1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

1Engineer'sDailyNotes

زیر شمشیر غمش رقص کنان بایدرفت کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

قبلا توی این قسمت اسم رشته و دانشگاه و اینجور چیزها بود. از این گفته بودم که چقدر به موسیقی و ادبیات علاقه دارم. و یه سری دیتای دیگه. بعد از این که این بچه رفت توی چهار سال دیدم بودن اون توضیحات همچین مهم هم نیستا...راستی... اعتقادی به عوض کردن اسم بچه ندارم وگرنه حتما این کارو میکردم :)) یه خورده پستا رو زیرُ رو کنین همه چی دستتون میاد...

پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چیزی برای گفتن» ثبت شده است

یکی از چیزهایی که هیچ وقت برام قابل هضم نبوده اینه که چه طور ممکنه یک نفر چادر بپوشه و در عین حال ارایش داشته باشه...چادر هم جوری میپوشن که حجاب کامل دارن یعنی یک نخ موهشون هم پیدا نیست....الان جریان چیه؟

خوب تناقض از این بزرگتر...چطور ممکن هست کسی به حجاب مو اعتقاد داشته باشه ولی ارایش کنه و به حجاب صورت اعتقاد نداشته باشه؟؟؟؟

یکی از خوبیهای خوابگاه اینه که با ادمهای مختلف و تیپ های شخصیتی متفاوت اشنا میشی....هم اتاقیهای این ترم یه چند نفریشون همین مدلی هستن....

چادری اونم چادری غغغلیییظظظ از اونور ارایش هم دارن...

یکی از همینا میگفت:ایول چادر خیلی خوبه...ادم رو  باشخصیت نشون میده...

اون یکی میگه : واقعا چادر عالی هست...دیگه دغدغه اتو کردن مانتو ندارم...من که فقط پاچه شلوارم اتو میزنم...

یکی دیگشون که مثلا عضو بسیج هم هست ....

خیلی از دخترا متاسفانه اینجوری هستن...از چادر تحت عنوان یه وسیله برای استتار کردن خیلی چیزا استفاده میکنن...

گاهی اوقات وضع خیلی خراب تر از این صحبتهاست...دخترایی که موزی هستن...کلا هدفمند کاری رو انجام میدن...یه جورایی شیطان مجسم...چادر میپوشن چون دید عوام نسبت به چادری ها خواه و نخواه نسبتا مثبت هست...در عین حال چادر یه خاصیتی داره که به چهره ی هر ادمی یه معصومیت خاص میده...حالا این چهره ی معصوم یه رژ ملایم و یه رژگونه صورتی هم بزنه قطعا تو دل برو تر میشه...از این کار واسه جذب اطرافیان از هر جنسی استفاده میکنن...

خیانتی که چادریهای ارایشی به چادر و قشر چادری میکنن از قوم مغول بگیر تا هیتلر هم یک همچین جنایتی نکرده....

اینها هر جا گندی بزنن هر کی اینها رو بشناسه میگه: تااااااازه ه ه  چادری هم بودااااااا....اینها باعث شدن که جمله: هر چی قره زیر چادره شکل بگیره...

بد ضربه ایی میزنن به این قشر...بد دیدی ایجاد میکنن...و این یعنی ظلم...ظلم به یه قشر...به اینکه دیگه هر کی ی چادری دید گوشه ی ذهنش دیگه اون تصویر مثبت نیست و به مرور یه حاله ی سیاه شکل میگیره....که اره اینم این کارست...

چیزایی که توی این پست نوشتم به خاطر برخورد مستقیم با همین قشر چادری های با ارایش بوده و تمام صحبتها مستند هست...

