1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

استاد خوب و دانشجوی خوب نسبت عکس دارن...یعنی در طول این ترمهای که گذروندم یهم ثابت شده ها...ترم قبل که با دکتر ب داشتیم هر کی ما رو میدید میگفت :اوه اوه با استاد ب داری...برو حذف...من که حذف کردم....
از شر و خیر این استاد راحت میشی...میرسی ترم بعد...یه استاد باسواد و خوب و خوش اخلاق گیرتون میاد...عد بچه ها زاقارت از اب درمیان...چنان تو روی استاد وایمیسه و جواب میده که یهو همه ی کلاس به جز همون یه نفر بهت زده میشه...
لوکیشین:یه کلاس33 نفره
استاد:خانم...شما..نه نه..شما...
دختره:بله...
استاد:اگر خنده هات تموم شد بیا پای تابلو.
دختره:اسسستاااااادد...من کی خندیدم؟؟؟ من خواب بودم...
من و خیلیای دیگه:0_o
استاد:خوب اگر خوابتون تموم شده تشریف بیارید پای تابلو...

و استاد یه اثبات داد و اونم حل کرد...

بله دیگه...این حواس ما سر کلاس فقط درگیر یادگیری نیست که...گاهی دچار لرز ناشی از ترس استادیم و گاهی تعجب از رفتار بعضی دوستان که استاد رو با خواهر شوهرش و یا مادرزنش اشتباه گرفته...همچین میکوبه ه ه ه ...که نگوووووو.....ای عزیز دل خواهر ....عزیز دل برادر ...دوست عزیز و گرامی...مزه پرونی جا و مکان داره...پلیز با بعضی کارات اینقدر انگیزه تدریس رو از استاد نگیر...همش یک ساعت و نیم جلو اون زبون رو بگیر...استاد هست...مامان و بابت وهمخوابگاهی و اهالی خونه و رفیقت نیست که جواب میدی ...حرمت داره...استادی که سواد واخلاق رو توام داره باید احترام خودش و کلاسش رو نگه داشت.
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۸
مهسا .م

13:30 میرم سر کلاس اصول سیستم و از اون کلاسایی هست که اصلا متوجه گذر زمان نمیشی...مثل اون کلاسهایی که هر از پنج دقیقه نگا به ساعتت میکنی و میگی:اه لعنتی چرا این عقربه نمیره جلو ،نیست...یه استاد شوخ طبع و باحال...فکر کن وقتی کلاس ساکته میگه:بچه ها شما چرا اینقدر ساکتین...تیکه ایی...متلکی...چیزی...یه کلاس خوب با یه استاد عااالییی ..واقعا با جنبه...اولین جلسه شمارش رو داد...تاکید هم کرده که ادش کنیم تو گروهای باحال...یهو به یکی نگاه میکنه

استاد:شما..نه نه..شما...

اون:بله...

استاد :برو حذف کن این درس رو...افتادی...

:)))))))

خلاصه اینکه این کلاس پر انرژی و باحال و البته با کلی مطلب جدید بلاخره ساعت 15:۰۰ تموم میشه و از دانشکده میزنم بیرون...اب و هوای کرمون مثل همیشه دیوونه است و منم با خودش دیوونه میکنه...یهو ابر میشه...رعد و برق و صدای غرش ابرا میاد ...در حد 30 ثانیه یه بارون اونم از اون قطره درشتا میباره و همین مخلوطی از بوی بارون و درختهای علوم و گلهاش کافیه واسه دیوونه شدن تو...




۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۶
مهسا .م

یکی از چیزهایی که هیچ وقت برام قابل هضم نبوده اینه که چه طور ممکنه یک نفر چادر بپوشه و در عین حال ارایش داشته باشه...چادر هم جوری میپوشن که حجاب کامل دارن یعنی یک نخ موهشون هم پیدا نیست....الان جریان چیه؟

خوب تناقض از این بزرگتر...چطور ممکن هست کسی به حجاب مو اعتقاد داشته باشه ولی ارایش کنه و به حجاب صورت اعتقاد نداشته باشه؟؟؟؟

یکی از خوبیهای خوابگاه اینه که با ادمهای مختلف و تیپ های شخصیتی متفاوت اشنا میشی....هم اتاقیهای این ترم یه چند نفریشون همین مدلی هستن....

