کفشا جایی بود که هر لحظه امکان داشت مامان به هنگام خروج از زیرزمین اخری ببینتش......فکر کن اون لحضه چه حسی بود... فکر کن تا تو پست بعدی بگم چی شد...حدسای اخر این ماجرا رو هم بگید ...ببینیم حس ششم کدوم یک از دوستان قوی تر هست....
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۵
مهسا .م