دیشب هم ذرت بلال خوردیم ...ذرتی که دوست پسر یکی از همین قشر واسش اورده بود...خدا بخیر کنه....;)


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۲۳
مهسا .م
بلاخره ترتیب دادم.
یه محاکمه.
فقط من و تو.
من شاکی.
من قاضی .
من وکیل برای تو.
من همه چی.
تو مجرم.تو هیچی.
یه چرک.
میگیرمش توی دستام.
بهش زل میزنم.
یه نگاه کثیف.
مثل خودش.
بهش دست میزنم.
میخوام لمسش کنم.
جوری که بهش حس تجاوز دست بده.
کاری که با من کردهر روز.
۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۲۸
مهسا .م
یهو از خواب بیدار میشم...با کتاب باز و چراغ روشن خوابم برده...ساعت 19:00 هست...بلند میشم،مثل کسی که یه کار مهم داره...یه نگاه توی اینه به خودم میندازم...رد پای خواب توی صورتم پیداست...به خودم میگم:ضایع...میرم حیاط ...خورشید داره غروب میکنه...لعنت میفرستم...به خودم...که نمازم قضا شد...میرم سمت دستشویی که یه صدای خش خش صورتمو برمیگردونه سمت باغچه...یه گنجشگ پر یا پا یا هر جای دیگه شکسته...ترسیده...از من...بهش اهمیت نمیدمو میرم دنبال کار خودم...از دست شویی میام بیرون دستم رو با مایع سیب میشورم...تکون میدم دستمو...که ابش بره...با هر بار تکون دادن یه کم میجهه جلو...اخه ترسیده...میگیرمش...جون نداره..معلوم نیست چند وقته توی این وضعیت بوده و چقدر تقلا برای بال زدنو رفتن کرده...میبرمش داخل...بهش اب میدم...نون رو توی اب له میکنم میزارم جلوش ...نمیخوره...بعد یادم میاد قبلنا فلانی میگفت :غذایی که بوی ادمیزاد بده رو اینا نمیخورن!یعنی اینقدر بوی ادمیزاد میدم؟!!!چقدر بوی ادمیزادم تند هست!!!بالش رو نگاه میکنم،چند تا از پراش نیست...دل سوختن یا هر چیز دیگه ...یه جوری میشم...یعنی چرا پراش نیست؟دعوا کرده...دعوای خوانوادگی؟دعوای عشقی سر یه گنجشک ماده شاید!!! تصادف با یه دیوار!!!کاری از دستم برنمیاد...نمیتونم براش پر بزارم که...بلد شکست و بست پرندگان هم نیستم...تصمیم میگیرم بزارمش بیرون...هم قطارهاش حتما صداشو میشنون...میان کمکش...قطعا این اولین گنجشکی نیست که اینجوری شده...همشون هم که ادمیزاد دورشون نبوده...حتما بین خودشون یه سری روابط بین گنجشکی دارن که اینجور موقع ها لحاظ میشه...میرم میزارمش روی تنه ی بریده ی درخت خرمای حیاط...همین طور که دارم میرم ،متوجه این هستم که دیگه مثل اون موقع که از اول توی حیاط بود ،جیک جیک نمیکنه....انگار ناامید شده...شاید از هم قطارهاش...شاید حسرت میخوره...حسرت پرواز ....حسرت روزای از دست رفته شایدم از دست نرفته...داره نگاه میکنه چطور با یه حادثه جایگاهش رو از دست داد...اخه کسی که جاش تو اسمونه،رو زمین دق میکنه...اخه رو  زمین تنهاست...اطمینان دارم پیراهن تنهایش از تنش خیلی خیلی گشاده...خیلی...یک ساعت بعد:هوا تاریک شده و دارم میرم ببینم اگر هنوز اونجاست{ادامه مطلب}
۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۵۲
مهسا .م