چادری اونم چادری غغغلیییظظظ از اونور ارایش هم دارن...

یکی از همینا میگفت:ایول چادر خیلی خوبه...ادم رو  باشخصیت نشون میده...

اون یکی میگه : واقعا چادر عالی هست...دیگه دغدغه اتو کردن مانتو ندارم...من که فقط پاچه شلوارم اتو میزنم...

یکی دیگشون که مثلا عضو بسیج هم هست ....

خیلی از دخترا متاسفانه اینجوری هستن...از چادر تحت عنوان یه وسیله برای استتار کردن خیلی چیزا استفاده میکنن...

گاهی اوقات وضع خیلی خراب تر از این صحبتهاست...دخترایی که موزی هستن...کلا هدفمند کاری رو انجام میدن...یه جورایی شیطان مجسم...چادر میپوشن چون دید عوام نسبت به چادری ها خواه و نخواه نسبتا مثبت هست...در عین حال چادر یه خاصیتی داره که به چهره ی هر ادمی یه معصومیت خاص میده...حالا این چهره ی معصوم یه رژ ملایم و یه رژگونه صورتی هم بزنه قطعا تو دل برو تر میشه...از این کار واسه جذب اطرافیان از هر جنسی استفاده میکنن...

خیانتی که چادریهای ارایشی به چادر و قشر چادری میکنن از قوم مغول بگیر تا هیتلر هم یک همچین جنایتی نکرده....

اینها هر جا گندی بزنن هر کی اینها رو بشناسه میگه: تااااااازه ه ه  چادری هم بودااااااا....اینها باعث شدن که جمله: هر چی قره زیر چادره شکل بگیره...

بد ضربه ایی میزنن به این قشر...بد دیدی ایجاد میکنن...و این یعنی ظلم...ظلم به یه قشر...به اینکه دیگه هر کی ی چادری دید گوشه ی ذهنش دیگه اون تصویر مثبت نیست و به مرور یه حاله ی سیاه شکل میگیره....که اره اینم این کارست...

چیزایی که توی این پست نوشتم به خاطر برخورد مستقیم با همین قشر چادری های با ارایش بوده و تمام صحبتها مستند هست...

دیشب هم ذرت بلال خوردیم ...ذرتی که دوست پسر یکی از همین قشر واسش اورده بود...خدا بخیر کنه....;)


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۳
مهسا .م
++یعنی واقعا بعضی از اساتید ریاضی یه جورین...یعنی نه خودش میفهمه چی داره میگه نه ما...سواد دارن...و اینقدر ریاضی خوندن اصلا شبیه این فلسفه گرهای خبره شدن...دو تا کلمه حرف میزنه چهار تا جمله منبع میگه!!! یه جمله محاوره میگه بعد از منظر فلان فرد مسیحی که بعد ها به دار اویخته شد بررسیش میکنه!!!بعد اینقدر از این طرف کلاس رفت اون ور کلاس بعد از اون ور کلاس اومد اینور کلاس... من نمیدونم اخه این خودش سرگیجه نگرفت...نه واقعا نگرفت؟ پنج دقیقه شمردم شد 44 بار رفت و امد دیدم در حد توانم نیست ادامه ندادم...++جلسه اول که تشکیل نشد...جلسه دوم رفتم...دیدم باز مثل جلسه اول نه بچه هاهستن نه استاد...شاکی رفتم دفتر بخش ...گفتم:ببخشید کلاس اقای محمدی مثل جلسه اول تشکیل نمیشه؟!!  یه نگاه کرد...گفت:خانم کلاس 13:30 تا 15:30 بود...تشکیل شد تموم شد رفت...و من اینجوری مسیر دانشکده تا خوابگاه را مورخ 21 شهریور 94 ساعت 15:30 به وقت رسمی ایران طی کردم!++یعنی یک ساعت و نیم کلاس بود مگه این ابرو گذاشت واسه من...گرسنگیم به درک...اینکه هیچی از کلاس نفهمیدم به درک...این بغل دستیم اینقد نگاش کردم که مطمئنم جلسه بعد منتظره  ازش خواستگاری کنم...اخه این کافر یه جوری لامصب صدا میده و ابروریزی میکنه که ادم به قیافه بغل دستیش نگاه میکنه ببینه واکنش اون چیه...شنیده یا نه؟....اگر میشد میکشیدمش بیرون میگفتم ناموسا خیلی نامردی...فقط سه ساعت از صبحانه میگذره...این همه میگو بهت دادم بی معرفت...(غذای مورد علاقش میگو هست)...صبحانه مفصل زدماااااا...غذای شاهی...تخم مرغ... بعد از اتمام کلاس با سرعتی رفتم سلف که فکر کنم هر کی دید فکر کرد دستشویی دارم!!!++یک دسته از اولین گروهی که در قیامت وارد جهنم میشن،اساتیدی هستن که کلاسشون ساعت 7:30 هست و کاملا ریلکس نمیان!..البته تبصره داره اونم اینکه من دانشجوی اون استاد باشم و خیلی استثنایی شب قبلش دیر خوابیده باشم و خیلی استثنایی دلمان خواب صبحگاهی بخواد...++و داشتن هم خوابگاهی یکی از بهترین تجربها در زمینه روابط بین انسانی در زندگیست...تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ...هم خوابگاهی رو که رپ دوست داره اونم بدون هندزفری!!!++ساعت 15:30 تا 17:30 انقلاب دارم...بعد یه لحظه دیدم دیرم شده...تند تند نماز بخون..لباس بپوش...تند تند از خوابگاه برو بیرن....یکی نیست بگه :به کجا چنین شتابان ؟ ...وقتی نه دانشکده رو میدونی نه شماره کلاس رو....اصلا هم حواسم پرت نیست!!!اصلا هم یادم نرفته بود کجا کلاس دارم!!!++وقتی تو صف سلف وایسادم که غذا بگیرم...موقعی که نوبتم شده و جلوی پیشخوان ایستادم...وقتی اون ملاقه رو زیر اون باکس خورشت میزنه که موادی به غیر از اون 10 سانت روغنی که روی ظرف ایستاده واسه من بریزه تو ظرف...دلم برای معدم برای پوستم برای این موها...کلا برای همه چیز میسوزه!در کل زندگی دانشجویی رو عشقه{ایکون هپی و حس عالی}
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۱۷
مهسا .م