ساعت 6:15 دقیقه صبح.دارم برای خودم صبحانه اماده میکنم.از اونجایی که صبحانه دیروز خیلی چسبید ،تصمیم میگیرم دوباره همونو بزنم .تخم مرغ ابپز با گوجه.عسلی دوست دارم...میدونم فقط 15 دقیقه حرارت لازم داره...تا تخم مرغ رو با ظرف پر ابش میزارم رو شعله که پخته شه،میرم یه گوجه انتخاب میکنم...چشم میندازم یه خوش رنگشو برمیدارم...میشورمش...شروع میکنم به پوست کندن...خیلی سفته...مشخصه نرسیده...ولی قرمز هست!ادمای این دنیام همین جوری شدن...یه تعدادی هستن فقط رنگ دارن...ولی نرسیدن...بار اول به خاطر رنگ و لعابشون انتخاب میشن...ولی هیچ کس،ادمهای نرسیده یا به عبارتی نابالغ رو دوست نداره...چون مزه ندارن...شایدم مزشون رو پیدا نکردن...اینقدر بچه بازی در میارن که بلاخره ادم باید این گوجه نرسیده رو تف کنه...گوجه نابالغ چند نفر بودم؟!!
۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۴۷
مهسا .م
یادش بخیر .هنوز هم به مدرسه دوران راهنمایی ام سر میزنم.الان دبیرستان شده.یادش بخیر چقدر شکلات خریدم از اقای شیرزادی.مستخدم مدرسه.به قول بعضی ها "بابای مدرسه".یاد دوران راهنمایی و ان سن وسال و حال وهوایش بخیر.بزرگترین رسالتی که ان زمان احساس میکردم این بود که به فاطمه دختر افغانی که در کلاسمان بود و اتفاقا قدش هم از همه بلند تر بود ،بفهمانم دوست پسر چیز بدیست!چقدر ساده برایم میگفت که در خانوادشان رسم این است که نمیگذارند دختر زیاد درس بخواند .حتی دبیرستان هم نه.چون چشم و گوشش باز میشود و این خوب نیست!و من چه ساده همه ی اینها را کف دست خانم ابراهیمی ،ناظم مدرسه مان میگذاشتم!چقدر شوق و ذوق داشتیم...وقتی جلسه اولیا مربیان بود ،زنگ تفریح بدو میرفتیم دم در سالنی که مادرهامان در ان بودند و چنان در بغلشان میپریدیم و فشارشان میدادیم و ماچشان میکردیم که انگار که نه انگار فقط دو ساعت و نیم از صبحانه ایی که باهم خوردیم میگذرد! و هر دفعه هم بلا استثنا(شایدم اثتسنا) به ما پول میدادن برای خرید خوراکی از بوفه ی کوچک بابای مدرسه! و انگار که نه انگار همین صبحی دو تا ساندویچ خیار پنیر گردو و سیب با دست های خودش برایمان گذاشته!یادش بخیر! خفن ترین بحث بچه ها در زنگ تفریح حرف زدن درباره ی پسری بود که ...{ادامه مطلب}
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۷
مهسا .م
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۰
مهسا .م
حتما واسه شما هم اتفاق افتاده.مثلا یه حرفی رو به یه نفر زدید ، بعد پشیمون شدین و پیش خودتون گفتین ای کاش اون موقع این حرف رو نمیزدم.یا مثلا یه رفتاری داشتین در گذشته ،که الان که خوب فکر میکنید میبینید، اگر اون رفتار رو نمیکردید ،حالا اوضاع بهتر بود...مثلا دو نفر با همدیگه در حال دعوا هستن و تو ،طرف یکی از اونا رو میگیری و دوتایی به نفر سوم میکوبین...بعد از یه مدت که میگذره میشینی و با خودت فکر میکنی.به خودت میگی اخه ادم خوب، الان دقیقا چی به تو رسید که طرف فلانی رو گرفتی؟!!هان؟؟نه الان واقعا چی به تو رسید؟بعضی بحثا هیچی به ادم نمیرسونه ولی چون اون موقع اون بحث خیلی داغه ادم نمیتونه اظهار نظر نکنه ...ولی ماجرا به این جا ختم نمیشه...اثراتش وقتی معلوم میشه که اونی که طرفشو گرفتی الان دیگه رفته و مثلا تو موندی اون نفر سومی که بهش کوبیدی....هیچ چیز از اون دخالتی که کردی واست نمیمونه جز ناراحتی و قهر همون نفر سوم...این یعنی از دست دادن یه رابطه...