ایا دانشجو هستید؟ایا امروز برای نهار غذا رزرو نکرده اید؟ایا ایده ایی برای نهار به ذهنتان نمیرسد؟ایا درمانده و ملول شده اید که برای نهار چه کنید؟ایا از فرط گرسنگی در استانه غش و ضعف قرار دارید؟...۱۲۱۲ رو به ۹۹۹۹پیامک  نکنیا....بیا الان خودم بهت میگم ...اقا املت...خانوم املت....غذای شاهی هست...متوجهی، شاهی...امروز بنده در یک اقدام شایسته و کاملا پسندیده اقدام به درست کردن نهار شهن شاهی کردم طوری که "فتبارک الله احسن الخالقین"بود که از جانب معده و روده و کبد وقلب و  ....اصلا کل ارگانهای بدن ما بلند میشد...یعنی خود" اشپزی بانو" که جنب خونه ی ما روبه روی کوچه ی شماره 8 هست والا اگه اینطور درست کنه....یعنی با لب و دهن و دندون و لثه و مینا و سارا ....بازی میکرد این املت.الان هم فکر کنم با اسید معدم در حال معاشقه هست.(بی تربیت.املت بد)باور نمیکنین....سند دارم خانوم...بیا اقا ...اینم عکسش....بله اینجوریاست...دانشجو باید با دلیل برهان و سند صحبت کنه....چرا اینجوری نگاه میکنی دوست عزیز؟...بله...بله...همین خود شما...با همین خود شما هستم...نکنه توقع داشتی ظرف کریستال و سرویس ارکوپال مامانمو بار کنم بیارم خوابگاه؟؟؟همین جوری خیلی هم خوبه...خانوم ما راحتیم...اقا ما راحتیم ...رو سفره هم غذا نمیخوریم...اینجا خبری از این سوسول بازیا نیست ...بله ....بله....ما خیارشورم با ظرفش میاریم پای بساط نهار....نونمونم تو پلاستیک نگه میداریم....ما ساده زیستیم.....اصلا چه معنی میده شما به این چیزا دقت میکنی ...یعنی چی اقا...دانشجو باید یه لقمه نون بخوره بعدشم بگیره دور درساش(استعاره از ب د ب خ ت ی ا ش)....از همه ی کسانی که غذای شهن شاهی ما رو دیدن و بنا به هر دلیلی براشون مقدر نیست تهیه کنن صمیمانه عذرخواهی میکنم......
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۰
مهسا .م
چهار شنبه هفته قبل بود...حداکثر تا پایان روز باید عذا رزو میکردم که شنبه غذا داشته باشم...هیچی دیگه بلند شدیم مثل یک فروند دانشجوی  موادب و منضبط رفتیم سیستم جامع سماء که غذا رزرو کنیم....اقا شام سه شنبه زده بود مرغ سوخاری!!!!گفتم یا للعجایب....این دیگه چیه؟!!!...سابقه نداشته به ما با کلاس تر از کوکو سیب زمینی بدن!!! یا پیغمبر.....یعنی چه طور شده؟ سلف متحول شده....نکنه برمیگرده به مذاکرات تیم هسته ایی و۱+۵!!!!!دیدن واژه ی"مرغ سوخاری" همانا....سیر کردن من توی رستوران هفت خان شیراز همانا...قشنگ خاطره ی موقعی که رفتم اونجا بعد اون مرغ سوخاری شده لذیذ و ترد رو گاز میزدم...بعد اون مزه ایی که داشت....بعد اون بویی که داشت....بعد اون قارچ سوخاریه...وای قبلشم سیب زمینی سرخ کرده از همونا که پفکی شده بود...(شما تصور کن یک دانشجو تا چه حد میتونه قانع باشه که حتی با دیدن فقط یک  واژه ،طوری خاطراتش زنده شه که از لحاظ غذایی کلا تو اون لحظه ارضا شه....شما فکر کن!!!!)هیچی دیگه... ما برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره ان مرحوم (مرغ سوخاریه که تو رستوران خوردم) و جهت بزرگ داشتن وی ، اون تیک مرغ سوخاری رو جهت رزروش واسه وعده شام سه شنبه زدیم....شد سه شنبه....حوالی ساعت ۱۹:۳۰بود....گرسنه ام شد...