اینکه این نفر سوم کی باشه ،تو دعوا چیا بهش گفته باشی و تا چه حد پرده احترام رو نگه داشته باشی،اینکه این فرد کجای زندگیت باشه،همه و همه روی زندگیتمون تاثیر بزاره.گاهی اوقات یه رابطه داشتیم ... حالا دیگه اون رابطه بهم خورده...بعضی وقتا که با خودمون خلوت میکنیم یا یهویی یاد اون دوست میفتیم ،کل رابطه رو از اول تا اخر مرور میکنیم...به اینکه چه جوری شروع شد...به اینکه ایا شروع شدنش درست بود یا نادرست...به اینکه ایا من مقصر بودم که رابطه بهم خورد یا نه؟اینجاست که {ادامه مطلب}
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۰
مهسا .م
خدا نصیب هیچ کس نکنه ،اسم دقیق و علمیش رو نمیدونم  but my diagnose اینه که التهااااااب عصب هست شایدم گرفتگی ماهیچه...خلاصه اینکه ما به یه همچین چیزی دچار هستیم علت اصلیش اینه که سر جابه جایی وسایل موقع اخر ترم بی احتیاطی نمودیم. شمایی که این پست رو میخونی پلیز ننما از این بی احتیاطی ها....وسایل سنگین بلند نکن، نمیدونم برای شمام پیش اومده یا نه، مریض میشید واکنش اطرافیان خیلی جالب هست.مثلا یه بنده خدایی به من میگفت کمرت خوب نمیشه چون زیاد راه میری بعد دیروز عصر که از خواب عصرگاهی همایونیمان برخیزیدیم کمی اظهار درد کردیم برگشته به من میگه مال خواب اضافیه!!!!نیست که قراره ما در ماه ضیافت الهی طرح" والصابرون اولئک المقربون"رو اجرا کنیم  هیچی دیگه تنها حرکتی که تونستم بزنم این بود که همونایی که بلد بودم تو دلم به ترتیب حروف الفبا ردیف کردم. بگذریم...یه چیزی الانا که باید استراحت داشته باشم،همش دراز بکشمو زیادی راه نرمو به قولی دولاراست نشم به ذهنم رسید...بیمارایی که واسه همیشه قطع نخاع میشن چطور تحمل میکنن این وضع رو؟!!!اونی که مثلا تصادف کرده خودش مقصر بوده بابت سرعتی که داشته بابت عجله ی بی خود و غیرضروری که کرده شاید اصلا به خاطر یه لحضه خوشی تجربه سرعت بالا واینا ،،،چطور میتونه تا اخر عمر خودشو ببخشه؟!!!من یه کمر درد یا به اصطلاح گرفتگی عضله دارم یه تیکه به خودم بد و بیراه میگم ،میگم چرا بی احتیاطی کردم.میگم چرا مواظب نبودم.طاقت درد ندارم .یه چیز دیگه هم به ذهنم رسید.جانبازای قطع نخاع!اونا نه به خاطر خوشی بوده نه به خاطر بی احتاطی...که اگه میخواست احتیاط کنه و به فکر جونش باشه الان نباید....
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۰۷:۰۵
مهسا .م
بعد از کلی وقت فکر میکنم قریب به بیش از یک ماه بلند شدم رفتم انجمن...بعد از این همه مدت بیای انجمن بعد کلی باهات شوخی بامزه بکنن ...مثلا بگن:خانم فلانی(یعنی من)مسئول فضای مجازی هستن خودشونم مجازی تو انجمن حضور دارن....خودمم خندم گرفته بود...ادم خوش شانسی هستم ...فکر کن بعد یه ماه بلند شدم رفتم انجمن عد تولد یکی از بچه ها بود...گفتن شمام دعوتی...ساعت 6عصر دم خوابگاه باش...همون ظهری رفتم کتابی که قبولش دارم رو با کاغذ کادو و مخلفات لازم گرفتم...ساعت 5:10دقیقه بود خانم س.ک تماس گرفت و گفت میتونی یه ربع دیگه اماده باشی...دقیقا عرض یه ربع اماده شدمو با چهار تا از بچه های خوابگاه عازم کافی شاپ مورد نظر شدیم...وقتی رسیدیم اونجا یه سری از بچه ها بودن داشتن باد کنک باد میکردن و...مام یه چندتایی باد کردیم....هی تعداد بچه ها زیاد میشد..حالا همه تو فاز تولد هستن عد این کافی شاپ اهنگ غمگینای حمید عسکری رو داره پخش میکنه....از اول هم قرار بود اقای س.ت رو سورپرایز کنیم...در واقع این تولد رو نامزدش براش تدارک دیده بود...پسرای جمع مسخره بازی در میاوردن میگفتن:مام زن میخوایم.اقای م.ح الکی با اقای س.ت تو خیابونها چرخ میزدن ...مثلا قرار بود حواسشو کامل پرت کنیم...که هیچ بویی نبره...همه ی بچه ها اومده بودن...کادو ها رو روی میز گذاشته بودیم...کیک رو که یه "بره کوچولوی ناز"  روش داشت از طبقه ی پایین اوردن لژ...منو خانم ش.ر و اقای م.ر شمعارو چیدیم روش...حالا دیگه وقت اومدن اصل کاریا بود....{ادامه مطلب}
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۱
مهسا .م
تو زندگی ،چون ادما متفاوتن،واژه هام متفاوت براشون تعبیر میشه.میخوام اینجا معنای دیگه ایی از"حسرت"رو که تو زندگی خیلیهامون جاری هست بگم.همیشه دلمون میخواسته  صبح زود از خواب بیدار شیم....همه دوست داریم سحرخیز باشیم...حتی واسش برنامه ریزی میکنیم...حتی روی کاغذ برناممون رو مکتوب میکنیم...صبح گوشی مبایل رو واسه 6:30تنظیم میکنیم...ولی بلند نمیشیم!!!این میشه که یه "سحر خیز بودن"تبدیل به یه حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته صبحا ورزش کنیم ....حداقل نیم ساعت...دوست داریم صبحا بریم پارک یا مثلا تو فضای سبز خوابگاه کلی بدویم....ولی ورزش نمیکنیمو"ورزش صبحگاهی"تبدیل به حسرت میشه.همیشه دلمون میخواسته در طول ۲۴ ساعت شبانه روزی دقیقا ۷ ساعت بخوابیم...دوست داریم ظهرها نخوابیم....ولی میخوابیم و حسرت داشتن"خواب مفید و به اندازه"به دل خیلیامون میمونه.همیشه دلمون میخواسته فقط یک روز بدون هیچ پرش ذهنی و با تمرکز کامل درس بخونیم ولی هیچ وقت نشده که بشه....شاید خودمون حواسمون نباشه ولی در کل طول تحصیلمون با حسرت"با تمرکز درس خوندن"همرا هستیم.میدونم که خیلیا مثل خودم همیشه دلشون میخواسته مطالعه ازد داشته باشن...زیاد کتاب بخونن...برن سایتای مختلف و مفید چیز میز یاد بگیرن...سرچای مفید بزنن...اتفاقا اغلب بچه های مهندسی یا رشته های غیرتجربی به اطلاعاتی که مربوط به فیزیک بدن میشه علاقه مندن...به شخصه همیشه دوست داشتم از مسایل این مدلی اطلاعات پایه رو بدونم....چندتامون فوتوشاپ بلدیم؟!!!چندتامون تا حالا به ورزش مورد علاقمون پرداختیم...بلند شدیم همت کردیم هفته ایی یه بار رفتیم استخر؟ هان؟؟به اینا میگن "حسرتهای کوچیک "شایدم خیلی خیلی کوچیک.حسرتای کوچیک اما سمی...همیشه داشتن خونه ی میلیاردی،داشتن تحصیلات عالی،داشتم ننه بابای دکتر،رفتن به دیدنی ترین کشورهای دنیا،داشتن چشمای عسلی و خمار ،حسرت نیست....گاهی اوقات اصلا حواسمون نیست یه گونی به چه سنگینی رو داریم هر روز رو دوشمون حمل میکنیم...گونی که پر شده از حسرتای کوچیک....حسرتایی که واقعا میشه که نباشن...کارای کوچولویی که به هر دلیلی انجام ندادیم تو زندگی هممون هست....اونایی که تو زندگی شما هست چیه؟
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۳۴
مهسا .م