بلند شدم رفتم چند تا دونه شیرینی خوردم...دیدم نه عامو ...فایده نداره.....این دل من کلا شام میخواد....بلند شدم با اشتیاق وافی و کافی رفتم سلف جهت تناول کردن مرغ سوووووووخااااااااریییییی....چشمتون روز بد نبینه....اقا نصیب گرگ بیابون نشه ....اقا این مرغه شیرین یه ۴۰ تایی میزد...در سن ۴۰ سالگی  جان به جان افرین تسلیم نموده بود.....حالا ما هی میخوایم یک فروند دانشجوی موادب و منضبط باقی بمونیم مگه این مرغه میزاشت...مگه میشد...البته طرز پخت سلف و اون روغنی که ۵۰۰ تا رون و سینه توش سرخ میکنن بعد تازه واسه  سرخ کردن سیب زمینی های فردا هم نگه میدارن بی تقصیر نبودااا...اقا ما هر چی با قاشق و چنگال وتمام امکانتمون میریم تو مرغه فایده نداره...یه تیکش هم کنده نمیشه...گفتم الانه که این قاشق های پیزوری سلف از وسط نصف شه...حق الناس بیفته گردنمون...بیخیال هر چی امکانات بود شدیم...هست میگن نبود امکانات انسانهارو خلاق میکنه هااااااا...قصه ی ما بود....تصمیم گرفتم با دستام خدمتش برسم...ما که شانس نداریم، گفتم الان یکی میبینه بعد میگه:اااااااااا فلانی رو تو سلف دیدم نمیدونی چطور با اون دستاش افتاده بود رو غذا ....نزدیک بود  دو تا گاز هم به میز و صندلیای سلف بزنه....جهت ارزیابی موقعیت...یه نگاه به چپ....یه نگاه جلو ...یه نگاه به راست....دیدم ای دل غافل ما از قافله عقبیم....اصل ملت دارن با دست میخورن.....مام دل رو زدیم به دریا...شروع کردیم...یعنی من در تمام طول مدت خوردن داشتم به این فکر میکردم که اینا بین غذای اصلی و اون مخلفاتش(مثلا خیار شور ،گوجه،سالاد و....)چه نسبتی برقرار میکنن که تو هر طورم این خیار شور و گوجه رو تقسیم کنی اخر نصف غذاتو باید با نون خالی بخوریی!!!!!!بعد خوردن غذا خیلی شیک و مجلسی خداوند رو به خاطر داشتن یک همچین سلفی که حتی به تقویت عضله های فک و صورت ما هم توجه وافی و کافی رو داره سپاس گفتم...مرغ که نبود لا مصب تایر ماشین بود....فقط فکم تقویت شد.....همین!!!نتیجه فلش یا ایهاالذین که از دانشگاه برمیگردی بعد روی تشک نرمت در سکوت کامل با هر زاویه ایی که دلت بخواد میگیر ی دو ساعت شیرین میخوابی....بعدش مامانت میگه :الان نهار بیارم....داد میزنی:نه ه ه ه ه ه ه ه ،یه ساعت دیگه ه ه ه ه....بعضی جاها بعضی افراد هستن که .....(بقیه شو خودتون میدونین...)یه سر به ادامه مطلب بزنید
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۴۸
مهسا .م
سلام قبل از اینکه وبلاگ دار بشم تو ذهنم بود وبلاگهایی رو که کمتر از دو بار در ماه اپ میکنند رو لینک نکنم...ببین الان خودم به همون روز افتادم...متلک گفتن دارم توی این زمینه(موشک جان زحمتش رو کشیدن)این مدت که اینجا نبودم در واقع خیلی از  اولین های زندگیم در فضای حقیقی اتفاق افتاد.اولین اردوی دانشجویی،اولین برنامه نویسی،اولین امتحان در مقطع کارشناسی،اولین فعالیت غیر درسی،اولین سرماخوردگی،اولین دکتر رفتن و سوپ درست کردن...اولین..اولین...به دانشگاه مثل یه فرصت نگاه میکنم که مثل یه ساعت شنی داره تموم میشه.چقدر تو دوران دبیرستان معترض بودم...حسرت میخوردم...که چرا من نمیتونم کاری جز خوندن دین و زندگی و حل مسئله فیزیک داشته باشم...از تک بعدی بودن ،از اینکه چهار سال از پر انرژی ترین سالهای جوانیم رو فقط درس خوندم خسته بودم...خسته...حالا دانشجو شدم...حالا وقتی دارم تو باهنر قدم میزنم،اون دوران یادم میاد...دیگه نمیخوام اونجوری بگذره...خوشی های الکی...استرس های بیخود...اردوی دیروز که از جشن عروسی خواهرم بیشتر به من خوش گذشت،در واقع طرح اکرام ایتام بود.طرحی که اولین بار ورودی های سال 89 رشته من پایگذاری کردن و هنوز هرچند انسجام نیافته،ولی داره ادامه پیدا میکنه...در مورد این اردو توضیح اضافی نمیدم چون قرار نیست خاطره تعریف کنم.در همین حد بگم که یه هزینه تحت عنوان بلیط از هر کدوم از بچه های باهنر که مایل باشند گرفته میشه،از 9صبح تا 7شب  همون بچه ها یه اردو برده میشن.توی اون اردو 20-25 نفر بچه یتیم هم شرکت دارن.براشون برنامه های مختلف مثل:گروه موسیقی،نمایش،تولدو...تدارک دیده شده...(البته اهنگهایی مثل ابادان شهر فرنگه...غروباش خیلی قشنگه...هم زده میشه...خلاصه کنم باکس ما وقتی اومد خوابگاه حنجره نداشت).بعد هم بچه های باهنر به علاوه همون بچه های بی سرپرست یه مکان تاریخی ،تفریحی،...برده میشن.باقی مانده هزینه گرفته شده از بچه های باهنرصرف ایتام میشه...مثلا سال گذشته برای یه خوانواده بی سرپرست خونه رهن کردن ...علاوه بر این کار شایسته که هم به بچه های یتیم(هرچند تعدادشون کم بود وفقط به صورت یه نماد برای فراموش نشدن هدف اصلی برنامه بودن)هم به بچه های باهنر(شدید)خوش میگذره،کار عالی دیگه ایی هم انجام میشه...یک نفر از هر رشته ورودی سال خودش،انتخاب میشه و کسانی که مایل هستن،ماهانه 2000تومن به این فرد میدن.این فرد امین بچه هاهست.هر ماه پول جمع اوری شده رو به حساب بچه ها ی یتیم واریز میکنه.الان حدود 25 بچه یتیم تحت پوشش بچه ها باهنر هستن...چقدر قشنگ...چقدر زیبا...چقدر مفید...چقدر بچه های ورودی 89 زیبا فکر کردن...چقدر سادس این طرح...دبیر اجرایی این طرح باشکوه،اقای الف بودن.بهشون پیشنهاد دادم ،من میخوام مسئول ورودی خودم باشم.ایشون پذیرفتن و گفتن:"شاید دو سال دیگه خود شما،دبیر اجرایی این برنامه بودید."اره ...چیه ...چیه دوست من...چیه دختر خانم....فکر کردیم چند بعدی بودن یعنی این که  در کنار مدرسه و کنکورمون فقط کلاس گیتارمون رو حفظ کنیم...فکر کردیم چندتا نوت بلدیم حالا دیگه هنرمندیم...کدومش هنر هست؟!!یه ساز بلد بودن یا با یه طرح  ساده 25 تا بچه تحت پوشش گرفتن؟!!چیه اقاپسر...چیه...افرین .احسنت.واقعا جای تبریک داره که بعضیامون میتونیم فرانسه صحبت کنیم ولی خدا وکیلی به نظر خودت به کی این وسط باید گفت چد بعدی؟!!؟ما یا اونا؟!!ورودی سال 89 من استارت این کار رو زده،یکی مثل من میخواد ادامه بده...تو چی؟همین خود تو؟تو میخوای چیو ادامه بدی؟میخوای استارت چیو بزنی که ورودی چهار سال بعدت بگه :عجب فکر قشنگی...راستی اولش گفتم دانشگاه مثل ساعت شنی میمونه...طرز کار ساعت شنی رو که میدونی...
۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۴:۵۹
مهسا .م
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۳ ، ۰۵:۳۹
مهسا .م